زیر چتر شهدا 🌹 🌱
\╭┓ ╭🌺🍂🍃🌺🍂🍃 ┗╯\ #قسمت_۴۵۲ #رمان_آنلاین_نرگس(فصل دوم) به قلم #زهرا_حبیباله(لواسانی) بی توجه به حر
\╭┓
╭🌺🍂🍃🌺🍂🍃
┗╯\
#قسمت_۴۵۳
#رمان_آنلاین_نرگس(فصل دوم)
به قلم #زهرا_حبیباله(لواسانی)
_ یه بار دیگه دستت به بچه من بخوره میدم جواد دستت رو بشکنه
حمله کرد سمت من که مش رحیم بین منو محمد قرار گرفت
_ عه محمد آقا خودتون رو کنترل کنید
محمد تلاش میکرد مش رحیم رو کنار بزنه و بیاد منو بزنه ولی ماشاالله به قدرت بدنی مش رحیم مثل کوه جلوش وایساد و دستهاش رو گرفته بود
مش رحیم منو خطاب قرار داد
_ نرگس خانم بچههات رو بردار و برو
تند قدم برداشتم سمت خونه باغ... مش رحیم با صدای بلند گفت:
_ خونه ما نه سوار ماشینت شو برو
با همون سرعتی که داشتم میرفتم سمت خونه باغ برگشتم به سمت در باغ من به جلو و بچههامم دنبالم اومدیم نشستیم تو ماشین از بس که هول شدم و دستم میلرزه هرچی میخوام سوئچ رو بکنم تو جا سوئچی ماشین روشنش کنم نمیره
عزیز دستش رو آورد جلو سوئچ رو از دست من گرفت و کرد تو جاسوئچی ماشین و نگاهش رو داد به من
_ مامان زود باش استارت بزن
با دستهای لرزونم سوئچ زدم ماشین روشن شد با بسم الله الرحمن الرحیم حرکت کردم... خدا رو شکر خیابون کوچه باغ خلوت و ماشین تردد نمیکته، دنده ماشین رو گذاشتم روی سه، چون خیلی دست انداز و چاله چوله داره نمیتونم دنده چهار بزنم. همینطوری که دارم میرم نگاهم رو دادم به آینه که ببینم محمد پشت سرمون میاد یا نه که دیدم امیر حسین و امیر حسنم برگشتن عقب دارن جاده رو نگاه میکنن... دلم برای بچههام سوخت این طفلی ها میترسن که عموشون تعقیبمون کنه. افتادم تواتوبان چشمم افتاد به تابلوی زیارتی بیبی سکینه به خودم گفتم بهتره برم حرم خانوم کمی استراحت کنیم تا آروم بگیریم بعد حرکت کنم. با این ترسی که به جونم افتاده میترسم یه وقت تصادف کنم... راهنمام رو زدم و پیچیدم تو خیابون امامزاده بی بی سکینه، عزیز رو کرد سمت من
_مامان اشتباه نمیری؟
سر انداختم بالا
_ نه عزیزم میخوام برم بیبی سکینه اونجا یه کم حالمون بهتر بشه بعد حرکت کنیم
امیرحسین بچهام که تا اون موقع ساکت بود گفت
آره مامان بریم اونجا که اگر عمو افتاد دنبالمون پیدامون نکنه
امیرحسین رو به من ادامه داد
_ مامان چرا عمو اینجوری کرد؟
امیر حسن فوری گفت
عمو یه دفعهای خُل شد من خیلی ترسیدم...
جمعه ها و روزهای تعطیل پارت نداریم🙏
⛔️کُپی حَرام اَست⛔️ و پیگرد الهی و قانوی دارد❌
پارت اول👇👇
https://eitaa.com/chatreshohada/78183
╭🌺🍂🍃🌺🍂🍃
┗╯\
زیر چتر شهدا 🌹 🌱
\╭┓ ╭🌺🍂🍃🌺🍂🍃 ┗╯\ #قسمت_۴۵۳ #رمان_آنلاین_نرگس(فصل دوم) به قلم #زهرا_حبیباله(لواسانی) _ یه بار دیگه
\╭┓
╭🌺🍂🍃🌺🍂🍃
┗╯\
#قسمت_۴۵۴
#رمان_آنلاین_نرگس(فصل دوم)
به قلم #زهرا_حبیباله(لواسانی)
نفس بلندی کشیدم
_ فقط یه آدم ترسو و بزدله که صدا و دستشو برای یه زن و چندتا بچه بلند میکنه
امیر حسین خودشو بین صندلی من و عزیز جا داد
_ ولی مامان دیدی مش رحیم چه زورش بهش میرسید دستای عمو رو گرفته بود عمو تکون نمیتونست بخوره
از تو آینه نگاهمو دادم بهش
_ مش رحیم کشاورز، کشاورزها قدرت بدنیشون بالاست
_ مامان اگر مش رحیم نبود واقعاً عمو میخواست اونجا ماها رو بزنه؟
عزیز سر چرخوند سمتش
_ نه، میخواست ناز و نوازشمون کنه مگه ندیدی اون دفعه منو زد
امیر حسن گفت
_ ما که کاریش نداریم چرا میخواد ما رو بزنه
عزیز جواب داد
_ میگه همه باید به حرف من گوش کنند کسیم حق مخالفت با من رو نداره
امیر حسن با دستش زد روی شونه من
_ مامان
_ جانم
_ به دایی جواد بگو که عمو تو باغ میخواست ما رو بزنه ما فرار کردیم
_ نه، من نمیگم شماهام نگید دعوا میشه بعد آقا جون قلبش میگیره یه وقتم خدای نکرده اتفاق بدی میافته
امیر حسن پرسید
_ مامان اتفاق بدی میافته یعنی میمیره؟
_ آره عزیزم یه وقت از دنیا میره بعد ما همیشه عذاب وجدان میگیریم که ای کاش نگفته بودیم
امیر حسین گفت:
_ یعنی هیچ کاری نکنیم که عمو هر وقت دلش خواست ماها رو بترسونه یا بزنه؟
نمی دونم جوابشون رو چی بدم گفتم
_ بچهها میشه بحثو عوض کنید بزارید برای یه وقت دیگه راجع به این موضوع صحبت کنیم؟
امیرحسین و امیر حسن خودشونو کشیدن کنار تکیه دادن به صندلی و ساکت شدند
رسیدیم به امام زاده بیبی سکینه ماشین رو پارک کردم پیاده شدیم عزیز پرسید
_ مامان، بی بی سکینهً فرزند کدوم یک از امامانمون هست
_ ازنوادگان امام موسیبن جعفر علیهالسلام هست
امیر حسن چادرم رو کشید
_مامان، اونجا رو ببین دارن آش نذری میدن من گشنمه بریم بگیریم...
جمعه ها و روزهای تعطیل پارت نداریم🙏
⛔️کُپی حَرام اَست⛔️ و پیگرد الهی و قانوی دارد❌
پارت اول👇👇
https://eitaa.com/chatreshohada/78183
╭🌺🍂🍃🌺🍂🍃
┗╯\
زیر چتر شهدا 🌹 🌱
\╭┓ ╭🌺🍂🍃🌺🍂🍃 ┗╯\ #قسمت_۴۵۴ #رمان_آنلاین_نرگس(فصل دوم) به قلم #زهرا_حبیباله(لواسانی) نفس بلندی کشید
\╭┓
╭🌺🍂🍃🌺🍂🍃
┗╯\
#قسمت_۴۵۵
#رمان_آنلاین_نرگس(فصل دوم)
به قلم #زهرا_حبیباله(لواسانی)
نگاهی به سمتی که میگفت انداختم دیدم بله چند قدمی از ما دورتر یه دیگه آش و چند نفری که منتظرن آش بگیرن
رو کردم به عزیز و امیر حسین پرسیدم
_ شماها هم آش میخوردید
هر دوشون با اشتیاق جواب دادن
_ آره بریم
اومدیم هر کدوممون یه ظرف یکبار مصرف آش رشته گرفتیم
عزیز گفت
مامان تو ماشین زیر انداز داریم بریم بندازیم بشینیم دور هم بخوریم
لبخندی زدم
_ خیلی هم خوب، بریم
از صندوق عقب ماشین زیر انداز حصیری رو برداشتیم پهن کردیم نشستیم به خوردن که خانمی برامون لقمه نون پنیر سبزی آورد. امیرحسین رو کرد به خانمی که بهمون لقمه داد
_ خانم خیلی ممنون من الان داشتم تو دلم میگفتم ایکاش نون بود من با این آش میخوردم که شما بهمون لقمه دادی
خانم لبخندی زد
_ نوش جونت پسرم
خانم دو قدم ازمون فاصله گرفت بود که امیر حسن گفت
_ کاشکی چایی هم بود میخوردیم
صدای زنگ گوشی از تو کیفم بلند شد گوشیم رو درآوردم دیدم از خونه زنگ زدن جواب دادم
_ الو، جانم
_ سلام مامان کی میاین؟
_ سلام عزیز دلم تا یکی دوساعت دیگه میایم
_ چقدر دیر زود بیاید
امیر حسین داد زد
_ دلت بسوزه ما داریم تو امام زاده بیبی سکینه آش رشته خیلی خوشمزه با لقمه نون پنیر سبزی میخوریم
تا خواستم بگم نگو امیر حسین حرفش رو زد
زینب هینی کشید و طلبکارانه گفت
مامان، راست میگه؟
_ آره عزیزم اینجا نذری میدادن تو نیومدی که با ما بخوری
به من گفتی میری باغ، نگفتی که میرین بیبی سکینه آش بخورید
یه دفعهای شد حالا یه بارم با تو میایم اینجا
_ من الان دلم آش میخواد
_ باشه عزیزم میام خونه خودم برات آش میپزم
_ من از اون آشی که اونجا میدن میخوام
باشه از آش اینجا برات میارم
صداش بغض آلود شد
_ بیاین دیگه
_باشه عزیزم قطع کن ما میایم
_ زود بیاید ها
_ چشم...
جمعه ها و روزهای تعطیل پارت نداریم🙏
⛔️کُپی حَرام اَست⛔️ و پیگرد الهی و قانوی دارد❌
پارت اول👇👇
https://eitaa.com/chatreshohada/78183
╭🌺🍂🍃🌺🍂🍃
┗╯\
زیر چتر شهدا 🌹 🌱
\╭┓ ╭🌺🍂🍃🌺🍂🍃 ┗╯\ #قسمت_۴۵۵ #رمان_آنلاین_نرگس(فصل دوم) به قلم #زهرا_حبیباله(لواسانی) نگاهی به سمتی
\╭┓
╭🌺🍂🍃🌺🍂🍃
┗╯\
#قسمت_۴۵۶
#رمان_آنلاین_نرگس(فصل دوم)
به قلم #زهرا_حبیباله(لواسانی)
بعد از خدا حافظی تماس رو قطع کردم. نگاهم رو دادم به ظرف آشم نصفه است به خودم گفتم: عیب نداره همینو براش میبرم از تو کیفم یه مشما درآوردم کشیدم روی آش و گرهزدم گذاشتم کنار عزیز گفت
_ مامان آشتو بخور میریم براش میگیریم
_ چند قاشق خوردم بسمه اینم میبرم برای زینب یه قاشقم مامان و بابات بخورن تبرکه
امیر حسن ظرف غذاشو گذاشت جلو من
_ مامان اینم ببر برای بابا
نگاه عمیق پرمحبت بهش انداختم
_ الهی من فدای دل مهربونت بشم عزیز دلم تو آشت رو بخور من ازهمین ظرف غذای خودم یه قاشم به بابات میدم
_ نه مامان بابا یه قاشق کمشه آش منو بهش بده
نصف آشی که تو ظرفش بود رو ریختم تو ظرف آش خودم گفتم
_ بیا نصفش رو برداشتم تو بقیهش رو بخور
امیر حسن قبول کرد و خورد خواستیم بلند شیم خانمی که برامون لقمه آورد یه سینی چایی آورد و گذاشت جلومون رو کرد به امیر حسن
_ بیا پسرم براتون چایی آوردم بخورین نوش جونتون
نگاهم رو دادم به خانم
_ دستتون درد نکنه خیلی زحمت کشیدین انشالله خدا به مالتون برکت بده
_ خواهش میکنم عزیزم قابلتون رو نداره جمع گرم صمیمیتونو دیدم خیلی لذت بردم گفتم یه چایی هم براتون بیارم
_ خیلی متشکر و ممنونم لطف کردید
_ ببخشید چاییتون رو خوردید
با دستش یه پراید و که چند متر دور تر ما پارک شده بود رو نشون داد
ظرفها رو بیارید اونجا بهم بدید
چشم حتما
چاییها رو خوردیم زیر اندازمون رو جمع کردیم گذاشتیم صتدوق عقب آش مشما پیج رو هم گذاشتم کنارش... سینی رو برداشتم با بچهها اومدیم کنار پراید... خانم تا مارو دید اومد سمتمون سینی رو ازم گرفت و گفت
_ خونه ما همه نزدیکیهاست بیاید بریم خونه ما
لبخندی زدم
_ خیلی ممنون تا هوا تاریک نشده باید برم خونه، شب رانندگی برام سخته
_خونتون کجاست؟
ما اسلامشهر میشینیم
اتفاقاً خواهر منم ساکن اسلامشهره ما زیاد میایم اونجا
_ آدرس میدم خونه خواهرتون اومدیم خونه ما هم تشریف بیارید
انشاالله
ببخشید فقط برای زیارت اومدید یا اینجاها کاری داشتید...
جمعه ها و روزهای تعطیل پارت نداریم🙏
⛔️کُپی حَرام اَست⛔️ و پیگرد الهی و قانوی دارد❌
پارت اول👇👇
https://eitaa.com/chatreshohada/78183
╭🌺🍂🍃🌺🍂🍃
┗╯\
زیر چتر شهدا 🌹 🌱
\╭┓ ╭🌺🍂🍃🌺🍂🍃 ┗╯\ #قسمت_۴۵۶ #رمان_آنلاین_نرگس(فصل دوم) به قلم #زهرا_حبیباله(لواسانی) بعد از خدا حا
\╭┓
╭🌺🍂🍃🌺🍂🍃
┗╯\
#قسمت_۴۵۷
#رمان_آنلاین_نرگس(فصل دوم)
به قلم #زهرا_حبیباله(لواسانی)
_ ما همین نزدیکی ها ما یه باغ داریم که میخوام توش مرغ اورگانیک پروش بدیم برای فروش
_ وااای چه خوب من حتما ازتون خرید میکنم به دوستهام و فامیلهاهم میگم بیان بخرن.
ما چه خونواده خودم چه خونواده همسرم همگی دوست داریم جنسهای ارگانیک بخریم
لبخند پهنی زدم
فعلاً جوجه نریختیم تازه میخواهیم شروع کنیم...
حرفم رو قطع کردم لبخندی زدم و ادامه دادم
_ولی خدا را شکر که اول کار مشتری پیدا شد
_ آره عزیزم هم خودم ازت خرید میکنم هم کلی مشتری برات میارم
_ ممنونم
نگاهی به بچههام انداخت
_ هر سهتاشون بچههای خودتن
سری به تایید تکون دادم
_ بله
امیر حسن فوری گفت
_ خواهرمم خونه است نیاوردیمش
خانم ابرو انداخت بالا
_ ماشاالله شما چهار تا بچه داری؟
سری به تایید تکون دادم
_ بله
_ آفرین به شما که تحت تبلیغات بچه نیارید قرار نگرفتید من از اون فریب خوردههای تبلیغاتی هستنم دو تا بچه دارم
حرفش رو قطع کرد و آهی کشید
انقدر پشیمونم...
جمعه ها و روزهای تعطیل پارت نداریم🙏
⛔️کُپی حَرام اَست⛔️ و پیگرد الهی و قانوی دارد❌
پارت اول👇👇
https://eitaa.com/chatreshohada/78183
╭🌺🍂🍃🌺🍂🍃
┗╯\
زیر چتر شهدا 🌹 🌱
\╭┓ ╭🌺🍂🍃🌺🍂🍃 ┗╯\ #قسمت_۴۵۷ #رمان_آنلاین_نرگس(فصل دوم) به قلم #زهرا_حبیباله(لواسانی) _ ما همین نزدی
\╭┓
╭🌺🍂🍃🌺🍂🍃
┗╯\
#قسمت_۴۵۸
#رمان_آنلاین_نرگس(فصل دوم)
به قلم #زهرا_حبیباله(لواسانی)
مکثی کرد ادامه داد
_ یه دختر به دنیا آوردم یه پسر... دختر مو شوهر دادم پسرمم رفته سربازی، منو شوهرم تو خونه تنهای موندیم.
باز همسرم روزا میره سرکار یه جوری سر گرم میشه.
آهی کشید
_ من خیلی تنهایی میکشم
_دخترتون نزدیکتون نیست بیاد بهتون سر بزنه؟
_ خیلی هم دور نیست تهران میشینن ولی خب دیگه هر روزم که نمیتونه بیاد
نگاهی به چهرهاش انداختم
_ شما که جوونید میتونید بچه بیارید
_ چهل سالمه این سن برای بچه آوردن خیلی دیره
تبسمی زدم
_ هنوزم که تحت تبلیغات سو قرار گرفتید، کی گفته دیره؟
_ والا میگن دیگه زایمان تا سی و پنج سالگی باید باشه بعد از اون هم برای مادر و هم برای بچه خطرناکه
_ این حرفو همونهایی میگن که دو تا انگشتشونو میگرفتن بالا میگفتن دو تا بچه بیارید. یه خانم تا یائسه نشه میتونه بچه بیاره هیچ مشکلی هم پیش نمیاد.
تمام اینام تبلیغات کذبه... شما ذهنتون رو برگردونید به عقب ببینید مادربزرگای ما تو چه سنی بچه میآوردن،
مادر شوهر با عروسش زایمان میکرد، مادر با دخترش، گاهی خواهرزادهها و برادرزادهها از عموها و داییها بزرگتر بودند همشونم سالم خوب و خوش زندگی میکردن .
یه وقتها من میرم مسجد میبینم این خانمهای جوون اسم امام زمان که میاد یه و عجل فرجهم غلیظی از ته دلشون میگن.
ولی حاضر نیستن به خاطر همین امام زمان بچه بیارن.
بابا امام زمان یار شیعه میخواد کشور ما داره به سرعت پیر میشه...
جمعه ها و روزهای تعطیل پارت نداریم🙏
⛔️کُپی حَرام اَست⛔️ و پیگرد الهی و قانوی دارد❌
پارت اول👇👇
https://eitaa.com/chatreshohada/78183
╭🌺🍂🍃🌺🍂🍃
┗╯\
زیر چتر شهدا 🌹 🌱
\╭┓ ╭🌺🍂🍃🌺🍂🍃 ┗╯\ #قسمت_۴۵۸ #رمان_آنلاین_نرگس(فصل دوم) به قلم #زهرا_حبیباله(لواسانی) مکثی کرد ادامه
\╭┓
╭🌺🍂🍃🌺🍂🍃
┗╯\
#قسمت_۴۵۹
#رمان_آنلاین_نرگس(فصل دوم)
به قلم #زهرا_حبیباله(لواسانی)
لبش رو به دندون گرفت و سری به تاسف تکون داد
_درست میگید ما به زبون امام زمان رو دوست داریم ولی تو عمل ضعیف عمل میکنیم و گاهی هم اصلا گوش نمیدیم
_ انشاالله خداوند هممون رو به راست هدایت کنه
همراه نفس بلندی که کشید گفت
_ الهی آمین
ببخشید اگر کار نداریم تا هوا تاریک نشده من برم
نه عزیزم ولی از آشنائیت خیلی خوشحالم شدم
دستم رو گرفتم سمتش باهاش دست دادم خدا حافظی کردیم اومدیم حرم زیارت کردیم و نشستیم توی ماشین و حرکت کردم به سمت خونه یه مقدار که اومدم به خودم گفتم چرا بچهها انقدر ساکتن سر چرخوندم سمتشون
آخی طفلکی ها سه تاشونم خوابن نگران شدم یه وقت سرما نخورن بخاری ماشین رو روشن کردم تا برسیم خونه داخل ماشین گرمه گرم شد...درحیاط رو باز کردم با ماشین اومدم داخل ماشین رو پارک کردم صداشون کردم بیدار شدند. آش رو برداشتم و اومدیم تو خونه تا زینب چشمش افتاد به من زد زیر گریه
باهات قهرم مامان خانم به من میگد میرید باغ بعد میرید میگردید و آش مخوردید
نزدیکش شدم بغلش کردم
قربون اون چشم خوشگلت برم گریه نکن. باوز کن یه دفعهای شد
امیر حسن رو بهش گفت
خوب شد نیومدی عمو محمد میخواست مامان رو بزنه ما فرار کردیم برای اینکه پیدامون نکنه ما رفتیم امام زاده سکینه...
جمعه ها و روزهای تعطیل پارت نداریم
⛔️کُپی حَرام اَست⛔️ و پیگرد الهی و قانوی دارد❌
پارت اول👇👇
https://eitaa.com/chatreshohada/78183
╭🌺🍂🍃🌺🍂🍃
┗╯\
زیر چتر شهدا 🌹 🌱
\╭┓ ╭🌺🍂🍃🌺🍂🍃 ┗╯\ #قسمت_۴۵۹ #رمان_آنلاین_نرگس(فصل دوم) به قلم #زهرا_حبیباله(لواسانی) لبش رو به دند
\╭┓
╭🌺🍂🍃🌺🍂🍃
┗╯\
#قسمت_۴۶۰
#رمان_آنلاین_نرگس(فصل دوم)
به قلم #زهرا_حبیباله(لواسانی)
اشکهاشو پاک کرد و گفت
_ عمو زنگ زد با مامان جونم دعوا کرد
قدم برداشتم سمت مامانم
_ سلام مامان چی میگه زینب؟
مامانم ناراحت نفس عمیقی کشید
_ آره پیش پای تو زنگ زد دخترت چی میخواد تک و تنها هر دقیقه بلند میشه میره باغ مگه مش رحیم بهش نامحرم نیست
_ گفتم کجا تنها میره هر بار با بچههاش میره، مش رحیمم که با زنش تو باغند
ولی انگار کَر بود و حرف من نشنید... گفت:
اگر یه بار دیگه پاش رو بزاره تو باغ من اون باغ رو به آتیش میکشم
از شنیدن این حرفها خونم به جوش اومد و گفتم
_ غلط کرده بیشعور بگو به تو چه مربوطه که من میرم باغ یا نمیرم الهی خدا جواب این اذیت و آزارهات رو بده
اومدم سمت تلفن گوشی رو برداشتم زنگ بزنم به محمد... نگاهم افتاد به ناصر که زل زده توی چشمهام گوشی رو محکم توی دستم فشار دادم.
میخوام زنگ بزنم، نگاه ناصر نمیزاره میخوام بیخیال شم نمیتونم گوشی رو محکم گذاشتم روی دستگاه اومدم تو اتاق خواب.
نشستم رو تخت سرم رو گرفتم تو دستهام و زیر لب زمزمه کردم
_ خدایا من چیکار کنم خودت به دادم برس
صدای تقه در اومد و بعد هم صدای مامانم
_ زینب بیا این طرف ولش کن اون الان عصبانیه
ولی زینب توجهای به حرف مامانم نمیکنه و پی در پی داره تقه به در میزنه با خشم و عصبانیت از جان بلند شدم به خودم گفتم:
درو باز کنم یه دونه بزنم تو سرش بگم اینجام منو راحت نمیذاری... آخه از تو بکشم یا از اون عموی بیشعورت با شتاب در رو باز کردم
چشمم افتاد به اون چهره معصومش یه لحظه به خودم گفتم
اشتباه نکن بچههات چه تقصیری دارن... چشمهام رو بستم و نفس عمیقی کشیدم از جلوی در اومدم کنار
بیا تو...
جمعه ها و روزهای تعطیل پارت نداریم🙏
⛔️کُپی حَرام اَست⛔️ و پیگرد الهی و قانوی دارد❌
پارت اول👇👇
https://eitaa.com/chatreshohada/78183
╭🌺🍂🍃🌺🍂🍃
┗╯\
زیر چتر شهدا 🌹 🌱
\╭┓ ╭🌺🍂🍃🌺🍂🍃 ┗╯\ #قسمت_۴۶۰ #رمان_آنلاین_نرگس(فصل دوم) به قلم #زهرا_حبیباله(لواسانی) اشکهاشو پاک ک
\╭┓
╭🌺🍂🍃🌺🍂🍃
┗╯\
#قسمت_۴۶۱
#رمان_آنلاین_نرگس(فصل دوم)
به قلم #زهرا_حبیباله(لواسانی)
بچهم فهمید که عصبی بودم و میخواستم دعواش کنم آروم آروم قدم برداشت اومد تو اتاق روبه روی من ایستاد
_ مامان
نگاهی بهش انداختم
_ بگو
_ من دلم برات سوخت اومدم پیشت
تبسمی زدم
_ ولی کاشکی نمیومدی میذاشتی من چند دقیقه تنها باشم
_ من که کاری باهات ندارم فقط میخوام پیشت باشم
علی رغم اینکه خلوتم رو بهم زد و هنوزم از دستش عصبانیم دستش رو گرفتم و گفتم
_ بیا بریم تو هال
از اتاق اومدیم بیرون نگاهم افتاد به مامانم و بچهها که نگران نگاهشون رو دادن به ما... نشستم کنار مامانم و گفتم
_ من از دست این محمد مزاحم بیشعور چیکار کنم؟
سری به تاسف تکون داد
_ اینجور آدما مثل استخوان تو گلو میمونن که نه میشه درشون آورد نه میشه قورتش داد
نگاهمو دادم به مامانم
_ کار من کار بدی نیست نه اشکال شرعی داره و نه عرفی به محمدم هیچ ربطی نداره که میخوام چیکار کنم من ادامه میدم
عزیز گفت
_ مامان اون وقت میره مش رحیمو اذیت میکنه
_ یه آیفون تصویری میذارم برای باغ که مش رحیم ببینه کی پشت دره اگه محمد بود باز نکنه
امیرحسین رو کرد به من
_ مگه ندیدی امروز عمو گفت درو وا میکنی یا از دیوار بیام بالا
فکری کردم و جواب دادم
_ یه سگ سرابی نگهبان میخرم برای باغ ببینم عموتون جرات میکنه پاش رو اونجا بزاره
امیر حسین دسش رو کوبوند به هم و با خنده گفت:
_ مامان دمت گرم، میخوای سگ ببری باغ، اونم سگ سرابی
عزیز لبخند پهنی رو لبش نشست
_ تو سگ ببری تو باغ عمو بفهمه اون موقع قیافهش دیدنی میشه
زینب صورتش رو آورد جلو با هیجان پرسید
_ سگش بزرگه؟
_ آره مامان
ابرو داد بالا
_ ازش نمیترسی؟
_ چرا میترسم ولی رفته رفته ترسم میریزه
_ من دیگه باغ نمیام چون خیلی میترسم
امیر حسین خنده لجدرآری کرد
_ اوخ جون، چه خوب که تو باغ نمیای اینجوری چقدر به من کیف میده...
جمعه ها و روزهای تعطیل پارت نداریم🙏
⛔️کُپی حَرام اَست⛔️ و پیگرد الهی و قانوی دارد❌
پارت اول👇👇
https://eitaa.com/chatreshohada/78183
╭🌺🍂🍃🌺🍂🍃
┗╯\
زیر چتر شهدا 🌹 🌱
\╭┓ ╭🌺🍂🍃🌺🍂🍃 ┗╯\ #قسمت_۴۶۱ #رمان_آنلاین_نرگس(فصل دوم) به قلم #زهرا_حبیباله(لواسانی) بچهم فهمید ک
\╭┓
╭🌺🍂🍃🌺🍂🍃
┗╯\
#قسمت_۴۶۲
#رمان_آنلاین_نرگس(فصل دوم)
به قلم #زهرا_حبیباله(لواسانی)
زینب دست من را گرفت و تند تند تکون داد
_ ببینش مامان داره منو حرص میده، یه چیزی بهش بگو
نگاهمو دادم به امیرحسین
_ الهی فدات شم پسر خوبم خواهرت اذیت نکن، آفرین
_ مامان اذیتش نمیکنم، حرف دلمو میزنم
_ حرف دلت رو تو دلت نگه دار به زبون نیار
امیرحسین خواست حرف بزنه اخمی کردم
_ بس کن دیگه...
امیر حسین ساکت شد میدونم اینجور مواقع زینب یه ادایی به امیرحسین در میاره تیز رو کردم به زینب
_ تو هم بس کنا
خدا رو شکر هر دوشون ساکت شدن... اومدم کنار رخت خواب ناصر نشستم و دستش رو گرفتم
_ سلام عزیزم حالت خوبه؟
نفس بلندی کشید و جواب داد
_ سلام
نگاهش رو داد بالا
_ الحمدلله
_ میخوای چایی برات بیارم؟
_آره
اومدم آشپزخونه یه سینی چایی ریختم و آوردم به مامانم تعارف کردم چایی برداشت بچههامم برداشتن سینی رو جلوی ناصر گذاشتم زمین.
کمکش کردم نشست با هم خوردیم... لبخندی بهش زدم
_ من یه کاری دارم تو حیاط انجام بدم بیام
یه نگاه نگرانی بهم انداخت و گفت
_ زود بیا
چشمی گفتم و از کنارش بلند شدم اومدم تو حیاط شماره مش رحیمو گرفتم جواب داد
_ سلام نرگس خانم خوبی الحمدالله
سلام خیلی ممنون مش رحیم خوبم یه دوتا زحمت دارم برات
_ شما رحمتی نرگس خانم بفرمایید در خدمتم
یکی اینکه یه آیفون تصویری برای باغ بزار هر چقدر هزینهاش بشه میریزم به حسابتون و یکی اینکه میخوام برای باغ یه سگ سرابی بخری
مکثی کرد و گفت
_باشه ولی چی شده که به فکر این کارا افتادید؟
من که از باغ اومدم محمد زنگ زده به مامانم کل تهدید کرده که نرگس حق نداره بره باغ و کاری انجام بده ولی من با توکل به خدا کارمو ادامه میدم اینارم که گفتم تهیه کن، به خاطر اینه که جلوی مزاحمتهای برادر شوهرمو بگیرم...
جمعه ها و روزهای تعطیل پارت نداریم🙏
⛔️کُپی حَرام اَست⛔️ و پیگرد الهی و قانوی دارد❌
پارت اول👇👇
https://eitaa.com/chatreshohada/78183
╭🌺🍂🍃🌺🍂🍃
┗╯\
زیر چتر شهدا 🌹 🌱
\╭┓ ╭🌺🍂🍃🌺🍂🍃 ┗╯\ #قسمت_۴۶۲ #رمان_آنلاین_نرگس(فصل دوم) به قلم #زهرا_حبیباله(لواسانی) زینب دست من را
\╭┓
╭🌺🍂🍃🌺🍂🍃
┗╯\
#قسمت_۴۶۳
#رمان_آنلاین_نرگس(فصل دوم)
به قلم #زهرا_حبیباله(لواسانی)
کار خوبی میکنی اتفاقا چند وقتیه یه مطلبی رو میخوام بهتون بگم هی دودلم که بگم یا نگم
فاطمه منو دعوا میکنه میگه تو مدیون میشی اگه نگی
کنجکاو پرسیدم
_ چی شده مش رحیم؟
محمد آقا گاهی با آقا نادر، گاهی با یکی دو تا از دوستاش میان اینجا یه جوجهای میارن یا بلال میارن کباب میکنن میخورن و میرن... خدا منو ببخشه شماهم منو حلال کن... منم تو رودربایستی میمونم. نمیدونم چی بهشون بگم.
اونا میرن خدا میدونه من چه عذاب وجدانی میگیرم... از طرفی هم میترسیدم به شما بگم یه وقت دعواتون بشه
از شنیدن این حرف جا خوردم با لحن آهنگینی گفتم
_ مش رحیم... اون باغ دست شما امانته خودتم میدونی صاحب اون باغ منم، منم به شما اعتماد کردم حالا روت نمیشد راهشون ندی چرا به من نمیگفتی؟
_ نرگس خانم روم سیاهه میدونستم که شما یه دلخوریهایی از هم دارین پیش خودم فکر کردم الان اینم بهش اضافه میشه دعوا میشه
خیلی عصبانیم میترسم یه وقت یه چیزی به مش رحیم بگم بعدها ازش خجالت بکشم برای همین گفتم
_ باشه فعلاً خداحافظ بعداً بهتون زنگ میزنم
منتظر خداحافظیش نموندم همزمان که خواستم تماس رو قطع کنم هی صدا زد
نرگس خانم قطع نکن، نرگس خانم گوش کن
ولی من واقعاً از دستش دلخورم برای همین تماس رو قطع کردم و اومدم تو هال
مامانم کنجکاو پرسید
_ چی شده؟ چرا لپهات گل انداخته؟
هرچی مش رحیم بهم گفته بود براش تعریف کردم
لبشرو برگردون
_ تو همیشه میگفتی مش رحیم مومنه امانت داره؟
نفس عمیقی کشیدم
_مامان، اون چیزی که من از ظاهر مش رحیم میدیدم دیانت و امانت داریش بود من از کجا باید میدونستم محمد و رفیقهاش میرن باغ مش رحیمم پنهان کاری میکنه...
جمعه ها و روزهای تعطیل پارت نداریم🙏
⛔️کُپی حَرام اَست⛔️ و پیگرد الهی و قانوی دارد❌
پارت اول👇👇
https://eitaa.com/chatreshohada/78183
╭🌺🍂🍃🌺🍂🍃
┗╯\
زیر چتر شهدا 🌹 🌱
\╭┓ ╭🌺🍂🍃🌺🍂🍃 ┗╯\ #قسمت_۴۶۳ #رمان_آنلاین_نرگس(فصل دوم) به قلم #زهرا_حبیباله(لواسانی) کار خوبی میکن
\╭┓
╭🌺🍂🍃🌺🍂🍃
┗╯\
#قسمت_۴۶۴
#رمان_آنلاین_نرگس(فصل دوم)
به قلم #زهرا_حبیباله(لواسانی)
عزیز نگاهشو داد به من
_ مامان مش رحیم آدم بدی نیست خواسته که شما دعواتون نشه، عمو هم که کاری نمیکرده تو باغ، خودتو ناراحت نکن
_ مامان جان اگه عمو به من میگفت که دارم میرم باغ بهش نمیگفتم نرو ولی اینکه منو به حساب نمیاره و اونجا رو ملک من نمیدونه این منو ناراحت میکنه
با لحن مهربونی گفت
_ ناراحت نشو، خودت اون روز داشتی به مامان جون میگفتی آدما اگه اعصابشون راحت باشه مریض نمیشن بیشتر بیماریها برای اینه که اعصاباشون ناراحته حالا خودت داری حرص میخوری... مریض میشیا ما بابامون مریضه برامون بسه
امیر حسن پرید وسط حرفش
_ نخیرم بابا مریض نیست بابا جانبازه
عزیز سر چرخوند سمت امیرحسن
_ مریض یا جانباز، در هر صورت ناتوانه دیگه مامانمون که نباید اینجوری بشه
خم شدم صورت عزیزو بوسیدم و نگاهی به صورت زیبا و مثل ماهش انداختم
_الهی فدای دل مهربونت بشم، باشه تلاش میکنم حرص نخورم
امیرحسین خودشو لوس کرد و صورتش رو آورد جلو
_ مامان خانم، فرق نذار منم بوس کن
یه بوس محکم به گونه امیرحسین زدم دستمو باز کردم برای امیر حسن
خودشو انداخت بغلم دو تا بوس محکم به لپهای امیرحسن زدم
تا زینب گفت مامان، امیرحسنو از بغلم رها کردم زینب رو چسبوندم به سینه م نوازشش کردم و صورتشو بوسیدم
_ سرشو آورد بالا طلبکارانه گفت:
_ منو آخر بوس میکنی؟
با دستم آروم لپشو گرفتم
عوضش بیشتر بوست کردم
درسته به ظاهر خودمو آروم نشون میدم اما از درون از کار محمد و نادرو مش رحیم دارم منفجر میشم... انقدر که دلم میخواد بهشون بگم: من دیگه باغبون نمیخوام...خودمم برم بگردم دنبال یه باغبون دیگه... صدای زنگ گوشیم بلند شد. نگاهی به صفحهش انداختم... صدای زنگ رو قطع کردم
مامانم پرسید
_ کی داره زنگ میزنه
مش رحیمه جوابش رو نمیدم.
مامانم سرش رو به نشونه نه این کار رو نکن انداخت بالا
_ منتظرش نذار جواب بده
_
نه مامان خیلی از دستش ناراحتم...
جمعه ها و روزهای تعطیل پارت نداریم🙏
⛔️کُپی حَرام اَست⛔️ و پیگرد الهی و قانوی دارد❌
پارت اول👇👇
https://eitaa.com/chatreshohada/78183
╭🌺🍂🍃🌺🍂🍃
┗╯\