eitaa logo
زیر چتر شهدا 🌹 🌱
21هزار دنبال‌کننده
611 عکس
309 ویدیو
3 فایل
عضو انجمن رمان آنلاین ایتا🌱 https://eitaa.com/anjoman_romam_eta/7 رمان به قلم‌ زهرا حبیب اله #لواسانی جمعه ها و تعطیلات رسمی پارت نداریم کپی از رمان حرام تبلیغ👇👇 https://eitaa.com/joinchat/2009202743Ce5b3427056
مشاهده در ایتا
دانلود
زیر چتر شهدا 🌹 🌱
\╭┓ ╭‌🌺🍂🍃🌺🍂🍃 ┗╯\ #قسمت_۵۰۹ #رمان_آنلاین_نرگس(فصل دوم) به قلم #زهرا_حبیب‌اله(لواسانی) با اینکه جکی
\╭┓ ╭‌🌺🍂🍃🌺🍂🍃 ┗╯\ (فصل دوم) به قلم (لواسانی) بالشت رو گذاشتم زیر سرش، دراز کشید پتو رو انداختم روش و گفتم _ تو به خاطر بیماریت و مصرف دروهای زیاد ضعیف شدی یه کم استراحت کنی خوب میشی به تایید حرفم سرش رو تکون داد... مش رحیم رو کرد به من _نرگس خانم کی بریم بانک دیر نشه؟ ناصر کمی پتو رو از جلوی صورتش کنار زد _ چرا دیر میشه من اینجا استراحت میکنم شما برید بانک _ اونوقت تو تنها میمونی _ باشه بمونم طوری نمیشه من حالم خوبه نگران نباش برید با مش رحیم اومدیم بانک و فرم های وام رو امضا کردم برگشتیم باغ ناصر بهم گفت _ یه چی بگم نمیگی نه؟ قبول میکنی؟ لبخند تعحب آمیزی از حرفش زدم _ چی میگی ناصر جان کی تو حرفی زدی من مخالفت کردم _ این درخواستی که دارم فرق میکنه _ باشه عزیزم بگو ابرو داد بالا و خیلی جدی گفت _حالا وو، اما وو، چرا، نمیاری‌یا! مشتاق شنیدن درخواستش گفتم _ باشه عزیزم مخالفت نمیکنم هر چی تو بگی من قبول دارم _ خونمون رو بیاریم باغ اینجا زندگی کنیم از این پیشنهادش وا رفتم... چی بگم من، بهشم قول دادم قبول کنم ولی آخه اینجا خیلی امکانات زندگی نداره سکوت من رو که دید گفت _ دیدی گفتم فرق داره... چی شد قبول نمیکنی؟ تبسمی زدم _ ببین من نمیخوام باهات مخالفت کنم ولی... _ قرار شد ولی واما و چرا نیاری _ ناصر جان مدرسه بچه‌ها رو چیکار کنیم؟ _ خب اینجا ثبت نامشون میکنیم _ آخه آخر ساله قبول نمیکنن _از کجا میدونی؟ چرا قبول نکنن؟ _ بجه‌ها افت تحصیلی پیدا میکنن... لا اقل بعد از مدرسه بچه‌ها سه ماه تابستون بیایم اینجا اگر دیدیم اینجا بهتره همیشه بمونیم و بچه‌ها رو مدرسه اینجا ثبت نام کنیم _ نه نرگس من اینجا خیلی حالم خوبه باور کن توی این چند سالی که زمینگیر و خونه نشین شدم حالم مثل الان خوب نبوده... ناصر من انقدر از این پیشنهادت غافلگیر شدم که نمیدونم چی بگم... جمعه ها و روزهای تعطیل پارت نداریم🙏 ⛔️کُپی حَرام اَست⛔️ و پیگرد الهی و قانوی دارد❌ پارت اول👇👇 https://eitaa.com/chatreshohada/78183 ╭‌🌺🍂🍃🌺🍂🍃 ┗╯\
زیر چتر شهدا 🌹 🌱
\╭┓ ╭‌🌺🍂🍃🌺🍂🍃 ┗╯\ #قسمت_۵۱۰ #رمان_آنلاین_نرگس(فصل دوم) به قلم #زهرا_حبیب‌اله(لواسانی) بالشت رو گذاش
\╭┓ ╭‌🌺🍂🍃🌺🍂🍃 ┗╯\ (فصل دوم) به قلم (لواسانی) لبخند قشنگی زد _ هیچی، فقط بگو چشم مگه آدم روی حرف شوهرش حرف میزنه _ این حرفش خیلی به دلم نشست _ نه، آقا حق با شماست چشم میایم اینجا برای زندگی ولی الان نمیشه _ نرگس جان یه کاری کن که بشه چون من دیگه نمیام همین جا میمونم چشم‌هام از تعجب گرد شد _ یعنی الان من میخوام برم خونه تو نمیای؟ سر انداخت بالا _ نه نفس بلندی کشیدم _ ناصر جان تا یک ساعت و نیم دیگه بچه‌ها تعطیل میشن میان خونه... داروهات رو نیاوردیم و خیلی کارهای دیگه که الان تو ذهنم نیست بیا بریم کارهامون رو ردیف کنیم بعد میایم اینجا زندگی میکنیم آروم ولی قاطع جواب داد _ نه نمیام تو برو خونه. بچه‌ها و داروهای منو بردار بیار اینجا _ فقط دارو و بچه‌ها نیست، آخه ما اینجا وسایل غذایی‌م نداریم _ خب اونا رو هم بیار صدای مش رحیم به گوشم خورد _ چقدر سخت میگیری نرگس خانم حالا که آقا ناصر اینجا حالش بهتره بیاد اینجا زندگی کنید. وسایلهاتون رو هم آروم آروم بیار. تا بیاد اینجا و خوب جا بیفتید کم و کسری‌هاتون رو از ما بردارید ناصر رو کرد به من _ بیا از این بهتر میخواستی ناچار سری تکون دادم _ باشه، توکل برخدا، ان‌شاالله که خیره خدا حافظی کردم به خاطر جکی مش رحیم تا دم ماشین باهام اومد از باغ زدم بیرون و تا برسم جلوی مدرسه زینب، داشتم فکر میکردم تو این موقع از سال من چطوری مدرسه بچه‌هام رو عوض کنم. همینطوری تو فکر بودم.‌ که صدای تقه به شیشه ماشین منو به خودم آوردم...‌ سر چرخوندم سمت شیشه ماشین نگاهم افتاد به زینب و اون لبخند شیرینش قفل در رو زدم اومد نشست کنارم _ سلام مامان، بابا کو؟ _ بابات موند تو باغ خونه مش رحیم گفت که شماها رو هم ببرم اونجا چهره در هم کشید _ نه، مامان من از جکی میترسم نمیام _ وقتی همه ما بریم باغ تو میخوای کجا بمونی؟ _ خونه مامان جون نه دخترم یه روز دو روز که نیست بابا میگه برای همیشه تو باغ زندگی کنیم. دستاشو بالا پایین کرد نه، مامان، نه، من میترسم جوابش رو ندادم و حرکت کردم سمت خونه... جمعه ها و روزهای تعطیل پارت نداریم🙏 ⛔️کُپی حَرام اَست⛔️ و پیگرد الهی و قانوی دارد❌ پارت اول👇👇 https://eitaa.com/chatreshohada/78183 ╭‌🌺🍂🍃🌺🍂🍃 ┗╯\
زیر چتر شهدا 🌹 🌱
\╭┓ ╭‌🌺🍂🍃🌺🍂🍃 ┗╯\ #قسمت_۵۱۱ #رمان_آنلاین_نرگس(فصل دوم) به قلم #زهرا_حبیب‌اله(لواسانی) لبخند قشنگی ز
\╭┓ ╭‌🌺🍂🍃🌺🍂🍃 ┗╯\ (فصل دوم) به قلم (لواسانی) رسیدیم خونه بهش گفتم _ من منتظر برادراتم بیان داروهای بابا رو برمیدارم میرم باغ فردا هم پنج شنبه‌ست تعطیله اونجا میمونیم تا شنبه برای مدرسه‌تون برمیگردیم. اگر میای که بیا بریم اگر هم نه وسایلت رو جمع کن ببرمت خونه مامان جون. دودل زل زد به من بعد از چند لحظه سکوت گفت _ میخواید برید اونجا خوش بگذرونید با لبخند بغلش کردم صورتش رو بوسیدم _ خب تو هم بیا مگه من میگم نیا خودت میگی من میترسم _ جکیو بفروش از باغ بره _ جکی رو که نمیتونم بفروشم ولی بهت قول میدم به تو کاری نداشته باشه _ نمیدونم چیکار کنم _ تصمیم با خودته تا برادرات از مدرسه بیان وقت داری فکر کنی اومدم آشپزخونه از فریزر چند بسته گوشت و مرغ و لوبیا و سبزی قرمه و کره و مربا و پنیر ... از کابینت هم حبوبات و برنج و روغن برداشتم خواستم بزارم تو ماشین پسرها اومدن مواد غذایی رو دست من دیدن با تعجب پرسیدن _ مامان، اینها رو کجا میخوای ببری _ بابا رفته باغ میگه من دیگه نمیام خونه. میخوایم برای همیشه تو باغ زندگی کنیم...اینها رو میخوام ببرم باغ نگاهی به هم دیگه انداختن و عزیز گفت باغ خوبه، که بریم سربزنیم و بیایم...بعدم مدرسه رو چیکار کنیم؟ _ من به باباتون گفتم... میگه مدرسه شهریار ثبت نامشون کن _ دوستامون تو مدرسه... باشگاه... پایگاه بسیج چی؟ اینها رو چیکار کنیم؟ امیرحسین به تایید حرفهای عزیز گفت راست میگه مامان منم دوست ندارم بریم باغ زندگی کنیم امیر حسن قدم برداشت رو به روی عزیز و امیرحسین ایستاد _ بابا که از همه اینها مهم‌تره من میرم باغ پیش بابا رو کردم بهشون فعلا برید وسایلتون رو بردارید بریم باغ. اونجا با، بابا صحبت میکنیم ان‌شاالله که بتونیم راضیش کنیم بیایم همینجا خونمون باشه‌ای گفتن و رفتن مواد غذایی‌ها رو گذاشتم صندوق عقب ماشین و داروهای ناصرو برداشتم بچه‌ها هم وسایلشون رو برداشتن گذاشتیم تو ماشین همه سوار شدن... درها رو قفل کردم و یه آیه‌الکرسی خوندم و نشستم تو ماشین... جمعه ها و روزهای تعطیل پارت نداریم🙏 ⛔️کُپی حَرام اَست⛔️ و پیگرد الهی و قانوی دارد❌ پارت اول👇👇 https://eitaa.com/chatreshohada/78183 ╭‌🌺🍂🍃🌺🍂🍃 ┗╯\
زیر چتر شهدا 🌹 🌱
\╭┓ ╭‌🌺🍂🍃🌺🍂🍃 ┗╯\ #قسمت_۵۱۲ #رمان_آنلاین_نرگس(فصل دوم) به قلم #زهرا_حبیب‌اله(لواسانی) رسیدیم خونه ب
\╭┓ ╭‌🌺🍂🍃🌺🍂🍃 ┗╯\ (فصل دوم) به قلم (لواسانی) روکردم بهشون _ بچه‌ها من چهل روز نذر کردم برای شفای باباتون برم امام زاده عقیل زیارت عاشوری بخونم امروز رو هنوز نرفتم باهم میریم امام زاده بعد از اونجا میریم باغ امیرحسن گله من گفت _ چرا میرفتی امام زاده منو نمیبردی منم برای بابا دعا کنم نگاه با محبتی بهش انداختم _ تو میومدی زینبم میخواست بیاد شلوغ میکردین نمیگذاشتین من دعا بخونم امیر حسن زد روی بازوی زینب _ همه تقصیر توئه که مامان منو نبرده امام زاده زینب دستش رو گذاشت رو بازوش و داد زد _ بیشعور چرا منو بی هوا میزنی، منم نباشم تو خودت مامانو اذیت میکنی اخمی کردم _ عه بچه‌ها ساکت دعوا نکنید...اصلا نمیرم امام زاده... میریم باغ امیرحسن چسبید به دستم _ نه مامان تو رو خدا بریم من دیگه حرفی نمیزنم عزیز رو کرد به من خوبه من برم عقب بشینم زینب بیاد جلو وگرنه دو دقیقه دیگه دعواشون میشه باشه عزیزم عزیز رفت صندی عقب زینب اومد جلو نشست. حرکت کردم... اومدیم امام زاده. تا از ماشین پیاده شدیم امیر حسن دوید سمت مزار شهدای مدافع حرم یه ظرف آب پیدا کردو شروع کرد به شستن قبرهای شهدای مدافع و یه چیزهایی هم داره میگه... بهش نزدیک شدم ببینم چی داره میگه... صداش به گوشم خورد... _ بهتون قول شرف میدم که منم بزرگ شدم مثل شما هرکجا که داعشی‌ها باشان باهاشون بجنگم فقط تو رو به خون حاج قاسم قسمتون میدم بابای منو شفا بدین... اصلا به خدا بگید منو به جای بابام مریض کنه اونو خوب کنه...دستم رو گذاشتم روی شونه‌ش _امیر حسن جان میدونی آدم‌ها هرطوری دعا کنن همونطوری میشه...حالا شاد زود نشه ولی بالاخره میشه جوابی نداد _ ببین پسرم نگو به جای بابا من مریض بشم چون اگر تو مریض شی بابات خیلی غصه میخوره... تو که دوست نداری بابات نارحت بشه نگذاشت ادامه بدم پرید تو حرفم _ نه مامان دوست ندارم ناراحت شه. باشه، دیگه اینطوری دعا نمیکنم آفرین پسر گلم شهدای رو واسطه در خونه خدا کن بگو بابام رو شفای کامل بده سری به تایید حرف من تکون داد _ چشم مامان زیارت عاشورام رو خوندم و آقا امام زاده عقیل رو هم زیارت کردیم و اومدیم باغ... مش رحیم در رو باز کرد و گفت _ خیالتون راحت جکی رو بستم... ازش تشکر کردم ولی بازم به خاطر زینب با ماشین تا کنار خونه اومدم... پیاده شدیم و هرکدوم از بچه ها یه وسیله رو رو برداشتن و وارد خونه شدیم تو خونه. ناصر تا چشمش افتاد به مواد غذایی‌ها خوشحال گفت _ ازت خیلی ممنونم نرگس جان که پیشنهادم رو قبول کردی تو دلم گفتم _ پیشنهاد نبود آقا دستور بود... لبخندی زدم‌ _ خواهش میکنم عزیزم... جمعه ها و روزهای تعطیل پارت نداریم🙏 ⛔️کُپی حَرام اَست⛔️ و پیگرد الهی و قانوی دارد❌ پارت اول👇👇 https://eitaa.com/chatreshohada/78183 ╭‌🌺🍂🍃🌺🍂🍃 ┗╯\
🔅 آموزش رایگان گلدوزی روبان دوزی به همراه پشتیبانی دائمی 😍 ♦️ آموزش رایگان روبان دوزی ♦️ آموزش رایگان گلدوزی ♦️ صفر تا صد درست کردن رومیزی ♦️ آموزش دیوارکوب های گلدوزی ♦️ دوره آموزشی تابلو عروس ♦️ ده ها مدل دوخت گل رایگان ♦️ کلی ایده های کاربردی https://eitaa.com/joinchat/3421307201C21ce60fdb7
2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
📣 من زیر بیرق هیچ‌کس دیگه نمیرم! 🍃🌹🔹 ـــــــــــــــــــــــــ صـــراط @roshangari_samen
زیر چتر شهدا 🌹 🌱
\╭┓ ╭‌🌺🍂🍃🌺🍂🍃 ┗╯\ #قسمت_۵۱۳ #رمان_آنلاین_نرگس(فصل دوم) به قلم #زهرا_حبیب‌اله(لواسانی) روکردم بهشون
\╭┓ ╭‌🌺🍂🍃🌺🍂🍃 ┗╯\ (فصل دوم) به قلم (لواسانی) مش رحیم گفت _ نرگس خانم این چه کاریه کردی برای چی مواد غذایی آوردی یعنی اینجا چیزی نبود ما از شما پذیرایی کنیم رو کردم سمت مش رحیم _ خواهش می‌کنم چه حرفیه می‌زنی از شما به ما رسیده آخه یه روز دو روز که نیست آقا ناصر میگه کلا بیایم اینجا زندگی کنیم _ حالا میگذاشتید هر وقت اثاس منزلتون رو آوردید مواد غذایی تونم می‌آوردید _ببخشید دیگه آوردم اگر اجازه بدید بزارمشون تو یخچال فریزر شما _ این چه حرفیه می‌زنی نرگس خانم شما اینجا صاحب اختیاری ببرید بزارید... فقط ناهار رو امروز مهمان من هستید _ خیلی ممنون شما هم شام مهمان ما هستید مش رحیم سفره انداخت یه ماهیتابه که توش بادمجون و گوجه درست کرده بود رو گذاشت سر سفره نون و سبزی خوردن هم گذاشت برای همه غذا کشیدم و خوردیم رو کرد به مش رحیم _ دستتون درد نکنه خیلی خوشمزه بود. بچه‌ها و ناصر هم تشکر کردن سفره رو جمع کردم همگی نشستیم دور ناصر عزیز گفت _ بابا مامان میگی که شما گفتید خونمون رو بیاریم اینجا زندگی کنیم ناصر نگاهی بهش انداخت _ درسته باباجون من گفتم _ بابا میشه منصرف شید _ چرا بابا ؟ _ ما مدرسه‌مون اونجاست، باشگاهمون، پایگاه بسیجمون دوستامون اگر بیایم اینجا خیلی تنها میشیم _ اینها رو که تو میگی اینجا هم هست یه مدت که بمونیم، میری مسجد تو پایگاه ثبت نام میکنی باشگاهم میری دوست هم پیدا میکنی امیر حسن نگاهش رو داد به ناصر _ بابا من شما رو از همه چی بیشتر دوست دارم هرجا شما بگی ما همونجا زندگی می‌کنیم ناصر لبخند پهنی زد آفرین پسرم عزیز و امیر حسین که دیدن ناصر تو کارش مصممه ساکت شدن و حرفی نزدن... ناصر رو کرد به من صبح شنبه زودتر بیدار شو بچه‌هارو ببر مدرسه بعدم برو با مدیراشون صحبت که که پروندهاشون رو بگیری بیاری اینجا اسمشون رو تو یکی از مدرسه‌های اینجا بنویس... جمعه ها و روزهای تعطیل پارت نداریم🙏 ⛔️کُپی حَرام اَست⛔️ و پیگرد الهی و قانوی دارد❌ پارت اول👇👇 https://eitaa.com/chatreshohada/78183 ╭‌🌺🍂🍃🌺🍂🍃 ┗╯\
7.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
📣📹 گل‌آرایی حرم حضرت اباعبدالله الحسین (علیه السلام) در آستانه ولادت سرداران کربلا✨✨✨✨✨ میخواهیم به مناسبت میلاد با سعادت 🌺 و برادر با وفاش قمر بنی هاشم 🌼 و راوی کربلا🌸 جشن بگیریم و نیازمند کمکهای شما محبان اهل بیت هستیم🙏 اجرتون با مادر بزرگوارشون خانم و‌خانم و خانم هر چقدر که در توانتون هست، ما را در برگزاری این جشن یاری کنید🍃🌸🍃 👇👇 5892107050025454 عزیزان حتما فیش واریزی رو برای این آیدی بفرستید🌹👇👇 @shahid_abdoli : https://eitaa.com/joinchat/3165061169C62614d580a عزیزان، این اجازه رو به گروه جهادی ما بدید که احیاناً اگر مبلغی اضافه اومد، صرف کارهای خیر شود🙏
عزیزان اجرتون با امام حسین علیه‌السلام با کمکهای شماست که ما میتونیم ایاد ملی و مذهبی رو مراسم برگزار کنیم و همیشه دعا گوتون هستیم و برای براورده شدن حاجاتتون و سلامتی خودتون و خونوادهاتون و همینطور شادی روح امواتتون صلوات میفرستیم. بزرگواری کنید اینار هم دست ما رو برای برگزاری میلاد امام حسین علیه‌السلام و حضرت اباالفضل علیه السلام و امام سجاد علیه‌السلام بگیرید. ان‌شاالله همیشه مالتون در راه خیر و اهل بیت مصرف بشه و خدا به مالتون برکت بده🤲🍃🌸🍃
زیر چتر شهدا 🌹 🌱
\╭┓ ╭‌🌺🍂🍃🌺🍂🍃 ┗╯\ #قسمت_۵۱۴ #رمان_آنلاین_نرگس(فصل دوم) به قلم #زهرا_حبیب‌اله(لواسانی) مش رحیم گفت
\╭┓ ╭‌🌺🍂🍃🌺🍂🍃 ┗╯\ (فصل دوم) به قلم (لواسانی) ناصر رو کرد به من _ سرو صدا نکنید من یه چرت بخوابم _ باشه عزیزم ناصر خوابید منو بچه‌ها اومدیم توی اتاق عزیز دلخور نگاهش رو داد به من _ مامان بابا رو راضی کن، اینجوری نمیشه، لااقل بزارید امتحاناتمونو بدیم برای سال آینده بیایم مدرسه اینجا ثبت نام کنیم امیرحسین به تایید حرفش گفت _ مامان داداش راست میگه تو رو خدا یه کاری کن خواستم قانعشون کنم که زینب پرید وسط حرفمون _ من که خونه مامان جون می‌مونم نمیام اینجا هم از این جکی می‌ترسم همم که مدرسه خودم و دوستامو دوست دارم امیرحسین سر چرخوند سمتش _ آره جون خودت تو رو بزاریمت اونجا بری بیفتی گ‍ِل ترانه به تندی جواب داد _آره همینطوری واسه خودت حرف الکی بزن ترانه که دیگه مدرسه نمیاد بد بخت‌و بیرونش کردن _ حقش بود که بیرونش کنن _ اصلا به تو چه، مگه من با تو حرف زدم مامان خودش گفت یا بیا باغ یا برو خونه مامان جون امیرحسین تیز نگاهشو داد سمت من _ آره مامان، شما بهش گفتی بمون خونه مامان جون؟ _ من برای همیشه نگفتم امروزو گفتم بعدم اگر قرار باشه ما بیایم اینجا زندگی کنیم نگاهم رو دادم به زینب تو هم باید پیش ما باشی صدای پارس جکی رشته کلاممون رو پاره کرد و بچه‌ها بلند شدند رفتن کنار پنجره منم اومدم کنارشون ایستادم دیدم جکی دقیقاً پشت پنجره ماست نگاهی بهش انداختم و رو به بچها گفتم: انقدر که عظیم الجثه و خشنه آدم از تو خونه‌ام ازش می‌ترسه عزیزم امیرحسین زدن زیر خنده نگاهشونو دادن به من راست میگی مامان ما فکر نمی‌کردیم شما انقدر ترسو باشی لبخندی بهشون زدن _ الانم ترسو نیستم فقط از این جکی می‌ترسم تا صبح شنبه بحث ما همین بود همچین که از ناصر فاصله می‌گرفتیم غرغرای عزیز و امیرحسین و زینب شروع میشد صبح شنبه نماز صبح رو که خوندیم به بچه‌ها گفتم _ حاضر شید بریم خونه که به موقع برسید مدرسه عزیز پرسید _ ما بریم‌مدرسه شما خونه میمونید تا ما بیایم بیاریمون اینجا _ آره عزیزم همین کار رو میکنم اشکال نداره بچه‌ها ناراحت نشید حتماً یه خیری توش هست بچه‌ها چیزی نگفتنو لباسشونو پوشیدن کیفشونو برداشتن... در اتاق مش رحیم رو آروم زدم فوری در رو باز کرد بعد از سلام صبح بخیر گفتم: _ ببخشید جکی رو میبندید ما بریم اتفاقا خودم حواسم بود الان میام کنارش وامیستم شما برید... جمعه ها و روزهای تعطیل پارت نداریم🙏 ⛔️کُپی حَرام اَست⛔️ و پیگرد الهی و قانوی دارد❌ پارت اول👇👇 https://eitaa.com/chatreshohada/78183 ╭‌🌺🍂🍃🌺🍂🍃 ┗╯\
🚨 🔵 برخی مدارس تعطیلی رسمی اعلام شد👇🏿 🔴 https://eitaa.com/joinchat/2443837485Cd15e6a24aa جزئیات بیشتر در👆👆