eitaa logo
زیر چتر شهدا 🌹 🌱
21هزار دنبال‌کننده
616 عکس
309 ویدیو
3 فایل
عضو انجمن رمان آنلاین ایتا🌱 https://eitaa.com/anjoman_romam_eta/7 رمان به قلم‌ زهرا حبیب اله #لواسانی جمعه ها و تعطیلات رسمی پارت نداریم کپی از رمان حرام تبلیغ👇👇 https://eitaa.com/joinchat/2009202743Ce5b3427056
مشاهده در ایتا
دانلود
زیر چتر شهدا 🌹 🌱
\╭┓ ╭‌🌺🍂🍃🌺🍂🍃 ┗╯\ #قسمت_۵۲۶ #رمان_آنلاین_نرگس(فصل دوم) به قلم #زهرا_حبیب‌اله(لواسانی) عزیز نگاهشو دا
\╭┓ ╭‌🌺🍂🍃🌺🍂🍃 ┗╯\ (فصل دوم) به قلم (لواسانی) ببین پسر گلم، شفا و درمان دستِ خودِ خداست. یا من اسمه دوا و ذِکره شِفائه… خودِ خدا گفته: منو بخونین تا اجابتتون کنم. درسته! با تکون سرش حرفم رو تایید کرد _بله مامان ادامه دادم اهل‌بیت علیهم‌السلام، شهدا، حتی گاهی دعای یه مؤمن، همش به اذن خدا باعث شفا می‌شه. — خب… حالا خدا نگاه می‌کنه هم به کسی که دعا می‌کنه، هم به کسی که مریضه. اگه اون کسی که دعا می‌کنه نیتش خالص باشه، با دلِ قرص باور داشته باشه که خدا قدرت اجابت داره، خیلی وقتا اون خواسته اتفاق می‌افته؛ مثلاً مریض شفا می‌گیره. اما اگه تو دلش شک باشه، اعتقادش سست باشه، ممکنه هیچ اتفاقی نیفته. گاهی هم خدا می‌دونه اگه این بنده‌ش شفا بگیره، دیگه سمت بندگی نمیاد و خودش رو تو گناه غرق می‌کنه. اون وقت خدا از سرِ محبت شفاش نمی‌ده، چون دلش نمی‌خواد بنده‌ش سقوط کنه. ولی از همه مهم‌تر اینه که ما فقط دعا کنیم و قضاوت نکنیم. نگیم فلانی شفا نگرفت چون اگه خوب می‌شد گناهکار می‌شد. و یا شخصی که دعا میکرد اخلاص نداشت این فکرها اصلاً درست نیست. خدا حکیمه… طبق حکمت خودش حاجت می‌ده یا نمی‌ده.» عمیق تو چشم‌های من زل زد یه چی بگم مامان __ جانم بگو اینکه بابا داره حالش بهتر میشه اونم به این سرعت به نظر من هم دعاهاتون خالصانه بوده هم دیده اگر بابا کامل خوب بشه و شِفا بگیره آدمی نیست که به گناه بیفته... دیدی الان طرف شما رو ّگرفت و حق رو بهتون داد لبخند رضایتی از حرفها و نوع طرز فکرش به لبم نشست و به آغوش کشیدمش و در گوشش زمزمه کردم. _ الهی من فدای اون قلب پاکت بشم عزیز دلم صدای زینب که با لحن گله‌مندی گفت: مامان عزیز و بغل میکنی بویش میکنی منو بغل نمیکنی؟ به گوشم خورد عزیز را از خودم جدا کردم خواستم جواب زینب بدم که امیرحسین جواب داد _ عزیز حرفای قشنگی زد مامانم به تشویقش بغلش کرد تو هم حرف قشنگ بزن بغلت کنه _ زینب شونه انداخت بالا _ نمیدونم چی بگم حرفش تموم شد تیز نگاهش رو داد به من _ خیلی دوستت دارم مامان با لبخند خم شدم بغلش کردم بوسیدمش منم دوستت دارم عزیز دلم... جمعه ها و روزهای تعطیل پارت نداریم🙏 ⛔️کُپی حَرام اَست⛔️ و پیگرد الهی و قانوی دارد❌ پارت اول👇👇 https://eitaa.com/chatreshohada/78183 ╭‌🌺🍂🍃🌺🍂🍃 ┗╯\
زیر چتر شهدا 🌹 🌱
\╭┓ ╭‌🌺🍂🍃🌺🍂🍃 ┗╯\ #قسمت_۵۲۷ #رمان_آنلاین_نرگس(فصل دوم) به قلم #زهرا_حبیب‌اله(لواسانی) ببین پسر گلم،
\╭┓ ╭‌🌺🍂🍃🌺🍂🍃 ┗╯\ (فصل دوم) به قلم (لواسانی) زینب منو بوسید و گفت: – بریم پیش بابا ببینیم چیکار داره می‌کنه؟ لبخندی زدم. – باشه عزیزم، الان می‌ریم. خواستم به پسرا بگم شما هم بیاید که دیدم امیرحسن نیست. رو کردم به امیرحسین و پرسیدم: – امیرحسن کجاست؟ – شما که داشتی با عزیز صحبت می‌کردی، رفت پیش بابا. تو دلم گفتم: چقدر این باباییه... خدایا شکرت می‌کنم که نظری به ما کردی و حال همسرم رو به بهبوده. اگه یه وقت بلایی سر ناصر بیاد، امیرحسن از نظر روحی خیلی ضربه می‌بینه... همگی اومدیم تو حیاط. فاطمه خانم هم اومد، جکی بازه و داره تو باغ می‌چرخه ما رو که دید، نزدیکمون نشد، ولی از همون دور داشت برامون پارس می‌کرد. زینب رو کرد به من: – این سگه چشه؟ چرا داره برای ما پارس می‌کنه؟ امیرحسن نذاشت من حرف بزنم جواب داد: – داره به ما می‌گه بچه‌های خوبی باشین، اگه بد باشین سرِ کارتون با منه! از حرفش همه زدیم زیر خنده. قدم‌زنون رفتیم کنار ناصر و مش‌رحیم. رو به امیرحسن پرسیدم: – خوشگلم، به من می‌گفتی اومدی اینجا. خواستم بگم امیرحسین گفت مامان داره با عزیز حرف می‌زنه، برو من می‌گم... رو کردم به ناصر: – وام تا آخر هفته آماده‌ست... ان‌شاءالله باهاش سوله رو می‌زنیم. ناصر گفت: – باشه، ولی من یه پیشنهاد دارم. ابروهامو دادم بالا. – چه پیشنهادی؟ – تو مشغول خونه‌داری و درس بچه‌ها باش، من و مش‌رحیم کارا رو انجام می‌دیم. – خب این خیلی خوبه، ولی مدارک و اسناد همه به نام منه. – باشه، هر جا کار اداری بود تو انجام بده، اما کارای اجراییش با من و مش‌رحیم. لبخند زدم. – ناصر جان، خیلی خوشحالم این حرفو می‌شنوم، ولی به نظرت انقدر حالت خوب شده که بتونی این کارا رو انجام بدی؟ سرشو تکون داد. – آره، می‌تونم... _____________________ ُسلام شب همگی بخیر عزیزان فیلم مختار یادتونه؟ عبیدالله شایعه انداخت که یزید داره با لشکرش از شام میاد... انقدر گفت تا مردم کوفه باورشون شد و ترس برشون داشته بود... الانم آمریکا میخواد ترس توجون مردم ایران بندازه میگه من ناو آوردم نزدیک خلیج فارس میخوام حمله کنم به ایران در حالی که به قول حضرت امام هیچ غلطی نمیتونه بکنه هم دل خودتون محکم باشه و هم دیگران رو آگاه کنید جهت تعجیل در امر فرج و سلامتی وجود نازنین امام زمان و سلامتی و طول عمر با عزت امام خامنه‌ای صلوات بفرستید❤️🌹 جمعه ها و روزهای تعطیل پارت نداریم🙏 ⛔️کُپی حَرام اَست⛔️ و پیگرد الهی و قانوی دارد❌ پارت اول👇👇 https://eitaa.com/chatreshohada/78183 ╭‌🌺🍂🍃🌺🍂🍃 ┗╯\
زیر چتر شهدا 🌹 🌱
\╭┓ ╭‌🌺🍂🍃🌺🍂🍃 ┗╯\ #قسمت_۵۲۸ #رمان_آنلاین_نرگس(فصل دوم) به قلم #زهرا_حبیب‌اله(لواسانی) زینب منو بوسی
\╭┓ ╭‌🌺🍂🍃🌺🍂🍃 ┗╯\ (فصل دوم) به قلم (لواسانی) باشه اینطوری خیلی بهتره ناصر رو کرد به مش رحیم ببخشید من یه حرفی میخوام به نرگس بگم خواهش می‌کنم بابا بفرمایید ناصر رو کرد به من یه دقیقه بیا با هم هم قدم شدیم از بچه‌ها که فاصله گرفتیم گفت: _ می‌تونم یه خواهشی ازت بکنم لبخندی زدم این چه حرفیه ناصر جان شما امر کن چرا خواهش میای بریم بیمارستان ملاقات محمد؟ از پیشنهادش جا خوردم موندم چی بگم مکث منو که دید گفت: نرگس جان امر نیستا خواهشه بی‌جواب نزار نه نه ناصر جان، باشه بریم هر وقت تو بگی میریم ولی فکر نمی‌کنی صبر کنیم یکم حالت بهتر شه حالم خوبه، امروز که دیر شده فردا بعد از ظهر ان‌شالله میریم ناصر جان خدا شاهده این حرفو به خاطر خودت میگم نه اینکه فکر کنی می‌خوام نیام تو تازه حالت خوب شده اگه دوباره بهت استرس وارد شه... پرید تو حرفم نذاشت ادامه بدم نه نمی‌شه، فردا میریم باشه عزیزم هرچی تو بگی مسیرو برگشتیم که بیایم تو خونه دیدم عزیز دست زینبو. گرفته زینبم داره خودشو می‌کشه میگه ولم کن فهمیدم می‌خواسته بیاد پیش ما ببینه چی میگیم عزیزم نمی‌ذاره صدامو بردم بالا که بشنوه گفتم عزیز جان مادر ولش کن بذار بیاد عزیز دست زینبو رها کرد زینب دوید خودشو رسوند به ما گله وار گفت: یه چیزی به عزیز بگو نمی‌ذاشت بیام پیش شما عزیز خوب کرد که نگهت داشت بابا می‌خواست با من خصوصی حرف بزنه عه بابا خصوصی بگه خوبه، بعد به من میگی ما بینمون هیچ خصوصی نیست هرچی هست باید به من بگی ناصر نذاشت من حرف بزنم رو کرد به زینب _ دختر باید هرچی هست به مامانش بگه ولی بابا می‌تونه گاهی با مامان خصوصی صحبت کنه زینب ادامه نداد و دستای باباشو گرفت بابا ما هممون خوشحالیم که تو حالت خوب شده ناصر خم شد بوسش کرد __ خودمم خوشحالم بابا... جمعه ها و روزهای تعطیل پارت نداریم🙏 ⛔️کُپی حَرام اَست⛔️ و پیگرد الهی و قانوی دارد❌ پارت اول👇👇 https://eitaa.com/chatreshohada/78183 ╭‌🌺🍂🍃🌺🍂🍃 ┗╯\
3.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎥سخنرانی حاج آقا دانشمند ✍موضوع: سکوت طلاست
زیر چتر شهدا 🌹 🌱
\╭┓ ╭‌🌺🍂🍃🌺🍂🍃 ┗╯\ #قسمت_۵۲۹ #رمان_آنلاین_نرگس(فصل دوم) به قلم #زهرا_حبیب‌اله(لواسانی) باشه اینطوری
\╭┓ ╭‌🌺🍂🍃🌺🍂🍃 ┗╯\ (فصل دوم) به قلم (لواسانی) رفتم تو فکر... خدایا یعنی ناصر رفتارای خونوادشو فراموش کرده؟ اونها اصلا مراعات حالش رو نمی‌کنن اگه بریم بیمارستان بحث و گله‌گی راه بندازن چی؟ یعنی واقعاً ناصر می‌تونه تحمل کنه؟ یه لحظه به ذهنم اومد چقدر ناصر خودخواهه، آخه بگو مرد تو تازه خوب شدی چرا می‌خوای دوباره خودتو ببری تو گرفتاریو بیماری... مگه نمیگی منو حلال کن آخه اذیت نکن که لازم باشه آدم حلالت کنه والا من و بچه‌هامم گناه داریم... صدای ناصر که گفت نرگس به گوشم خوردو رشته افکارم رو پاره کرد رو کردم سمتش بله چیه چرا داری با خودت دعوا میکنی؟ لبخند مصنوعی زدم نه چیزی نیست چرا هست داشتی به حرف من که گفتم بریم ملاقات محمد فکر می‌کردی و تو افکارت داشتی منو دعوا می‌کردی موندم چی جواب بدم که خودش گفت نگران نباش اتفاقی نمی‌افته، به من اعتماد کن از طرف خونوادت که چیزی تغییر نکرده اینو مطمئنم‌... اما اگه حالت انقدر خوب شده که می‌تونی تنش‌هاشون رو تحمل کنی و اتفاقی برات نیفته باشه بریم نه اتفاقی نمیفته مطمئن باش _ یعنی با شنیدن حرف‌های تند محمد و ناهید دوباره تشنج نمی‌کنی؟ سر انداخت بالا نه از کجا انقدر مطمئن میگی یه چیزایی هست که بعداً بهت میگم چرا بعداً همین الان بگو الان وقتش نیست منو درک می‌کنی تبسمی زد آره نرگس جان چرا درکت نکنم __ اگه درکم میکنی پس باید بدونی من الان چقدر از درون داغونم به منم بگو چی شده؟... جمعه ها و روزهای تعطیل پارت نداریم🙏 ⛔️کُپی حَرام اَست⛔️ و پیگرد الهی و قانوی دارد❌ پارت اول👇👇 https://eitaa.com/chatreshohada/78183 ╭‌🌺🍂🍃🌺🍂🍃 ┗╯\
هدایت شده از مسجد حضرت قائم(عج)
21.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🏮یک دخترِ تنها، امشب کجا باید بخوابد؟ این دختر بی‌سرپرست شده؛ تقریباً همه‌ی اقوامش فوت کردن و کسی رو نداره.خونه تو زلزله‌ی سرپل ذهاب تخریب شده و دیگه قابل سکونت نیست. اهالی روستا دل‌شان سوخته و یک تکه زمین به او هدیه دادن تا فقط یک جای امن داشته باشه؛ بیایید کمک کنیم این اتاق هرچه زودتر ساخته بشه. نیت کنید تا اگه خدا خواست و مبلغ جمع شد، مازادش خرج فرهنگی، معرفی و سایر هزینه‌های خیریه بشه؛ امور خیریه مسجد حضرت قائم(عج)👇 ●
6037997599856011
900170000000107026251004
🏮اطلاعات بیشتر: @mehr_baraan
🏮خیریه «مسجد قائم(عج)» با تکیه بر کمک‌های مردمی، پروژه‌های فوری و حیاتیِ خانواده‌های کم‌برخوردار را اجرا می‌کند؛ از درمان و معیشت تا ساخت فضاهای ایمن و دسترس‌پذیر. گزارش مالی و تصویری هر پروژه منتشر می‌شود. برای همراهی و اطلاع از پرونده‌های جاری به ما بپیوندید 👇👇 https://eitaa.com/joinchat/2846883849Cbf3af7a7e9
9.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
حسودی می‌كنم! به آن‌ كوچه كه... تو از آن گذر می‌كنی و بدان راه كه... تو بر آن قدم می‌گذاری! نیمه_شعبان نشر با ذکر صلوات برای اعضای کانال مجاز میباشد 🌸
🌱✨🌱✨🌱✨🌱✨🌱✨🌱✨🌱✨ 🌱✨🌱✨🌱✨🌱✨🌱✨ 🌱✨🌱✨🌱✨🌱✨ تولد دوباره با صدای کشیده شدن لاستیک ماشین روی آسفالت نگاهم سمت ماشینی که جلوم توقف کرده بود رفت. دستم مشت شد و سر جام ایستادم. نگاهم سمت راننده‌ی ماشین رفت چشم ریز کردم تا بهتر ببینمش. با دیدن امیرعلی دلم هری ریخت پایین و انگار قلبم از جا کنده شد. هنوز تو بهت بودم و بدون پلک زدن نگاهش میکردم که از ماشین پیاده شد. با قدم‌هایی بلند ماشین رو دور زد و جلوم ایستاد. با صدای طلب‌کارش که از بین دندون‌هاش غرید به خودم اومدم و شونه‌هام پرید _حالا دیگه ما رو بخیر تو رو به سلامت حنانه خانم ؟!آره فکر کردی با یه حرف پا پس میکشم هان؟! نگاه از چشم‌هایی که یک روزی آرزوم بود که بتونم بدون مانع بهشون زل بزنم گرفتم، دست‌هاش رو توی جیب لباس ورزشیش کرد و با صدایی گرفته گفت _چی با خودت فکر کردی حنانه پوزخندی عصبانی زد و ادامه داد _ که بهش میگم نمیخوامش و دست به سرش میکنم ،آره ؟ نفس خفه ای کشیدم نگاهی به اطراف کردم، با تصور اینکه اگه بابا الان برسه خون دوتامون ریخته‌ست تمام بدنم شروع به لرزیدن کرد. لرزیدنی که حتی امیرعلی هم متوجه‌ش شد ،بعد از چند لحظه نگاه خیره‌ش رو از روم برداشت، پاش رو به طرف ماشینش کج کرد هنوز چند قدم نرفته بود که به‌ طرفم برگشت، انگشتش رو تهدید وار جلوی چشم‌هام تکون داد و شمرده شمرده گفت _به اون شوهر خواهر عوضیت هم بگو قید خواستگار آوردن واسه تورو بزنه مکثی کرد و دندون‌هاش رو روی هم فشار داد _وگرنه دندون هاش رو تو دهنش خرد میکنم،بگو امیرعلی گفته هنوز نمردم که واسه حنانه‌م خواستگار بیاری حاج آقا ادامه‌شو اینجا بخون👇 https://eitaa.com/joinchat/2236219683Ca3e8232faa
\╭┓ ╭‌🌺🍂🍃🌺🍂🍃 ┗╯\ (فصل دوم) به قلم (لواسانی) سلام شب همگی بخیر میلاد با سعادت آخرین منجی عالم بشریت حضرت مهدی عج‌الله رو به همتون تبریک می‌گم. عزیزان ما امروز جشن داشتیم و من به شدت درگیر بودم با عرض معذرت پارت‌ امروز و امشب رو نگذاشتم اما ان‌شاالله فردا‌ پارت میگذارم🙏🌹 جمعه ها و روزهای تعطیل پارت نداریم🙏 ⛔️کُپی حَرام اَست⛔️ و پیگرد الهی و قانوی دارد❌ پارت اول👇👇 https://eitaa.com/chatreshohada/78183 ╭‌🌺🍂🍃🌺🍂🍃 ┗╯\
زیر چتر شهدا 🌹 🌱
\╭┓ ╭‌🌺🍂🍃🌺🍂🍃 ┗╯\ #قسمت_ #رمان_آنلاین_نرگس(فصل دوم) به قلم #زهرا_حبیب‌اله(لواسانی) سلام شب همگی بخی
\╭┓ ╭‌🌺🍂🍃🌺🍂🍃 ┗╯\ (فصل دوم) به قلم (لواسانی) این اخلاق عجول بودنت رو هنوز داری بهت میگم ولی الان نه با اینکه با همه وجوم مشتاقم که بدونم چی شده ولی نمیخوام ناراحتش کنم. ریز سرم رو تکون دادم _ باشه نگو تا فردا که حاضر شدیم بریم بیمارستان تو فکر‌ این بودم که محمد با دیدن ما چه واکنشی نشون میده... ناصر لباس پوشید و رو به من گفت تو بشین پشت ماشین من یه خورده سر گیجه دارم خیلی ضعیف شدی باید تقویت بشی زینب اومد جلو مامان منم ببرید نه عزیزم بیمارستان بچه‌ها اجازه نمیدن حالا منو ببر اونجا التماس می‌کنیم شاید راه دادن نه عزیزم قانون بیمارستانهاست که بچه‌ها رو برای ملاقات اجازه نمیدن خب منو یواشکی ببر وقتی یه کاری رو میگن نکن آدم باید انجام نده... بمون خونه اذیتم نکن امیرحسین خندید خاطرت جمع مامان برو جکی مواظبشه زینب نگاه تندی بهش انداخت جکی مواظب خودته ناصر نگاه محبت آمیزی به زینب انداخت امروز نمیبریمت ولی بهت قول میدم یه شب خونوادگی بریم پارک زینب دستهای ناصر رو گرفت و آهنگین گفت بابا مش‌رحیم و فاطمه خانم رو هم ببریم باشه بابا بااونها رو هم میریم زینب قانع شد و رفت سراغ تکلیفهای مدرسه‌ش... چند تقه به در اتاق فاطمه خانم زدم صداش اومد بیا تو در رو باز کردم ببخشید فاطمه خانم ما داریم میریم بیمارستان ملاقات اگر براتون زحمتی نیست حواستون به بچه‌ها باشه از جاش بلند شد برید خدا به همراهتون خدا حافظی کردیم سوار ماشین شدیم و حرکت کردم. ناصر پرسید میدونی کدوم بیمارستان بستری شدن نادر که مرخص شده فقط محمد بستریه... تو بیمارستان خاتم‌الانبیاست ولی کدوم اتاق و بخش هست نمیدونم زیگ بزن به یکی بپرس ماشین رو کنار جاده پارک کردم زنگ زدم به نیلوفر بعد از شنیدن چند بوق جواب داد سلام حالت خوبه سلام ممنون خوبم، میخوایم بریم ملاقات محمد آقا... کدوم بخش بستریه؟ با لحن تعج آمیزی پرسید تو میخوای بری ملاقات آره با ناصر داریم میریم مگه آقا ناصر میتونه آره میتونه الانم کنار من تو ماشین نشسته لحنش رو تند کرد. دیونه شدی نرگس؟ ببینمت برات توضیح میدم تو فقط بگو کدوم بخش و اتاق چنده؟ _ باشه برات پیامک میکنم. خودمم آماده میشم میام بیمارستان بیا اونجا همدیگر رو میبینیم... جمعه ها و روزهای تعطیل پارت نداریم🙏 ⛔️کُپی حَرام اَست⛔️ و پیگرد الهی و قانوی دارد❌ پارت اول👇👇 https://eitaa.com/chatreshohada/78183 ╭‌🌺🍂🍃🌺🍂🍃 ┗╯\
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا