زیر چتر شهدا 🌹 🌱
\╭┓ ╭🌺🍂🍃🌺🍂🍃 ┗╯\ #قسمت_۵۲۹ #رمان_آنلاین_نرگس(فصل دوم) به قلم #زهرا_حبیباله(لواسانی) باشه اینطوری
\╭┓
╭🌺🍂🍃🌺🍂🍃
┗╯\
#قسمت_۵۳۰
#رمان_آنلاین_نرگس(فصل دوم)
به قلم #زهرا_حبیباله(لواسانی)
رفتم تو فکر... خدایا یعنی ناصر رفتارای خونوادشو فراموش کرده؟ اونها اصلا مراعات حالش رو نمیکنن اگه بریم بیمارستان بحث و گلهگی راه بندازن چی؟ یعنی واقعاً ناصر میتونه تحمل کنه؟ یه لحظه به ذهنم اومد چقدر ناصر خودخواهه، آخه بگو مرد تو تازه خوب شدی چرا میخوای دوباره خودتو ببری تو گرفتاریو بیماری... مگه نمیگی منو حلال کن آخه اذیت نکن که لازم باشه آدم حلالت کنه والا من و بچههامم گناه داریم... صدای ناصر که گفت
نرگس
به گوشم خوردو رشته افکارم رو پاره کرد رو کردم سمتش
بله
چیه چرا داری با خودت دعوا میکنی؟
لبخند مصنوعی زدم
نه چیزی نیست
چرا هست داشتی به حرف من که گفتم بریم ملاقات محمد فکر میکردی و تو افکارت داشتی منو دعوا میکردی
موندم چی جواب بدم که خودش گفت
نگران نباش اتفاقی نمیافته، به من اعتماد کن
از طرف خونوادت که چیزی تغییر نکرده اینو مطمئنم... اما اگه حالت انقدر خوب شده که میتونی تنشهاشون رو تحمل کنی و اتفاقی برات نیفته باشه بریم
نه اتفاقی نمیفته مطمئن باش
_ یعنی با شنیدن حرفهای تند محمد و ناهید دوباره تشنج نمیکنی؟
سر انداخت بالا
نه
از کجا انقدر مطمئن میگی
یه چیزایی هست که بعداً بهت میگم
چرا بعداً همین الان بگو
الان وقتش نیست
منو درک میکنی
تبسمی زد
آره نرگس جان چرا درکت نکنم
__ اگه درکم میکنی پس باید بدونی من الان چقدر از درون داغونم به منم بگو چی شده؟...
جمعه ها و روزهای تعطیل پارت نداریم🙏
⛔️کُپی حَرام اَست⛔️ و پیگرد الهی و قانوی دارد❌
پارت اول👇👇
https://eitaa.com/chatreshohada/78183
╭🌺🍂🍃🌺🍂🍃
┗╯\
🌱✨🌱✨🌱✨🌱✨🌱✨🌱✨🌱✨
🌱✨🌱✨🌱✨🌱✨🌱✨
🌱✨🌱✨🌱✨🌱✨
تولد دوباره
#برگ1
با صدای کشیده شدن لاستیک ماشین روی آسفالت نگاهم سمت ماشینی که جلوم توقف کرده بود رفت. دستم مشت شد و سر جام ایستادم. نگاهم سمت رانندهی ماشین رفت
چشم ریز کردم تا بهتر ببینمش. با دیدن امیرعلی دلم هری ریخت پایین و انگار قلبم از جا کنده شد. هنوز تو بهت بودم و بدون پلک زدن نگاهش میکردم که از ماشین پیاده شد. با قدمهایی بلند ماشین رو دور زد و جلوم ایستاد.
با صدای طلبکارش که از بین دندونهاش غرید به خودم اومدم و شونههام پرید
_حالا دیگه ما رو بخیر تو رو به سلامت حنانه خانم ؟!آره
فکر کردی با یه حرف پا پس میکشم هان؟!
نگاه از چشمهایی که یک روزی آرزوم بود که بتونم بدون مانع بهشون زل بزنم گرفتم، دستهاش رو توی جیب لباس ورزشیش کرد و با صدایی گرفته گفت
_چی با خودت فکر کردی حنانه
پوزخندی عصبانی زد و ادامه داد
_ که بهش میگم نمیخوامش و دست به سرش میکنم ،آره ؟
نفس خفه ای کشیدم نگاهی به اطراف کردم، با تصور اینکه اگه بابا الان برسه خون دوتامون ریختهست تمام بدنم شروع به لرزیدن کرد. لرزیدنی که حتی امیرعلی هم متوجهش شد ،بعد از چند لحظه نگاه خیرهش رو از روم برداشت، پاش رو به طرف ماشینش کج کرد
هنوز چند قدم نرفته بود که به طرفم برگشت، انگشتش رو تهدید وار جلوی چشمهام تکون داد و شمرده شمرده گفت
_به اون شوهر خواهر عوضیت هم بگو قید خواستگار آوردن واسه تورو بزنه
مکثی کرد و دندونهاش رو روی هم فشار داد
_وگرنه دندون هاش رو تو دهنش خرد میکنم،بگو امیرعلی گفته هنوز نمردم که واسه حنانهم خواستگار بیاری حاج آقا
ادامهشو اینجا بخون👇
https://eitaa.com/joinchat/2236219683Ca3e8232faa
\╭┓
╭🌺🍂🍃🌺🍂🍃
┗╯\
#قسمت_
#رمان_آنلاین_نرگس(فصل دوم)
به قلم #زهرا_حبیباله(لواسانی)
سلام شب همگی بخیر
میلاد با سعادت آخرین منجی عالم بشریت حضرت مهدی عجالله رو به همتون تبریک میگم.
عزیزان ما امروز جشن داشتیم و من به شدت درگیر بودم با عرض معذرت پارت امروز و امشب رو نگذاشتم اما انشاالله فردا پارت میگذارم🙏🌹
جمعه ها و روزهای تعطیل پارت نداریم🙏
⛔️کُپی حَرام اَست⛔️ و پیگرد الهی و قانوی دارد❌
پارت اول👇👇
https://eitaa.com/chatreshohada/78183
╭🌺🍂🍃🌺🍂🍃
┗╯\
زیر چتر شهدا 🌹 🌱
\╭┓ ╭🌺🍂🍃🌺🍂🍃 ┗╯\ #قسمت_ #رمان_آنلاین_نرگس(فصل دوم) به قلم #زهرا_حبیباله(لواسانی) سلام شب همگی بخی
\╭┓
╭🌺🍂🍃🌺🍂🍃
┗╯\
#قسمت_۵۳۱
#رمان_آنلاین_نرگس(فصل دوم)
به قلم #زهرا_حبیباله(لواسانی)
این اخلاق عجول بودنت رو هنوز داری بهت میگم ولی الان نه
با اینکه با همه وجوم مشتاقم که بدونم چی شده ولی نمیخوام ناراحتش کنم. ریز سرم رو تکون دادم
_ باشه نگو
تا فردا که حاضر شدیم بریم بیمارستان تو فکر این بودم که محمد با دیدن ما چه واکنشی نشون میده...
ناصر لباس پوشید و رو به من گفت
تو بشین پشت ماشین من یه خورده سر گیجه دارم
خیلی ضعیف شدی باید تقویت بشی
زینب اومد جلو
مامان منم ببرید
نه عزیزم بیمارستان بچهها اجازه نمیدن
حالا منو ببر اونجا التماس میکنیم شاید راه دادن
نه عزیزم قانون بیمارستانهاست که بچهها رو برای ملاقات اجازه نمیدن
خب منو یواشکی ببر
وقتی یه کاری رو میگن نکن آدم باید انجام نده... بمون خونه اذیتم نکن
امیرحسین خندید
خاطرت جمع مامان برو جکی مواظبشه
زینب نگاه تندی بهش انداخت
جکی مواظب خودته
ناصر نگاه محبت آمیزی به زینب انداخت
امروز نمیبریمت ولی بهت قول میدم یه شب خونوادگی بریم پارک
زینب دستهای ناصر رو گرفت و آهنگین گفت
بابا مشرحیم و فاطمه خانم رو هم ببریم
باشه بابا بااونها رو هم میریم
زینب قانع شد و رفت سراغ تکلیفهای مدرسهش... چند تقه به در اتاق فاطمه خانم زدم صداش اومد
بیا تو
در رو باز کردم
ببخشید فاطمه خانم ما داریم میریم بیمارستان ملاقات اگر براتون زحمتی نیست حواستون به بچهها باشه
از جاش بلند شد
برید خدا به همراهتون
خدا حافظی کردیم سوار ماشین شدیم و حرکت کردم. ناصر پرسید
میدونی کدوم بیمارستان بستری شدن
نادر که مرخص شده فقط محمد بستریه... تو بیمارستان خاتمالانبیاست ولی کدوم اتاق و بخش هست نمیدونم
زیگ بزن به یکی بپرس
ماشین رو کنار جاده پارک کردم زنگ زدم به نیلوفر
بعد از شنیدن چند بوق جواب داد
سلام حالت خوبه
سلام ممنون خوبم، میخوایم بریم ملاقات محمد آقا... کدوم بخش بستریه؟
با لحن تعج آمیزی پرسید
تو میخوای بری ملاقات
آره با ناصر داریم میریم
مگه آقا ناصر میتونه
آره میتونه الانم کنار من تو ماشین نشسته
لحنش رو تند کرد.
دیونه شدی نرگس؟
ببینمت برات توضیح میدم تو فقط بگو کدوم بخش و اتاق چنده؟
_ باشه برات پیامک میکنم. خودمم آماده میشم میام بیمارستان
بیا اونجا همدیگر رو میبینیم...
جمعه ها و روزهای تعطیل پارت نداریم🙏
⛔️کُپی حَرام اَست⛔️ و پیگرد الهی و قانوی دارد❌
پارت اول👇👇
https://eitaa.com/chatreshohada/78183
╭🌺🍂🍃🌺🍂🍃
┗╯\
\╭┓
╭🌺🍂🍃🌺🍂🍃
┗╯\
#قسمت_
#رمان_آنلاین_نرگس(فصل دوم)
به قلم #زهرا_حبیباله(لواسانی)
سلام شب همگی بخیر
قول داده بودم امشب رو پارت بدم ولی یه مشگلی پیش اومد ننتونستم از همتون معذرت میخوام انشاالله بتونم جبران کنم
از همتون حلالیت میطلبم ببخشید🙏🌹
جمعه ها و روزهای تعطیل پارت نداریم🙏
⛔️کُپی حَرام اَست⛔️ و پیگرد الهی و قانوی دارد❌
پارت اول👇👇
https://eitaa.com/chatreshohada/78183
╭🌺🍂🍃🌺🍂🍃
┗╯\
زیر چتر شهدا 🌹 🌱
\╭┓ ╭🌺🍂🍃🌺🍂🍃 ┗╯\ #قسمت_۵۳۱ #رمان_آنلاین_نرگس(فصل دوم) به قلم #زهرا_حبیباله(لواسانی) این اخلاق عجو
\╭┓
╭🌺🍂🍃🌺🍂🍃
┗╯\
#قسمت_۵۳۲
#رمان_آنلاین_نرگس(فصل دوم)
به قلم #زهرا_حبیباله(لواسانی)
باشهای گفتم و تماس رو قطع کردم
ناصر رو کرد به من
_ آدرس گرفتی؟
_ گفت پیامک میکنه
خدا رو شکر ترافیک نبود و ما راحت اومدیم بیمارستان... چند تا کمپوت خریدیم... گوشی رو از تو کیفم در آوردم و پیام نیلوفر رو خوندم اومدیم اتاقی که محمد بستریه...نگاهی تو اتاق انداختم، دلشوره به دلم افتاد. رو به ناصر گفتم
_ همه اینجان، اینها منو تحویل نمیگیرن میشه خودت تنهایی بری من بیرون منتظرت بمونم
محکم و قاطع جواب داد
_ نه، اتفاقا میخوام تو رو با من ببینن و به این قائله خاتمه بدم
تو دلم گفتم ای بنده خدا اگر اینا به حرف تو گوش میدادن که اوضامون اینجوری نبود
نفس بلندی کشیدم
_ باشه بریم
وارد اتاق شدیم تا چشمشون به ما افتاد جا خوردن... عمه از روی صندلی کنار تخت محمد بلند شد دستاشو به نشونه آغوش کشیدن ناصر باز کرد ناصرم احساس مامانشو بیجواب نگذاشت قدم برداشت سمتش و بعد از سلام علیک گرم همدیگر را به آغوش کشیدن پدرشوهرمم با ناصر روبوسی کردن و کلی تحویلش گرفت
ناهید به سمت ناصر اومد و بعد از سلام و احوالپرسی و رو بوسی. کشدار و آهنگین گفت
خودش اومدی داداش خدا رو شکر که سر پا میبینمت
ناصر با لبخند جواب داد
_ الحمدالله به زحماتی که نرگس برام کشید حالم بهتر شده
همشون طوری وانمود کردن که این حرف ناصر رو نشنیدن... ناصر نزدیک تخت شد
_ سلام داداش حالت خوبه؟
سلام: بهتره حال منو از زنت بپرسی برای چی آوردیش اینجا...
_ حالا در مورد این موضوعات به سر فرصت حرف میزنیم... الان حالت چطوره؟
میبینی که به برکت زن جنابعالی دستم شکسته چشمم عفونت کرده و افتادم روی تخت بیمارستان
خم شد پیشونی محمد رو بوس کرد و گفت
_ انشاالله زودتر خوب میشی..
جمعه ها و روزهای تعطیل پارت نداریم🙏
⛔️کُپی حَرام اَست⛔️ و پیگرد الهی و قانوی دارد❌
پارت اول👇👇
https://eitaa.com/chatreshohada/78183
╭🌺🍂🍃🌺🍂🍃
┗╯\
زیر چتر شهدا 🌹 🌱
\╭┓ ╭🌺🍂🍃🌺🍂🍃 ┗╯\ #قسمت_۵۳۲ #رمان_آنلاین_نرگس(فصل دوم) به قلم #زهرا_حبیباله(لواسانی) باشهای گفتم و
\╭┓
╭🌺🍂🍃🌺🍂🍃
┗╯\
#قسمت_۵۳۳
#رمان_آنلاین_نرگس(فصل دوم)
به قلم #زهرا_حبیباله(لواسانی)
محمد ناراحت آهی کشید به تاسف سر تکون داد
عمه رو کرد به ناصر
_ خدا رو شکر که حالت بهتر شده نمی دونی چقدر خوشحالم که تو رو اینطوری میبینم
ناصر با اشاره چشم وابرو منو نشون داد
_ به دعاهای نرگس و توسلاتش به شهدا من بهتر شدم
_ مادر منم برات خیلی دعا میکردم
ناصر سر مامانش رو بوسید
_ من نوکرتم مامان میدونم ازت ممنونم
ناهید یه قدم برداشت کنار ناصر ایستاد
_ ما رو هم ببین داداش ما هم شب و روزمون شده بود دعا برای سلامتی تو
ناصر نگاه معنا دارو گله مندی بهش انداخت ریز سر تکون داد
_ باهات خیلی حرف دارم
ناهید رنگ از روش پرید
_ بگو داداش چه حرفی
ازش رو برگردوند و زیر لب گفت
_ باشه بعدن
با این حرف ناصر رنگ تو صورت ناهید نموند... ناصر رو به محمد گفت
_ کاری نداری داداش من باید برم
محمد که رفتار ناصر رو با ناهید دید لحنش رو عوض کرد و آروم جواب داد
_ نه ممنونم که اومدی
ناصر خداحافظی کرد و رو به من گفت
_ بریم نرگس جان
با هم از اتاق اومدیم بیرون... از رفتار ناصر خیلی خوشم اومد رو کردم سمتش به خاطر حمایتی که ازم کرد. تشکر کنم که دیدم داره به زور قدم برمیداره و راه میاد دستش رو گرفتم
_ خوبی ناصر؟
سر انداخت بالا
_ نه
_ میخوای بشینی
_ آره
پا تند کردم به سمت سر پرستاری و گفتم
همسرم حالش خوب نیست میشه بیاد اینجا بشینه روی صندلی
نگاهی به ناصر انداخت برانکاردی رو که گوشه راهرو بود رو نشون داد
_ بخوابونش اونجا
کمکش کردم خوابید روی برانکارد
پرستار پرسید
_ سابقه بیماری دارند
_ بله موج انفجار گرفتهش
_ کجا؟
_ سوریه
_ عه پس مدافع حرم هستند.
_ بله...
جمعه ها و روزهای تعطیل پارت نداریم🙏
⛔️کُپی حَرام اَست⛔️ و پیگرد الهی و قانوی دارد❌
پارت اول👇👇
https://eitaa.com/chatreshohada/78183
╭🌺🍂🍃🌺🍂🍃
┗╯\
زیر چتر شهدا 🌹 🌱
\╭┓ ╭🌺🍂🍃🌺🍂🍃 ┗╯\ #قسمت_۵۳۳ #رمان_آنلاین_نرگس(فصل دوم) به قلم #زهرا_حبیباله(لواسانی) محمد ناراحت آ
\╭┓
╭🌺🍂🍃🌺🍂🍃
┗╯\
#قسمت_۵۳۴
#رمان_آنلاین_نرگس(فصل دوم)
به قلم #زهرا_حبیباله(لواسانی)
از اتاق پرستاری دستگاه فشار و اندازهگیری اکسیژن را آورد دستگاه اکسیژن را به انگشت شصتش وصل کرد. نگاهش رو داد به من
_ اکسیژن بدنش خوبه
فشارشو گرفت ابرو داد بالا
_ فشارش پایین
گوشیش را از توی جیب لباس پرستاریش درآورد یه شماره گرفت و گفت
_ سلام آقای دکتر یه آقایی که مدافع حرم هستند و جانباز اعصاب و روانند حالشون بد شد بنده اکسیژن و فشار خونشو گرفتم فقط فشارش پایینه چه دستوری میدید
_ بله چشم
پرستار یه سرم به ناصر وصل کرد و رو کرد به من
_ بیا از اتاق پرستاری یه صندلی بیار بشینید سرپا خسته میشید
_ چشمی گفتم و صندلی آوردم نشستم کنار برانکارد ناصر صدای نیلوفر به گوشم خورد
_ سلام چی شده؟
برگشتم سمتش از روی صندلی بلند شدم
_ سلام فشارخون ناصر افتاد خانم پرستار زحمت کشیدند یه سرم بهش وصل کردن
نگاهی به ناصر انداخت
_ سلام آقا ناصر حالتون خوبه؟
_ سلام زن داداش خدا رو شکر بهترم
_ حتما رفتی ملاقات محمد اونجا ناراحتتون کردن که فشارت افتاده؟
ناصر نفس بلندی کشید
_ چی بگم
_ هیچی مثل منی که سالهاست نمیتونم حرف بزنم
نیلوفر رو کرد به من
_ چرا نبردنش تو اتاق؟ تو راهرو بهش سرم زدن
_ فشارش رو پنج بود نمیشد تکونش داد
ابرو داد بالا و با لحن نگرانی گفت
_ عه رو پنج! خیلی پایین بوده
_ به خاطر همین اینجا بهش سرم زد
ابروهاش رو جمع کرد
_ کی پیش محمد بود؟
_ همشون هستن
یه قدم از ناصر فاصله گرفت منم باهاش اومدم کنار. آهسته که ناصر نشنوه گفت
_ دوباره همون نیش زبون و همون رفتارهای ناهنجار رو داشتن
_ آره... به منم محل ندادن. بیشترم ناصر به خاطر کم محلیهاشون به من حالش بد شد
_ خیلی نفهمن
_ والا برای ما نفهمن برای دومادشون آقا نادر نیستن تو هر شرایطی اونو تحویل میگیرن ولی پسرشونرو تا سر حد مرگ اذیت میکنن... الان ببین با رفتارشون چه بلایی سر ناصر آوردن... حالا بیان ببینن ناصر سرم زده بازم از من طلبکار میشن...
جمعه ها و روزهای تعطیل پارت نداریم🙏
⛔️کُپی حَرام اَست⛔️ و پیگرد الهی و قانوی دارد❌
پارت اول👇👇
https://eitaa.com/chatreshohada/78183
╭🌺🍂🍃🌺🍂🍃
┗╯\
زیر چتر شهدا 🌹 🌱
\╭┓ ╭🌺🍂🍃🌺🍂🍃 ┗╯\ #قسمت_۵۳۴ #رمان_آنلاین_نرگس(فصل دوم) به قلم #زهرا_حبیباله(لواسانی) از اتاق پرستا
\╭┓
╭🌺🍂🍃🌺🍂🍃
┗╯\
#قسمت_۵۳۵
#رمان_آنلاین_نرگس(فصل دوم)
به قلم #زهرا_حبیباله(لواسانی)
_ آره شک نکن... حالا باز به تو خیلی نمیتونن آزار برسونن چون ناصر به نسبت محمد بیشتر به شماها اهمیت میده... منو که مثل ماهی تو ماهتابه پشت رو سرخم کردن
دست منو گرفت
_ ببخشید تا ساعت ملاقات تموم نشده برم پیش محمد
_باشه برو...
نیلوفر رفت و امدم کنار ناصر نشستم
ناصر رو کرد به من
_ نرگس جان اینو به خاطر خودت میگم که خیلی اهل تقوایی، غیبت نکن. غیبت، غیبته فرقی نمیکنه خانواده من باشن یا دیگران
باور کن غیبت نکردیم نیلوفر پرسید چیزی بهتون گفتن منم گفتم به من کم محلی کردن ناصر ناراحت شد
ناصر سکوت کرد و چیزی نگفت ولی من رفتم تو فکر راست میگه ما غیبت کردیم... به من چه که دومادشونو تحویل میگیرن یا نمیگیرن...بی صدا آهی کشیدم آهسته زمزمه کردم
استغفرالله ربی و اتوب و الیه... خدایا منو آنی و لحظهای به خودم وانگذار... در حال شماتت کردن خودم بود که چرا گاهی غافل میشم و اجازه میدم که شیطان درونم رخنه کنه و باعث گناه بشم که صدای آهستهای ناهید رو شنیدم
_ تو هرطوری باشه زهرت رو به ما میرسونی چرا نیومدی به ما بگی ناصر حالش بد شده مگه چند قدم فاصله داشتیم؟
از روی صندلی بلند شدم و نزدیکش رفتم و گفتم
_ به فکرم نرسید
_ نگو این حرفو تو دختر باهوشی نمیشه که به فکرش نرسه جنست خرابه
چون غیبتشون رو کرده بودم و عذاب وجدان داشتم جوابی بهش ندادم... همشون اومدن دور ناصر جمع شدن عمه با رنگ و روی پریده ازش پرسید
_ مادرت پیش مرگت بشه چی شد عزیزم؟
ناصر تبسمی زد
_ خدا نکنه مادر هیچی نشده یه خورده فشارم اومده پایین
پدر شوهرم اشک توی چشمهاش جمع شد و نگاهش رو داد به ناصر
_ ترو خدا بابا فکر و خیال نکن بزار این فشارت انقدر بالا و پایین نشه
_ چشم بابا من همه تلاشم رو میکنم، شماها هم با زن و بچههای من مهربون باشید، اینطوری کمکم میکنید که زودتر خوب بشم...
جمعه ها و روزهای تعطیل پارت نداریم🙏
⛔️کُپی حَرام اَست⛔️ و پیگرد الهی و قانوی دارد❌
پارت اول👇👇
https://eitaa.com/chatreshohada/78183
╭🌺🍂🍃🌺🍂🍃
┗╯\
زیر چتر شهدا 🌹 🌱
\╭┓ ╭🌺🍂🍃🌺🍂🍃 ┗╯\ #قسمت_۵۳۵ #رمان_آنلاین_نرگس(فصل دوم) به قلم #زهرا_حبیباله(لواسانی) _ آره شک نکن.
\╭┓
╭🌺🍂🍃🌺🍂🍃
┗╯\
#قسمت_۵۳۶
#رمان_آنلاین_نرگس(فصل دوم)
به قلم #زهرا_حبیباله(لواسانی)
– بابا من هر کاری از دستم بربیاد، براشون انجام میدم.
– شما و مامان رو میدونم… به ناهید و محمد سفارش کنید.
– به روی چشمم، به اونا هم میگم.
اسم ناهید که اومد، یههو نگاهش تیز شد سمت من؛ همون نگاهی که آدم رو از درون میسوزونه. زیر لب، طوری که فقط من بشنوم، زمزمه کرد:
– والا زنت ماها رو نقرهداغ کرده، حالا ما شدیم آدم بده!
بدون اینکه نگاش کنم آهسته جواب دادم
– برای من نظر ناصر مهمه… که خدا رو شکر ازم حمایت میکنه. حالا تو هر چی میخوای بگو.
پوزخند زد
– اگه مهرهماری که تو داشتی منم داشتم، الان حمایتش از منم بیشتر بود.
نفس عمیقی کشیدم.
– من به جادوجنبل اعتقاد ندارم. هر چی دارم، از لطف و عنایت خداست.
از جواب دندونشکنی که بهش دادم عصبی شد، نتونست خودش رو نگه داره و صداش رفت بالا:
– بیشعور! به من میگی جادوگر؟!
یهدفعه همه نگاهها چرخید سمت من و ناهید.
پدرشوهرم با رنگ و روی پریده، تشر زد:
– بس کنید! خجالت بکشید… حالِ روز بچهمو نمیبینید؟ اینجا وقت گوشه و کنایهست؟
یه قدم از ناهید فاصله گرفتم، اومدم کنار ناصر.
– اول اون شروع کرد… ولی من دیگه ادامه نمیدم.
ناهید دهن باز کرد حرف بزنه که عمه، محکم ولی بیصدا، زد تو صورت خودش:
– خدا منو بکشه، بس کن!
همون موقع پرستار اومد نزدیکمون، با اخم گفت
– شماها کنار یه بیمار اعصاب و روان دارین بحث و جدل میکنین. لطفاً اطرافش رو خالی کنید.
همه برگشتن سمت پرستار.
محسن رو کرد به پدرشوهرم:
– بابا، خانم پرستار راست میگه… بیاید بریم.
پدرشوهرم سری به تأسف تکون داد، رو کرد به ناهید و عمه:
– بیاید بریم، تا حالِ بچهم از این بدتر نشده.
یکییکی خداحافظی کردن و رفتن.
نشستم کنار ناصر، دستش رو گرفتم.
– حالت بهتر شده؟
– نه… سرم خیلی درد میکنه.
دلم فرو ریخت.
– صبر کن، برم به پرستار بگم.
اومدم اتاق پرستار.
– ببخشید، همسرم میگه سرش خیلی درد میکنه.
از روی صندلی بلند شد، اخمهاش تو هم رفت...
جمعه ها و روزهای تعطیل پارت نداریم🙏
⛔️کُپی حَرام اَست⛔️ و پیگرد الهی و قانوی دارد❌
پارت اول👇👇
https://eitaa.com/chatreshohada/78183
╭🌺🍂🍃🌺🍂🍃
┗╯\
زیر چتر شهدا 🌹 🌱
\╭┓ ╭🌺🍂🍃🌺🍂🍃 ┗╯\ #قسمت_۵۳۶ #رمان_آنلاین_نرگس(فصل دوم) به قلم #زهرا_حبیباله(لواسانی) – بابا من هر ک
\╭┓
╭🌺🍂🍃🌺🍂🍃
┗╯\
#قسمت_۵۳۷
#رمان_آنلاین_نرگس(فصل دوم)
به قلم #زهرا_حبیباله(لواسانی)
– با اون دورهمیای که شماها براش گرفتید، غیر از این بود تعجب داشت. شما برید پیشش، الان میام.
پشیمون از اینکه چرا جواب ناهید رو دادم، برگشتم کنار ناصر.
پرستار با یه آمپول اومد… و مایعش رو آروم ریخت تو سرم ناصر... یه مقدارش که وارد بدنش شد ناصر چشمهاش خمار شد و خوابید. اومدم اتاق پرستاری
_ آمپول آرام بخش زدید به همسرم؟
_ نه مسکن زدم
_ آخه خوابید
_ نگران نباشید سردردش آروم شده خوابش رفته
برگشتم پیشش تا نشستم روی صندلی نیلوفر اومد آهسته پرسید
_ چطوره آقا ناصر؟
سر چرخوندم سمتش آروم جواب دادم
سرو صداها رو نشنیدی؟
_ نه چه سرو صدایی!
همه چی رو براش گفتم
_ من نشنیدم ولی خوب جوابی به ناهید دادی
آهی کشیدم
_ ایکاش جوابش رو نمیدادم بیچاره ناصر به خاطر جروبحث ما سردرد گرفت
ناراحت جواب داد
_ آره راست میگی حق با توئه
چند لحظه ای ساکت شدو گفت
_ اشکالی نداره من بمونم با شما بریم
_ نه چه اشکالی بمون
سِرُم تموم شد آروم صداش زدم
_ ناصر جان
دستم رو گذاشتم روی بازوش آروم تکون دادم
_ آقا ناصر
.
چشمهاش رو باز کرد
_ سرمت تموم شد بیدار شو
پرستار اومد از ناصر پرسید
_ حالتون خوبه دیگه سردرد ندارید؟
_ نه سرم درد نمیکنه
_ بزارید یه فشارخون ازتون بگیرم
فشار ناصر رو گرفت
_ خوبه فشارتونم دوازهاست با دکتر صحبت کردم گفتن میتونید برید...
ناصر نشست رو به من گفت
_ هزینهش رو حساب کردی؟
_ نه یادم رفت
_ خب برو بپرس
اومدم اتاق پرستاری
_ببخشید هزینه درمان همسرم چقدر شد؟
تبسمی زد
_ هیچی خانم
_ هیچی که نمیشه باید هزینهش رو بدم
_ نه عزیزم بفرمایید شما
_ ببخشید نمیخوام مدیون بشیم
_ مدیون نمیشید من دوست دارم خودم حساب کنم
اومدم حرفی بزنم دستش رو به معنی چیزی نگو آورد بالا
_ اجازه بدید اسم بنده هم تو کمک و همراهی یه جانباز مدافع حرم به درگاه الهی نوشته بشه...
جمعه ها و روزهای تعطیل پارت نداریم🙏
⛔️کُپی حَرام اَست⛔️ و پیگرد الهی و قانوی دارد❌
پارت اول👇👇
https://eitaa.com/chatreshohada/78183
╭🌺🍂🍃🌺🍂🍃
┗╯\