زیر چتر شهدا 🌹 🌱
\╭┓ ╭🌺🍂🍃🌺🍂🍃 ┗╯\ #قسمت_۵۳۳ #رمان_آنلاین_نرگس(فصل دوم) به قلم #زهرا_حبیباله(لواسانی) محمد ناراحت آ
\╭┓
╭🌺🍂🍃🌺🍂🍃
┗╯\
#قسمت_۵۳۴
#رمان_آنلاین_نرگس(فصل دوم)
به قلم #زهرا_حبیباله(لواسانی)
از اتاق پرستاری دستگاه فشار و اندازهگیری اکسیژن را آورد دستگاه اکسیژن را به انگشت شصتش وصل کرد. نگاهش رو داد به من
_ اکسیژن بدنش خوبه
فشارشو گرفت ابرو داد بالا
_ فشارش پایین
گوشیش را از توی جیب لباس پرستاریش درآورد یه شماره گرفت و گفت
_ سلام آقای دکتر یه آقایی که مدافع حرم هستند و جانباز اعصاب و روانند حالشون بد شد بنده اکسیژن و فشار خونشو گرفتم فقط فشارش پایینه چه دستوری میدید
_ بله چشم
پرستار یه سرم به ناصر وصل کرد و رو کرد به من
_ بیا از اتاق پرستاری یه صندلی بیار بشینید سرپا خسته میشید
_ چشمی گفتم و صندلی آوردم نشستم کنار برانکارد ناصر صدای نیلوفر به گوشم خورد
_ سلام چی شده؟
برگشتم سمتش از روی صندلی بلند شدم
_ سلام فشارخون ناصر افتاد خانم پرستار زحمت کشیدند یه سرم بهش وصل کردن
نگاهی به ناصر انداخت
_ سلام آقا ناصر حالتون خوبه؟
_ سلام زن داداش خدا رو شکر بهترم
_ حتما رفتی ملاقات محمد اونجا ناراحتتون کردن که فشارت افتاده؟
ناصر نفس بلندی کشید
_ چی بگم
_ هیچی مثل منی که سالهاست نمیتونم حرف بزنم
نیلوفر رو کرد به من
_ چرا نبردنش تو اتاق؟ تو راهرو بهش سرم زدن
_ فشارش رو پنج بود نمیشد تکونش داد
ابرو داد بالا و با لحن نگرانی گفت
_ عه رو پنج! خیلی پایین بوده
_ به خاطر همین اینجا بهش سرم زد
ابروهاش رو جمع کرد
_ کی پیش محمد بود؟
_ همشون هستن
یه قدم از ناصر فاصله گرفت منم باهاش اومدم کنار. آهسته که ناصر نشنوه گفت
_ دوباره همون نیش زبون و همون رفتارهای ناهنجار رو داشتن
_ آره... به منم محل ندادن. بیشترم ناصر به خاطر کم محلیهاشون به من حالش بد شد
_ خیلی نفهمن
_ والا برای ما نفهمن برای دومادشون آقا نادر نیستن تو هر شرایطی اونو تحویل میگیرن ولی پسرشونرو تا سر حد مرگ اذیت میکنن... الان ببین با رفتارشون چه بلایی سر ناصر آوردن... حالا بیان ببینن ناصر سرم زده بازم از من طلبکار میشن...
جمعه ها و روزهای تعطیل پارت نداریم🙏
⛔️کُپی حَرام اَست⛔️ و پیگرد الهی و قانوی دارد❌
پارت اول👇👇
https://eitaa.com/chatreshohada/78183
╭🌺🍂🍃🌺🍂🍃
┗╯\
زیر چتر شهدا 🌹 🌱
\╭┓ ╭🌺🍂🍃🌺🍂🍃 ┗╯\ #قسمت_۵۳۴ #رمان_آنلاین_نرگس(فصل دوم) به قلم #زهرا_حبیباله(لواسانی) از اتاق پرستا
\╭┓
╭🌺🍂🍃🌺🍂🍃
┗╯\
#قسمت_۵۳۵
#رمان_آنلاین_نرگس(فصل دوم)
به قلم #زهرا_حبیباله(لواسانی)
_ آره شک نکن... حالا باز به تو خیلی نمیتونن آزار برسونن چون ناصر به نسبت محمد بیشتر به شماها اهمیت میده... منو که مثل ماهی تو ماهتابه پشت رو سرخم کردن
دست منو گرفت
_ ببخشید تا ساعت ملاقات تموم نشده برم پیش محمد
_باشه برو...
نیلوفر رفت و امدم کنار ناصر نشستم
ناصر رو کرد به من
_ نرگس جان اینو به خاطر خودت میگم که خیلی اهل تقوایی، غیبت نکن. غیبت، غیبته فرقی نمیکنه خانواده من باشن یا دیگران
باور کن غیبت نکردیم نیلوفر پرسید چیزی بهتون گفتن منم گفتم به من کم محلی کردن ناصر ناراحت شد
ناصر سکوت کرد و چیزی نگفت ولی من رفتم تو فکر راست میگه ما غیبت کردیم... به من چه که دومادشونو تحویل میگیرن یا نمیگیرن...بی صدا آهی کشیدم آهسته زمزمه کردم
استغفرالله ربی و اتوب و الیه... خدایا منو آنی و لحظهای به خودم وانگذار... در حال شماتت کردن خودم بود که چرا گاهی غافل میشم و اجازه میدم که شیطان درونم رخنه کنه و باعث گناه بشم که صدای آهستهای ناهید رو شنیدم
_ تو هرطوری باشه زهرت رو به ما میرسونی چرا نیومدی به ما بگی ناصر حالش بد شده مگه چند قدم فاصله داشتیم؟
از روی صندلی بلند شدم و نزدیکش رفتم و گفتم
_ به فکرم نرسید
_ نگو این حرفو تو دختر باهوشی نمیشه که به فکرش نرسه جنست خرابه
چون غیبتشون رو کرده بودم و عذاب وجدان داشتم جوابی بهش ندادم... همشون اومدن دور ناصر جمع شدن عمه با رنگ و روی پریده ازش پرسید
_ مادرت پیش مرگت بشه چی شد عزیزم؟
ناصر تبسمی زد
_ خدا نکنه مادر هیچی نشده یه خورده فشارم اومده پایین
پدر شوهرم اشک توی چشمهاش جمع شد و نگاهش رو داد به ناصر
_ ترو خدا بابا فکر و خیال نکن بزار این فشارت انقدر بالا و پایین نشه
_ چشم بابا من همه تلاشم رو میکنم، شماها هم با زن و بچههای من مهربون باشید، اینطوری کمکم میکنید که زودتر خوب بشم...
جمعه ها و روزهای تعطیل پارت نداریم🙏
⛔️کُپی حَرام اَست⛔️ و پیگرد الهی و قانوی دارد❌
پارت اول👇👇
https://eitaa.com/chatreshohada/78183
╭🌺🍂🍃🌺🍂🍃
┗╯\
زیر چتر شهدا 🌹 🌱
\╭┓ ╭🌺🍂🍃🌺🍂🍃 ┗╯\ #قسمت_۵۳۵ #رمان_آنلاین_نرگس(فصل دوم) به قلم #زهرا_حبیباله(لواسانی) _ آره شک نکن.
\╭┓
╭🌺🍂🍃🌺🍂🍃
┗╯\
#قسمت_۵۳۶
#رمان_آنلاین_نرگس(فصل دوم)
به قلم #زهرا_حبیباله(لواسانی)
– بابا من هر کاری از دستم بربیاد، براشون انجام میدم.
– شما و مامان رو میدونم… به ناهید و محمد سفارش کنید.
– به روی چشمم، به اونا هم میگم.
اسم ناهید که اومد، یههو نگاهش تیز شد سمت من؛ همون نگاهی که آدم رو از درون میسوزونه. زیر لب، طوری که فقط من بشنوم، زمزمه کرد:
– والا زنت ماها رو نقرهداغ کرده، حالا ما شدیم آدم بده!
بدون اینکه نگاش کنم آهسته جواب دادم
– برای من نظر ناصر مهمه… که خدا رو شکر ازم حمایت میکنه. حالا تو هر چی میخوای بگو.
پوزخند زد
– اگه مهرهماری که تو داشتی منم داشتم، الان حمایتش از منم بیشتر بود.
نفس عمیقی کشیدم.
– من به جادوجنبل اعتقاد ندارم. هر چی دارم، از لطف و عنایت خداست.
از جواب دندونشکنی که بهش دادم عصبی شد، نتونست خودش رو نگه داره و صداش رفت بالا:
– بیشعور! به من میگی جادوگر؟!
یهدفعه همه نگاهها چرخید سمت من و ناهید.
پدرشوهرم با رنگ و روی پریده، تشر زد:
– بس کنید! خجالت بکشید… حالِ روز بچهمو نمیبینید؟ اینجا وقت گوشه و کنایهست؟
یه قدم از ناهید فاصله گرفتم، اومدم کنار ناصر.
– اول اون شروع کرد… ولی من دیگه ادامه نمیدم.
ناهید دهن باز کرد حرف بزنه که عمه، محکم ولی بیصدا، زد تو صورت خودش:
– خدا منو بکشه، بس کن!
همون موقع پرستار اومد نزدیکمون، با اخم گفت
– شماها کنار یه بیمار اعصاب و روان دارین بحث و جدل میکنین. لطفاً اطرافش رو خالی کنید.
همه برگشتن سمت پرستار.
محسن رو کرد به پدرشوهرم:
– بابا، خانم پرستار راست میگه… بیاید بریم.
پدرشوهرم سری به تأسف تکون داد، رو کرد به ناهید و عمه:
– بیاید بریم، تا حالِ بچهم از این بدتر نشده.
یکییکی خداحافظی کردن و رفتن.
نشستم کنار ناصر، دستش رو گرفتم.
– حالت بهتر شده؟
– نه… سرم خیلی درد میکنه.
دلم فرو ریخت.
– صبر کن، برم به پرستار بگم.
اومدم اتاق پرستار.
– ببخشید، همسرم میگه سرش خیلی درد میکنه.
از روی صندلی بلند شد، اخمهاش تو هم رفت...
جمعه ها و روزهای تعطیل پارت نداریم🙏
⛔️کُپی حَرام اَست⛔️ و پیگرد الهی و قانوی دارد❌
پارت اول👇👇
https://eitaa.com/chatreshohada/78183
╭🌺🍂🍃🌺🍂🍃
┗╯\
زیر چتر شهدا 🌹 🌱
\╭┓ ╭🌺🍂🍃🌺🍂🍃 ┗╯\ #قسمت_۵۳۶ #رمان_آنلاین_نرگس(فصل دوم) به قلم #زهرا_حبیباله(لواسانی) – بابا من هر ک
\╭┓
╭🌺🍂🍃🌺🍂🍃
┗╯\
#قسمت_۵۳۷
#رمان_آنلاین_نرگس(فصل دوم)
به قلم #زهرا_حبیباله(لواسانی)
– با اون دورهمیای که شماها براش گرفتید، غیر از این بود تعجب داشت. شما برید پیشش، الان میام.
پشیمون از اینکه چرا جواب ناهید رو دادم، برگشتم کنار ناصر.
پرستار با یه آمپول اومد… و مایعش رو آروم ریخت تو سرم ناصر... یه مقدارش که وارد بدنش شد ناصر چشمهاش خمار شد و خوابید. اومدم اتاق پرستاری
_ آمپول آرام بخش زدید به همسرم؟
_ نه مسکن زدم
_ آخه خوابید
_ نگران نباشید سردردش آروم شده خوابش رفته
برگشتم پیشش تا نشستم روی صندلی نیلوفر اومد آهسته پرسید
_ چطوره آقا ناصر؟
سر چرخوندم سمتش آروم جواب دادم
سرو صداها رو نشنیدی؟
_ نه چه سرو صدایی!
همه چی رو براش گفتم
_ من نشنیدم ولی خوب جوابی به ناهید دادی
آهی کشیدم
_ ایکاش جوابش رو نمیدادم بیچاره ناصر به خاطر جروبحث ما سردرد گرفت
ناراحت جواب داد
_ آره راست میگی حق با توئه
چند لحظه ای ساکت شدو گفت
_ اشکالی نداره من بمونم با شما بریم
_ نه چه اشکالی بمون
سِرُم تموم شد آروم صداش زدم
_ ناصر جان
دستم رو گذاشتم روی بازوش آروم تکون دادم
_ آقا ناصر
.
چشمهاش رو باز کرد
_ سرمت تموم شد بیدار شو
پرستار اومد از ناصر پرسید
_ حالتون خوبه دیگه سردرد ندارید؟
_ نه سرم درد نمیکنه
_ بزارید یه فشارخون ازتون بگیرم
فشار ناصر رو گرفت
_ خوبه فشارتونم دوازهاست با دکتر صحبت کردم گفتن میتونید برید...
ناصر نشست رو به من گفت
_ هزینهش رو حساب کردی؟
_ نه یادم رفت
_ خب برو بپرس
اومدم اتاق پرستاری
_ببخشید هزینه درمان همسرم چقدر شد؟
تبسمی زد
_ هیچی خانم
_ هیچی که نمیشه باید هزینهش رو بدم
_ نه عزیزم بفرمایید شما
_ ببخشید نمیخوام مدیون بشیم
_ مدیون نمیشید من دوست دارم خودم حساب کنم
اومدم حرفی بزنم دستش رو به معنی چیزی نگو آورد بالا
_ اجازه بدید اسم بنده هم تو کمک و همراهی یه جانباز مدافع حرم به درگاه الهی نوشته بشه...
جمعه ها و روزهای تعطیل پارت نداریم🙏
⛔️کُپی حَرام اَست⛔️ و پیگرد الهی و قانوی دارد❌
پارت اول👇👇
https://eitaa.com/chatreshohada/78183
╭🌺🍂🍃🌺🍂🍃
┗╯\
زیر چتر شهدا 🌹 🌱
\╭┓ ╭🌺🍂🍃🌺🍂🍃 ┗╯\ #قسمت_۵۳۷ #رمان_آنلاین_نرگس(فصل دوم) به قلم #زهرا_حبیباله(لواسانی) – با اون دوره
\╭┓
╭🌺🍂🍃🌺🍂🍃
┗╯\
#قسمت_۵۳۸
#رمان_آنلاین_نرگس(فصل دوم)
به قلم #زهرا_حبیباله(لواسانی)
لبخندی زدم
_ انشاالله که نوشته میشه
برگشتم پیش ناصر از تخت اومده پایین بهش گفتم که خانم پرستار چی گفت:
دستهاش رو گرفت رو به آسمون
_ خدایا این خانم رو عاقبت بخیر کن و به مال و جانش برکت بده
اومدیم ازخانم پرستار خدا حافظی کردیم و با نیلوفر سوار ماشین شدیم... خیلی دلم میخواد ازش بپرسم مهدیه چیکار کرد ولی جلوی ناصر نمیتونم بپرسم... نیلوفر رو به ناصر گفت
_ شنیدم تصمیم گرفتید خونتون رو ببرید تو باغ
_ بله، درست شنیدی
_ کار خوبی میکنی باغ هم فضاش بهتره و هم از خونوادتون دور هستید کمتر بهتون گیر میدن
ناصر نفس بلندی کشید
_ من بیشتر به خاطر سرسبزی و سکوتش دوست دارم تو باغ زندگی کنم
کار خوبی میکنی هر کجا که راحتتری همونجا زندگی کن
نیلوفر رو کرد به من
_ نرگس جان من میدون انقلاب پیاده میشم خودم میرم اسلامشهر راهتون رو به خاطر من دور نکنید
_ این چه حرفیه میبرمت
_ نه باور کن تعارف که نداریم... منو برسونی بخوای برگردی شب میشه رانندگی تو شب برای تو یه خورده خطر ناکه، انقلاب نگه دار من پیاده میشم
خدا خیر بده به نیلوفر چون واقعا سختم بود. باشه ای گفتم و انقلاب نگه داشتم پیاده شد خدا حافظی کرد رفت... حرکت کردم... به ناصر گفتم
_ وقتی حالت بد شد من فکر کردم دوباره تشنج کردی ولی خدا رو شکر تشنج نبود فشارت افتاده بود
نفس بلندی کشید
_ آره فشارم افتاد
آهنگین گفتم
ناصر، تو یه حرفی میخواستی بگی، گفتی بعدن میگم. میشه الان بگی
_ آره ولی تو پشت فرمونی نه، یه جایی نگه دار بهت میگم
از اینکه حاضر شد بهم بگه خیلی خوشحال شدم و کنار ماشین پلیس راه توقف کردم کامل چرخیدم سمتش
بگو...
نفس بلندی کشید...
_ من خواب دیدم مُردم
حرفش رو قطع کرد و عمیق رفت تو فکر...
یه حسی بهم گفت تحت فشارش نزار بزار خودش بگه... منم ساکت نگاهش کردم بعداز چند لحظه سکوت گفت...
جمعه ها و روزهای تعطیل پارت نداریم🙏
⛔️کُپی حَرام اَست⛔️ و پیگرد الهی و قانوی دارد❌
پارت اول👇👇
https://eitaa.com/chatreshohada/78183
╭🌺🍂🍃🌺🍂🍃
┗╯\
زیر چتر شهدا 🌹 🌱
\╭┓ ╭🌺🍂🍃🌺🍂🍃 ┗╯\ #قسمت_۵۳۸ #رمان_آنلاین_نرگس(فصل دوم) به قلم #زهرا_حبیباله(لواسانی) لبخندی زدم _
\╭┓
╭🌺🍂🍃🌺🍂🍃
┗╯\
#قسمت_۵۳۹
#رمان_آنلاین_نرگس(فصل دوم)
به قلم #زهرا_حبیباله(لواسانی)
_ سر در گم و بلاتکلیف ایستاده بودم به حساب جانبازان رسیدگی میشد و اونها خوشحال میرفتن یکیشون رو تعقیب کردم ببینم کجا میره. وارد به باغی شد که بی نهایت زیبا و بود
سری تکون داد
_ نرگس نمونهش رو تو دنیا ندیدم خیلی شگفت انگیز بود. برگ درختانش یه زنگ سبز خاص داشت. گلهای رنگ و رانگی که چشم نوازی میکرد. زیبایی این باغ واقعا خیره کننده بود ولی چیزی که حسرت منو برای رفتن به اونجا داشت میسوزوند آرامش خیالش بود و من درون آروم اون جانباز رو خوب حس میکردم ولی خودم آروم نبودم و وجودم مثل یک دریای پر طلاطم بود.
مکثی کرد و یه نفس طولانی کشید و ادامه داد
_ اونجا به خودم گفتم: منم جابنازم پس چرا از این باغ به من نمیدن چرا منو بلاتکلیف رها کردن... انگار صدای دلم شنیده شد چون فورا تو اومدی جلوی چشمم. من دیدم که تو چقدر نگران و مضطرب داری برای زندگی تلاش میکنی و نمیتونی موفق بشی... دلم برات خیلی سوخت... تو دلم آرزو کردم که بتونم کمکت کنم که باز تورو دیدم در کنار جمعی از شهدای بسیار دوست داشتنی داری دعا میکنی و اونها آمین میگن... دقت کردم ببینم چی میگی فهمیدم داری برای من دعا میکنی
از اینکه به فکرم بودی و برام دعا میکردی خیلی خوشحال شدم نزدیکت شدم ازت تشکر کنم یکی از شهدا بهم گفت
_ بهش ظلم کردی ازش حلالیت بگیر
_ یک دفعه صحنه...
به اینجا رسید لبش رو به دندون گرفت و چشمهاش رو بست بعد از چند لحظه نگاهش رو داد به من
_ ببخشید صحنه ای که داشتم تو رو کتک میزدم اومد جلوی چشمم
نگاه عمیقی توی چشمهام انداخت و لب زد
_ شرمندهتم منو حلال کن
کامل چرخیدم سمتش دستش رو گرفتم
_ عزیزم من حلالت کردم نمی دونم چرا بهت گفته از من حلالیت بگیری
ریز سر تکون داد
خودم میدونم
کنجکاو پرسیدم
_ چرا؟
جمعه ها و روزهای تعطیل پارت نداریم🙏
⛔️کُپی حَرام اَست⛔️ و پیگرد الهی و قانوی دارد❌
پارت اول👇👇
https://eitaa.com/chatreshohada/78183
╭🌺🍂🍃🌺🍂🍃
┗╯\
زیر چتر شهدا 🌹 🌱
\╭┓ ╭🌺🍂🍃🌺🍂🍃 ┗╯\ #قسمت_۵۳۹ #رمان_آنلاین_نرگس(فصل دوم) به قلم #زهرا_حبیباله(لواسانی) _ سر در گم و
\╭┓
╭🌺🍂🍃🌺🍂🍃
┗╯\
#قسمت_۵۴۰
#رمان_آنلاین_نرگس(فصل دوم)
به قلم #زهرا_حبیباله(لواسانی)
تو از خانمی و بزرگی خودت منو بخشیدی منم به همین رضایت دادم در صورتی که من باید بهت میگفتم منو ببخش که دست روت بلند کردم ولی غرورم اجازه نداد که بگم... خدا بهم خیلی لطف کرد که تا زندهام اینو بهم فهموند
_ انگار گفتی حلالم کن
_ نه عزیزم نگفتم. نرگس اونطوری نیست که ما فکر کنیم یکی ما رو بخشیده و ما دیگه به روی خودمون نیاریم من این حدیث رو شنده بودم که خدا همه گناهان شهید رو میبخشه جز حقالناس. ولی به درجه یقین نرسیده بودم اونشب اینکه حق الناس به گردنت باشه رو خوب فهمیدم.
نرگس حق با تو بود. من اشتباه کردم. تو قبلش گفته بودی میخوای درس بخونی. من نباید جلوی این کار رو میگرفتم خدا به وعدهای پاداش و عذابی که داده جدی هست حتی در مورد شهدا و جانبازان
خیلی تحت تاثیر حرفهاش قرار گرفتم نفس بلندی کشیدم
_ آره خب
نگاهش رو دوخت به من
_ بابت همه اذیتهایی که بهت رسوندم ازت معذرت میخوام منو حلال کن...
_ ناصر من خیلی دوستت دارم خیلی وقت پیش حلالت کردم
تبسمی زد سر تکون داد
_ میدونم، نگاهش رو تو صورتم عمیق کرد
_ دیگه نمیگذارم کسی اذیتت کنه... گاوداری رو خودم درستش میکنم... مرغ داری رو هم خودم میگردونم. تو به زندگی و بچهها برس و حتما فعالیتت تو بسیج و مسجد رو ادامه بده
لبخندی زدم
_ با این فاصلهای که بین پایگاه و خونمون افتاده چه جوری من ادامه بدم؟
_ نرگس جان شهریارم بسبج و مسجد داره مگه حتما باید مسجد محل خودمون باشه
_ آره درست میگی باشه، پرونده بسیجیم رو از اسلامشهر میگیرم میارم شهریار
خیلی عالی
تو دلم گفتم: خدایا یعنی انقدر حال ناصر خوب شده که میتونه همه این کارها رو انجام بده!...
جمعه ها و روزهای تعطیل پارت نداریم🙏
⛔️کُپی حَرام اَست⛔️ و پیگرد الهی و قانوی دارد❌
پارت اول👇👇
https://eitaa.com/chatreshohada/78183
╭🌺🍂🍃🌺🍂🍃
┗╯\
زیر چتر شهدا 🌹 🌱
\╭┓ ╭🌺🍂🍃🌺🍂🍃 ┗╯\ #قسمت_۵۴۰ #رمان_آنلاین_نرگس(فصل دوم) به قلم #زهرا_حبیباله(لواسانی) تو از خانمی و
\╭┓
╭🌺🍂🍃🌺🍂🍃
┗╯\
#قسمت_۵۴۱
#رمان_آنلاین_نرگس(فصل دوم)
به قلم #زهرا_حبیباله(لواسانی)
دستش رو گذاشت روی دستم
_ نگران نباش میتونم انجام بدم
با تعجب نگاهش کردم
_ عه تو میتونی فکر منو بخونیا؟
زد زیر خنده
_ علم غیب پیدا نکردم از ظاهرت پیداست به چی فکر میکنی
به خندهش منم خندیدم
_ روشن کن بریم
باشهای گفتم سوئچ زدم حرکت کردم فکر رفت پیش حرفهای ناصر، از اینکه مدیریت بالایی داره شکی درش نیست ولی این تازه از نقاحت بیماری بیرون اومده اگر به خودش فشار بیاره و دوباره تشنج کنه چی؟
نه فکر کنم کسی که به دعای شهدا شِفا گرفته که دوباره به قبلش بر نمیگرده
صدای ناصر منو از فکر بیرون آورد
_ نرگس جان میتونم، نگران نباش
چشمهام گرد شد، رو کردم سمتش
_ دیدی میگم فکر منو میخونی!
_ خب معلومه دیگه وقتی بعد از حرفهای من میری تو خودت مشخص که پداری میگی، یعنی میتونه
باصدای بلند زدم زیر خنده ناصرم به خندهای من خندید... صدای خندهش خاموش شد و تیز گفت
_ نرگس تو هم دیدی؟
_ چی رو؟
_ چند تا خانم کاملا بی حجاب کنار ماشین وایستاده بودند! چرا بی حجابند کسی چیزی به اینها نمیگه
آه تاسف باری کشیدم
_ یه اتفاقهایی افتاد که به خاطر اعصابت ما بهت نگفتیم
با صدایی پر از نگرانی پرسید
_ چه اتفاقی؟ حضرت آقا حالش خوبه؟
_ آقا بله خوبه
_ چی شده نرگس جمهوری اسلانی که سر حای خودش هست
_ آره بابا، اونطوری که تو فکر میکنی نه، یه شیطنتهایی شد
_ چی بگو دیگه کُشتیم
_ یه دختری به نام مهسا امینی با باباش از کردستان شهر سقز میان تهران گشت ارشاد به خاطر بدحجابیش بازداشتش میکنه این تو بازداشگاه وقتی داشت به خانم مامور میگفت منو برای چی دستگیر کردید مامور اشاره کرد به لباسش یعنی تو بد لباس هستی همون موقع مهسا بیهوش میشه میفته روی زمین تا میرسونشش بیمارستان میمیره
_ خب اینها چه ربطی به حجابی زنهایی که من دیدم داره؟
صبر کن ربطش رو میگم... وقتی مهسا مُرد شایعه انداختن که انقدر زدن تو سر مهسا تا جمجمهش شکسته و برای این مُرده...پدر مهسا هم تایید کرد که زدنش و ایران رو با این حرف بهم ریختن در حالی که هیچ کسی به این دختر دست نزد مهسا از بچهگی بیماری مغزی داشته و هشت سالش بوده سرس عمل شده مدارک بیمارستانیش رو تو تلوزیون به همه نشون دادن که خودش مرده، ولی...
جمعه ها و روزهای تعطیل پارت نداریم🙏
⛔️کُپی حَرام اَست⛔️ و پیگرد الهی و قانوی دارد❌
پارت اول👇👇
https://eitaa.com/chatreshohada/78183
╭🌺🍂🍃🌺🍂🍃
┗╯\
زیر چتر شهدا 🌹 🌱
\╭┓ ╭🌺🍂🍃🌺🍂🍃 ┗╯\ #قسمت_۵۴۱ #رمان_آنلاین_نرگس(فصل دوم) به قلم #زهرا_حبیباله(لواسانی) دستش رو گذاشت
\╭┓
╭🌺🍂🍃🌺🍂🍃
┗╯\
#قسمت_۵۴۲
#رمان_آنلاین_نرگس(فصل دوم)
به قلم #زهرا_حبیباله(لواسانی)
_ به تحریک اینترنشنال و منوتو و دروغایی که پخش کردن گفتن مهسا نه مریض بوده نه عمل جراحی داشته… گفتن زدینش کشتینش. با همین دروغا شورش درست کردن… میدونی چقدر از بچههای خوبمونو شهید کردن؟ دوتا از همونا، یکی شهید عجمیان که اتفاقاً بچهٔ کرجه و خیلی به ما نزدیکه، یکی هم شهید آرمان که ساکن اکباتان تهران بود… انقدر کتکشون زدن تا شهید شدن… بعدشم که بعضی از خانما بیحجاب شدن.
حرفم تموم شد، منتظر موندم ناصر چیزی بگه… ولی نگفت.
سکوتش یه جوری بود که دلم رو خالی کرد. سرمو چرخوندم سمتش… چشمم افتاد به صورتش؛ سرخ شده، نگاهش قفل شده بود به جاده.
آروم صداش زدم:
_ خوبی ناصر؟
جواب نداد.
دلشوره گرفتم. ماشینو زدم کنار جاده، کامل چرخیدم سمتش.
_ خوبی ناصر جان؟
همونطور که به روبهرو خیره بود و اشک روی گونهش نشسته بود، خیلی آروم سر تکون داد.
_ نه
گفتم:
_ ببخشید… خودت اصرار کردی بگم، منم گفتم.
بدون اینکه نگاهم کنه، گفت:
_ خوب کردی گفتی… مزار شهید عجمیان کجاست؟
_ امامزاده محمد، گلشهر کرج.
مکث کرد و پرسید
_ شهید آرمان؟
_ بهشتزهرا، کنار مزار شهید زبرجدی.
چند ثانیه ساکت موند، بعد پرسید:
_ تو رفتی سر مزارشون؟_
_ نه._
_ پس از کجا میدونی؟
_ از تلویزیون دیدم… بعدم از بچههای بسیج که رفته بودن بهشتزهرا سر مزارش شنیدم.
اینبار سرشو آورد سمتم.
_ تو چرا نرفتی؟
یه کم نگاهش کردم، آروم گفتم:
_ نمیتونستم تو رو تنها بذارم.
نگاه متعجبی بهم انداخت.
_ یعنی تو… توی این چند سالی که من خونهنشین شدم، هیچ جا نرفتی؟
_ فقط در حد اینکه برم مدرسه درس بچهها رو بپرسم یا دکتر… گاهی هم به اصرار بچهها میرفتیم پارک. اونم هماهنگ میکردم مامانم یا جواد بیان پیشت بمونن، بعد من برم.
نفس عمیقی کشید. نگاهش نرم شد، پر از یه مهربونی ساکت.
_ من هیچ جوره نمیتونم محبتهای تو رو جبران کنم نرگس.
لبخند پهنی زدم.
_ ناصر… من عاشقتم.
سری تکون داد.
_ میدونم. تو ثابت شدی، نرگس…
ساکت شد و بعد از چند ثانیه ادامه داد
_ حتماً باید بریم سر مزار شهید عجمیان.
_ باشه، بریم… ولی یه چیزی بگم، قول میدی ناراحت نشی؟...
جمعه ها و روزهای تعطیل پارت نداریم🙏
⛔️کُپی حَرام اَست⛔️ و پیگرد الهی و قانوی دارد❌
پارت اول👇👇
https://eitaa.com/chatreshohada/78183
╭🌺🍂🍃🌺🍂🍃
┗╯\
یه خانمی با ۵ تا بچه همسرش نزدیک یک ساله رهاش کرده رفته، برای خرج زندگی بچه هاش تو خونهها کار میکرده، به خاطر فقر همسایه ها براشون لباس اوردن ولی متاسفانه یکی از لباس ها گال و کنه داشته و این پنج تا بچه که کوچکترینشون ۱۵ ماهه و بزرگترینشون ۱۲ ساله و خود مادر بیمار میشن. مردم متوجه نوع بیماریشون میشن و دیگه بهش کار نمیدن. ما با کمک مردم و خیریه حضرت زهرا سلامالله علیها تونستیم خونشون رو سمپاشی و درمانشون کنیم.
این خانواده لباس ندارن. مستاجرن و کرایه خونشون به واسطهی همین بیماری عقب افتاده.
هر کس هر چی توانشه به این خانواده کمک کنه 🙏
#شماره_کارت 👇👇
5892107050025454
#گروهجهادیشهدایدانشآموزی
فیش واریزی رو برای این آیدی بفرستید🌹👇👇
@shahid_abdoli
#لینکقرارگاهگروهجهادی:
https://eitaa.com/joinchat/3165061169C62614d580a
اجرتون با موسی بن جعفر علیهالسلام
زیر چتر شهدا 🌹 🌱
\╭┓ ╭🌺🍂🍃🌺🍂🍃 ┗╯\ #قسمت_۵۴۲ #رمان_آنلاین_نرگس(فصل دوم) به قلم #زهرا_حبیباله(لواسانی) _ به تحریک ای
\╭┓
╭🌺🍂🍃🌺🍂🍃
┗╯\
#قسمت_۵۴۳
#رمان_آنلاین_نرگس(فصل دوم)
به قلم #زهرا_حبیباله(لواسانی)
سر انداخت بالا.
— بگو انشاءالله که ناراحت نمیشم.
— یه بندهخدایی نذر میکنه چند تا مادر شهیدو با هزینهی خودش ببره مشهد و برگردونه.
— خب؟
— با خانم قربانی، فرمانده پایگاه ما، هماهنگ میکنه. حدود سیزده تا مادر شهیدو میبرن مشهد زیارت امام رضا علیهالسلام. خانم قربانی میگفت دیدم مادر شهید عجمیان روبند انداخته رو صورتش. ازش پرسیدم چرا روبند زدی؟
لحظهای مکث کرد گفت:
— بعضی آدما که منو میشناسن، میفهمن مادر روحاللهم بهم توهین میکنن. به خودم چیزی بگن ناراحت نمیشم، ولی وقتی به بچهم توهین میکنن جیگرم آتیش میگیره… منم روبند میزنم که نشناسنم.
با شنیدن این حرف برق از چشماش پرید.
— چی میگی نرگس؟!
— باور کن. خانم قربانی میگفت. ایشونم که میشناسی، زن راستگوییه.
— آخه مگه میشه؟ چرا ازشون شکایت نمیکنه؟
— نمیدونم والا… شاید از بزرگواریشه. شاید هم واسه شکایت مدرک لازم باشه؛ شاهد یا فیلم یا چی… واقعاً نمیدونم.
— آخه اینا کین که با مادر شهید اینجوری رفتار میکنن؟
— اینا تو همین ایران زندگی میکنن، ولی اونقدر درگیر رسانههای خارجی شدن که اصلاً واقعیت کشور خودشونو نمیبینن. ناصر، باور میکنی بعضیا حتی تلویزیون ایرانم نمیگیرن؟ بعد وقتی باهاشون بحث میکنی مسخرت میکنن، میگن حتماً فقط صدا و سیما میبینین!
کمی نرمتر ادامه داد:
— البته فکر نکنی همه اینجورینها… تک و توکن که خدا نشناسن. خیلیها هم کلی احترامش میکنن. اصلاً کلاً آدمبدها کمن، فقط چون رفتاراشون زنندهس بیشتر به چشم میان.
دستشو گذاشت روی قلبش و صورتشو جمع کرد.
— چه تیر میکشه…
آروم دستمو گذاشتم روی بازوش.
— منم وقتی اینو شنیدم خیلی ناراحت شدم.
همونطور که دستش روی قلبش بود گفت:
— آدم یاد خونوادهی امام حسین علیهالسلام میافته… مردم کوفه میدونستن این خانواده چه منزلتی دارن و فرزندان رسول خدان، ولی بعد شهادت امام چقدر بهشون بیاحترامی کردن و آزارشون دادن…
با ناراحتی نفس کشیدم.
— اینایی که بیرحمانه دو تا انسان بیسلاحو یه گوشه خفت کردن و اونقدر زدنشون تا شهید شدن… از نسل همون یزیدیها هستن...
زیر لب زمزمه کرد:
— خدا لعنتشون کنه…
انگار دلش خنک نشد. دستاشو رو به آسمون گرفت.
— خدایا… به نالههای حضرت زینب سلاماللهعلیها زیر تازیانهی حراملقمهها، آرامشو از کسایی که این عزیزای ما رو با شکنجه و بیرحمی شهید کردن بگیر… و همین بلا رو به دست آدمایی مثل خودشون سر عزیزاشون بیار…
از ته دل گفتم:
— الهی آمین…
جمعه ها و روزهای تعطیل پارت نداریم🙏
⛔️کُپی حَرام اَست⛔️ و پیگرد الهی و قانوی دارد❌
پارت اول👇👇
https://eitaa.com/chatreshohada/78183
╭🌺🍂🍃🌺🍂🍃
┗╯\
هدایت شده از زیر چتر شهدا 🌹 🌱
یه خانمی با ۵ تا بچه همسرش نزدیک یک ساله رهاش کرده رفته، برای خرج زندگی بچه هاش تو خونهها کار میکرده، به خاطر فقر همسایه ها براشون لباس اوردن ولی متاسفانه یکی از لباس ها گال و کنه داشته و این پنج تا بچه که کوچکترینشون ۱۵ ماهه و بزرگترینشون ۱۲ ساله و خود مادر بیمار میشن. مردم متوجه نوع بیماریشون میشن و دیگه بهش کار نمیدن. ما با کمک مردم و خیریه حضرت زهرا سلامالله علیها تونستیم خونشون رو سمپاشی و درمانشون کنیم.
این خانواده لباس ندارن. مستاجرن و کرایه خونشون به واسطهی همین بیماری عقب افتاده.
هر کس هر چی توانشه به این خانواده کمک کنه 🙏
#شماره_کارت 👇👇
5892107050025454
#گروهجهادیشهدایدانشآموزی
فیش واریزی رو برای این آیدی بفرستید🌹👇👇
@shahid_abdoli
#لینکقرارگاهگروهجهادی:
https://eitaa.com/joinchat/3165061169C62614d580a
اجرتون با موسی بن جعفر علیهالسلام