eitaa logo
زیر چتر شهدا 🌹 🌱
21.1هزار دنبال‌کننده
613 عکس
307 ویدیو
3 فایل
عضو انجمن رمان آنلاین ایتا🌱 https://eitaa.com/anjoman_romam_eta/7 رمان به قلم‌ زهرا حبیب اله #لواسانی جمعه ها و تعطیلات رسمی پارت نداریم کپی از رمان حرام تبلیغ👇👇 https://eitaa.com/joinchat/2009202743Ce5b3427056
مشاهده در ایتا
دانلود
تراپی؟ نه ممنون میشینم سکانسای این کانالو میبینم 🖤🎬 : 𝑱𝒐𝒊𝒏 : https://eitaa.com/joinchat/2789868478C9b1e34ae3a - تو این بی این کانال به دادم رسید🤌🏻😂🫀 ˖
زمان: حجم: 50.3K
سلام یاسی هستم کانالی که سکانس های مود و جذاب تاسیان، شهرزاد، بچه‌مهندس، شغال، زخم‌کاری و ... رو میذاشت اینجاست دوستان🎀 : https://eitaa.com/joinchat/2789868478C9b1e34ae3a لطفا انقد نیاید پیوی روانیم کردید😒
17.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
تو آسمون بهش میگن ستاره روی زمین اسم دیگش بهاره مادرم اسمش رو میخواد بیاره پا میشه دستشو رو سر می‌زاره...):💚🌺امام_زمان_جانم نشر با ذکر صلوات برای اعضای کانال مجاز میباشد 🌸 ‌‌
بچها اینجارو😍☺️ فقط طلا های کم اجرت میتونی پیدا کنی 😍 می‌دونی کانالشون بورس طلاهای زیر ۳ ملیون🥳 کانالشون فقط مخصوص آدم های خوش سلیقه است😚☘ پس خوش سلیقه ها حتما عضو بشن🥳🥳🥳 https://eitaa.com/papiongold
زیر چتر شهدا 🌹 🌱
\╭┓ ╭‌🌺🍂🍃🌺🍂🍃 ┗╯\ #قسمت_۵۳۸ #رمان_آنلاین_نرگس(فصل دوم) به قلم #زهرا_حبیب‌اله(لواسانی) لبخندی زدم _
\╭┓ ╭‌🌺🍂🍃🌺🍂🍃 ┗╯\ (فصل دوم) به قلم (لواسانی) _ سر در گم و بلاتکلیف ایستاده بودم به حساب جانبازان رسیدگی میشد و اونها خوشحال میرفتن یکیشون رو تعقیب کردم ببینم کجا میره. وارد به باغی شد که بی نهایت زیبا و بود سری تکون داد _ نرگس نمونه‌ش رو تو دنیا ندیدم خیلی شگفت انگیز بود. برگ درختانش یه زنگ سبز خاص داشت. گلهای رنگ و رانگی که چشم نوازی میکرد. زیبایی این باغ واقعا خیره کننده بود ولی چیزی که حسرت منو برای رفتن به اونجا داشت میسوزوند آرامش خیالش بود و من درون آروم اون جانباز رو خوب حس میکردم ولی خودم آروم نبودم و وجودم مثل یک دریای پر طلاطم بود. مکثی کرد و یه نفس طولانی کشید و ادامه داد _ اونجا به خودم گفتم: منم جابنازم پس چرا از این باغ به من نمیدن چرا منو بلاتکلیف رها کردن... انگار صدای دلم شنیده شد چون فورا تو اومدی جلوی چشمم. من دیدم که تو چقدر نگران و مضطرب داری برای زندگی تلاش میکنی و نمیتونی موفق بشی... دلم برات خیلی سوخت... تو دلم آرزو کردم که بتونم کمکت کنم که باز تورو دیدم در کنار جمعی از شهدای بسیار دوست داشتنی داری دعا میکنی و اونها آمین میگن... دقت کردم ببینم چی میگی فهمیدم داری برای من دعا میکنی از اینکه به فکرم بودی و برام دعا میکردی خیلی خوشحال شدم نزدیکت شدم ازت تشکر کنم یکی از شهدا بهم گفت _ بهش ظلم کردی ازش حلالیت بگیر _ یک دفعه صحنه... به اینجا رسید لبش رو به دندون گرفت و چشم‌هاش رو بست بعد از چند لحظه نگاهش رو داد به من _ ببخشید صحنه ای که داشتم تو رو کتک میزدم اومد جلوی چشمم نگاه عمیقی توی چشم‌هام انداخت و لب زد _ شرمنده‌تم منو حلال کن کامل چرخیدم سمتش دستش رو گرفتم _ عزیزم من حلالت کردم نمی دونم چرا بهت گفته از من حلالیت بگیری ریز سر تکون داد خودم میدونم کنجکاو پرسیدم _ چرا؟ جمعه ها و روزهای تعطیل پارت نداریم🙏 ⛔️کُپی حَرام اَست⛔️ و پیگرد الهی و قانوی دارد❌ پارت اول👇👇 https://eitaa.com/chatreshohada/78183 ╭‌🌺🍂🍃🌺🍂🍃 ┗╯\
10.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
❤️‍🩹 برای یکبار هم که شده با روانشناس صحبت کنیم 🙏 روانشناس متخصص میتونه مشکلاتی مانند مشکلات زناشویی،تربیت فرزند،افسردگی،ازدواج،استرس و اضطراب رو واسه همیشه حل کنه 👍 ✅مرکز مشاوره تلفنی هنر زندگی با کمک روانشناسان برتر ایران به صورت شبانه روزی آماده پاسخگویی به سوالات شما عزیزان است 📞 لینک ارتباط تلفنی و فوری با مشاور https://amirali.tiloweb.net/landing/ https://amirali.tiloweb.net/landing/ https://amirali.tiloweb.net/landing/ اگه میخوای فرمول زندگی مشترک موفق پیدا کنی در کانال زیر عضو شو👇👇 https://eitaa.com/joinchat/2920875265C32f8328d76
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
هدایت شده از زیر چتر شهدا 🌹 🌱
🌱✨🌱✨🌱✨🌱✨🌱✨🌱✨🌱✨ 🌱✨🌱✨🌱✨🌱✨🌱✨ 🌱✨🌱✨🌱✨🌱✨ تولد دوباره با صدای کشیده شدن لاستیک ماشین روی آسفالت نگاهم سمت ماشینی که جلوم توقف کرده بود رفت. دستم مشت شد و سر جام ایستادم. نگاهم سمت راننده‌ی ماشین رفت چشم ریز کردم تا بهتر ببینمش. با دیدن امیرعلی دلم هری ریخت پایین و انگار قلبم از جا کنده شد. هنوز تو بهت بودم و بدون پلک زدن نگاهش میکردم که از ماشین پیاده شد. با قدم‌هایی بلند ماشین رو دور زد و جلوم ایستاد. با صدای طلب‌کارش که از بین دندون‌هاش غرید به خودم اومدم و شونه‌هام پرید _حالا دیگه ما رو بخیر تو رو به سلامت حنانه خانم ؟!آره فکر کردی با یه حرف پا پس میکشم هان؟! نگاه از چشم‌هایی که یک روزی آرزوم بود که بتونم بدون مانع بهشون زل بزنم گرفتم، دست‌هاش رو توی جیب لباس ورزشیش کرد و با صدایی گرفته گفت _چی با خودت فکر کردی حنانه پوزخندی عصبانی زد و ادامه داد _ که بهش میگم نمیخوامش و دست به سرش میکنم ،آره ؟ نفس خفه ای کشیدم نگاهی به اطراف کردم، با تصور اینکه اگه بابا الان برسه خون دوتامون ریخته‌ست تمام بدنم شروع به لرزیدن کرد. لرزیدنی که حتی امیرعلی هم متوجه‌ش شد ،بعد از چند لحظه نگاه خیره‌ش رو از روم برداشت، پاش رو به طرف ماشینش کج کرد هنوز چند قدم نرفته بود که به‌ طرفم برگشت، انگشتش رو تهدید وار جلوی چشم‌هام تکون داد و شمرده شمرده گفت _به اون شوهر خواهر عوضیت هم بگو قید خواستگار آوردن واسه تورو بزنه مکثی کرد و دندون‌هاش رو روی هم فشار داد _وگرنه دندون هاش رو تو دهنش خرد میکنم،بگو امیرعلی گفته هنوز نمردم که واسه حنانه‌م خواستگار بیاری حاج آقا ادامه‌شو اینجا بخون👇 https://eitaa.com/joinchat/2236219683Ca3e8232faa
هدایت شده از زیر چتر شهدا 🌹 🌱
🛑♨️🟢🛑♨️🟢🛑♨️🟢🛑♨️🟢🛑 _ آقا داماد ظرف عسل رو بردارین!!!. محسن شوکه به ظرف نگاه می کند.اصلا فکر اینجا را نکرده بود .ازدواجشان صوری بود و‌ این کار دیگر برای چی بود‌.!!!!!! _ آقا داماد.!! مجبوربود.تا اینجا که آمده بود ،بقیه هم باید می رفت.دست جلو می برد و ظرف عسل را می گیرد و با انگشت کمی از عسل را می گیرد و سمت دهان ساره می برد. _ زندایی انگشت دایی رو گاز بگیر ! همه با این حرف خواهرزاده اش خندیدند اما کسی از حال او و دختر کنارش خبر نداشت که به ناچار کنار هم نشسته بودند.!!!! _ عروس خانم.!!! فیلمبردار هم دست بردار نبود و از ساره می خواست که دهانش را باز کند تا این رسم عسل هم اجرا گردد. ساره با خجالتی آشکار دهان باز کرد‌که .... https://eitaa.com/joinchat/894173865C113f3ab15b وقتی ازدواج صوری هست و‌همه انتظار چیز دیگری دارند... _رمان بلاگردون
هدایت شده از زیر چتر شهدا 🌹 🌱
این پارت ۵۶۴ که در کانال پارت گذاری شده.... بیا بخوون‌ اگه نبود کانال رو‌ ترک کن... https://eitaa.com/joinchat/894173865C113f3ab15b
هدایت شده از زیر چتر شهدا 🌹 🌱
مادرم قسمم داد دختر شریک پدرم مریم رو عقد کنم پسر بی‌قید و بندی بودم و اهل همه‌ی گنده کاری دلم نمیخواست زیر بار ازدواج برم ولی به خاطر مادرم دختره رو ندیده و نشناخته عقد کردم. روز عقد دختره چادرشو چنان دور خودش پیچیده بود صورتش دیده نمی‌شد. بعد عقد زدم بیرون و یک ماهی خونه مجردیم بودم تا اینکه خبر دادن قلب مادرم درد گرفته و رفته بیمارستان... توی بیمارستان یک دختر چادری خوشگل کنار خواهرم بود مثل قرص ماه بود انقدر با ناز و ادا حرف میزد محوش شده بودم. تمام مدت زیر نظرش داشتم خیلی خوشگل بود. وقتی مادرم رو برد معاینه، رفتم پیش زهرا خواهرم و گفتم: زهرا این دختره دوستته چقدر خوشگله برام جفت و جور کن باهاش یکم حرف بزنم. زهرا بهت زده گفت: داداش اینکه زن عقدی خودته یعنی تا حالا نرفتی خونه ببینیش؟ باورم نمی‌شد این دختر همسر شرعی خودم بود؟ 👇👇 https://eitaa.com/joinchat/1004668263Ca25faf611e