زیر چتر شهدا 🌹 🌱
\╭┓ ╭🌺🍂🍃🌺🍂🍃 ┗╯\ #قسمت_۵۴۱ #رمان_آنلاین_نرگس(فصل دوم) به قلم #زهرا_حبیباله(لواسانی) دستش رو گذاشت
\╭┓
╭🌺🍂🍃🌺🍂🍃
┗╯\
#قسمت_۵۴۲
#رمان_آنلاین_نرگس(فصل دوم)
به قلم #زهرا_حبیباله(لواسانی)
_ به تحریک اینترنشنال و منوتو و دروغایی که پخش کردن گفتن مهسا نه مریض بوده نه عمل جراحی داشته… گفتن زدینش کشتینش. با همین دروغا شورش درست کردن… میدونی چقدر از بچههای خوبمونو شهید کردن؟ دوتا از همونا، یکی شهید عجمیان که اتفاقاً بچهٔ کرجه و خیلی به ما نزدیکه، یکی هم شهید آرمان که ساکن اکباتان تهران بود… انقدر کتکشون زدن تا شهید شدن… بعدشم که بعضی از خانما بیحجاب شدن.
حرفم تموم شد، منتظر موندم ناصر چیزی بگه… ولی نگفت.
سکوتش یه جوری بود که دلم رو خالی کرد. سرمو چرخوندم سمتش… چشمم افتاد به صورتش؛ سرخ شده، نگاهش قفل شده بود به جاده.
آروم صداش زدم:
_ خوبی ناصر؟
جواب نداد.
دلشوره گرفتم. ماشینو زدم کنار جاده، کامل چرخیدم سمتش.
_ خوبی ناصر جان؟
همونطور که به روبهرو خیره بود و اشک روی گونهش نشسته بود، خیلی آروم سر تکون داد.
_ نه
گفتم:
_ ببخشید… خودت اصرار کردی بگم، منم گفتم.
بدون اینکه نگاهم کنه، گفت:
_ خوب کردی گفتی… مزار شهید عجمیان کجاست؟
_ امامزاده محمد، گلشهر کرج.
مکث کرد و پرسید
_ شهید آرمان؟
_ بهشتزهرا، کنار مزار شهید زبرجدی.
چند ثانیه ساکت موند، بعد پرسید:
_ تو رفتی سر مزارشون؟_
_ نه._
_ پس از کجا میدونی؟
_ از تلویزیون دیدم… بعدم از بچههای بسیج که رفته بودن بهشتزهرا سر مزارش شنیدم.
اینبار سرشو آورد سمتم.
_ تو چرا نرفتی؟
یه کم نگاهش کردم، آروم گفتم:
_ نمیتونستم تو رو تنها بذارم.
نگاه متعجبی بهم انداخت.
_ یعنی تو… توی این چند سالی که من خونهنشین شدم، هیچ جا نرفتی؟
_ فقط در حد اینکه برم مدرسه درس بچهها رو بپرسم یا دکتر… گاهی هم به اصرار بچهها میرفتیم پارک. اونم هماهنگ میکردم مامانم یا جواد بیان پیشت بمونن، بعد من برم.
نفس عمیقی کشید. نگاهش نرم شد، پر از یه مهربونی ساکت.
_ من هیچ جوره نمیتونم محبتهای تو رو جبران کنم نرگس.
لبخند پهنی زدم.
_ ناصر… من عاشقتم.
سری تکون داد.
_ میدونم. تو ثابت شدی، نرگس…
ساکت شد و بعد از چند ثانیه ادامه داد
_ حتماً باید بریم سر مزار شهید عجمیان.
_ باشه، بریم… ولی یه چیزی بگم، قول میدی ناراحت نشی؟...
جمعه ها و روزهای تعطیل پارت نداریم🙏
⛔️کُپی حَرام اَست⛔️ و پیگرد الهی و قانوی دارد❌
پارت اول👇👇
https://eitaa.com/chatreshohada/78183
╭🌺🍂🍃🌺🍂🍃
┗╯\
باتندی بهم گفت :
کدوم دختر عاقل خانواده داری بلند میشه میره خونه پسری که داره باهاش وقت میگذرونه و حرف میزنه ؟ من که خر نیستم تو خیلی سبکی اصلا اون دختری که فکر می کردم نیستی من دنبال یه دختر خانمم که به همین راحتی ها خودشو به عرضه نذاره و با پسرا گرم نگیره که بعدشم سر از خونه پسره در بیاره
مات زده گفتم ولی من فقط به مادرت سر زدم قصد دیگه ای نداشتم خودتم میدونی
پوزخندی زد وگفت خدا میدونه تو این سر زدن به مادر بقیه چه بلاهایی سرت اومد و حالا میخوای خودتو به من قالب کنی گم شو اون لکه ننگتم ببر برای یکی دیگه.
گوشیو روم قطع کرد دنیا دور سرم چرخید حالم خیلی بد شد چند روز توی .....
https://eitaa.com/joinchat/1960640682C4ba40e21a9
- خم شو کفشمو تمیز کن!
دخترک ترسیده لب زد: حاملهام میعاد... سه ماهمه...توروخدا بچه...
نعره زد: خم میشی یا یهجور دیگه حالیت کنم؟
دخترک ترسیده دست روی شکم برآمدهاش گذاشت و فینفین کنان روی زمین خم شد.
- حالم از خودت و تولهت بهم میخوره... زود برمیگردم فکر نکنی حواسم بهت نیست!
با نگاهی چندش به دخترک رفت، امشب خانهی مادرش مهمانی بود.
- خان داداش، خوش اومدین، بیاین تو... پس زنت کو؟ باز هم با خودت نیوردیش؟
میعاد با اخمهای درهم گفت: خونه ست!
- واه خاله جان؟ چرا زنتو با خودت جایی نمیاری؟
پچپچها را میشنید و عادت کرده بود به این قضاوتها؛ که زن اولش با سروصدا طلاق گرفته و زن دومش بی سروصدا عروس خانهاش.
- دورت بگردم، بهتر که نیوردیش دخترهی پاپتی!
حرف مادرش تمام نشده بود که خاله باز به حرف آمد: والا پسرت عروست رو گذاشته تو صندوق... نکنه عیب و ایراد داره این دختره؟
- نخیر خاله جان! زنداداشم خیلی هم سالم و سلامته... بارداره و ویارش زیاد.
حرفش مانند ترکیدن بمب بود میعاد تیز به خواهرش نگاه کرد، کسی به طعنه گفت: حاملهس؟ از کی؟ میعاد که عقیمه...
صداها بالا گرفته و میعاد دلش میخواست گردنشان را بشکند که خواهرش آرام دستش را گرفت و گفت: از شوهرش! از داداشم حاملهست. راستی خاله شنیدی فاخته، شوهر جدیدش هم طلاقش داده چون بچهدار نمیشده...
اینبار میعاد هم سوالی به خواهرش نگاه کرد که او اشک چشمانش را پاک کرد و ادامه داد:
- اون زنیکه از خدا بیخبر سه سال زندگی تورو جهنم کرد. آبروتو برد گفت عقیمی... ولی شوهرش برده آزمایش، دیدن عیب از خودش بوده... داداشم شکرخدا بیعیب و ایراده و توی راهی هم دارن...
خواهرش حرف میزد و میعاد مات مانده بود؛ عقیم نبود و بچهاش در شکم زنی بود که سهماه به جرم خیانت خونش را در شیشه کرده بود!
https://eitaa.com/joinchat/478610671Ceacc3e3f09
رمان بسیار زیبای #لالهداغدار 👆👆
پارتواقعی از فصل ۱۴ رمان
🔴 شرط ورود به جمع یاران امام زمان عجل الله فرجه الشریف
🟢 امام صادق علیه السلام:
🟡كسى كه مایل است جزء یاران حضرت مهدى عجل الله تعالی فرجه الشریف قرار گیرد باید منتظر باشد و اعمال و رفتارش در حال انتظار با تقوا و اخلاق نیكو توأم گردد.
🟣 منْ سَرَّهُ اَنْ یَكُونَ مِنْ اَصْحابِ الْقائِمِ فَلْیَنْتَظِرْ، وَلْیَعْمَلْ بِالْوَرَعِ وَ مَحاسِنِ الاَْخْلاقِ وَ هُوَ مُنْتَظِرٌ.
📚بحارالأنوار، جلد ۵۲، صفحه ۱۴۰
نشر با ذکر صلوات برای اعضای کانال مجاز میباشد 🌸
6.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
بیوممتیک برای صورت و دستت معجزه میکنه ✨
قویترین جوانسازه و کاملا تضمینی💯‼️
پوست لیفت میکنه سفت میکنه ✅
چروکها رو برطرف میکنه✅
پوست دست صاف میکنه✅
.
‼️برای رفع چروک پشت دست یا صورت
با این پماد کافیه عدد * 2 * به این آیدی های زیر بفرستی بفرستی 👇🏻
۱۰ نفر اول یک ماسک جوانسازی به صورت هدیه دریافت میکنند😍🌹
@lifttak
ایدی کانال و دیدن نتایج 👌😍
https://eitaa.com/joinchat/1558840508Ccb0bda51ee
یه خانمی با ۵ تا بچه همسرش نزدیک یک ساله رهاش کرده رفته، برای خرج زندگی بچه هاش تو خونهها کار میکرده، به خاطر فقر همسایه ها براشون لباس اوردن ولی متاسفانه یکی از لباس ها گال و کنه داشته و این پنج تا بچه که کوچکترینشون ۱۵ ماهه و بزرگترینشون ۱۲ ساله و خود مادر بیمار میشن. مردم متوجه نوع بیماریشون میشن و دیگه بهش کار نمیدن. ما با کمک مردم و خیریه حضرت زهرا سلامالله علیها تونستیم خونشون رو سمپاشی و درمانشون کنیم.
این خانواده لباس ندارن. مستاجرن و کرایه خونشون به واسطهی همین بیماری عقب افتاده.
هر کس هر چی توانشه به این خانواده کمک کنه 🙏
#شماره_کارت 👇👇
5892107050025454
#گروهجهادیشهدایدانشآموزی
فیش واریزی رو برای این آیدی بفرستید🌹👇👇
@shahid_abdoli
#لینکقرارگاهگروهجهادی:
https://eitaa.com/joinchat/3165061169C62614d580a
اجرتون با موسی بن جعفر علیهالسلام
زیر چتر شهدا 🌹 🌱
\╭┓ ╭🌺🍂🍃🌺🍂🍃 ┗╯\ #قسمت_۵۴۲ #رمان_آنلاین_نرگس(فصل دوم) به قلم #زهرا_حبیباله(لواسانی) _ به تحریک ای
\╭┓
╭🌺🍂🍃🌺🍂🍃
┗╯\
#قسمت_۵۴۳
#رمان_آنلاین_نرگس(فصل دوم)
به قلم #زهرا_حبیباله(لواسانی)
سر انداخت بالا.
— بگو انشاءالله که ناراحت نمیشم.
— یه بندهخدایی نذر میکنه چند تا مادر شهیدو با هزینهی خودش ببره مشهد و برگردونه.
— خب؟
— با خانم قربانی، فرمانده پایگاه ما، هماهنگ میکنه. حدود سیزده تا مادر شهیدو میبرن مشهد زیارت امام رضا علیهالسلام. خانم قربانی میگفت دیدم مادر شهید عجمیان روبند انداخته رو صورتش. ازش پرسیدم چرا روبند زدی؟
لحظهای مکث کرد گفت:
— بعضی آدما که منو میشناسن، میفهمن مادر روحاللهم بهم توهین میکنن. به خودم چیزی بگن ناراحت نمیشم، ولی وقتی به بچهم توهین میکنن جیگرم آتیش میگیره… منم روبند میزنم که نشناسنم.
با شنیدن این حرف برق از چشماش پرید.
— چی میگی نرگس؟!
— باور کن. خانم قربانی میگفت. ایشونم که میشناسی، زن راستگوییه.
— آخه مگه میشه؟ چرا ازشون شکایت نمیکنه؟
— نمیدونم والا… شاید از بزرگواریشه. شاید هم واسه شکایت مدرک لازم باشه؛ شاهد یا فیلم یا چی… واقعاً نمیدونم.
— آخه اینا کین که با مادر شهید اینجوری رفتار میکنن؟
— اینا تو همین ایران زندگی میکنن، ولی اونقدر درگیر رسانههای خارجی شدن که اصلاً واقعیت کشور خودشونو نمیبینن. ناصر، باور میکنی بعضیا حتی تلویزیون ایرانم نمیگیرن؟ بعد وقتی باهاشون بحث میکنی مسخرت میکنن، میگن حتماً فقط صدا و سیما میبینین!
کمی نرمتر ادامه داد:
— البته فکر نکنی همه اینجورینها… تک و توکن که خدا نشناسن. خیلیها هم کلی احترامش میکنن. اصلاً کلاً آدمبدها کمن، فقط چون رفتاراشون زنندهس بیشتر به چشم میان.
دستشو گذاشت روی قلبش و صورتشو جمع کرد.
— چه تیر میکشه…
آروم دستمو گذاشتم روی بازوش.
— منم وقتی اینو شنیدم خیلی ناراحت شدم.
همونطور که دستش روی قلبش بود گفت:
— آدم یاد خونوادهی امام حسین علیهالسلام میافته… مردم کوفه میدونستن این خانواده چه منزلتی دارن و فرزندان رسول خدان، ولی بعد شهادت امام چقدر بهشون بیاحترامی کردن و آزارشون دادن…
با ناراحتی نفس کشیدم.
— اینایی که بیرحمانه دو تا انسان بیسلاحو یه گوشه خفت کردن و اونقدر زدنشون تا شهید شدن… از نسل همون یزیدیها هستن...
زیر لب زمزمه کرد:
— خدا لعنتشون کنه…
انگار دلش خنک نشد. دستاشو رو به آسمون گرفت.
— خدایا… به نالههای حضرت زینب سلاماللهعلیها زیر تازیانهی حراملقمهها، آرامشو از کسایی که این عزیزای ما رو با شکنجه و بیرحمی شهید کردن بگیر… و همین بلا رو به دست آدمایی مثل خودشون سر عزیزاشون بیار…
از ته دل گفتم:
— الهی آمین…
جمعه ها و روزهای تعطیل پارت نداریم🙏
⛔️کُپی حَرام اَست⛔️ و پیگرد الهی و قانوی دارد❌
پارت اول👇👇
https://eitaa.com/chatreshohada/78183
╭🌺🍂🍃🌺🍂🍃
┗╯\
تنوع و سلیقهشون بیسته👌🏻
انگار از دلِ #پینترست اومده بیرون🌸
درحد پیجهای بزرگ کار میارند و چون قیمتاشون خوبه سریع جارو میشه🧹😅
کانال حراج به این خوبی اینجاست❤️👇
https://eitaa.com/joinchat/2130445208Cf641321011
هدایت شده از زیر چتر شهدا 🌹 🌱
🛑♨️🟢🛑♨️🟢🛑♨️🟢🛑♨️🟢🛑
_ آقا داماد ظرف عسل رو بردارین!!!.
محسن شوکه به ظرف نگاه می کند.اصلا فکر اینجا را نکرده بود .ازدواجشان صوری بود و این کار دیگر برای چی بود.!!!!!!
_ آقا داماد.!!
مجبوربود.تا اینجا که آمده بود ،بقیه هم باید می رفت.دست جلو می برد و ظرف عسل را می گیرد و با انگشت کمی از عسل را می گیرد و سمت دهان ساره می برد.
_ زندایی انگشت دایی رو گاز بگیر !
همه با این حرف خواهرزاده اش خندیدند اما کسی از حال او و دختر کنارش خبر نداشت که به ناچار کنار هم نشسته بودند.!!!!
_ عروس خانم.!!!
فیلمبردار هم دست بردار نبود و از ساره می خواست که دهانش را باز کند تا این رسم عسل هم اجرا گردد. ساره با خجالتی آشکار دهان باز کردکه ....
https://eitaa.com/joinchat/894173865C113f3ab15b
وقتی ازدواج صوری هست وهمه انتظار چیز دیگری دارند...
_رمان بلاگردون