eitaa logo
زیر چتر شهدا 🌹 🌱
21.1هزار دنبال‌کننده
621 عکس
308 ویدیو
3 فایل
عضو انجمن رمان آنلاین ایتا🌱 https://eitaa.com/anjoman_romam_eta/7 رمان به قلم‌ زهرا حبیب اله #لواسانی جمعه ها و تعطیلات رسمی پارت نداریم کپی از رمان حرام تبلیغ👇👇 https://eitaa.com/joinchat/2009202743Ce5b3427056
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
رادیو ثامن22 بهمن نهایی3.mp3
زمان: حجم: 23.1M
⭕️ برشی از تاریخ تاریک ایران و طلوع ازادی و عدالت
یه خانمی با ۵ تا بچه همسرش نزدیک‌ یک ساله رهاش کرده رفته، برای خرج زندگی بچه هاش تو خونه‌ها کار میکرده، به خاطر فقر همسایه ها براشون لباس اوردن ولی متاسفانه یکی از لباس ها گال و کنه داشته و این پنج تا بچه که کوچکترینشون ۱۵ ماهه و بزرگترینشون ۱۲ ساله و خود مادر بیمار میشن. مردم متوجه نوع بیماریشون میشن و دیگه بهش کار نمیدن.‌ ما با کمک مردم و خیریه حضرت زهرا سلام‌الله علیها تونستیم خونشون رو سمپاشی و درمانشون کنیم. این خانواده لباس ندارن.‌ مستاجرن و کرایه خونشون به واسطه‌ی همین بیماری عقب افتاده. هر کس هر چی توانشه به این خانواده کمک کنه 🙏 👇👇 5892107050025454 فیش واریزی رو برای این آیدی بفرستید🌹👇👇 @shahid_abdoli : https://eitaa.com/joinchat/3165061169C62614d580a اجرتون با موسی بن جعفر علیه‌السلام
زیر چتر شهدا 🌹 🌱
\╭┓ ╭‌🌺🍂🍃🌺🍂🍃 ┗╯\ #قسمت_۵۴۲ #رمان_آنلاین_نرگس(فصل دوم) به قلم #زهرا_حبیب‌اله(لواسانی) _ به تحریک ای
\╭┓ ╭‌🌺🍂🍃🌺🍂🍃 ┗╯\ (فصل دوم) به قلم (لواسانی) سر انداخت بالا. — بگو ان‌شاءالله که ناراحت نمی‌شم. — یه بنده‌خدایی نذر می‌کنه چند تا مادر شهیدو با هزینه‌ی خودش ببره مشهد و برگردونه. — خب؟ — با خانم قربانی، فرمانده پایگاه ما، هماهنگ می‌کنه. حدود سیزده تا مادر شهیدو می‌برن مشهد زیارت امام رضا علیه‌السلام. خانم قربانی می‌گفت دیدم مادر شهید عجمیان روبند انداخته رو صورتش. ازش پرسیدم چرا روبند زدی؟ لحظه‌ای مکث کرد گفت: — بعضی آدما که منو می‌شناسن، می‌فهمن مادر روح‌الله‌م بهم توهین می‌کنن. به خودم چیزی بگن ناراحت نمی‌شم، ولی وقتی به بچه‌م توهین می‌کنن جیگرم آتیش می‌گیره… منم روبند می‌زنم که نشناسنم. با شنیدن این حرف برق از چشماش پرید. — چی می‌گی نرگس؟! — باور کن. خانم قربانی می‌گفت. ایشونم که می‌شناسی، زن راستگویی‌ه. — آخه مگه می‌شه؟ چرا ازشون شکایت نمی‌کنه؟ — نمی‌دونم والا… شاید از بزرگواریشه. شاید هم واسه شکایت مدرک لازم باشه؛ شاهد یا فیلم یا چی… واقعاً نمی‌دونم. — آخه اینا کین که با مادر شهید این‌جوری رفتار می‌کنن؟ — اینا تو همین ایران زندگی می‌کنن، ولی اون‌قدر درگیر رسانه‌های خارجی شدن که اصلاً واقعیت کشور خودشونو نمی‌بینن. ناصر، باور می‌کنی بعضیا حتی تلویزیون ایرانم نمی‌گیرن؟ بعد وقتی باهاشون بحث می‌کنی مسخرت می‌کنن، می‌گن حتماً فقط صدا و سیما می‌بینین! کمی نرم‌تر ادامه داد: — البته فکر نکنی همه این‌جورین‌ها… تک و توکن که خدا نشناسن. خیلی‌ها هم کلی احترامش می‌کنن. اصلاً کلاً آدم‌بدها کمن، فقط چون رفتاراشون زننده‌س بیشتر به چشم میان. دستشو گذاشت روی قلبش و صورتشو جمع کرد. — چه تیر می‌کشه… آروم دستمو گذاشتم روی بازوش. — منم وقتی اینو شنیدم خیلی ناراحت شدم. همون‌طور که دستش روی قلبش بود گفت: — آدم یاد خونواده‌ی امام حسین علیه‌السلام می‌افته… مردم کوفه می‌دونستن این خانواده چه منزلتی دارن و فرزندان رسول خدان، ولی بعد شهادت امام چقدر بهشون بی‌احترامی کردن و آزارشون دادن… با ناراحتی نفس کشیدم. — اینایی که بی‌رحمانه دو تا انسان بی‌سلاحو یه گوشه خفت کردن و اون‌قدر زدنشون تا شهید شدن… از نسل همون یزیدی‌ها هستن... زیر لب زمزمه کرد: — خدا لعنتشون کنه… انگار دلش خنک نشد. دستاشو رو به آسمون گرفت. — خدایا… به ناله‌های حضرت زینب سلام‌الله‌علیها زیر تازیانه‌ی حرام‌لقمه‌ها، آرامشو از کسایی که این عزیزای ما رو با شکنجه و بی‌رحمی شهید کردن بگیر… و همین بلا رو به دست آدمایی مثل خودشون سر عزیزاشون بیار… از ته دل گفتم: — الهی آمین… جمعه ها و روزهای تعطیل پارت نداریم🙏 ⛔️کُپی حَرام اَست⛔️ و پیگرد الهی و قانوی دارد❌ پارت اول👇👇 https://eitaa.com/chatreshohada/78183 ╭‌🌺🍂🍃🌺🍂🍃 ┗╯\
﷽ نمی خواهی با پول پیتزا ، طلا 💍 بخری ⁉️ دلت نمی خواد شَرایطی طلا 💍 😱 بخری ؟ اینجا با ماهی ۵۰۰ هزار تومن از یک طلافروشی معتبر با سابقه ۲۱ ساله طلا میخری😍 با طلای طاها⚱️ پولاتو هر لحظه بخوای تبدیل به طلا میکنی💰☺️ بیا ببین😎👇 https://eitaa.com/joinchat/1827275803C1587a59a96 ♨️کمترین اجرت ها ♨️ همه ی طلاها بدون مالیات و ارزش افزوده
تنوع و سلیقه‌شون بیسته👌🏻 انگار از دلِ اومده بیرون🌸 درحد پیج‌های بزرگ کار میارند و چون قیمتاشون خوبه سریع جارو میشه🧹😅 کانال حراج به این خوبی اینجاست❤️👇 https://eitaa.com/joinchat/2130445208Cf641321011
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
هدایت شده از زیر چتر شهدا 🌹 🌱
🛑♨️🟢🛑♨️🟢🛑♨️🟢🛑♨️🟢🛑 _ آقا داماد ظرف عسل رو بردارین!!!. محسن شوکه به ظرف نگاه می کند.اصلا فکر اینجا را نکرده بود .ازدواجشان صوری بود و‌ این کار دیگر برای چی بود‌.!!!!!! _ آقا داماد.!! مجبوربود.تا اینجا که آمده بود ،بقیه هم باید می رفت.دست جلو می برد و ظرف عسل را می گیرد و با انگشت کمی از عسل را می گیرد و سمت دهان ساره می برد. _ زندایی انگشت دایی رو گاز بگیر ! همه با این حرف خواهرزاده اش خندیدند اما کسی از حال او و دختر کنارش خبر نداشت که به ناچار کنار هم نشسته بودند.!!!! _ عروس خانم.!!! فیلمبردار هم دست بردار نبود و از ساره می خواست که دهانش را باز کند تا این رسم عسل هم اجرا گردد. ساره با خجالتی آشکار دهان باز کرد‌که .... https://eitaa.com/joinchat/894173865C113f3ab15b وقتی ازدواج صوری هست و‌همه انتظار چیز دیگری دارند... _رمان بلاگردون
هدایت شده از زیر چتر شهدا 🌹 🌱
این پارت ۵۶۴ که در کانال پارت گذاری شده.... بیا بخوون‌ اگه نبود کانال رو‌ ترک کن... https://eitaa.com/joinchat/894173865C113f3ab15b
هدایت شده از زیر چتر شهدا 🌹 🌱
🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁 🍁🍁🍁 قصه من،قصه زنی که به امید آرامش و امکانات بیشتر پشت پا زدم به عشق دیرینه همسرم و با پسرعموم از ایران رفتم... من مهتاب‌م،مهتاب ادیب. اواخر جنگ بود که با محمد به صورت کاملا سنتی ازدواج کردم. پزشک بود و متخصص، از جذبه و قیافه چیزی کم نداشت! اما لجباز بود. اونقدری لجباز که تازه‌عروسش رو تنها گذاشت و رفت جبهه. رفت تا دین‌شو به کشورش ادا کنه. رفت تا پای جونش از وطنش دفاع کنه! اما من دختری بودم که عقایدم با محمد زمین تا آسمون فرق می‌کرد، از جنگ بدم می‌اومد، از آدمایی که ادعای وطن‌پرستی‌شون گوش فلک رو کر می‌کرد... اما هرچی می‌گذشت محمد بیشتر دلش می‌خواست بره منطقه و کمک کنه و این شد شروع اختلاف ما... ولی من کسی نبودم که بتونم این شرایط رو تحمل کنم. رفتم و دادخواست طلاق دادم چون سودای رفتن به خارج، هوش از سرم برده بود! به کمک پسر عموم که وکیل بود طلاق گرفتم و رفتم. همراه با بچه‌ای تو وجودم،که محمد از وجودش بی‌خبر بود! بعد از چندین‌سال با یه دختر موفرفریِ شیرین برگشتم ایران... دختری که چشم و ابروی مشکی‌ش کپی باباش بود. که قراربود محمد، پناهش بشه... https://eitaa.com/joinchat/3648127820Cebc683f87f ❣️
هدایت شده از زیر چتر شهدا 🌹 🌱
.🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁 من مهرادم، یه دکتر ماهر که عاشق زنم ماهلین بودم. چند سالی بود که ازدواج کردیم اما بچه دار نمیشدیم. تا اینکه یه روز خواهرم و زنم اومدن و پیشم و گفتن یه دختره است که پول لازمه و قبول کرده رحمش رو اجاره بده. عصبانی شدم و همه چیز رو بهم ریختم . من بچه نمیخواستم ، اینو هزار بار به ماهلین و بقیه هم گفتم اما وقتی دیدم چشمای ماهلین اشکی شد منِ خر قبول کردم، یه دختر کم سن و سال چادری که بخاطر عمل قلب مادرش پول لازم داشت . ازش بدم اومد ، کار انجام شد و جنین حالا توی رحم اون دختر بود . قرارشد من و ماهلین بریم مسافرت ،که کاش نمی رفتیم . ماهلینِ عزیزم توی تصادف مرد. بچه هم بدنیا اومد و همه انتظار داشتن من برم اون بچه رو بگیرم ، اما من از اون بچه و دختری که قدمشون نحس بود و ماهلینم رو ازم گرفت متنفر بودم . پدرم اما میخواست به اجبار بخاطر بچه هم شده اون دختر رو محرم یکساله ام کنم تا بچه بزرگ بشه و به غذا خوردن بیفته .تلفنی خطبه ی محرمیت رو خوندن ، صدای دختره رو شنیدم که گفت ـ قبلتُ گوشی رو قطع کردم و محکم زدم به دیوار روبرو.داد زدم.قفسه سینه ام از عصبانیت و فریاد بلندم بالا و پایین میرفت. خیره به گوشی خُرد شده بودم و زیر لب با عصبانیت گفتم: _قبـــــ....قبلتُ ..هااااان. نشونت میدم. https://eitaa.com/joinchat/2955084066C07b9fb5447 سرنوشت مهراد مغروری که عزادار عشقش هست و نهال دختری تنها که بخاطر قلب مادرش شده مادر اجاره ای ، به هم گره خورده ، مهراد از نهال متنفره و برای آزارش نقشه ها در سر داره . نهال هم مهرِ بچه به دلش نشسته و .... ❤️