eitaa logo
زیر چتر شهدا 🌹 🌱
20.8هزار دنبال‌کننده
613 عکس
319 ویدیو
3 فایل
عضو انجمن رمان آنلاین ایتا🌱 https://eitaa.com/anjoman_romam_eta/7 رمان به قلم‌ زهرا حبیب اله #لواسانی جمعه ها و تعطیلات رسمی پارت نداریم کپی از رمان حرام تبلیغ👇👇 https://eitaa.com/joinchat/2009202743Ce5b3427056
مشاهده در ایتا
دانلود
زیر چتر شهدا 🌹 🌱
حتما متن بالا رو مطالعه کنید👆👆🙏 #پارت_1 #رمان_انلاین_نرگس به قلم #زهرا‌حبیب‌اله(لواسانی) ساعت ۵بع
به قلم(لواسانی) رفتم دم چوب لباسی لباسم رو دربیارم که چشمم افتاد به یه کله قند. مامانم قول داده بود که از این به بعد قند رو بده به من بشکنم . به مامانم گفتم .. مامان لباسامو که درآوردم برم این کله قند رو بشکنم؟ که یکدفعه مامانم لپاش قرمز شد .. گفت .. نرگس لباساتو دربیار برو کوچه بازی کن. من دوباره گفتم باشه درمیارم ولی من برم این کله قندرو بشکنم. یه وقت دیدم مامانم با جمع کردن لبهاش داره منو تهدید میکنه. من که نفهمیدم مامانم چِشه! بیخیال کله قند شدم و اومدم نشستم پیش مامانم. _پاشو نرگس برو بیرون بازی کن. نه مامان الان حوصله اش رو ندارم . یواشی سرش رو آورد دم گوشم گفت نرگس منو حرص نده پاشو برو بیرون. شونه هام رو انداختم بالا .. گفتم نمیرم . یواشی دستش رو برد به رون پام و یه نیشگون گرفت، زیرلب گفت .. ذلیل مرده میگم پاشو برو بگو خب، منم خودم رو جمع وجور کردم گفتم عه خب نمیخوام چرا میزنی. مامانم خون خونش رو داشت میخورد منم فضولیم گل کرده، که اینا چیکار دارن. عمه هاجر متوجه رفتارهای مامانم بامن شد .. زیر لب خنده ای کردو به من گفت نرگس جان دخترم کلاس چندی؟ _پنجم ماشاالله چقدر بزرگ شدی! _نشسته خودم رو برسی کردم که ببینم واقعا بزرگ شدم که صدای ناهید بلند شد حالا درسات چطورن شاگرد زرنگی؟ بیست میگری یا نه؟ از لحن حرف زدنش بَدم اومد یه دفعه گفتم مگه میخای بهم جایزه بدی که میگی بیست دارم یا نه. ناهید از جوابم خوشش نیومدو رو کرد به مامانش بریم مامان من دیرم شده. عمه هاجر گفت باشه بریم بعدم رو کرد به مامانم من شب جمعه میام دنبال جواب. _ باشه با باباش صحبت کنم جوابش رو بهتون میدم. خدا حافظی کردن. مامانم تا در حیاط بدرقه شون کردو رفتن. منم تا مامانم برگرده رفتم یه پارچه آوردم پهن کردم وسط اتاق .. سنگ قند رو گذاشتم روی پارچه .. قند شکنمونم، آوردم کله قند رو بغل کردم بزارم روی پارچه قند بشکنم .. که مامانم دراتاق رو باز کرد ومنو دید. داد زد چیکار میکنی ذلیل بشی الهی، منم هول شدم... 🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃 ▪کُپی حَرام اَست▪ و پیگرد الهی و قانوی دارد▪ ╲\╭┓ ╭‌🌺🍂🍃🌺🍂🍃 ┗╯\╲ @chatreshohada پارت اول👇👇 https://eitaa.com/chatreshohada/1911 🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷 📣📣توجه توجه به کسانیکه رمان بنده رو کپی میکنن⛔️⛔️⛔️ سلام آقا یا خانمی واتساپی که داری رمان من رو در ده گروه واتساپی به نام داستانهای مفید کپی میکنی بنده نویسنده این رمان هستم و راضی نیستم کار شما به منزله دزدی حساب میشه، چون من زیر همه پارتهام نوشتم کپی حرام و پی گرد قانونی الهی داره، چون شما در پیام رسان خارجی فعالیت میکنید من نمیتونم پیگیری کنم ولی مطمئن باشید فردای قیامت ازتون نمیگذرم لطفا کپی نکنید ⛔️ نه در واتساپ و نه در هیچ پیام رسان دیگه چه خارجی و چه ایرانی نگذارید ✅ زهرا حبیب‌اله(لواسانی) نویسنده رمان
زیر چتر شهدا 🌹 🌱
#پارت_2 #رمان‌آنلاین‌نرگس به قلم#زهرا‌حبیب‌اله(لواسانی) رفتم دم چوب لباسی لباسم رو دربیارم که چشمم
به قلم (لواسانی) کله قند از دستم افتاد روی سنگ قند شکن و چند تیکه شد. مامانم که از شدت عصبانیت صورتش سرخ سرخ شده بود .. داد زدو گفت نرگسسسسسییی خدا منو بکشو از دست تو چیکار کردی؟ من که حال مامانم و اونطور دیدم پارو گذاشتم به فرار اومدم از دراتاق بیام بیرون که چنگ زد لباسمو گرفت و سرم خورد به چهار جوب در دادم رفت هوا آییییی مامانم لباسم رو ول کرد تا ببینه چی شد، تا دیدم دستش از لباسم ول شد خم شدم دم پاییام رو دستم گرفتم و پای برهنه فرارکردم رفتم خونه خالم. فاصله خونه ما با خونه خالم پنج دقیقه راهه که با دویدن زودتر از پنج دقیقه رسیدم .تند تند شروع کردم به در زدن، باغبونشون در رو باز کرد. خالمینا تو باغ مادرشوهرش میشستن درواقع باهم زندگی میگردن. باغ سرسبزی پر از میوه .. یه حوض بزرگم وسط باغ بود. ولی خاله من حق نداشت بدون اجازه اونا میوه ای بِکَنه و بخوره. درو که باز کرد، دوان دوان رفتم خونه خالم. _سلام خاله. _سلام نرگس جون، چی شده خاله! کسی دنبال سرت گذاشته ؟ _نه خاله مامانم میخواست بزنم. _چرا مگه چیکار کردی ؟ _میخواستم براش قند بشکنم که لجش گرفت خواست بزنم منم فرار کردم... 🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃 ▪کُپی حَرام اَست▪ و پیگرد الهی و قانوی دارد▪ ╲\╭┓ ╭‌🌺🍂🍃🌺🍂🍃 ┗╯\╲ @chatreshohada پارت اول👇👇 https://eitaa.com/chatreshohada/1911 🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷 📣📣توجه توجه به کسانیکه رمان بنده رو کپی میکنن⛔️⛔️⛔️ سلام آقا یا خانمی واتساپی که داری رمان من رو در ده گروه واتساپی به نام داستانهای مفید کپی میکنی بنده نویسنده این رمان هستم و راضی نیستم کار شما به منزله دزدی حساب میشه، چون من زیر همه پارتهام نوشتم کپی حرام و پی گرد قانونی الهی داره، چون شما در پیام رسان خارجی فعالیت میکنید من نمیتونم پیگیری کنم ولی مطمئن باشید فردای قیامت ازتون نمیگذرم لطفا کپی نکنید ⛔️ نه در واتساپ و نه در هیچ پیام رسان دیگه چه خارجی و چه ایرانی نگذارید ✅ زهرا حبیب‌اله(لواسانی) نویسنده رمان
زیر چتر شهدا 🌹 🌱
#پارت_3 #رمان‌آنلاین‌نرگس به قلم #زهرا‌حبیب‌اله(لواسانی) کله قند از دستم افتاد روی سنگ قند شکن و چ
به قلم (لواسانی) _قند بشکنی؟ _آره _چراحالا مامانت میخواست بزنت؟ نمی دونم!خودش گفته بود میده من قند بشکنم ولی امروز خونمون یه کله قند بود منم خواستم بشینم بشکنم که مامانم هولم کرد، از دستم افتاد وشکست، مامانمم لجش گرفت میخواست بزنم! تا اسم کله قند اومد خالم شاخکاش تکون خورد _نرگس امروز کسی اومده بود خونتون! _آره. عمه هاجر با ناهید اومده بودن _خب!چی میگفتن _هیچی نگفتن تا من از مدرسه اومدم ناهید به عمه گفت بریم من دیرم شده بعدم رفتن. مامانم دوست نداشت تا مسئله ای تو خونمون قطعی نشده کسی بفهمه، روی این موضوع خیلی حساس بود. ولی از رفتارهای خالم فهمیدم که انگار خبراییه _خاله. زری کجاست؟ زری و با مادرجونش رفتن خونه عمه اش. طیبه کجاست؟ اونم باهاشون رفته! منم رفتم سراغ رضا که داشت تو حیاط بازی میکرد باهاش بازی کردم، چشمم افتاد به خرمالوهای توی باغ: _خاله برم خرمالو بکنم! نه خاله جون توی یخچال هست برو وردار بخور. _ خاله من از درخت میخوام. خاله جون پدرشوهرمینا بدشون میاد کسی به درختاشون دست بزنه تو یخچال هست دیگه برو بخور. _ازیخچال نمی خوام از درخت میخوام. حالا مگه شمارششو دارن از کجا میفهمن من یه دونه بکنم. یه وقت سر برسن ببینن روزگار منو سیاه میکنن. _باشه نمیخوام. اینقدر با رضا بازی کردم که صدای قرآن قبل از اذان از رادیو خالم بلند شد _نرگس جون پاشو برو خونتون خاله الان هوا تاریک میشه. _نمی رم میترسم مامانم بزنم. نمی زنه اون دیگه جوشش خوابیده الان دلش شور میفته برو خاله... 🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃 ▪کُپی حَرام اَست▪ و پیگرد الهی و قانوی دارد▪ ╲\╭┓ ╭‌🌺🍂🍃🌺🍂🍃 ┗╯\╲ @chatreshohada پارت اول👇👇 https://eitaa.com/chatreshohada/1911 🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷 📣📣توجه توجه به کسانیکه رمان بنده رو کپی میکنن⛔️⛔️⛔️ سلام آقا یا خانمی واتساپی که داری رمان من رو در ده گروه واتساپی به نام داستانهای مفید کپی میکنی بنده نویسنده این رمان هستم و راضی نیستم کار شما به منزله دزدی حساب میشه، چون من زیر همه پارتهام نوشتم کپی حرام و پی گرد قانونی الهی داره، چون شما در پیام رسان خارجی فعالیت میکنید من نمیتونم پیگیری کنم ولی مطمئن باشید فردای قیامت ازتون نمیگذرم لطفا کپی نکنید ⛔️ نه در واتساپ و نه در هیچ پیام رسان دیگه چه خارجی و چه ایرانی نگذارید ✅ زهرا حبیب‌اله(لواسانی) نویسنده رمان
زیر چتر شهدا 🌹 🌱
#پارت_4 #رمان‌آنلاین‌نرگس به قلم #زهرا‌حبیب‌اله(لواسانی) _قند بشکنی؟ _آره _چراحالا مامانت میخواس
به قلم‌ (لواسانی) باترس ولرز اومدم خونه بند درحیاط رو کشیدم بوی شامی خونه رو برداشته، وای که چقدر گشنمه. داداشم خونست. یه لقمه شامی دست خودشه یه لقمه کو چولو هم درست کرده، برای جواد داداش کوچیکم دارن میخوردن. _کجا بودی؟ _خونه خاله مَلی. مشقاتو نوشتی؟ نه! مشق ننوشته کجارفتی؟ _آخه مامان میخواست بزنم! _چرا؟ منم همه ماجرا رو براش تعریف کردم. حالا چرا عمه هاجر برای ماکله قند آورده؟ _شونه هامو بالا انداختم نمی دونم. _خیلی خُب برو بشین مشقاتون بنویس. _باید دیکته هم بهم بگی! _باشه میام میگم. مامانم رفته مسجد نمازجماعت . منم رفتم یه دونه شامی و خیارشور گذاشتم لای نون لقمه درست کردم شروع کردم گاز زدن وخوردن، چقدر دلم میخواست یه لقمه دیگه هم بخورم ولی مامانم ازاین کار بدش میومد میگفت برکتش میره صبر کنید سرسفره هرچقدر دلتون خواست بخورید.، بیخیال لقمه بعدی شدم رفتم کتاب فارسی و دفتر مشقم رو آوردم وشروع کردم به نوشتن.که صدای بابام اومد. معصومه.معصومه. پریدم تو حیاط سلام بابا. سلام باباجون مامانت کجاست. _رفته مسجد نماز. تو چیکار میکنی؟ داشتم مشقامو مینوشتم. باشه بابا برو بنویس. بابام نشت دم شیرحیاط وشروع کرد به وضو گرفتن تازه یادم اومد منم نماز نخوندم.آخه هرشب با مامانم میرفتم مسجد ولی امروز نتونستم وقتی از خونه خالم اومدم مامانم نبود. اومدم لب شیر وضو گرفتم رفتم جانمازمو برداشتم و نمازم رو خوندم . بعدش رفتم مشقامو کامل کردم تمرین ریاضیامم حل کردم وبرنامه فردامم گذاشتم توی کیفم. تلوزیونو روشن کردم شبکه دو داشت راز بقا نشون میداد یه شیر دنبال آهو گذاشته بود منم داشتم دعا میکردم آهو فرار کنه! که صدای بابام بلند شد بزن شبکه یک ببینم اخبار چی میگه! بابا صبر کن ببینم این آهو گیر میفته یا نه. _میگم بزن شبکه یک. _هنوز که اخبار شروع نشده. _صدا بابام‌کمی خشن شد نرگس بزن شبکه یک. منم با لب ولوچه آویزون زدم شبکه یک. یعنی هروقت بابام خونه است مافقط باید اخبار ببینیم. علی اصغر و یه آب نبات برای جواد خریده. جوادم داره مِک میزدو اومدن خونه. مامانمم از مسجد اومد. _سلام احمد کی اومدی؟ _سلام یه نیم ساعتی هست. _چه بویی راه انداختی خانم بوش تا سرکوچه میومد. _الان شامو میارم... 🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃 ▪کُپی حَرام اَست▪ و پیگرد الهی و قانوی دارد▪ ╲\╭┓ ╭‌🌺🍂🍃🌺🍂🍃 ┗╯\╲ @chatreshohada پارت اول👇👇 https://eitaa.com/chatreshohada/1911 🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷 📣📣توجه توجه به کسانیکه رمان بنده رو کپی میکنن⛔️⛔️⛔️ سلام آقا یا خانمی واتساپی که داری رمان من رو در ده گروه واتساپی به نام داستانهای مفید کپی میکنی بنده نویسنده این رمان هستم و راضی نیستم کار شما به منزله دزدی حساب میشه، چون من زیر همه پارتهام نوشتم کپی حرام و پی گرد قانونی الهی داره، چون شما در پیام رسان خارجی فعالیت میکنید من نمیتونم پیگیری کنم ولی مطمئن باشید فردای قیامت ازتون نمیگذرم لطفا کپی نکنید ⛔️ نه در واتساپ و نه در هیچ پیام رسان دیگه چه خارجی و چه ایرانی نگذارید ✅ زهرا حبیب‌اله(لواسانی) نویسنده رمان