eitaa logo
زیر چتر شهدا 🌹 🌱
18.5هزار دنبال‌کننده
784 عکس
414 ویدیو
7 فایل
عضو انجمن رمان آنلاین ایتا🌱 https://eitaa.com/anjoman_romam_eta/7 رمان به قلم‌ زهرا حبیب اله #لواسانی جمعه ها و تعطیلات رسمی پارت نداریم کپی از رمان حرام تبلیغ👇👇 https://eitaa.com/joinchat/2009202743Ce5b3427056
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
زیر چتر شهدا 🌹 🌱
🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁 🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾 🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁 🍁🌾🍁🌾🍁🌾 🍁🌾🍁🌾🍁 🍁🌾🍁🌾 🍁🌾 🍁 #پارت_115 #رمان_آنلاین_ به قلم ✍️⁩ #زهرا_حبیب‌اله
🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁 🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾 🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁 🍁🌾🍁🌾🍁🌾 🍁🌾🍁🌾🍁 🍁🌾🍁🌾 🍁🌾 🍁 به قلم ✍️⁩ (لواسانی) جانم بگید مامانت قبل از اینکه به رحمت خدا بره یه مقدار طلا و سکه داد به من امانت، گفت هر وقت مریم ازدواج کرد دیدی شوهرش آدم خوبیه بده بهش، گفت اینها ارث بهش رسیده بوده، ترسیدم رو کنم، مینا هی حق حق کنه ازم بگیرش الانم برات امانت نگه داشتم، من جرات نکردم با خودم بیارمش، فقط گفتم بدونی که این امانت پیش من هست، از اونجایی که ترسیدم قبل از اینکه به تو بگم یه وقت اجل بهم مهلت نده به بچه‌هام، هم گفتم، حالا اگر صلاح میدونی به شوهرت بگو، با هم بیاید کنگاور بگیرید یاد مامان مهربونم افتادم، بغض گلوم رو گرفت اشک توی چشمم حلقه بست، خاله دستم رو گرفت _مریم جان، گریه نکن براش فاتحه بخون، گریه اولاد پدر مادر رو رنج میده، و همینطور فاتحه خوندن شادشون میکنه نتونستم جلوی اشکهام رو بگیرم، از چشمم جاری شدن، با دست اشکهام رو پاک کردم _خاله من همیشه دلم میخواست برای بابا مامانم خیرات بدم، ولی پول نداشتم، داداشم خیلی کم بهم پول تو جیبی می‌داد، من شبهای جمعه فقط براشون شکولات، یه وقتها هم خرما میخریدم خیرات میدادم، الان خیلی خوشحال شدم، با طلاهایی که مامانم برام گذاشته، یه خیرات خوب براشون میدم خیرات خیلی خوبه ولی زیاده روی کردن خوب نیست، مریم جان احساساتی عمل نکن همه‌ش رو که نه یه بخشی‌یش رو حالا من یه پیشنهاد بهت بدم دوست داشتی قبول کن باشه خاله بگید همسایه بغلی ما سه تا دختر داره، باباشونم کارگرِ، جهاز دخترش مونده، دو تیکه از وسایل جهازش رو بگیر ثوابش رو هدیه کن به روح پدر مادرت دو تیکه نه خاله، هرچی که لازم داره، نگید احساساتی شدی، بزار مشگل اون دختر هم حل بشه یه خورده اش رو خودشون گرفتن، باشه بقیه اش رو هم، من با اجازت چند سکه میفروشم، میرم براش میخرم ولی خاله ایکاش زودتر گفته بودی چون من میخواستم برای خودم جهاز بخرم پول نداشتم، همه رو پدر شوهرم خرید آخه مامانت خیلی سفارش کرد که مطمئن شو شوهرش ادم خوبیه. شوهرم حرف نداره خاله، خیلی آقاست، خونوادشم خوبن، خیلی مهربونن، مومنن، اهل تفریح و. گشت و گذارن _خب خدا رو شکر، با داداشت آشتی کردید؟ _نه، هرچی زنگ میزنم جواب نمیده، با خط ناشناسم که زنگ میزنم تا ببینه منم فوری قطع میکنه داداشت بچه خوبیه، گیر یه زن مکار حسود افتاده آهی کشیدم آره دودشم توی چشم من رفت، یه لحظه به خودم گفتم، خاله کبری مهمونت هست ول کن این حرفها رو، لبخندی زدم خاله فردا بعد از صبحانه اول بریم زیارت شاهچراغ بعدم بریم جاهای دیدنی شیراز... ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ 😍ارزانسرای پوشاک مهدیس😍 با ما حس میکنید زنده و حضوری خرید می کنید💓 ارزانسرا یعنی می تونی بیشتر انتظار داشته باشی اما کمتر پرداخت کنی🧚‍♀️ 🎀انواع لباس مجلسی، مانتو..هودی..ست..راحتی.. وو 🚚 ارسال به تمام نقاط کشور 🛫 http://eitaa.com/joinchat/4181393422Cf434436a29 🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾 ◾️کپی حرام است ⛔️پیگرد الهی وقانونی دارد❌ 👇👇 https://eitaa.com/chatreshohada/49516 ❣جمعه‌ها پارت نداریم❣ 🍁 🍁🌾 🍁🌾🍁 🍁🌾🍁🌾 🍁🌾🍁🌾🍁 🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁 🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁 🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾
زیر چتر شهدا 🌹 🌱
🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁 🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾 🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁 🍁🌾🍁🌾🍁🌾 🍁🌾🍁🌾🍁 🍁🌾🍁🌾 🍁🌾 🍁 #پارت_116 #رمان_آنلاین_ به قلم ✍️⁩ #زهرا_حبیب‌اله
🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁 🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾 🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁 🍁🌾🍁🌾🍁🌾 🍁🌾🍁🌾🍁 🍁🌾🍁🌾 🍁🌾 🍁 به قلم ✍️⁩ (لواسانی) دستت درد نکنه خاله جون. من دوست دارم فقط برم جاهای زیارتی، همین شاه چراغ برام بسه خاله شما هنوز آرامگاه حافظ رو نرفتی ببینی که چقدر آدم آرامش داره، دفعه اول که من رفتم به احمدرضا گفتم چقدر اینجا من آرامش دارم گفت چون خدا بیامرز حافظ کل قران بوده، به همین دلیل هم لقب حافظ گرفته وگرنه اسمش شمس الدین هست معروفیتش به حافظ برای حفظ کل قران هست باشه خاله جون حالا آرامگاه حافظ هم بریم یه فاتحه بخونیم، خاله سعدی چی؟ خاله جان گفتم من فقط زیارت دوست دارم این دو جا رو بیا بقیه اش رو دوست نداری نیا _ جوان تر که بودم، خیلی دوست داشتم هرشهری میرم جاهای دیدنیش رو ببینم اما به این سن رسیدم فقط دوست دارم برم زیارت بشینم توی حرم نماز بخونم، برای اموات قرآن بخونم دعا بخونم مخصوصاً زیارت عاشورا باشه خاله، پس با اجازه ات من برم بخوابم، که بتونم، برای نماز صبح بیدار شم برو خاله، شب بخیر با صدای اذان گوشی احمدرضا برای نماز صبح، بیدار شدیم، من دیگه من نخوابیدم، گوجه ریز کردم ریختم ماهیتابه، گذاشتم روی اجاق گاز، زیرشم کم کردم، هوا که روشن شد به احمدرضا گفتم برو نون تازه بخر، تخم مرغ رو ریختم توی گوجه‌ها، هم زدم، آماده شد، زیرش رو خاموش کردم، رفتم در اتاق مادرشوهرم در زدم، گفتم اجازه هست بیا تو مریم جان در رو باز کردم سلام مامان سلام عزیزم صبح بخیر من املت درست کردم، بیارم اینجا باهم بخوریم مادر جوندبابا جون حالشون چطوره، خوبن آره توی اتاق خودشون خوابیدن مامان، ما امروز میخوایم بریم شاهچراغ، بعدش بریم آرامگاه حافظ و سعدی، شما هم بیاید باهم بریم بزار. زنگ بزنم به مهری زن محمد رضا بیاد اینجا پیش پدر مادرم منم باهاتون میام ممنون مامان، برم خاله رو صدا کنم بیاد صبحانه بخوریم بریم مگه خوابه آره، نمازش رو خوند خوابید... 🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾 ◾️کپی حرام است ⛔️پیگرد الهی وقانونی دارد❌ 👇👇 https://eitaa.com/chatreshohada/49516 ❣جمعه‌ها پارت نداریم❣ 🍁 🍁🌾 🍁🌾🍁 🍁🌾🍁🌾 🍁🌾🍁🌾🍁 🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁 🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁 🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾
زیر چتر شهدا 🌹 🌱
🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁 🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾 🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁 🍁🌾🍁🌾🍁🌾 🍁🌾🍁🌾🍁 🍁🌾🍁🌾 🍁🌾 🍁 #پارت_117 #رمان_آنلاین_ به قلم ✍️⁩ #زهرا_حبیب‌اله
🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁 🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾 🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁 🍁🌾🍁🌾🍁🌾 🍁🌾🍁🌾🍁 🍁🌾🍁🌾 🍁🌾 🍁 به قلم ✍️⁩ (لواسانی) برگشتم اتاق خاله رو صدا زدم خاله جان خاله جان چشمهاش را باز کرد جانم خاله ببخشید میاید بریم اتاق مادرشوهرم اونجا صبحانه بخوریم؟ باشه خاله جون چه عیبی داره این ها اینقدر خوب و مهربون هستن که آدم احساس غریبی نمی کنه دست و صورتش رو شست اومدیم با هم از اتاق بریم بیرون، هم زمان احمدرضا در رو باز کرد، با سگرمه‌های تو هم، وارد خونه شد خاله گفت: من میرم شما خودتون بیایید _باشه خاله جان برید ما هم الان میایم خاله رفت در اتاقم بست رو کردم به احمد رضا چرا اینقدر چهره‌ات گرفته است؟ _ دیشب با خاله چی پچ پچ میکردین؟ _آخی، الهی، برای این ناراحتی؟ خودم میخواستم صبح برات بگم، اصلاً موضوعی هست که باید بهت بگم کنجکاو، پرسید چی هست ؟ بگو بیا بشینیم برات بگم هر دو نشستیم روی مبل، گفتم _مامان من یک مقدار طلا داده بوده به خاله کبری برام نگه داره، گفته وقتی مریم ازدواج کرد، مطمئن شدی که شوهرش آدم خوبیه، این طلاها رو بده به مریم، خاله گفت خانواده شوهر تو خیلی خوبن و همین طور شوهرتم خیلی خوبه، با شوهرت بیا کنگاور امانت تون رو بگیرید. من خودم میخواستم بهت بگم اگر می دونستم ناراحتی، همون دیشب یا صبح قبل از اینکه بری نون بگیری بهت میگفتم. چرا خودت رو اذیت کردی، زودتر ازو میپرسیدی نفس بلندی کشید من فکر کردم در مورد من صحبت میکردید در مورد تو مثلا چی میگفتیم؟ این که نمی تونی در کنار من بچه دار بشی ببین مریم، قبلا گفتم، الان هم میگم، با وجودی که جونم به جون تو بسته است اما این که توی این شرایط، داری با من زندگی می کنی اعصابم خورده ناراحت گفتم احمدرضا دوباره شروع نکن دیگه، آخه چرا نمیزاری خودم برای خودم تصمیم بگیرم، من دوستت دارم از زندگیم راضی هستم، خیلی خوشحال و خوشبخت هستم، حالا تو هر چند وقت یکبار این بحث را بکش وسط، تازه یه چیزی رو یادت رفت بگی کنجکاو گفت چی رو؟ اینکه، تو حقته که مادر بشی خوب مگه اشتباه میگم بله حقم هست مادر بشم، ولی به شرطی اینکه پدر بچه تو باشی، تازه من یک فکر دیگه کردم چه فکری؟ بچه دار نشدیم میریم بهزیستی یه دختر یا یه پسر تپل، مپل، خوشگل مشگل میاریم، بزرگش می کنیم، خیلی هم ثواب کردیم، هم اون بچه، به یه خونواده میرسه. هم ما به بچه میرسم، خواهش می کنم احمدرضا اخم‌هات رو باز کن، بلند شو بریم املت یخ میکنه از دهن میوفته... 🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾 ◾️کپی حرام است ⛔️پیگرد الهی وقانونی دارد❌ 👇👇 https://eitaa.com/chatreshohada/49516 ❣جمعه‌ها پارت نداریم❣ 🍁 🍁🌾 🍁🌾🍁 🍁🌾🍁🌾 🍁🌾🍁🌾🍁 🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁 🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁 🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾
زیر چتر شهدا 🌹 🌱
🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁 🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾 🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁 🍁🌾🍁🌾🍁🌾 🍁🌾🍁🌾🍁 🍁🌾🍁🌾 🍁🌾 🍁 #پارت_118 #رمان_آنلاین_ به قلم ✍️⁩ #زهرا_حبیب‌اله
🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁 🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾 🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁 🍁🌾🍁🌾🍁🌾 🍁🌾🍁🌾🍁 🍁🌾🍁🌾 🍁🌾 🍁 به قلم ✍️⁩ هم زمانی که حرکت کرد سمت در، از اتاق بریم بیرون، زیر لب زمزمه کرد چه دل خوشی داری تو گفتم دلمون خوش باشه بهتره یا همش ناراحت باشیم و غصه بخوریم دستگیره در اتاق رو کشید، در رو باز کرد، با هم اومدیم بیرون، وارد اتاق مادر شوهرم شدیم نشستیم سر سفره، صبحانه رو خوردیم، مادر شوهرم زنگ زد به جاریم مهری جون کجایی؟ تا نیم ساعت دیگه خوبه، پدر مادرم هنوز خوابند تماس رو قطع کرد به پدر شوهرم گفت شما نمیاید نه برید شما من جایی کار دارم با پدر شوهرم خدا حافظی کردیم، اومدیم سمت ماشین، اول رفتیم زیارت شاهچراغ، خاله تا چشمش به حرم احمد بن موسی علیه السلام افتاد، دستش رو گذاشت رو سینه‌ش و از ته دل سلام داد، نگاه کردم دیدم از گوشه چشمش اشک میره،. زیر لب گفت قربون بابایه غریبت، موسی ابن جعفر برم نگاهی به حال معنویش انداختم بهش غبطه خوردم گفتم التماس دعا دارم خاله برگشت یه نگاه محبت آمیزی بهم انداخت _چشم برات دعا می کنم احمدرضا رفت قسمت مردانه، ما هم از قسمت زنانه وارد حرم شدیم، بعد از زیارت مادر شوهرم شروع کرد به نماز خوندن، خاله اروم در گوشم زمزمه کرد، این احمدرضا، اون احمد رضا دو سال پیش، نیست، چیزی شده؟ سرم رو انداختم پایین به خاطر اینکه نمیتونیم بچه دار بشیم، بعضی وقتها خیلی میره توی خودش خاله نگاه تعجب آمیزی به من انداخت کار شما برعکسِ، اشکال از توعه که بچه دار نمیشی، اونوقت، تو عین خیالت نیست، بعد احمدرضا اینقدر ناراحته؟ نچی کرد ولی من فکر می کنم یه چیز دیگه است که تو به من نمیگی نه خاله همینی که دارم بهتون میگم هست ولی من موهام رو توی آسیاب سفید نکردم، اینجوری که تو داری میگی نیست من فکر می کنم اشکال از احمدرضا باشه، و تو حس از خود گذشتگیت گل کرده، اشکال رو انداختی گردن خودت یاد قولی که به احمدرضا دادم افتادم، خیلی جدی گفتم خاله من چه دورغی دارم بگم، من راستش رو میگم، باور کنید من نمیتونم بچه دار بشم چند ثانیه ای بهم خیره شد، بعد گفت حر ف اخر دکترها چیه؟ میگن درمان کنید، ان شا‌الله خوب میشی خب پس جای امید واری هست بله خاله از جاش بلند شد، یه مهر برداشت گذاشت جلوش، قامت نماز بست 🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾 ◾️کپی حرام است ⛔️پیگرد الهی وقانونی دارد❌ 👇👇 https://eitaa.com/chatreshohada/49516 ❣جمعه‌ها پارت نداریم❣ 🍁 🍁🌾 🍁🌾🍁 🍁🌾🍁🌾 🍁🌾🍁🌾🍁 🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁 🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁 🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
چه زیبا گفت شهید آوینی: اگر شب قدر شبی باشد که تقدیر عالم در آن تعیین می گردد، همه ی شب های جبهه شب قدر است🌹 ╲\╭┓ ╭⁦🌺🍂🍃🌺🍂🍃 ┗╯\╲ @chatreshohada 🦋🦋🦋
9.73M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
و امام ما دلگرم بود دلگرم به داشتنِ بسیاری از این بزرگمردان... آنانی که روزی، گهواره نشین خمینی بودند و روزی خاکریز نشین دشت بلا... و می‌دانیم بسیاری دیگر هنوز در راهند... آنان همچون قاسم ابن الحسن از میان دو انگشت امامِ خود، جایگاه برین دیدند و قد علم کردند.. قد کشیدند.. و هنوز هم به آرامی و لبخند؛ دارند در گوشِ جان ما نجوا می‌کنند که "جگر شیر نداری، سفر عشق مکن..." یاران امروز امام‌مان چه کسانی هستند؟! 🦋الّلهُمَّ صَلِّ عَلَی مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ 🌹 ╲\╭┓ ╭⁦🌺🍂🍃🌺🍂🍃 ┗╯\╲ @chatreshohada 🦋🦋🦋
زیر چتر شهدا 🌹 🌱
🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁 🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾 🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁 🍁🌾🍁🌾🍁🌾 🍁🌾🍁🌾🍁 🍁🌾🍁🌾 🍁🌾 🍁 #پارت_119 #رمان_آنلاین_ به قلم ✍️⁩ #زهرا_حبیب‌اله
🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁 🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾 🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁 🍁🌾🍁🌾🍁🌾 🍁🌾🍁🌾🍁 🍁🌾🍁🌾 🍁🌾 🍁 به قلم ✍️⁩ (لواسانی) سرم رو تکیه دادم به دیوار نگاهم رو دوختم به حرم حضرت احمد بن موسی با خودم گفتم، هرگز که من راز احمد رضا را فاش کنم، بگذار هرکس هر چیزی دلش میخواد بگه، بگذار همه تقصیر ها بیفته گردن من، بگذار همه بگن مریم نازاست بگذرا تصور اطرافیانم، این باشه که اشکال از منه بچه دار نمیشیم، نمیدونم چرا مردم اینقدر گیرشون به بچه‌ی منه ، خوب نمی شیم که نمشیم، اگر پرس و سوال اینها در زندگی ما نبود، احمد رضا افسردگی نمیگرفت، مادر شوهرم و خاله نماز هاشون تمام شد رو کردند به من پاشو بریم اومدیم توی حیاط، احمدرضا منتظر ما بود رفتیم حافظیه، وارد به آرامگاه حافظ شدیم خاله رو کرد به من چه حس خوبی داره اینجا، دلم یه طور خاصی آروم شده دیدید بهتون گفتم، بیا بریم، ارامگاه حافظ حسش خیلی خوبه، ایشون چون حافظ کل قرآن بودن و اشعارشان رو برگرفته از آیات قرآن می نوشتند خیلی آرامگاهش به انسان آرامش میده، من هم هر وقت با احمد رضا میام اینجا از این حس خوبی که بهم دست میده لذت میبرم، فا تحه ای برای شاعر بزرگ حافظ خوندیم، از آرامگاه اومدیم بیرون، به احمد رضا گفتم بریم آرامگاه سعدی مادر شوهرم گفت کبری خانم خسته میشن، بریم خونه، ناهار بخوریم، یه استراحتی بکنیم، بعد از ظهر میایم، بعد از ظهر هم نشد، فردا میایم خاله کبری رو کرد به مادر شوهرم دستتون درد نکنه، خیلی ممنون، ولی با اجازتون من فردا باید حتما برگردم کنگاور _این همه راه اومدی اینجا که دو روز بمونی، بچه کوچیک که نداری، دلت شور بزنه، چند روزی بمونید، بریم همه جاهای دیدنی شیراز رو بهتون نشون بدیم _ممنون از پذیرایتون، با شماها نشستن خوشِ، ولی من باید برم رو کردم به خاله بمون دیگه خاله نمیتونم خاله جون باید برم مادر شوهرم گفت پس حیفه بریم ارامگاه سعدی رو هم ببینیم، بعد از دیدن آرامگاه سعدی برگشتیم خونه، بوی زعفرانی که مهری خانم ریخته تو غدا فضای خونه رو پر کرده، بعد از سلام و احوالپرسی، رفتم آشپزخونه در قابلمه رو برداشتم، به به چه لوبیا پلو خوش رنگی، نفس عمیقی کشیدم، عحب بویی داره سفره انداختیم، ناهار خوردیم، خستگی از سر و روی همگی میباره، یکی یه بالشت گذاشتیم زیر سرمون خوابیدیم... 🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾 ◾️کپی حرام است ⛔️پیگرد الهی وقانونی دارد❌ 👇👇 https://eitaa.com/chatreshohada/49516 ❣جمعه‌ها پارت نداریم❣ 🍁 🍁🌾 🍁🌾🍁 🍁🌾🍁🌾 🍁🌾🍁🌾🍁 🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁 🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁 🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾
هدایت شده از زیر چتر شهدا 🌹 🌱
9.73M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
و امام ما دلگرم بود دلگرم به داشتنِ بسیاری از این بزرگمردان... آنانی که روزی، گهواره نشین خمینی بودند و روزی خاکریز نشین دشت بلا... و می‌دانیم بسیاری دیگر هنوز در راهند... آنان همچون قاسم ابن الحسن از میان دو انگشت امامِ خود، جایگاه برین دیدند و قد علم کردند.. قد کشیدند.. و هنوز هم به آرامی و لبخند؛ دارند در گوشِ جان ما نجوا می‌کنند که "جگر شیر نداری، سفر عشق مکن..." یاران امروز امام‌مان چه کسانی هستند؟! 🦋الّلهُمَّ صَلِّ عَلَی مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ 🌹 ╲\╭┓ ╭⁦🌺🍂🍃🌺🍂🍃 ┗╯\╲ @chatreshohada 🦋🦋🦋
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
Ejraye Goroohi - Bahmane Khoonin Javidan.mp3
9.62M
🇮🇷بهمن خونین جاویدان🇮🇷 دهه فجر مبارک😍