♡﷽♡
#رمان_رؤیاےوصال❤️
#قسمت143🍃
احساس میڪنم دریچہ هاے قلبم بستہ شده .نفس هایم درست بالا نمی آیند.
باید بروم پیش حمید.
فقط اوست ڪہ حال مرا خوب میفہمد.
بلند میشوم و از اتاق بیرون میروم.
الہام را صدا میزنم
_ببخشید الہام خانم ، من باید برم یہ جایے
الہام_الان تازه سیدعلے خواب رفتہ ،گرسنہ اش بود شیرشو خورد ،بہ سختے خوابوندمش.
_نہ من تنہا میرم ڪارم ڪہ تموم شد میام دنبالش .
از حوریہ خانم خداحافظے میڪنم و از آنجا بیرون میزنم.
دم دماے غروب است ڪہ سر قبر حمید میرسم.
_ سلام رفیق
سلام ڪہ میدهم بغضم میترڪد ...
_حمید میبینے چقدر بدبختم ؟ چقدر روسیاهم ؟
دلتنگم و با تو میل سخنم هست همیشہ
_حمید ڪے میام پیشت؟
میشہ بیام؟خستہ ام خستہ ...
یہ روزِ جمعہ سر همین قبر ، همینجا نشستہ بودم .حُسنا ڪنارم نشستہ بود و قرآن میخواند.
***" _بہ نظرت منم شهید میشم؟
حُسنا_دعا میڪنم ڪہ بشے .تو هم دعا ڪن منم شهید بشم .میدونے حیفہ آدم عاشق با مرگ عادے از دنیا بره.
اگر ما عاشق باشیم باید آرزومون این باشہ عاشقانہ قطره هاے خونمون رو در راهش بدیم.
_پس دعا کن برم سوریہ
حُسنا_دعا میکنم هرچے خیرت هست برات پیش بیاد و در راهے ڪہ هستے شهید بشے. آسید ناراحت نشیا بہ نظر من تڪلیف شما الان سوریہ رفتن نیست.
شما الان هم تو جبہہ هستید.
این سلاح ها و ادوات نظامے رو طراحے
میڪنید و میسازید .
در واقع شما الان دارید میجنگید.
منتها مبارزه شما مستقیم نیست.
این کشور بہ امثال شما نیاز داره. صلابت نظامے این حڪومت اسلامے اونقدر مهمہ ڪہ باید هرڪسے در هر جایے هست تلاش ڪنہ این پرچم بالا نگہ داشتہ بشہ.
امام زمان بہ شما نیاز داره .
تو این راه هم اگر آدم لیاقت داشتہ باشہ میتونہ شهید بشہ.
_پس دعا ڪن ترورم ڪنن .
لبخند زد و گفت :
_دعا میڪنم بنده خوب خدا تا میتونے بہ ڪشورت خدمت ڪنے ، امام زمانتو ببینے و بعد شهید بشے."
حُسنا ...من باید برم.
سر بہ قبر گذاشتم. گریہ امونم را بریده بود.
_حمید جان مثل همیشہ دستمو بگیر . این روزها تو نیستے،حاج حیدر نیست .پس ڪے بہم بگہ چیڪار ڪنم؟
ندایے از درون قلبم بہم گفت :
تاڪے میخواے یڪے دستتو بگیره ،وقتشہ خودت پاشے
خدایا این امتحان کے تموم میشہ؟
ڪتاب قرآن روے قبر را برداشتم .نیت کردم و بازش کردم
"چون کاروان به راه افتاد، پدرشان گفت : اگر مرا دیوانه نخوانید بوی یوسف می شنوم...(۹۴یوسف)"
"چون مژده دهنده آمد و جامه بر روی او انداخت ، بینا گشت گفت :، آیانگفتمتان که آنچه من از خدا می دانم شما نمی دانید."(۹۶)
این تفأل نبود. استخاره هم نبود.
فقط دنبال یہ آیہ بودم تا امیدوار شوم.
بشارت بینایے مرا میدهید...
من فقط با شہادت بینا میشوم نہ چیز دیگر ...همہ درها بستہ شده .همہ اعتماد من از زندگے ام رفتہ .
هیچ راه دیگرے نیست.
خدایا خودت میدونے خیلے وقتہ من تصمیمم را گرفتہ بودم ولے بہم اجازه نمیدادن اما الان با این اتفاق دیگہ امیدے تو زندگے ندارم.
میخوام فقط بہ تو برسم.
زندگے دنیا ارزش موندن نداره.
اللهم الرزقنے شهادت فے سبیلڪ ...
✍🏻 #نویسنده_زهراصادقے
↩️ #ادامہ_دارد....
☕️🍃☕️🍃☕️🍃
╭─┅═♥️═┅╮
http://eitaa.com/cognizable_wan
╰─┅═♥️═┅╯
♡﷽♡
#رمان_رؤیاےوصال❤️
#قسمت144🍃
حُسنا ★
بخاطر مسایل امنیتے دوباره خونہ رو عوض ڪردند و مرا بہ خانہ ے دیگرے بردند.
در این چند مدت قرار ما در مہدڪودڪ محل ڪار فاطمہ بود.با اینڪہ خیلے سخت بود اما بخاطر جو عمومے ڪہ داشت راحتتر بود.
و چون فاطمہ در مهدڪودڪ قرانے ڪار میڪرد .
حضورخانمهاے محجبہ راحت بود.
روبند و حجاب من مشڪلے ایجاد نمیڪرد.
با مرضیہ روزها بہ مهدکودڪ میرفتم و سیدعلے را آنجا از فاطمہ میگرفتم. اینطورے فاطمہ هم بہ ڪارهایش میرسیدـ
منتها از اول تا اخر در اتاقے ڪنار مرضیہ میماندم.
سعے میڪردم اوقاتم را با ذڪر گفتن و قرائت قرآن بگذرانم.
براے آنڪہ از درسہایم عقب نمانم بہ ڪمڪ مرضیہ و اینترنت گوشیش مقالاتے را سرچ میڪردم و مطالعہ میڪردم.
مثل این یڪ هفتہ ڪہ بہ مہدڪودڪ میرفتیم. امروز هم لباس پوشیدیم و با مرضیہ و آقاے رضایے بہ سمت مہد حرڪت ڪردیم.
_نمیخواے یہ سر برے خونتون؟
مرضیہ_هفتہ پیش ڪہ یہ سر رفتم دیدمشون ، حالا هم باهاشون تلفنے حرف میزنم .
_خدا ڪنہ زودتر این ماموریت تموم بشہ تو هم یہ ڪم بہ خودت برسے .معطل من شدے .منو ببخش
مرضیہ_آدم عجیبے هستے تو اینجا تو این موقعیت بہ جاے اینڪہ فڪر خودت باشے نگران منے؟
_خب تو هم وقتتو براے من گذاشتے ، نمیتونم بیخیال باشم
مرضیہ_موقع اے ڪہ این کار رو انتخاب ڪردم فڪر همہ این چیزها رو ڪردم .من وظیفہ ام هست.
بہ مهد رسیدیم و من و مرضیہ پیاده شدیم.
داخل شدیم .بہ اتاق فاطمہ رفتم. فاطمہ سیدعلے را در آغوشم گذاشت.
مثل همیشہ بیرون اتاق نرفت و ڪنارم نشست.
تو فڪر بود.
_چے شده فاطمہ؟
فاطمہ_از دست شوهرت عصبانیم .دلم میخواد بگیرم اینقدر بزنمش ڪہ نگو
خنده ام گرفتہ بود.
_چرا؟مگہ چیڪار ڪرده؟
فاطمہ_اومده میگہ میخوام برم سوریہ مراقب سیدعلے باش.
نمیدونم چطورے قبول کردن بره .قبلا ڪہ ممنوع الخروجش ڪرده بودن و
فاطمہ حرف میزد و من تہ دلم خالے میشد.من از سوریہ رفتنش ناراحت نبودم همیشہ میگفت دلم میخواهد بروم .
من از اینڪہ مرا ندیده میخواست برود دلم گرفت.
از اینڪہ حتے مرا لایق خداحافظے هم نمیداند .
فاطمہ_منم بہش گفتم مادرش خودش هست مراقبشہ.
حُسنا ...گریہ میڪنے؟ بخدا اگر نامحرم نبود میرفتم و یہ ڪشیده میخوابوندم تو گوشش.
من دارم از دستش حرص میخورم. خدارو شڪر من با این آدم زندگے نمیڪنم. خدا خودش میدونست .الہے شڪرت
نمیدونستم گریہ ڪنم یا بخندم.
_هیچکس مثل طوفان نیست.خیلے منو تحمل ڪرده. حق داره فاطمہ ... حق داره
هیچ ڪس براے من "او" نمیشود.
فاطمہ_ تو هم هے بگو حق داره .من نمیدونم چطور یہ عمر بہ این آدم ...
حرفش را خورد.
میدونم میخواست چہ بگوید. اینڪہ چطور یہ عمر بہ او علاقہ داشتہ .
فاطمہ_حالا میفهمم چہ اشتباهے ڪرده بودم.
من زن احمقے بودم ڪہ با نامزد قبلے شوهرم اینقدر صمیمے بودم یا اینڪہ مجبور بودم ؟
هرڪسے جاے من بود اینطور تحمل میڪرد؟
خدایا حتما توانشو در من دیدے ڪہ مرا اینطور امتحان میڪنے.
_ڪِے میخواد بره؟
فاطمہ_فڪرڪنم دو روز دیگہ، ڪسے خبر نداره ،بہ بقیہ گفتہ میخوام برم ماموریت ڪارے
_یعنے من نمیتونم ببینمش؟
نگاهے بہ سمت مرضیہ انداختم. سرش را پایین انداخت.
_مرضیہ یعنے از دور هم نمیتونم؟
اشڪم چڪید
من چطور میتونم تحمل ڪنم؟ این همہ مدت امید وصلش اینطور نگہم داشتہ بود.لااقل میدونستم اینجاست.تو این شہر و منم بہ بودنش دل خوش بودم.
اما الان ...
تا عصر تو فکر بودم و گاهے اشڪ میریختم.باید هر طورے بود میدیدمش.
نذر صلوات کردم هرجورے شده ببینمش.
امروز فاطمہ دو شیفت بود تا عصر آنجا ماندیم . موقع رفتن فاطمہ سیدعلے را بغل ڪرد . بوسیدمش و خداحافظے ڪردیم .آن طرف خیابون آژانس منتظرش بود.
ڪمے ڪہ دور شد صدایش زدم .
_فاطمہ ... فاطمہ
برگشت و نگاهم ڪرد.
_ ساعت رفتنشو بہم بگو
کیفش از دستش افتاد .
فاطمہ_باشہ
وسط خیابون ایستاده بود
صداے لاستیڪ هاے ماشینے از دور توجہم را جلب ڪرد.فاطمہ خم شده بود و میخواست ڪیفش را بردارد
با تمام انرژے ڪہ داشتم دویدم وسط خیابون و صدایش زدم .
_فاطمہ مراقب باش ...سیدعلے
با تمام توانم او را بہ جلو هل دادم و لحظہ آخر هردو محڪم بہ چیزے خوردیم .احساس میڪردم معلق در هوایم و بعد محڪم بہ زمین خوردم.
احساس سوزشے در سرم داشتم.
علے ...علے ...
آخرین ڪلمہ اے ڪہ بہ زبان آوردم.
و بعد فرو رفتن در تاریڪے مطلق ...
✍🏻 #نویسنده_زهراصادقے
↩️ #ادامہ_دارد....
☕️🍃☕️🍃☕️🍃
╭─┅═♥️═┅╮
http://eitaa.com/cognizable_wan
╰─┅═♥️═┅╯
♡﷽♡
#رمان_رؤیاےوصال❤️
#قسمت145🍃
★طوفان
از سر ڪار ڪہ برمیگشتم یہ سر بہ خونہ رفتم تا چند دست لباس براے سفرم بردارم .
فردا ساعت پنج صبح پروازم بود.
قرار بود دو روز دیگر برویم ڪہ امروز خبر دادند پرواز جلو افتاده و باید زودتر حاضر باشم
زنگ زدم و سفارش غذا دادم. ساعت ۴ کلاس داشتم. باید یہ جورایے ڪلاسم را تمام و با بچہ ها خداحافظے میڪردم. از آن طرف هم میرفتم خونہ پیش مامان وبابا وسیدعلے.
یڪ امشب را باید با علے تنها سر ڪنم میدانم امشب سخت میگذرد براے من.
بعد از خوردن غذا لباس پوشیدم .دنبال پاڪت براے وصیت نامہ ام میگشتم. ڪشو میز اتاق خواب را باز ڪردم ڪہ با عڪس عروسیمان مواجہ شدم.
دست بردم و برش داشتم .
این منم دامادے ڪہ تمام دنیا وعقبایش را در ڪنار این عروس حس میڪرد.
باید از تو بگذرم ،از همہ چیز باید بگذرم.
عڪس را سر جایش میگذارم و پاڪت را برمیدارم. وصیت نامہ ام را روے میز میگذارم واز خونہ بیرون میروم.
ڪلاس را تمام میڪنم .موقع برگشتن بہ خانہ دلم عجیب شور میزند.از اینڪہ باید سیدعلے را بگذارم و بروم نگرانم.
تلفنم زنگ میخورد.
فورا دڪمہ اتصال را میزنم و روے بلندگو میگذارم
_سلام سعید ، دارم رانندگے میڪنم ڪارم دارے؟
صدایش گرفتہ بود.
سعید_سلام . میخواستم بدونم پروازت ساعت چنده؟
_ساعت پنج ، چطور؟ میخواے مانع رفتنم بشے؟
سعید_من نہ ولے ...
_چيہ بگو دیگہ
با فاصلہ حرف میزند
سعید_طوفان... یہ سر باید بیاے ...بریم... بیمارستان .
_بیمارستان براے چے؟ڪسے چیزیش شده؟
سعید_پشت سرتم ماشینو بزن ڪنار بہت میگم.
دلشوره ام بیشتر میشود. سعید هیچوقت خبرهاے خوبے برایم نداشت.
ماشین را ڪنار میزنم و پیاده میشوم. اشاره میڪند سوار شوم.
سوار ماشینش میشوم و او حرڪت میڪند.
_بگو چے شده؟
سعید_نگران نشو ...چطور بگم فاطمہ تصادف ڪرده .
شوڪہ شدم
_فاطمہ ؟ چیزیش شده؟ حالش خوبہ؟
ڪجا بوده؟
یڪ لحظہ یادم بہ سیدعلے می افتد.
_سی...سیدعلے چے؟ اون پیشش بوده؟
سعید بہ من نگاهے مے اندازد
و دنده را عوض میڪند.
سعید_ باهم بودن
_یا قمربنے هاشم ،سعید بگو حالش چطوره؟
سعید_من نمیدونم خبر ندارم گفتم باهم بریم.بچہ ها الان بہم خبر دادن
_یاخدا ، واے ... این دم رفتن دیگہ این چہ بلایے بود سر من اومد.
سعید_فڪر ڪنم قسمت نیست برے، باید بمونے و روے پروژه ات ڪار ڪنے
_چے میگے ،پروژه ڪجا بود، بچہ ام از همہ چیز مهمتره
خدایا خودت ڪمڪش ڪن
یا امام حسین خودت نگهدار هدیہ ات باش.
بہ بیمارستان میرسم و هنوز ماشین توقف نڪرده در را باز میڪنم و با عجلہ بہ سمت ورودے میدوم.
از پذیرش میپرسم ڪسے با این مشخصات با یہ بچہ اینجا نیاوردند؟
منشے پذیرش با ڪمے گشتن میگوید
_چرا؟ دونفر بودند. دوخانم و یہ بچہ
برید اورژانس
بہ سمت اورژانس میدوم و دنبال نشانے از فاطمہ میگردم.
تمام تخت ها را چڪ میڪنم. تا میرسم بہ یڪ تخت ڪہ فاطمہ رویش خوابیده و گریہ میڪند و خانمے با چادر مشکے ڪنارش نشستہ بود.
فقط دنبال سیدعلے میگردم.
دستپاچہ داد میزنم
_سید ...سیدعلے ڪو ؟ ڪجاست؟
فاطمہ بلند میشود و با گریہ میگوید اورژانس اطفال
همان موقع زن دایے و مامان و بابا و طاهر هم از راه میرسند.
فقط نمیدانم چگونہ خودم را بہ اورژانس اطفال میرسانم.
طاهر هم بہ دنبالم می آید.
بچہ ها را یڪ بہ یڪ نگاه میڪنم تا بہ سیدعلے میرسم.
آرام خوابیده
بہ سمتش میروم .پیشانیش را میبوسم و میخواهم بغلش ڪنم ڪہ پرستارے می آید و اجازه نمیدهد.
پرستار_لطفا بغلش نڪنید. شما پدرش هستید؟
_بلہ
پرستار_باید از بدنش عکس گرفتہ بشہ ببینیم شکستگے داره یا نہ.فعلا ڪہ چیز خاصے ازش ندیدیم.
چون تو بغل بوده و موقع افتادن مادرش روش افتاده باید ببینیم آسیبے ندیده باشہ
تو هم فڪر میڪنے فاطمہ مادرش هست؟
برایت بمیرم علے ڪوچڪ من ڪہ بے مادر بہ این روز افتادے.
حُسنا نمیبخشمت .هیچ وقت بخاطر ظلمے ڪہ در حق بچہ ام ڪردے نمیتونم ببخشمت.
_مطمئنید ڪہ حالش خوبہ
پرستار _فعلا بلہ ولے باید نتیجہ عکس بردارے رو ببینیم. ولی بعید میدونم چیزے باشہ
خداروشڪر حال مادرش هم خوبہ فقط فڪرڪنم پاش شکستہ تو اورژانسہ ولے دوستشو ڪہ من دیدم اون خیلے حالش بد بود. بردنش آے سے یو
لحظہ اے دلم براے دوستش سوخت. خدارا شڪر ڪردم ڪہ سیدعلے یا فاطمہ ڪارشان بہ آنجا نڪشید.خدا ڪمڪش ڪند و او هم حالش بہتر شود.
مادر هم از راه میرسد .
چند دقیقہ بعد سعید هم میاید و من باید تہ توے ماجرا را از فاطمہ بپرسم.
از اورژانس اطفال خارج میشویم و پیش فاطمہ میروم. سعید هم بہ دنبالم می آید.
آنجا ڪہ میرسم با دیدن شخص روبہ رویم تمام دنیا روے سرم آوار میشود.
امیر... اینجا چہ میڪند ؟
✍🏻 #نویسنده_زهراصادقے
↩️ #ادامہ_دارد....
☕️🍃☕️🍃☕️🍃
╭─┅═♥️═┅╮
http://eitaa.com/cognizable_wan
╰─┅═♥️═┅╯
♡﷽♡
#رمان_رؤیاےوصال❤️
#قسمت146🍃
با دیدن امیر ڪنار فاطمہ چنان خشمے وجودم را فراگرفتہ بود ڪہ متوجہ هیچ چیز و هیچڪسے نبودم.
جلو رفتم و بہ شونہ اش زدم
_تو اینجا چہ غلطے میڪنے؟
جا خورده بود، فڪرش را هم نمیکرد من جلو بقیہ اینطور با او صحبت ڪنم.
امیر_سلام ...من اومده بودم حال فاطمہ خانم ... یعنے چیز ...خانم رضوے رو بپرسم.
_تو خیلے بیجا میڪنے ، ڪے بہت اجازه داده بیاے اینجا؟مگہ نگفتہ بودم دور و بر من و زندگیم نبینمت؟
امیر_طوفان تو اشتباه میڪنے؟ هدف من بدنیست
دادکشیدم
_خفہ شو ، هدفت بد نیست ڪہ زندگیم رو اینجورے بہ لجن ڪشیدے؟
دنبال چے هستے؟ چرا دست از سر زندگیم برنمیدارے؟
تقریبا هلش دادم.
گمشو از جلو چشمم.
امیر_طوفان من تاحرفمو نزنم ازاینجا نمیرم
بہ سمتش حملہ ڪردم. خون جلو چشمامو گرفتہ بود.لحظہ هایے رو یادم مے آمد ڪہ امیر تو خونہ من ... ڪنار زن من بود و...
یقہ شو گرفتم .
_تو میخواے حرف بزنے ؟ ...توِ نامرد حرفاتو زدے...تو زندگیمو ازم گرفتے ... تو منو بہ خاڪ سیاه ڪشوندے
عصبانے بودم و مشتے حوالہ صورتش ڪردم.
پرستار داد میزد و میگفت :
اقا اینجا بیمارستانه ،بس ڪنید
لطفا زنگ بزنید حراست بیاد
سعید و طاهر جلو اومدند وسعے در آرام ڪردن من داشتند.
میخواستند مارا از هم جدا ڪنند.
صداے بلند بابا بود ڪہ مرا بہ خودم آورد
سید رحمان_ طوفاااان بس ڪن
از امیر جدا شدم.
نفس نفس میزدم.
لباس امیر پاره شده بود و فاطمہ گریہ میڪرد .
مادرم هراسان بود و زن دایے در بُہت بسر میبرد.
لحظہ اے بعد حراست بیمارستان آمد و مارا از بخش اورژانس بیرون ڪرد.
روے پلہ هاے بیمارستان نشستم و دست بہ سر گرفتم .
امیر آن طرفتر ایستاده بود.و با دستش خون بینے اش را میگرفت.
برگشتم بہ طرفش
_چقدر بہت بدهم دست از سرم بردارے؟ ڪہ گورتو گم ڪنے و جلو چشمم نباشے؟
وقتے میبینمت ...
از عصبانیت اڪسیژن بہ حنجره ام نمیرسید
بلند شدم و بہ طرفش رفتم ڪہ طاهر جلویم را گرفت.
_بس ڪنید ...
برگشتم صداے آقاے سعیدے بود.
پشت سرش آقاے مدبرے و سرگرد مؤذنے و چند نفر دیگر
از پلہ ها بالا آمدند.
مؤذنے با سہ مامور بہ سمت راست من ڪہ امیر و سعید ایستاده بودند رفت
مؤذنے_آقاے سعید لطفے شما بہ جرم جاسوسے ، اقدام علیہ امنیت ملے و سوء قصد بہ جان خانم حُسنا حڪیمے بازداشت هستید.
آن سہ مامور اطراف سعید را گرفتند و سرگرد بہ دستہایش دستبند زد.
شوڪہ شده بودم .
_این ڪار ها چیہ؟ یعنے چے؟...اینجا چہ خبره؟
سعید_شما هیچ مدرڪے علیہ من ندارید ، چطور بہ مامور اطلاعات انگ جاسوسے میزنید؟
سرهنگ مدبرے مافوق سعید بہ سمتش رفت
مدبرے_مدرڪت پیش منہ...
سرش را پایین انداخت
مدبرے_هیچ وقت فڪر نمیڪردم زیر دست خودم یہ آدم نفوذے باشہ ، واقعا متاسفم ...ببریدش.
سعید را بردند و من شوڪہ شده بہ رفتنش نگاه میڪردم.
_یہ نفر بہ من بگہ اینجا چہ خبره؟
سعیدے_بفرمایید تو ماشین بهتون میگم .اقای ڪریمے شما هم تشریف بیارید.
فورا گفتم
_من با این هیچ جا نمیام.بگید از جلو چشمم دور شہ
امیر_باید حرفامو بشنوے طوفان ، تو در مورد من و زنت اشتباه فڪر ڪردے
_تو یڪے حرف نزن
سعیدے_آقاے حسینے بس ڪنید. ڪمے آروم باشید الان متوجہ همہ چیز میشد.
امیدوارم حال خانمتون هرچہ زودترخوب بشہ
_حالِ خانومم؟
امیر و سعیدے و مدبرے سرشان را پایین انداختند.
مدبرے دستم را گرفت و مرا پایین برد.
جملہ ها را مرور میڪردم.
حالِ خانومتون؟
_خانمم چہ اش شده؟
راه میرفتیم و هیچڪس حرفے نمیزد.
_چرا ڪسے چیزے نمیگہ؟ اتفاقے براے زنم افتاده؟
سعیدے در را باز ڪرد
بشینید الان همہ چیز رو میگم
نشستم و او هم ڪنارم نشست.
مدبرے و امیر جلو نشستند.
_خب میشنوم
سعیدے نفس عمیقے ڪشید و گفت :
شما از خیلے از اتفاقات اطرافتون بیخبر بودید.
وقتے خانم حڪیمے را گروگان گرفتند همہ براشون سوال بود ڪہ چطور ایشون با وجود اینکه هنوز همسر شما نشدند وارد این ماجرا میشن
قطعا نزدیکترین ڪس بہ حریم شخصے شما از این راز باخبر بوده.یعنے سعید
قضیہ ے گم شدن ناگهانے گوشے شما، تعقیب خانم حڪیمے ، و بعد گروگان گیرے همہ با نقشہ سعید بود.
اونہا فڪر میڪردند با فشار آوردن بہ شما اطلاعات سایت و پروژه را بہشون خواهید داد.
اما تو اون یڪ هفتہ گروگانگیرے متوجہ میشن ڪہ نہ شما و نہ اطلاعات سپاه زیر بار چنین موضوعے نمیره حتے اگر قرار ڪسے کشتہ بشہ.
بنابراین بہترین موقعیت را تہدید میبینند .باید خانم حڪیمے زنده میموند تا با تهدید از طریق جان خانواده و جان شما ، مجبور بہ همڪارے بشہ
من از قبل، در جریانِ تعقیب و گریز بہ خانمتون گفتہ بودم اگر مجبور شدید همڪارے ڪنید.
بنابراین اونہا براے اینڪہ بتونند نقشہ شون رو پیاده ڪنند با یہ معامله صورے خانم حڪیمے را آزاد میڪنند.
✍🏻 #نویسنده_زهراصادقے
↩️ #ادامہ_دارد....
☕️🍃☕️🍃☕️🍃
╭─┅═♥️═┅╮
http://eitaa.com/cognizable_wan
╰─┅═♥️═┅╯
♡﷽♡
#رمان_رؤیاےوصال❤️
#قسمت148🍃
یاسِ من تو دستهاے خودم پژمرد.من چیڪار ڪردم ؟ هرڪسے جاے من بود همینطور رفتار میڪرد؟
ناباور پیاده شدم ، چند قدم راه رفتم اما سریعا برگشتم
عصبے بودم
_شما زندگیمو نابود ڪردید. با چہ حقے چنین ڪارے با زن من ڪردید ؟
نگفتید بلایے سرش میاد!
چرا از اول این قضیہ رو بہ من نگفتید تا سعید رو همونجا خفہ اش ڪنم.
واے خداے من ، این همہ مدت اون نزدیڪ من و زندگیم بود. از همہ چیز من باخبر بود.اون وقت من نمیدونستم داره چیڪار میڪنہ.
چرا همون موقع نگرفتینش؟
بہ سمت حاج اقا سعیدے رفتم .
_چرا ...چرا بہم نگفتید؟
آقاے سعیدے_ ما نگرانت بودیم ،میدونستیم اگر تو چیزے بفہمے ممڪنہ تنهایے حرڪتے ڪنے، حرفے چیزے بزنے اون وقت جونت در خطر بود.
شما همینجورے با اطلاعات سپاه همڪارے نمیڪردے.اون وقت اگر متوجہ میشدے بہ هیچ کس اعتماد نمیکردے .نمیتونستے شنود توے خونہ و این تعقیب و گریزها رو تحمل ڪنے.
اگر میفهمیدے میخواستے یہ جورایے دورشون بزنے و اونہا هم ڪہ حواسشون جمع بود اون وقت راحت ڪار رو خراب میکردے.
ما نمیتونستیم ریسڪ ڪنیم.بایدغیر مستقیم این نفوذ رو پیدا میڪردیم.
سعیدلطفے فقط یہ نوچہ بود. عظیمیان مہره اصلے و دستور دهنده لطفے بود.عظیمیان اونقدر جلو رفتہ بود ڪہ حتے پاش بہ اتاق مشاور رییس جمهور هم رسیده بود.
زمانے ڪہ خانمتون و خانم رضوے تصادف میڪنند نیروهاے ما ڪہ محافظ خانمتون بودند ،مشخصات ماشین فرد ضارب رو ارسال میڪنند و نیروهاے پلیس راحت اونو میگیرن.
با اعترافاتے ڪہ راننده ڪرد ،متوجہ شدیم سعیدلطفے اونو فرستاده، اون هیچ وقت مستقیم ڪارے انجام نمیداد ڪہ خودش را لو بده
همسر شما حقیقتا بہ این نظام خدمت بزرگے انجام داد .
ان شاء اللہ ڪہ هرچہ زودتر حالش خوب بشہ
انگار بہ زمین میخ شده ام ، توانایے هیچ حرڪتے ندارم.
چند دقیقہ بہ همان حالت میمانم ،چند قدم بہ عقب میروم ، سپس بہ سمت راست میچرخم. راه مے افتم بہ طرف بیمارستان ، اما لحظہ اے مے ایستم.
اختیارے در رفتار و حرڪاتم ندارم.
لحظہ اے بعد امیر زیر بغلم را میگیرد و مرا بہ سمتے میڪشاند.
بابا وطاهر و محسن همہ ایستاده اند و مرا نگاه میڪنند.
بہ سختے نفس میڪشم.امیر مرا لبہ ے باغچہ اے مینشاند و سرم را خم میڪند .
شلینگ آبے روے سرم میگیرد .آب هم نمیتواند آتش درونم را خاموش ڪند.
بہ اتفاقات دور و برم فڪر میڪنم.بہ رفتارها و حرڪات بقیہ ...
سعید ، امیر ، فاطمہ ... حُسنا
همینڪہ اسمش بہ زبانم می آید .بلند میشوم و راه میافتم.
امیر_صبر ڪن طوفان حالت خوب نیست.
قدمهایم براے نزدیڪ شدن بہ ڪسے ڪہ او را شڪستہ ام چہ قدر عجلہ دارند.
ورودے بیمارستان دنبال بخش آے سے یو میگردم.
همہ دنبالم مے آیند.
_ڪجاست، کدوم طرفہ
هیچکس حرفے نمیزند و فقط نگاهم میڪنند.
داد میکشم
_میگم ڪدوم طرفہ
محسن دستم را میگیرد.
امیر و طاهر سرشان را بہ زیر میاندازند.
امیر گریہ میڪند.
_براے چے گریہ میڪنے؟مگہ حُسنا چیزیش شده؟
رویش را برمیگرداند.
محسن مسیر را میگوید.
با آسانسور بالا میرویم.
آسانسور ڪہ مے ایستد در باز میشود.
روبہ رویم حبیب نشستہ و دست بہ سر گرفتہ ، زهرا ایستاده
مرا ڪہ میبینند بلند میشوند.
چشمهایشان اشڪے است.چرا؟
مگر چہ اتفاقے افتاده؟
بہ در بزرگے میرسم ڪہ رویش بہ انگلیسے نوشتہ اند آے سے یو
در را محڪم هل میدهم و وارد میشوم.
پرستار صدا میزند :
اجازه ندارید وارد بشید.
من اینجا دنبال یڪ نفرم.
دنبال یڪ نفر ... دنبال زندگیم میگردم.
دنبال همہ ے داشتہ هایم میگردم .
من اینجا براے دیدن کسے آمده ام ڪہ عطر یاسش مرهمم بود.
من اینجا براے دیدن گل پژمرده ام آمده ام.
سر میچرخانم و دنبال یڪ نشان از یارم هستم.
محسن و حبیب با پرستار بحث میڪنند.
توانایے پیدا ڪردنش را ندارم.
_فقط بہم بگید ڪجاست؟
پرستار سر تا پایم را نگاهے مے اندازد.
مڪث میڪند سپس اشاره میڪند دنبالش بروم .
راه مے افتم.
ڪنار پنجره اے شیشہ اے مے ایستد و اشاره میڪند.
پرستار_اینجاست
از شیشہ نگاهے بہ داخل می اندازم.
یڪ نفر روے تخت خوابیدهودستگاهو لولہهایے بہ او وصل ڪرده اند .
این جسم نحیف ...حُسناے من است؟
یڪ دست بہ شیشہ میگیرم و دستے دیگر بہ قلبم .
قلب ِسیاه من تیر میڪشد.
سر بہ شیشہ میچسبانم
_تو حُسنایے؟ تو همون زنے هستے ڪہ شوهرت تنہا رهات کرد؟
تو همونے هستے ڪہ موقع زایمانت شوهرت بالا سرت نبود و مظلومانہ بچہ ات را دنیا آوردے؟
تو همونے هستےڪہمن ،طوفان حسینے بہ توتہمت زدم وتو دم نزدے؟
تو همونزنمظلومےهستیڪہزندانرفتے؟
تو ڪے هستے؟
داد ڪشیدم و محڪم بہ شیشہ زدم
بگو تو ڪے هستے...
تو اونجا چیڪار میڪنے؟
پرستار و محسن و حبیب بہ طرفم میآیند.
پرستار_خواهش میڪنم آرومتر اینجا سروصدا ممنوعہ
احساسمیڪنمسقفدورسرم میچرخد
محسن زیر بغلم را میگیرد.
✍🏻 #نویسنده_زهراصادقے
↩️ #ادامہ_دارد....
☕️🍃☕️🍃☕️🍃
╭─┅═♥️═┅╮
http://eitaa.com/cognizable_wan
╰─┅═♥️═┅
♡﷽♡
#رمان_رؤیاےوصال❤️
#قسمت149🍃
چشمهایم سیاه تاریڪے میرفت.
محسن زیر بغلم را گرفت و ڪشان ڪشان مرا بیرون برد .
همہ پشت در ایستاده بودند ، محسن مرا روے صندلے نشاند.
محسن_طاهر یہ ڪم آب بیار براش
سرم را بہ دیوار گذاشتم.
مادرم نگاهم میڪرد و گریہ میڪرد.
پدرم سرش پایین بود وتسبیحش را میچرخاند.
طاهره سادات از راه رسید و بعد از آن الہام و احسان ...
چشمہایم را براے ثانیہ اے میبندم
صداے گریہ ے الہام و صداے احسان در گوشم میپیچد.
احسان_چے شده؟ڪجاست؟حالش چطوره؟
محسن اب را جلو دهانم میگیرد
حاج محسن_بیا اینو بخور
ڪمے از آب یخ را مینوشم.
چندان افاقہ نمیڪند.
آنرا روے صورت و سرم میریزم .
میخواهم بلند شوم ڪہ محسن نمیگذارد.
_میخوام ببینمش
محسن_تو ڪہ دیدیش
_میخوام باهاش حرف بزنم، تا حرف نزنم آروم نمیشم
محسن_با این حالت نمیشہ
_مگہ حالم چشہ؟
محسن را ڪنار میزنم و روبہ بقیہ میڪنم
_حالِ من بده؟آره؟شما براے چے گریہ میڪنید؟
براے حُسنا گریہ میڪنید؟
حُسنا گریہ نداره،من گریہ دارم.
براے بیچارگے من گریہ ڪنید ، براے بدبختے من گریہ ڪنید.
مامان میبینی چقدر بدبختم ،سیدرحمان پسرتو میبینے ؟ من مستحق بدتر از اینهام
زنم تو بدترین شرایط بچہ شو دنیا آورد، پیشش نموندم، رفت زندان پیشش نبودم، تنہایے غصہ خورد پیشش نبودم. بہش تهمت زدم
با مشت بہ سینہ ام ڪوبیدم
_من احمق بہ زنِ معصومم تهمت زدم .
چرا هیشڪے منو از دست خودم نجات نداد؟ چرا اون موقع کسے بہ دادم نرسید .
با دوزانو روے زمین نشستم .
اشڪ هایم از چشمہاے بہ خون نشستہ ام پایین میریخت.
_حسناے من پرپر شد پیشش نبودم.
همش تقصیر من بود.اون بخاطر من این بلا سرش اومد.
با هق هقِ من بقیہ هم شروع بہ گریہ ڪردند.
_من مستحق زندگے نیستم. من آدم نیستم.
من گناهکارم ، من مستحق چے هستم؟
چرا ڪسے منو از این ڪابوس بیدار نمیڪنہ؟ هیچڪس نیست دستمو بگیره
دوجفت ڪفش جلو پایم ایستاد، سربلند ڪردم
پدرم بود.
سیدرحمان خم شد و یڪ ڪشیده محڪم بہ گوشم زد.
سیدرحمان_اینو زدم ڪہ بگم من بہ پسرم یاد دادم تو سختے ها توڪّلش بہ بالاسریش باشہ .
پس توڪلت ڪجاست پسر؟ ... بلند شو ...بہ جدّم قسم ڪہ ناامید شدن ڪار شیطانہ
برو دعا کن ، برو التماسش ڪن خودت رو روے خاک بنداز تا ببخشت. از هرچے بگذره از حق بنده اش نمیگذره ...
راه افتاد و رفت .
_من ڪجا برم؟ڪجا رو دارم ڪہ برم
خدایا...هنوز نگام میکنے؟
احسان روبہ زهرا ڪرد و پرسید
_دڪترش چے گفتہ؟
سرش را پایین انداخت
زهرا_چیز خاصے نگفتہ باید عمل شہ
_دڪترش کجاست؟میخوام ببینمش
زهرا_نمیدونم هنوز هستش یا نہ
بلند شدم و راه افتادم ، بہ آسانسور ڪہ رسیدم زهرا و حبیب و محسن هم با من وارد شدند.
زهرا طبقہ را گفت و همہ بہ سمت اتاق دڪتر حرڪت ڪردیم.
همانجا مردے از اتاق خارج شد.
زهرا جلو رفت و صدایش زد.
زهرا_آقاے دڪتر ،ببخشید چندلحظہ
دکتر بہ طرف ما برگشت
زهرا_ایشون همسر خانم حڪیمے هستن
_سلام ، میخوام بدونم وضعیت همسرم چطوره؟
دڪتر_سلام ، واقعا متاسفم ڪہ یڪے ازهمڪارهاے خودمو روے اون تخت میبینم، باسرعتے ڪہ ماشین بہ ایشون زده سر بہ زمین برخورد داشتہ .ما با اسڪنے ڪہ از سرشون گرفتیم متوجہ شدیم
این برخورد باعث یہ مقدارے خونریزے شده. درستہ این خونریزے نسبت بہ خونریزے هاے مغزے دیگہ، ڪمتر هست ولے بازهم خطرناڪہ و باید احتیاط ڪرد.
ایشون فعلا بیهوش هستندو
نیاز بہ عمل هست. این عمل رو من میتونم انجام بدهم اما ترجیح میدهم استادم پروفسور مدنے اینکار رو انجام بدهند.هرچہ زودتر این عمل باید انجام بشہ.
باهاشون هماهنگ کردم قرار فردا ساعت۸ صبح این عمل انجام بشہ ،بعد از عمل همہ چیز مشخص میشہ
براشون دعا ڪنید
دڪتر میرود و من همانجا میمانم
من اینجا میان غصہ هایم ایستاده ام .
از بالا ڪہ نگاه میڪنے من اینجا ایستاده ام، وسط این دنیا ...تنہا
هرچہ دورتر میشوم خودم را تنہاتر میبینم
اگر حُسنا دوام نیاورد ... اصلا نمیتوانم تصورش ڪنم .
با عجلہ از آنجا دور میشوم .میدوم و از پلہ ها پایین میروم .
محسن صدایم میزند
_ڪجا میری طوفان این وقت شب ؟
از حرڪت مے ایستم و سینہ بہ سینہ اش میشوم.
_جایے نمیرم همینجام ، نگران نباش بدتر از این وضعیت براے من پیش نمیاد .
بذار تنہا باشم ، میخوام با خودم خلوت ڪنم.
ازبیمارستان خارج میشوم و پیاده راه مے افتم.
تا بہ حال بہ این حد درمانده نشده بودم.
خدایا منو میبینے
میبینے چقدر بیچاره و حقیرم ؟
میدونے چقدر گناهڪارم ؟
مَوْلایَ یا مَوْلایَ اَنْتَ الْغَفُورُ وَ
اَنَا الْمُذْنِبُ وَهَلْ یَرْحَمُ الْمُذْنِبَ اِلا الْغَفُورُ ...
اے ڪریم بہ بیچارگیم رحم ڪن ...
✍🏻 #نویسنده_زهراصادقے
↩️ #ادامہ_دارد....
☕️🍃☕️🍃☕️🍃
╭─┅═♥️═┅╮
http://eitaa.com/cognizable_wan
╰─┅═♥️═┅╯
♡﷽♡
#رمان_رؤیاےوصال❤️
#قسمت150🍃
شب تا صبح را در شاه عبدالعظیم بسر بردم.
تمام شب را خلوت ڪردم و اشڪ ریختم.
بعد از نماز صبح بہ بیمارستان رفتم.
زهرا پیش سیدعلے مانده بود و فاطمہ هم با پاے گچ شده بہ خونہ رفتہ بود.
با دڪتر سیدعلے صحبت کردم
دڪتر: جواب عکس ها هیچی نشون نمیده ،الحمدلله حالش خوبہ و مشڪلے نداره
صبح مرخصش کردند .
سید علے را بہ الہام دادم ڪہ پیش حوریہ خانم ببرد.
ساعت ۸ صبح پروفسور مدنے همراه با دڪتر ناصحے آماده رفتن بہ اتاق عمل بودند.
از ڪنارم ڪہ گذشتند پروفسور مدنے لبخندے زد و دستش را بہ شونہ ام زد:
"نگران نباش جوون ، توڪل بخدا ڪن"
مامان ، طاهره سادات و زهرا پشت اتاق عمل نشستہ بودند .چندے بعد بابا و احسان و حبیب هم بہ جمع مان پیوستند.
احسان بہ طرفم آمد
احسان_مامان از دیروز همش پاپیچ ما شده ڪہ شما دوتا ڪجا میرید. چرا چشمهاے الہام قرمز بوده .دیگہ نمیدونم چے بہش بگم .
_الان ڪے پیشش هست؟
احسان_خالہ حانیہ و ریحانہ ،الہام ڪہ سیدعلے را آورده میگہ یہ چیزے شده وگرنہ این بچہ رو صبح نمیاوردن اینجا .
مجبور شدم بہ خالہ حانیہ گفتم ،وقتے شنید خیلے حالش بد شد.
ولے بعدش گفت من مشڪلے ندارم،خودم وریحانہ پیش حوریہ میمونیم
مہرداد هم ڪہ ایران نیست . خونہ شون ڪارے نداره
یادم بہ مہرداد افتاد بعد از ازدواج ما دوباره بہ ڪانادا برگشت.
بعد از حالِ دیشبم یڪ نور امید ،یڪ باور عمیق در قلبم ایجاد شده بود. مطمئن بودم خدا تنہا رهایم نمیڪند.
ثانیہ هاے پشت در اتاق عمل بہ کندے میگذشت.
از شدت استرس طول راهرو را آنقدر رفتم و آمدم ڪہ صداے مادر بلند شد.
مامان _مادر بشین سرگیجہ گرفتم ، باور ڪن اینجورے ما هم استرس میگیرتمون
طاهره_مامان چیڪارش دارے ڪسے ڪہ استرس داره نمیتونہ یہ جا بشینہ .
مجبور شدم روے صندلے نشستم.
بابا رحمان ڪنارم نشست.
دستش را جلو آورد و تسبیحش را دراز ڪرد.
سیدرحمان_اینو بگیر باهاش ذکر بگو آروم میشے
تسبیح را از دستش گرفتم .
آرامش من فقط درصورت بهبودے حُسنا بدست مے آید.
شروع میڪنم بہ ذڪر گفتن. صلوات میفرستم و تقدیم میڪنم بہ خانم حضرت زهرا سلام اللہ علیها
یادم مے آید در مواقع مشڪلات سخت توسل بہ حضرت زهرا عجیب ڪار گشایے میڪند.
ذڪر اللّهمّ صلّ علی فاطمة و أبیها و بعلها و بنیها بعدد ما أحاط به علمک را 530 بار میگویم.
بعد از دوساعت انتظار ڪہ چشمانم بہ در خیره بود پروفسور مدنے را دیدم ڪہ از اتاق عمل خارج شد.
با سرعت هرچہ تمام بہ طرفش رفتم .
_چطور بود آقاے دڪتر؟
دڪترمدنے_عمل خوبے بود، از اینجا بہ بعد همہ چیز بہ همسرتون بستگے داره. باید بهوش بیان .ممڪنہ بہ همین زودے بهوش نیان .
_یعنے تا ڪے؟
دڪتر_من امید دارم ظرف دو ،سہ روز آینده هوشیاریشون رو بدست بیارن.
ولے اگر طول کشید تا
تا یڪ هفتہ جاداره.
ان شاء اللہ ڪہ اینطور نیست و همین امروز فردا چشماشون رو باز ڪنند.
دڪتر میرود و من براے دیدن یارم لحظہ شمارے میڪنم.
یڪساعتے طول میکشد تا دوباره اورا بہ بخش منتقل ڪنند.
بعد از وصل مجدد دستگاه و لولہ هاے تنفسے پرستار از اتاق خارج میشود
من هنوز همسرم را ندیده ام .هنوز باهاش حرف نزدم.
بہ سمت پرستار میروم و با ڪلے خواهش و التماس اجازه میدهد براے چند دقیقہ داخل بروم.
لباس مخصوص میپوشم و وارد اتاق میشوم.
جلو تختش می ایستم.
لولہ هایے بہ دهانش وصل است و قفسہ سینہ اش بالا پایین میشود.
یڪے از دستہایش را گچ گرفتہ اند.
دندانم را بہ لب میگیرم ، فقط نمیدانم چطور جلو بغضم را گرفتہ ام .
جسارت بہ خرج میدهم و جلوتر میروم.
ڪنارش مےایستم.
سلام ڪہ میدهم اشڪم میچڪد.
_سلام خانومم ... اینجا براے یہ مرد تنہا
یہ مرد خجالت زده
یہ مرد شرمنده جایے هست؟
صندلے را میڪشم و رویش مینشینم.
دستم را جلو میبرم و دست سالمش را میگیرم
این دستہا روزے مرهم خستگے هایم بود.
_حُسنا تو چہ ڪردے با خودت؟ با من؟
تو چہ جور آدمے هستے؟
تو ڪے بودے من نشناختمت .
سرم را روے دستهاے سردش میگذارم و هق هق وار گریہ میڪنم .
✍🏻 #نویسنده_زهراصادقے
↩️ #ادامہ_دارد....
☕️🍃☕️🍃☕️🍃
╭─┅═♥️═┅╮
http://eitaa.com/cognizable_wan
╰─┅═♥️═┅╯
♡﷽♡
#رمان_رؤیاےوصال❤️
#قسمت151🍃
_من تو رو از خودم رنجوندم .من احمق بودم .من از هیچ چے خبر نداشتم.
خانومم اینقدر پیشت محرم نبودم دردهاتو بهم بگے؟
تو چرا اینقدر مظلومے؟
چرا پا نمیشے بزنے تو گوشم ؟ چرا از خودت دفاع نمیڪنے ؟
مگہ من ڪے بودم ڪہ بخاطر من زندگے و جونتو فدا ڪردے؟
من تا آخر عمرم شرمنده تو هستم. هرڪارے هم ڪنم نمیتونم جبران ڪنم .
حُسنا من بدون تو ...نمیتونم زندگے ڪنم. تو روخدا زودتر چشماتو باز ڪن
دیگہ طاقت این دورے رو ندارم.خدایا تو این فراق چے گذاشتے؟ کِے این ڪابوس تموم میشہ؟
"این وصال داره برام مثل رؤیا میشہ."
احساس میڪنم هیچوقت نمیرسم بہش
.
نہ ،نہ من نامید نمیشم.
تو باید پاشے.تو باید چشماتو بازڪنے ، باید جواب تڪ تڪ حرفہاے منو بدے.
منومیبخشےحسنا؟
جوابمو بده
میبینے دارم گریہ میڪنم؟بہ بیچارگیم رحم ڪن
بخاطر من نہ لااقل بخاطر سیدعلے پاشو
من نمیتونم بدون مادر این بچہ رو بزرگ ڪنم .خودت باید بلند شے بزرگش ڪنے.
خودت گفتے دوست دارم پسرمو در راه امام زمان بدهم .میخوام سرباز و جان فداے مولاش بشہ
چرا ما آدمہا تا یڪے رو ازدست میدیم تازه میفہمیم اون ڪے بوده؟ تازه قدرشو میفہمیم .
خدایا بہ مادرم فاطمہ زهرا قسمت میدهم .بزار بمونہ پیشم .
بمیرم براے مظلومیت مادرم .خودتون گفتید تو مصایب و بلاهاتون
یادتون بہ مصائب ما اهل بیت بیفتہ .
میخوام اینجا روضہ بخونم
میخوام از یہ زن بگم ، یہ مادرے ڪہ دردهاشو تو سینہ اش نگہ داشت. مادرے ڪہ نذاشت همسر غیرتمندش از ماجراے ڪوچہ چیزے بفهمہ .
میخوام از زنے بگم ڪہ خودشو سپر شوهرش ڪرد تا علے سرپا بمونہ .
تا ولایتش استوار باشہ.
میخوام از زنے بگم ڪہ جنین تو شڪمش رو بین درب و دیوار ڪشتند.
میخوام از زنے بگم ڪہ مظلومانہ بین در ودیوار اسم باباشو فریاد زد.
از زنے حرف میزنم ڪہ شوهرش وقتے غسلش میداد و دستش بہ بازوهاش رسید سر بہ دیوار گذاشت و هق هقش بلند شد.
اون زن مادرم فاطمہ بود. دختر پیغمبر بود.ڪسے بود ڪہ خدا بخاطرش قسم خورده بود.
بمیرم براے غربتت حیدار کرار ...
فقط یہ زنہ ڪہ میتونہ مردشو از پا در بیاره.
علے بعد از فاطمہ ڪمرش شکست. دیگہ هیچوقت مثل قبل نشد.
الان هم اینجا زنے خوابیده ڪہ بہ تأسے از مادرم براے شوهرش و ڪشورش از جونش گذشتہ.
حُسنا من بدون تو ڪمرم میشڪنہ .بہ تنہایے و غربتم رحم ڪن .
الهے بفاطمہ ... بفاطمہ
پرستار داخل اومد و گفت وقتم تموم شده.
_دارم میرم ولے زود برمیگردم .تا بیام باید چشماتو باز کنے
یادتہ میگفتم زشتے ، میفتادے دنبالم.
الان هم پاشو بیفت دنبالم .دلم براے دمپاییت تنگ شده خانم
براے حرص خوردنات .برای حرف زدنت
حُسنا تو منو دارے بہ جنون میکشونے.
...
"فڪر زنجیرے ڪنید اے عاقلان
بوے گیسویے مرا دیوانہ ڪرد ..."
✍🏻 #نویسنده_زهراصادقے
↩️ #ادامہ_دارد....
☕️🍃☕️🍃☕️🍃
╭─┅═♥️═┅╮
http://eitaa.com/cognizable_wan
╰─┅═♥️═┅╯
♡﷽♡
#رمان_رؤیاےوصال❤️
#قسمت_152🍃
سہ روز گذشت. سہ روز از عمل حُسنا گذشتہ بود و هنوز بہ هوش نیامده بود.
سہ روز از سختترین روز زندگے من گذشتہ بود.
سہ روز از حجم سنگین رازهاے برملاشده زندگیم گذشتہ بود و من دست خالے با بیچارگے و شرمندگے تمام روے صندلے خالے بیمارستان نشستہ بودم.
گاهے ساعتہا فقط بہ یڪ نقطہ خیره بودم.
ساعتہا پشت یڪ پنجره شیشہ اے بہ بالا و پایین شدن خط هاے یڪ مانیتور خیره میشدم.
در قلب زخمیت براے من هم جایے هست؟
چندبار با دڪتر صحبت کردم وقتے براے چڪاپش میآمد ، میگفت:
باید صبر ڪنیم. هیچ ڪارے نمیتونیم انجام بدیم.فقط دعا ڪنید
صندلے هاے اینجا با من رفیق شده بودند.
جاے خواب و خوراڪ من اینجا بود.
محسن و حبیب و احسان هربار میآمدند مرا وادار بہ رفتن میڪردند اما محال بود از اینجا تڪان بخورم .
حبیب_پاشو طوفان ، پاشو برو خونہ یہ ڪم استراحت ڪن
بہ هیچڪس جوابے نمیدادم
بہ خودم میگفتم ڪجا برم ؟ این چند ماه اون سختے ڪشید بخاطر من ، من چند روز نمیتونم تحمل ڪنم ؟
حاج محسن_خب لااقل چیزے بخور ؟
چشمانم را میبندم تا با هیچکس روبہ رو نشوم .
نذڪرڪرده بودم تا وقتے بہوش بیاد روزه میگیرم
احسان_فڪر ڪردے بہ خودت سختے بدے اون حالش خوب میشہ؟
من باید خودم را تنبیہ ڪنم. باید بیشتر از اینہا تنبیہ بشوم
محسن_پرستار میگفت اون روز سرت گیج بوده نزدیڪ بود بیفتے ،لااقل بیا سرمی چیزے بہت بزنن. حال داشتہ باشے اینجا بمونے، خودتو تو آینہ نگاه ڪردے؟
_هیچے نمیخوام، فقط تنہام بذارید
در این سہ روز با اجازه پرستارها داخل اتاق میرفتم.
اول مے ایستادم و خوب نگاهش میڪردم و بعد ڪنارش مے نشستم .
تنہا راه ارتباطے ما یڪ دست بود.
دستش را میگرفتم و تمام امید و عشقم را بہ این دستہا منتقل میڪردم.
میبوسیدمش و بہ محاسنم میڪشیدم . انگشتان ظریفش را بہ چشمانم میڪشیدم تا اشڪهایم را حس ڪند.
سعے میڪردم حرف بزنم تا امید بہ هوشیاریش بیشتر شود.
اما امروز هیچ حرفے براے گفتن نداشتم.
در واقع رمقے برایم نمانده بود.
فقط نگاهش میڪردم.
دیروز روزه ام را با کیڪ و اب میوه ای باز ڪرده بودم.
احساس ضعف داشتم.
بیرون مے آیم
چشمانم را میبندم و سرم را بہ دیوار تڪیہ میدهم.
چند دقیقہ بعد ڪسے ڪنارم مینشیند .
دستے بہ زانوهایم میگذارد .
دستش را میگیرم و لمس میڪنم اما توان باز ڪردم پلڪہایم را ندارم.
_جوونمرد ، براے تنبیہ ڪردن خودت ڪارهاے دیگہ هم میشہ انجام داد.
صداے حاج حیدر بود.صدایش را خوب میشناسم
پلڪہایم را باز میڪنم و سرم را بہ سمتش میچرخانم
_بالاخره اومدے؟ڪجا بودے اینقدر دنبالت گشتم.وقتے باید باشے نیستے ...
ڪسے نبود دستمو بگیره، میبینے پهلوون حالو روزمو ؟
حاج حیدر_مشہد بودم ، حاج محسن اومد پیشم .اشتباه نڪن، اونے ڪہ تا اینجا ڪشوندت دستتو رها نڪرده .حواسش ڪاملا هست.
بعضے وقتہا سخت میشہ براے اینہ ڪہ ببینہ چقدر بہش اعتماد دارے و بہش تڪیہ میڪنے؟
ما آدمہا خطا زیاد داریم ولے اشتباه اینجاست ڪہ توے خطاو اشتباهت بمونے و هیچ تلاشے براے بیرون اومدن از داخلش نڪنے.
تلاشے براے توبہ و پشیمونے نڪنے.
براے جبران، ڪارهاے بهترے وجود داره .
پاشو بیا بریم تا نشونت بدهم چطورے خودتو تنبیہ ڪنے.
دنبال حاج حیدر راه می افتم .تاڪسے میگیرد و باهم بہ آدرسے ڪہ میگوید میرویم.
روبہ روے درب خانہ اے مے ایستد .
زنگ میزند و بعد از چند دقیقہ در باز میشود.
یاالله گویان داخل خانہ میشود.
یڪ خانہ ڪوچڪ قدیمے .
فرش هاے خانہ بہ حدے قدیمے هستند ڪہ زبرے آن را زیر پایت حس میڪنے.
خانمے با چادر رنگے بہ استقبالمان مے آید .
خانم_خوش اومدید حاج آقا ،
خیلے وقتہ منتظرتون بود.بابت سوغاتے تون هم ممنون ،خداخیرتون بده ،بہ دستمون رسید.
وارد اتاقے میشوم ، یڪ اتاق با یڪ تخت و کپسول بزرگے ڪہ ڪنار آن گذاشتہ بودند.
و مردے ڪہ روے تخت خوابیده بود و سقف را نگاه میڪرد.
حاج حیدر_سلام پهلوون ، خوبی؟
بہ سختے صدایش بالا مے آید
_سلام...خوش اومدے...منتظرت بودم...زیارت قبول
حاج حیدر_ فداے تو ...قبول حق ماچاڪریم
آقا سید ! این آقا جلالِ ما از مردهای نیڪ روزگاره ، از رفقاے جبہہ است .
جلو رفتم و پیشانیش را بوسیدم.
چند دقیقہ اے نشستیم و حاج حیدر از خاطرات جبہہ شان گفت.
همان موقع خانمش آمد و باهم چند ڪلمہ اے آرام حرف زدند.
حاج حیدر بلند شد وگفت
حاج خانوم من هستم شما برید.
دست روے شونہ هام گذاشت و گفت: پاشو ...این ڪار توئہ
خانم آقا ڪمال مارا راهنمایے ڪرد بہ طرف حمام.
او را روے دوشم انداختم و داخل بردم و روے صندلے مخصوصے گذاشتم ، بہ جز لباس زیرش بقیہ لباسهایش را در آوردم و مشغول شستنش شدم.
✍🏻 #نویسنده_زهراصادقے
↩️ #ادامہ_دارد....
☕️🍃☕️🍃☕️🍃
╭─┅═♥️═┅╮
http://eitaa.com/cognizable_wan
╰─┅═♥️═┅╯
♡﷽♡
#رمان_رؤیاےوصال❤️
#قسمت_153🍃
حقیقتا براے اولین بارم ڪار سختے بود.
مجددا لباس تمیز تنش ڪردم و او را ڪول ڪردم تا اتاق و روے تخت گذاشتم. حاج حیدر غذایش را ڪہ سوپے آبڪے بود بہ دستم داد و من آرام بہ دهانش میگذاشتم.
خودم از گرسنگے ضعف ڪرده بودم.
تنبیہ خوبے بود.
بعد از دادن غذا خداحافظے ڪردیم و از آنجا بیرون آمدیم.
مجددا راه افتادیم این بار پیاده حدود یڪ ساعت راه رفتیم.
در این حین بہ احسان زنگ زدم و از حال حُسنا پرسیدم .هنوز خبرے نبود.
وارد ڪوچہ پس ڪوچہ هاے تنگ و قدیمے شدیم .
حاج حیدر از مغازه اے یڪ توپ پلاستیڪے خرید .
روبہ روے خانہ ے دیگرے ایستاد .در زد و بعد از چند دقیقہ پسر کوچکے در را باز ڪرد.
وارد حیاط شدیم.توپ را بہ پسر داد و سرش را بوسید.
حاج حیدر_مادرت هست؟
پسر_بلہ ، الان صداش میزنم
مامان ...مامان عمو اومده
خانم جوانے در حال پوشیدن چادر بیرون آمد.
سرم را پایین انداختم
_سلام حاج اقا ، خیلے خوش آمدید
حاج حیدر_سلام دخترم ، خوبید؟ حال مادرتون خوبہ؟
خانم_ بہ لطف شما ، بفرمایید بشینید.
روے تخت چوبے گوشہ ے حیاط نشستیم.
خانم_چے بگم...همونجوره
صاحب خونہ اومده بہمون گفتہ تا آخر هفتہ بیشتر وقت نداریم .
سرش را پایین انداخت.
تازه چایے دم ڪردم الان براتون میارم .
حاج حیدر بہ درخت توت توے حیاط نگاهے کرد و گفت: صدقہ دفع بلا میڪنہ ، اجر صدقہ رو فقط خود خدا میده
_شماره ڪارت دارن؟
از جیبش کاغذے جلویم گذاشت . با موبایل بانڪم وجہے را ڪارت بہ ڪارت ڪردم.
آن خانم با سینے چایے آمد .من ڪہ چیزے نمیخوردمـ بلند شدم و بیرون رفتمـ چند دقیقہ بعد حاج حیدر هم از آن خونہ بیرون آمد.
_دیگہ ڪجا باید بریم؟
حاج حیدر_چیہ خستہ شدے؟
_نہ ، نگران زنمم
حاج حیدر نفسش را بیرون داد و گفت:
_صدقہ دفع بلا میڪند ،بالاسرے میبینہ،
براے رضاے خودش نیت ڪن و صدقہ بده
اینبار تاڪسے گرفتیم و دوباره در محلہ دیگرے روبہ رو درڪوچیڪے ایستاد .در زد و بعد از چند دقیقہ مرد جوان لاغراندامے ڪہ روے دوشش عبایے انداختہ بود نفس زنان در را باز کرد
سلام علیڪ ڪردیم و ما را بہ داخل راهنمایے ڪرد.
چندین پلہ و زیر زمینے محقر ڪہ در واقع حجره ڪوچڪے بود.
حاج حیدر درب ورودے خانہ ایستاده و من روے پلہ ها منتظر ماندم.
با طلبہ جوان آرام حرف میزد.احساس کردم معذب بود جلو من حرف بزند.
اما براے لحظہ اے گفتگویشان را میشنوم
حاج حیدر_خانمتو دڪتر بردے چے گفت؟
طلبہ_هیچے دڪتر گفت این لاغرے استخونہا از سوء تغذیہ و ڪمبود ویتامین دے و ڪلسیم هست.تو این زیرزمین آفتاب هم نمیاد .نور ڪم هست.
سرش را پایین انداخت
حاجے بخدا شرمنده اش هستم نمیدونم چیڪارڪنم شش ماهہ گوشت نخریدم.
روم نمیشہ شبہا بیام خونہ.
اون خیلے صبوره. بعضے وقتہا بہم فشار میاد میڱم این لباسو دربیارم و برم دنبال ڪار. عصرها میرم بنایے ولے هنوز ...
حاج حیدر_تحمل ڪن ،خدا بزرگہ مرد ، امام زمان سربازشو تنہا نمیزاره
با فڪرے ڪہ بہ ذهنم میرسد از خانہ بیرون میروم اما قبلش بہ حاج حیدر میگویم
_حاجے چند دقیقہ اے باشید من این اطراف کارے دارم .میرم و میام
از خانہ طلبہ بیرون میزنم و بہ خیابان میروم اطراف را میگردم تا مغازه ے گوشت فروشے پیدا ڪنم.
دقایقے بعد با ڪیسہ اے مشڪے مقابل درب خانہ مے ایستم. حاج حیدر خداحافظے میڪند و از خانہ بیرون می آید.طلبہ پایین پلہ ها ایستاده ، قبل از بستن درب آرام مشماے مشڪے را طورے پشت در میگذارم ڪہ مرا نبیند و فورا در را میبندم.
بہ خیابان ڪہ میرسم اذان را میگویند.
حاج حیدر_تنبیہ امروز تموم شد.
بریم مسجد ...
اذان میگویند ... این یعنے اذن دادن میتونیم در دریاے رحمتش وارد بشیم.
با ضعف و خستگے بزور جنازه ام را بہ مسجد میکشانم .
اللہ اڪبر ...
✍🏻 #نویسنده_زهراصادقے
↩️ #ادامہ_دارد....
☕️🍃☕️🍃☕️🍃
╭─┅═♥️═┅╮
http://eitaa.com/cognizable_wan
╰─┅═♥️═┅╯
♡﷽♡
#رمان_رؤیاےوصال❤️
#قسمت۱۵۵🍃
پرستار پزشکے را صدا میزند ، با ڪمڪ پزشڪ لولہ هاے تنفسے را باز میکند.
و علایم تنفسیش را چڪ میڪنند.
دوباره لبہایش را تڪان میدهد
خم میشوم و گوشہایم را نزدیڪ دهانش میبرم
حُسنا_علے...سیدعلے
در این شرایط هم حواسش بہ سیدعلے است.
_حالش خوبہ، همین جاست .
پرده شیشہ اتاق را کنار میزنم .الہام تا مرا میبیند سیدعلے را بغل کرده نزدیڪ شیشہ مے آورد.
بقیہ هم ڪنارش میایند
_ببین اینجاست.حالش خوبہ
هرکدام براے حُسنا دست تڪان میدهند.
الہام و مادرم گریہ میکنند .احسان دست بہ چشمانش میکشد تا اشڪ هایش را پاڪ ڪند.
در همان حین حبیب و زهرا از راه میرسند و خودشان را بہ شیشہ میچسبانند.
همہ در حال خوشحالے گریہ میڪنند.
رمقے برایم نمانده ،پرستار حالم را ڪہ میبیند صندلے را ڪنار تخت میکشد
پرستار _بشینید دارید از حال میرید. فشارتون بدجور افتاده
الان براتون یہ سِرُم میارم
روے صندلے مینشینم .قلبم از هیجان راه بہ گلویم باز ڪرده
میخواهم حرفے بزنم اما صدا از از گلویم خارج نمیشود.
آرام لب میزنم
_خدایا شڪرت
چشمانش را بہ من دوختہ
همان چشمہایے ڪہ رنگ عوض میڪردند .
گاهے عسلی،گاهے قہوه اے،گاهے میشے
الان اما چشمانش بہ رنگ عسل بود.
با بیحالے سرم را ڪج میڪنم .
_بالاخره بیدار شدے؟
چرا این اشکہا تمومے ندارند.قطره ها از ڪنار پلڪہایم روے گونہ ام میریزد.
آهستہ میپرسد
حُسنا_من ڪجام؟
_بیمارستان ... تصادف کردے
من نبودم تو تصادف کردے.
چشمانم را میبندم ...
_ چرا؟چرا بہم نگفتی؟
جون من اینقدر ارزش داشت ڪہ بذارے اون حرفہا رو بہت بزنم؟
دستش را بالا مے آورد .خم میشوم بہ طرفش
دست بہ محاسنم میڪشد
حُسنا _لاغر شدے...
دستش را میبوسم و بہ چشمانم میگذارم .
_از غم دوریت ، شاید هم حماقت ... شرمندگے
خم میشوم و سرم را روے دستش میگذارم .
_حُسنا منو بخاطر حماقتم میبخشے؟
سڪوت میڪند
سرم را بالا مے آورم.
تاب نگاه کردن مستقیم در چشمانش را ندارم براے همین سرم را پایین می اندازم
_بخدا اگر نبخشے حق دارے.فقط بگو چیڪار ڪنم ببخشے؟
بازهم سڪوت میڪند.
پرستار مے آید و بطرے سِرُم را بالاے سرمبہپایہفلزےوصلمیڪند
پرستاربا پنبہ و الکل روے دستم میکشد و سپس سوزنے فرو میڪند و چسب میزند.
و سپس لولہ را وصل میڪند.
براے لحظہ اے چشمانم را میبندم .
نمیخواستم بخوابم اما مغزم از همہ چیز بیرون مے اید و در خلأیے فرو میروم.
نمیدانم چقدر گذشتہ ڪہ چشمانم باز میشود. دستے روے سرم قرار گرفتہ
این دست حُسناست.
دستش را آرام از روے سرم میدارم و میبوسم.
چشمانش بستہ است با بوسہ من پلڪہایش را باز میڪند.
عمق خستگے و درد را در چہره اش میبینم.
این حُسنا با حُسناے ۵ ماه قبل خیلی فرق دارد.
زیر چشمش گود رفتہ ، صورتش لاغر شده و اندامش نحیف
این دردها براے یڪ زن۲۶ سالہ خیلے ست.
از اول هرچہ بلا سرش آمده مقصرش من بودم .
نگاهش میڪنم
_من بہ تو زیاد ظلم ڪردم ، از روز اول و تو مظلومانہ پابہ پاے من اومدے
من میدونم مستحق بخشش نیستم .
فقط ازت میخوام یہ چیزے بگے...
حرفے بزنے ...اصلا داد بڪش
چرا منو نمیزنے؟
بازهم سڪوت میڪند.
اما بعد آرام لب میزند:
حُسنا_دلت براے دمپایے تنگ شده ؟
براے اولین بار بعد از چند روز لبخند میزنم
_خیلے
خم میشوم و دمپایے بیمارستان را در مے آورم.
_بیا بگیر بزن
لبش بہ لبخند ڪمے ڪش مے آید
حُسنا_قبول نیست ، این پلاستیڪیہ
آن لحظہ دوست دارم با تمام وجود در آغوش بگیرمش و یڪ دل سیر ببوسمش.
هوا را عمیق بیرون میدهم
_تو این چند روز بہ اندازه ۳۰ سال عمرم زجر ڪشیدم .خدا نصیب هیچڪس نڪنہ
خداروشڪر ...الحمدللہ ڪہ تو رو دوباره بہم داد.
_حُسنا منو ببخش، من حالا حالاها با خودم ڪنار نمیام...خودمو باید تنبیہ ڪنم اما تو منو ببخش و ازم دلخور نباش خانم
البتہ تنبیہے از این بالاتر نبودڪہ جلو چشام داشتے پرپر میشدے و هیچ ڪارے ازم برنمیومد.
حُسنا_نگران نباش چہ بخوام ، چہ نخوام بیخ ریشت گیرم .راه دیگہ اے ندارم .
دستش را میگیرم و روے قلبم میگذارم
_جاے تو اینجاست.چہ بخواے چہ نخواے
حُسنا_هنوز دیڪتاتورے؟
_براے تو آره ، براے داشتنت بد دیڪتاتورے میشم.
حُسنا منو میبخشے؟
چشمانش را باز و بستہ میڪند.
حُسنا_شرط داره ؟
_هرشرطے بگے قبولہ
حُسنا_نشنیده؟ ... شاید بہ ضررت باشہ
_مہم نیست،بزار بہ ضررم باشہ
✍🏻 #نویسنده_زهراصادقے
↩️ #ادامہ_دارد....
☕️🍃☕️🍃☕️🍃
╭─┅═♥️═┅╮
http://eitaa.com/cognizable_wan
╰─┅═♥️═┅╯
♡﷽♡
#رمان_رؤیاےوصال🍃
#قسمتآخر 💜❤️💙💚
حُسنا_اول از زورگویے هات ڪم ڪن ... بهم محبت ڪن ... تو بچہ دارے ڪمڪم ڪن ... از همہ مہمتر منو یہ سفر ڪربلا ببر
لبخند میزنم
حُسنا_درضمن اگر بہ من اعتماد دارے هیچ وقت در مورد من قضاوت عجولانہ نڪن
من بہ تو هیچ وقت خی...
چشمهایش را میبندد و نفس میکشد
حُسنا_ خیانت نڪردم و نمیڪنم.
سرم را پایین میندازم .اخم مهمان ابروهایم میشود.
چقدر احساس شرمندگے میڪنم.
_حُسنا منو ببخش
تو مسیر زیباے عشقو به من نشون دادے
اما من مسیر نفرت رو در پیش گرفتم.
اگرچہ هیچوقت نتونستم متنفر باشم اما ...دلخور بودم.
اصلا همش تقصیر اون امیره بے عقلہ، اگر اون جورے حرف نزده بود اگر اون ڪارها رو نڪرده بود .من ...من راجع بہ تو اونجورے فڪر نمیڪردم
هرچے ڪتڪ خورد حقشہ
حُسنا_بنده خدا ...عاشق شده بود.
_عاشق؟ هِہ ... فاطمہ بخواد این خِنگول رو تحمل ڪنہ خیلیہ
یہ عاشقے نشونش بدهم .داشت زندگے منو نابود میڪرد. مگہ میزارم قِسِر در بره
حُسنا_شرطامو قبول ڪردے؟
لبخند میزنم بہ خوبے تو
چقدر شروطت هم مثل خودت خاص هستند.بدون هیچ درد و مشقتے
_تو جون بخواه ...
فورا گفت
حُسنا_ڪیہ ڪہ بدِه
_من میدهم ...
تو ازتبار ڪدام خورشید عشقے کہ این چنین پرتوے محبتت را بر برگهاے خشڪ وجودم میتابانے تا گرمابخش سرزمین سرد و تاریڪ روحم باشد.
میدانم تو ... از قبیلہ بارانے
بر خشکسالے وجود من میبارے و ڪویر تشنہ ام را سیراب میڪنے.
خون ڪدام شیر زن در رگہاے توست؟ ڪہ یڪ تنہ بہ میدان زدے و علیہ هرچہ نامردے و خیانت است شوریدے.
من باید سالہا پاے درس تو شاگردے ڪنم
چرا دنبال شهید در زندگیمان میگردیم.
هرکس اطرافش یڪ شهید زنده دارد و تو براے من یڪ شهید زنده اے....
حسنا_چے میگے زیر لب؟
_هیچے دارم شاعر میشم .
حُسنا _ برام شعر بخون
دستش را میگیرم
_اینے ڪہ میخونم از من نیست
از #فاضلنظرے هست.
"خانہ ی قلبم خراب از یکّہ تازے هاے توست
عشق بازے ڪن ڪہ وقت عشق بازے هاے توست
چشم خون، حال پریشان، قلب غمگین، جان مسٺ
ڪودڪم! دستم پر از اسباب بازے هاے توسٺ
تا دل مشتاق من محتاج عاشق بودن است
دلبرے ڪردن یڪے از بے نیازے هاے توسٺ
قصّہ ے شیرین نیفتاده است هرگز اتفاق
هرچہ هست اے عشق از افسانہ سازے هاے توسٺ
میهمان خستہ اے دارے در آغوشش بگیر
امشب اے آتش، شب مهمان نوازے هاے توسٺ
🍃دوماه بعد
حُسنا_آسید بیا همین جا بشینیم روبہ روے گنبد میخوام از هردو طرف بہ گنبدها دید داشتہ باشیم
بے زحمت، سیدعلے هم بزار رو کاشے ها
بازے ڪنہ
سیدعلے روے کاشے ها سینہ خیز میرود.
طوفان_اینو ببین اولین باره داره میره جلو
حُسنا_آره داره براے اربابش سینہ خیز میره
نفسش را آه مانند بیرون میدهد
حُسنا_بالاخره اومدم... بعد این همہ سختے ...میدونے طوفان
بہ نظرم راه عشق راه سختے هاست
اصلا کربلا بدون سختے معنا نداره
حسین ویارانش این همہ بلا و مصیبت کشیدند.
میخوان بگن سفر یار بدون چشیدن ذره اے بلا و سختے معنایے نداره.
طوفان_خوشحالم بعد این همہ فراق ودورے بالاخره این وصال میسر شد.
تو این سفر ڪہ میومدیم یادم بہ سفر اول واسارتمون افتاد
حُسنا_واے نہ بہش فڪر نڪن .دوست ندارم خاطرات بد رو یادآورے ڪنم.
خداروشڪر الان اینجاییم واین رؤیا تمام شد.
طوفان_اون خاطرات درستہ تلخ اند ولے منو بہ تو رسوند.
رؤیاے وصال ما بہ واقعیت پیوست.
اینجا در بین الحرمین ...
🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃
تا نگاه میڪنے وقت رفتن است ...
همان حڪایت همیشگے
وقت رفتن و مبادا ڪہ ما از قافلہ
ڪربلاییان جا بمانیم.
یاران شتاب ڪنید
"طوفان مهدوے در راه است..."
تمام
✍🏻 #نویسنده_زهراصادقے
↩️
☕️🍃☕️🍃☕️🍃
╭─┅═♥️═┅╮
http://eitaa.com/cognizable_wan
╰─┅═♥️═┅╯