eitaa logo
دشت جنون
5.1هزار دنبال‌کننده
6.9هزار عکس
2هزار ویدیو
2 فایل
ما و مجنون همسفر بودیم در #دشت_جنون او به مطلبها رسید و ما هنوز آواره ایم #از_شهدا #با_شهدا #برای_دوست_داران_شهدا خصوصاً شهدای نجف آباد ـ اصفهان همه چیز درباره ی #شهدا (زندگینامه،وصیت نامه، خاطرات،مسابقه و ...) آی دی ادمین : @shohada8251 09133048251
مشاهده در ایتا
دانلود
🕊🕊🌹🕊🌹🕊🕊 دستور داده بودند که از اوایل همه بر علیه شعار بدهند. روز اول فرا رسید؛ اما هیچ کدام از بچه ها حاضر نشد علیه شعار دهند. به عراقیها گفتیم: می ‌دانید که است و ما روزه هستیم. ایرانی ها در ایام فحش نمی‌ دهند و توهین نمی‌ کنند. ما را تهدید به کردند و برای ترساندن ما داخل محوطه اقدام به تیراندازی نمودند؛ ولی باز گفتیم: ما حاضر به شعار دادن نیستیم. آنها هم بچه‌ ها را داخل آسایشگاه کردند و به مدت در آسایشگاه را باز نکردند و حتی اجازه استفاده از دستشویی و توالت را نیز ندادند. آسایشگاه بو گرفته بود به طوری که خود نگهبان ها هم نمی‌توانستند داخل شوند. بالاخره بعد از آمدند و گفتند: آیا هنوز شعار نمی‌ دهید؟ ما در جواب گفتیم: نه. تعدادی جاسوس اسامی کسانی که به بچه‌ ها روحیه می ‌دادند را تحویل عراقی ها دادند. روز یازدهم که آمدند، نفر را به عنوان محرکین و مخالفین اردوگاه بلند کرده و به جای دیگری بردند. من هم یکی از آنها بودم. وقتی ما را از آنجا می‌ بردند شروع به زدن ما به وسیله کابل و چوب و تخته و لگد کردند. بعد از اینکه همه نفر کتک خوردند و به حد کافی شکنجه شدند، رهایمان کردند. ما بعد از رهایی همگی شروع به خواندن کردیم. راوی : از شادی روح و و سلامتی 🕊 @dashtejonoon1🌹🕊
🌹🌴🕊🥀🕊🌴🌹 خدایا مرا به خاطر گناهانی که در طول روز با هزاران قدرت عقل توجیهشان می‌کنم ببخش . آنان که به من بدی کردند، مرا هشیار کردند آنان که از من انتقاد کردند، به من راه و رسم زندگی آموختند آنان که به من بی اعتنایی کردند ، به من صبر وتحمل آموختند آنان که به من خوبی کردند ، به من مهر و وفا ودوستی آموختند پس خدایا: به همه ی آنانی که باعث تعالی دنیوی واخروی من شدند ، خیر ونیکی دنیا وآخرت عطا بفرما . http://eitaa.com/joinchat/338034692Cf72642577b 🌹🇮🇷🥀🕊🥀🇮🇷🌹
🥀🌴🌹🕊🌹🌴🥀 یاد باد یاد جبهه ها یاد دفاع مقدس شادی روح و و سلامتی رزمندگان اسلام 🥀 @dashtejonoon1🌹🕊
🌺🍀💐🌼💐🍀🌺 امروز سالروز طلوع چند آسمون نشین شهرستانمونه تولدتان مبارک 🍀 بسیجی سید علی حسینی 🌸 (سید محمد) 🍀 بسیجی ناصر هادیان 🌸 (غلامحسین) 🍀 بسیجی علی خوشاوی 🌸 (محمود) 🍀 جهادگر منصور اخوان 🌸 (عطاءاله) 🍀 سرباز ذبیح اله محمدی 🌸 (محمد) 🍀 سرباز محمدرضا داودی 🌸 (نادعلی) 💐 @dashtejonoon1🍀🌺
🌹🕊🥀🌴🥀🕊🌹 🌹 بسم رب الشهداء والصدیقین 🌹 🌷 سلام بر مردان بی ادعا 🌷 خوشا آنانڪ جان را می‌شناسند طریق عشق و ایمان را می‌شناسند بسے گفتند و گفتیم از را مے شناسند 🕊 🌹 تمام این" لحظہ ها" ✨بهانہ است باور ڪن براے خرید نگاهت ، دلم خورشید را هم پس مے زند باور ڪن ... ✍️ امروز سالروز عروجتان است ✨🕊 🌺 والامقام 🌺 شهرستان نجف آباد 🌺 ڪہ در چنین روزی 🌺 آسمانی شده اند 🌹 این والامقام محل تولد و قبور پاڪ و مطهرشان در شهرستان نجف آباد است ڪہ در معرفے ایشان محل مزار ذکرمی گردد : ✍️ 🌷 بسیجی احمدرضا کاظمی 🌺 ( محمد ) ـ ۱۶ ساله ـ نجف آباد 🌷 بسیجی مصطفی محمد هاشمی 🌺 (عبداله) ـ ۱۸ ساله ـ نجف آباد ـ دهق 🌷 بسیجی غلامرضا محمدیان 🌺 ( قدمعلی ) ـ ۲۰ ساله ـ نجف آباد ـ صالح آباد 🌷 سالگرد 🌷 آسمانی شدنتان 🌷 مبارڪ باد ... 🕊 🌹 🕊 🥀 @dashtejonoon1🕊🌹
🥀🕊🌹🌴🌹🕊🥀 می‌خواهم زنده بمانم هنوز حرفهایم تمام نشده بود که یکی از همان تیرها به آصفی خورد و او را در کنارم به زمین انداخت. آصفی با صورتی نورانی به من نگاه می‌کرد و حرف می‌زد؛ ولی سر و صدا آن قدر زیاد بود که نمی‌شنیدم. بعد با دست مرا کنار زد گویا به جایی خیره شده بود؛ بعد تمام کرد و چه زیبا هم تمام کرد. در حالی که صحنه جان دادن آصفی ذهنم را مشغول کرده بود، پیـکر پاکش را به گوشه‌ای کشیدم تا سر راه نباشد. حالم خیلی گرفته بود. همه‌اش فکر بابایی، صابری، فروزانفر و آصفی بودم اما چه میشد کرد فعلاً وقت این حرف‌ها نبود‌. شاید هم بود و من غافل بودم. رفتم داخل کانال، تیر قناسه و تیربار تانک‌ها فضای بالای کانال را پوشش داده بود. جنازه بچه‌ها کنار هم لاله‌زاری را به تماشا گذاشته بودند. به زحمت پیکر بابایی را پیدا کردم آن هم از روی کلاه آهنی او که رویش نوشته بود: «می‌خواهم زنده بمانم» واقعا هم زندگی جاوید و ابدی را به دست آورده بود. به بیرون کانال سر کشیدم. چند عراقی در دشت فرار می‌کردند. پشت دژ هم، جنازه عراقی‌ها روی هم ریخته بود. شادی روح و و سلامتی رزمندگان اسلام http://eitaa.com/joinchat/338034692Cf72642577b 🌹🇮🇷🥀🕊🥀🇮🇷🌹
🌹🕊🥀🌴🥀🕊🌹 پدر و مادر روایت می‌کنند که مجید قبل از اعزام خواب دیده بود که حضرت زهرا (س) را دیدم که فرموده‌‌اند: مجید! تو وقتی می‌آیی سوریه بعد از یک هفته پیش خودمی. یک روز برای تشییع رفته بودیم گلزار «یافت آباد»، آنجا بود که به عمه‌اش گفته بود: عمه جان! من هم عازم سوریه‌ام، دو هفته دیگر جای من هم همین جاست. وقتی به سوریه رفت، چون تک پسر بود او را به عملیات نمی‌بردند. به مرتضی کریمی گفتم: مجید و یکی از بچه‌ها را می‌گذاریم نگهبان دم ساختمان‌ها و خط نمی‌بریم، اما یک بار حرف آخر را زد، گفت: سید اگر من را بردی که هیچ، اگر نبردی شکایتت را به حضرت زهرا (س) می‌کنم، خودت می‌دانی و حضرت فاطمه (س). روزی هم که می‌خواست با خواهرش عطیه خداحافظی کند، گفت: توی عملیات از بین دویست نفر، فقط دوازده سیزده نفر می‌شوند، همین‌طور هم شد، از یک گردان ۱۸۰ نفره چهارده نفر شدند که یکی از آنها هم مجید بود. http://eitaa.com/joinchat/338034692Cf72642577b 🌹🇮🇷🥀🕊🥀🇮🇷🌹