eitaa logo
حماسه جنوب،خاطرات
5.7هزار دنبال‌کننده
13.3هزار عکس
2.9هزار ویدیو
73 فایل
سرزمین عشق، جایی جز وادی پر جریان دشت عاشقی نیست بشنویم این قصه‌ی ناگفته‌ی انسانهای نام آشنای غریب را 💥 مجله دفاع مقدس 💥 ------------------ ادمین: @Jahanimoghadam @defae_moghadas2 (کانال‌دوم(شهدا 🔸️انتقال مطالب با لینک بلااشکال است.
مشاهده در ایتا
دانلود
🍂 🔻 کربلای ۵ گفتگوی مجازی رزمندگان •••• رضایی: همه پريديم بالا. أمير گفت بريد منم پشت سرتون ميام. ماشين سريع تر حركت كرد و ما بخاطر اينكه به بيرون پرت نشيم دستامون رو به هم زنجير كرده بوديم. محمد توكل دقيقا انتهای ماشين روبروی من نشسته بود. منم دقيقا پشت سر راننده بودم، خيلی غير متعارف رانندگی می كرد و به اعتراض ما كه عقب بوديم توجه نمی كرد - گاهی چنان پرت می شديم كه از لبه ماشين بالاتر می رفتيم يكی از دوستان فرياد كشيد و گفت با اين طور رفتن نميتونی از مردن فرار كنی كه راننده زد روی ترمز و گفت هر كی ناراحته بياد پايين دوباره حركت كرد از خاكريز جدا شديم جايی رسيديم كه با گلوله مستقيم زير آتش بود و خاكريزی هم وجود نداشت كه در پناهش حركت كنيم يك آمبولانس هم جلو ما حركت می كرد - تو اين محدوده سرعت بيشتر بود كه ناگهان صدای انفجار شديد و بعد كاهش سرعت. نگاه كرديم آمبولانس مورد اصابت قرار گرفت ولی راننده ما توقف نكرد كه كمكی كنيم و هر چه فرياد زديم فايده نكرد مقدم: غلام جان هر جا خسته شدی بذار برا فرداشب، مختار هستی رضایی: اگر اجازه بديد متشكرم - از طولانی شدن مطلب پوزش می طلبم ولی فكر كردم حداقل حق شهدا و مجروحين بازگو كردن خاطرات و إيثار گريهاشونه چون موضوع ادامه داره و قسمت دردناك اون باقی مونده از دوستان درخواست می كنم باقی مطلب رو فردا شب عرض كنم متشكرم، اين لطف و بزرگی همه گروه رو ميرسونه كه با دقت دنبال كردن مقدم: ما که خسته نشدیم. 👌 نگران شما بودم چون امشب تنها هستی •••• ادامه در قسمت بعد http://eitaa.com/joinchat/2045509634Cf4f57c2edf 🍂
🍂 🍂 🔻واکنش رسانه‌های خارجی در طول جنگ تحمیلی ┄┅═✼✿‍✵✦✵✿‍✼═┅┄ 🔅 اختلاف افکنی میان ارتش و سپاه: از مهمترین محورهای تبلیغی عراق در اوایل جنگ، تلاش سازماندهی شده برای بی‌انگیزه کردن ارتش ایران بود. بخش فارسی رادیو بغداد در قسمتی از برنامه‌های خود از تلاش رژیم برای سرگرم ساختن ارتش در درگیری‌های مرزی و غافل شدن از اوضاع وخیم سیاسی و اقتصادی ایران خبر می‌دهد و می‌گوید: «حیثیت ارتش توسط سپاه پاسداران زیر پا گذاشته شده است» و برای تضعیف روحیه سربازان و افسرانی که در خطوط مقدم دفاع می‌باشند اظهار می‌کند: «با بهانه جنگ مرزی افسران ارتش اعدام می‌شوند.» (بخش فارسی رادیو بغداد ۱۳۵۹) http://eitaa.com/joinchat/2045509634Cf4f57c2edf 🍂
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🍂 🔻 🔹خاطرات سردار رئوفی (۹ 🔹بقلم: دکتر مهدی بهداروند کانال حماسه جنوب، ایتا •┈••✾❀🔸❀✾••┈• 🔹 🔻 عملکرد جبهه‌های شوش، قبل از فتح المبین یکی از خاطرات تلخ اواخر سال ۱۳۶۰ یعنی قبل از عملیات فتح المبین، مجروحیت برادرمان احمد سوداگر بود. او در آن زمان معاون اطلاعات عملیات تیپ ولی عصر(عج) بود. خاطره‌ای که خيلی برایم تلخ بود قضیه مجروحیت آقای احمد سوداگر بود. در جبهه هايی که عراقی‌ها مين کار گذاشته بودند ما مين‌ها را جمع مي‌کرديم. در روستای صالح مشتط که ما مي‌رفتيم، عراق از قبل يک ميدان مينی کار گذاشته بود. ما اين ميدان مين را که جمع مي‌کرديم. در جمع کردنش همين آقای سوداگر آنجا پايش قطع شد.[1] ايشان پايشان در ميدان مين قطع شد، مين‌ها را که جمع کرديم انواعی از ضدنفر و ضد خودرو و ضد تانک بود که اينها جمع شده بود و ما در موقع جمع کردن، حمل کردن جابه جا کردن همه اينها روشهای خاصی مي‌خواست. بچه‌ها يک روحيه حماسی داشتند و رعايت خيلی از مسائل را نمي‌کردند. در حقيقت آموزش هم در آن روزهای اول جنگ نبود، اين که عرض مي‌کنم حدود ۵، ۶ ماه قبل از فتح المبين بود. اين مين‌ها را جمع کرديم، اينها را آورديم و از کرخه عبور داديم و در آن طرف کرخه روی زمين گذاشتيم که سوار ماشين بکنيم و به دزفول بياوريم و در محل زاغه‌ها نگه داری بکنيم. حدود ۱۲ نفر از بچه‌ها که بيشتر هم نوجوان بودند اينها درواقع ماموريت داشتند که مين‌ها را سوار کنند، حمل کنند و به دزفول بياورند. يکدفعه به ما خبر رسيد که ماشين مين منفجر شده و يازده نفر از اين بچه‌ها درجا تکه تکه شده بودند. قضيه اين بود که بچه‌ها موقعی که آورده بودند، مين‌ها را در ماشين بگذارند، ماشين در حدود نصف بيشترش پر شده بود. ما چاشنی‌ها را از مين‌ها جدا می‌کرديم يعنی ما می‌فهميدم که بايد چه کار بکنيم ظاهراً يکی از مين ها، چاشنی داشت که او را می‌گذارند روی باقی مين‌ها و همين که به مين بعدی می‌خورد، عمل می‌کند و ۱۱ نفر يا ۹ نفر از بچه‌های معصوم در حد ۱۴ يا ۱۵ ساله را تکه تکه کرد، يعنی تکه‌های گوشت و بدنشان را از صحرا و از جنگلی که آنجا بود بچه‌ها جمع کردند و آوردند و خيلی از آنها از بچه‌های محله خودمان بودند و برادرهای کوچک دوستان ما بودند. اين خاطره تلخی بود که تشييع جنازه سنگينی در شهر شد و مردم را بسيار متاثر کرد. اين خاطره ای بود از قبل از عمليات فتح المبين. معمولاً هر عملياتی که می‌شد ما از يک طرف در جبهه مشغول بوديم و همه بچه‌ها اهل دزفول بودند و عمدتاً آن اسکلت بندی لشکر ۷ وليعصر هم از بچه‌های دزفول بودند، يعنی چيزی در حدود صد در صد بايد بگويم. در آن ماههای اول يا يکی دو سال اول بچه‌های دزفول بودند، يعنی جبهه دزفول شد تيپ ۷ وليعصر(عج) و بعد هم شديم لشکر. همه بچه‌های خوب و قديمی و قبراق که بيشتر نيروهای ما از دزفول اعزام می‌شدند. هر موقع که عمليات می‌شد از يک طرف ما درگير عمليات بوديم و دغدغه عمليات را داشتيم و از طرف ديگر هم نگران شهر بوديم. در شهر خانواده همه ما بود. بچه‌های بسيجی در جبهه و خانواده هايشان در شهر بودند. معمولاً هم هر عملياتی که می‌شد يکی از جاهايی که بعضا زياد زير بمباران موشک می‌رفت دزفول بود، مثلاً در عمليات کربلای يک در پاسگاه شرهانی از يک طرف عمليات مي‌کرديم و از طرف ديگر بمباران و موشک باران دزفول را می‌ديديم، حتی من يادم هست بعضی از موشک‌ها که بلند مي‌شد از پشت فکه و می‌رفت به طرف دزفول، اين موشک که بلند می‌شد با بی سيم تماس می‌گرفتيم می‌گفتيم موشک آمد. يعنی وضع روانی عجيبی بود. اين مقاومت و تحمل و صبر بچه ها، واقعاً عجيب بود. از يک طرف می‌دانستند که اين عمليات می‌شود شهر را موشک باران می‌کنند. در والفجر هشت کل شهر موشک باران شد که به طور معمول اين طور بود که فشار جبهه يک طرف، فشار شهر يک طرف روی بچه‌ها بود از طرفی هر عملياتی که تمام می‌شد بچه‌ها می‌آمدند در شهر، در به در در اردوگاههای حاشيه شهر بايد به دنبال خانواده هايشان مي‌گشتند کی کجا رفت؟! کی در کدام چادر رفت؟! و اين خاطره تلخ و سنگين برای ما بود که خاص بچه‌های دزفول بود، که در تاريخ هشت ساله جنگ داشتيم. بيشترين بمباران ها، موشک ها، توپ‌ها در دزفول بود و اين هم خاطره ای بود از اين موضوع در طول جنگ. خاطره ای دیگر موضوع تهدیدات موشکی عراق بر شهر دزفول بود که بی مهابا دزفول مورد تهاجم موشکهای ۷ متری و ۱۲ متری قرار می گرفت و مردم زیادی به شهادت می رسیدند. خاطره ای که از این جریان دارم این است که در روز قدس عراق بسيار تهديد کرد که هر کس بيرون بيايد همه جمعيت‌ها را بمباران خواهم کرد، که البته خيلی از جاها را هم زد. (تهران بود و جاهايی از جمله دزفول) در آن روز قدس بيشترين جمعيت و با شکوهترين راهپيمايی را در دزفول داشتيم. با همه آن تهديدهايی که عراق کرده بود و
خيلی تهديد کرده بود هم راديوی بيگانه و هم راديوی عراق. ما آمديم راهپيمايی و تقريباً راهپيمايی تمام شد که ما ديديم صدای چند موشک سنگين در شهر بلند شد. عراق شهر را موشک باران کرده بود. وقتی موشک مي‌زد به چند جا و چند نقطه می‌زد. راهپيمايی که تمام شد من به طرف خانه مي‌آمدم که احساس کردم دود بالا رفت من گفتم اگر دود دقيقاً از خانه ما نباشد از کنار خانه‌های ماست. خانواده من در منزل بودند. من يک فرزند داشتم که کوچولو بود که در حد هفت الی هشت ماه بودند. سريع حرکت کرديم وقتی که رسيديم اول احساس کردم که به خانه خورده چون درب‌ها همه باز بودند، درب منزل باز بود، درب اتاق‌ها باز بود وسايل همه ريخته بود. شيشه‌ها شکسته بود. همه وسايل ريخته بود به داخل خانه که آمدم ديدم کسی نيست. ما گفتيم نکند برای بچه‌ها اتفاقی افتاده باشد يک زيرزمينی خيلی بزرگ در همين منزل اجاره ای مان داشتيم. از درب زيرزمين نگاه کردم چون پائين تاريک بود و برق‌ها هم رفته بود نگاه کرديم ديديم زيرزمين پر از گرد و غبار است. گفتم اگر بچه‌ها داخل زيرزمين بوده اند که کارشان تمام است و اگر بالا بودند و مجروح شدند حتماً آن‌ها را بردند. در تاريکی زيرزمين، من پائين رفتم، ديدم خانواه من آنجا است و زيرزمين هم ريزش کرده بود اينها را سريع بالا آورديم و تماس گرفتيم با بچه‌های کارخانه قند گفتم سريع يک خانه ای آماده کنيد تا ما به آنجا بيائيم. سريع بچه‌ها را آماده کرديم و در ظرف دو ساعت، يک وانت آورديم وسايل را جمع کرديم و رفتيم در کارخانه قند و همان جا مانديم تا تقريباً يک مقداری وضع عادی شد، اين هم خاطره ای بود از موشکی که عراقي‌ها به زير ديوار خانه ما زده بودند و چند نفر هم آنجا شهيد و مجروح شدند و يکی دو خانه هم خراب شده بود. •┈••✾❀🔹❀✾••┈• ناتمام.. نشر فقط با ذکر لینک منبع کانال حماسه جنوب http://eitaa.com/joinchat/2045509634Cf4f57c2edf 🍂
🍂 👉 https://EitaaBot.ir/poll/ey52lv 🔴 لطفا با لینک بالا همراه باشید 👆 🍂
حماسه جنوب،خاطرات
🍂 👉 https://EitaaBot.ir/poll/ey52lv 🔴 لطفا با لینک بالا همراه باشید 👆 🍂
متاسفانه استقبال دوستان در حد انتظار نیست. بالا بردن کیفیت مطالب کانال به همین نظرسنجی ها بستگی دارد. 🙏
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🍂 🔻 کربلای ۵ گفتگوی مجازی رزمندگان ۶ •••• مقدم: بسیار عالی تعریف کردی افتخار ما داشتن دوستانی چون شماست 👏👏👏👏 شیخانزاده: رضایی جان وقتی داشتم مطالبت را میخوندم احساس میکردم خودم تو صحنه درگیرهستم خیلی جالب بیان کردی خدا خیرت دهد. ممنون.👌 کفایی: جناب رضایی خسته نباشید ما به وجود امثال شما افتخار میکنیم جزاک الله خیرا مسعود نيا : جناب رضایی بسیار زیبا بیان کردی حس کربلای ۵ را در ما زنده کردی خدا اجرتان بدهد اسدپور: سلام، درخصوص زخمی شدن عباس عامری بگم! من و سيدباقر و شهيد احمد رضا توی سنگر نشسته بوديم، بی حوصله و خسته و عصبی! هلی کوپترها عراقی هم بالا جولان می دادن و به هرجا شليک می کردن. - شهيد علی حميديان مقدم اومد پهلوی ما و گلايه کرد، گفت؛"برا چی مونديم اينجا زير آتش؟! لاقل برید جلو خط اول، يا جايی که سنگرای بهتری داشته باشه!" - گفتيم؛ سنگرای جلويی ممکنه کسی باشه برو با اونا مطرح کن منظور فرماندهی!، عصبی شده بود، خسته بنظر می رسيد، حرکت کرد و از کنار تانکای عراقی که ۳ تا بودن و غنيمتی بودن در حال رد شدن بود، بهروز برامالکی و عباس عامری هم اونجا بودن! - کارومون شده بود توی جان پناه يا به شليک هلی کوپترا نگاه کنيم و ضدهوايی ها يا چشم به شهدایی که گوشه و کنار افتاده بودن!، يک لحظه هلی کوپتر عراقی شليک کرد، دقيقا گلوله اش رو با چشم دنبال کرديم و اومد تانک وسطی رو زد! - برامالکی کتف و بازوش زخمی شد، عباس عامری از ناحيه شکم، ولی علی حميديان مقدم توی بدنش آسيبی نديدم ولی از گوش و حلقومش خون ميومد و زياد دست و پا می زد! •••• ادامه در قسمت بعد http://eitaa.com/joinchat/2045509634Cf4f57c2edf 🍂
🍂 🔻 کربلای ۵ گفتگوی مجازی رزمندگان •••• رضایی: الله اكبر هميشه برام سوْال بود كی و با چی تانك رو زدن - شما سمت راست يا سمت چپ تانك بوديد؟ اسدپور: ما سمت راست بوديم، تانک وسطی که چهارلول روش بود! رضایی: شما كمك ما اومديد؟ سيد باقر: من و حاج حسن اومدیم کمک علی حمیدیان که ازناحیه سرو زیر فک ترکش خورده بود. - برادر رضایی پیکی که اومد شمارو سوار کنه سارنگ سیاد بود شما سوار نشدی علی ماپار سوار شد که ترکش گلوله توپ از پیراهن سارنگ عبور کرد و خورد تو سینه ماپار که پشت سرش نشته بود رضایی: متشكرم سيد جان بله سارنگ بود متاسفانه أسامی كمی از خاطرم رفته عباس دشتی (آزاده): سلام دوستان عزیز. کار قشنگی بود برای کسی مثل من که از کربلای پنج چیزی ندیدم جالب بود استفاده بردم. خداوند به شما برادران اجر شهید را عنایت کند . واقعا شاهکار کردید . از بازتاب کربلای چهار و پنج بخصوص پنج در فرماندهان عراقی و وحشتی که برایشان بوجود آورد. دو خاطره است که به شرط حیات در پایان مبحث کربلای پنج(شب های آخر) در اختیار بزرگواران خواهم گذاشت . دست بوس شما دلاور مردان، دشتی. قایدی: خاطرات زبیایتان را خواندم بسیار زبیا, دردناک, و سوزناک بود ,هیچ فقط در مقابل این همه روحیه عظیم شماها سر تعظیم فرود میاورم. - وقتی شهید سعید قائدی(برادرش) رو از معرکه آوردند سر نداشت تا که ببوسم سرش دست نداشت تا که بشویم دستش , تنها مادرم بود که خم شد و بوسید حنجرش, یاد و خاطره تمام شهدای کربلا ۵ گرامی باد •••• ادامه در قسمت بعد http://eitaa.com/joinchat/2045509634Cf4f57c2edf 🍂