🍂
🔻 #پیادهروی_درمیدان_مین
🔹خاطرات سردار رئوفی (۹
🔹بقلم: دکتر مهدی بهداروند
کانال حماسه جنوب، ایتا
•┈••✾❀🔸❀✾••┈•
🔹 🔻 عملکرد جبهههای شوش، قبل از فتح المبین
یکی از خاطرات تلخ اواخر سال ۱۳۶۰ یعنی قبل از عملیات فتح المبین، مجروحیت برادرمان احمد سوداگر بود.
او در آن زمان معاون اطلاعات عملیات تیپ ولی عصر(عج) بود.
خاطرهای که خيلی برایم تلخ بود قضیه مجروحیت آقای احمد سوداگر بود. در جبهه هايی که عراقیها مين کار گذاشته بودند ما مينها را جمع ميکرديم. در روستای صالح مشتط که ما ميرفتيم، عراق از قبل يک ميدان مينی کار گذاشته بود. ما اين ميدان مين را که جمع ميکرديم. در جمع کردنش همين آقای سوداگر آنجا پايش قطع شد.[1] ايشان پايشان در ميدان مين قطع شد، مينها را که جمع کرديم انواعی از ضدنفر و ضد خودرو و ضد تانک بود که اينها جمع شده بود و ما در موقع جمع کردن، حمل کردن جابه جا کردن همه اينها روشهای خاصی ميخواست. بچهها يک روحيه حماسی داشتند و رعايت خيلی از مسائل را نميکردند. در حقيقت آموزش هم در آن روزهای اول جنگ نبود، اين که عرض ميکنم حدود ۵، ۶ ماه قبل از فتح المبين بود.
اين مينها را جمع کرديم، اينها را آورديم و از کرخه عبور داديم و در آن طرف کرخه روی زمين گذاشتيم که سوار ماشين بکنيم و به دزفول بياوريم و در محل زاغهها نگه داری بکنيم. حدود ۱۲ نفر از بچهها که بيشتر هم نوجوان بودند اينها درواقع ماموريت داشتند که مينها را سوار کنند، حمل کنند و به دزفول بياورند. يکدفعه به ما خبر رسيد که ماشين مين منفجر شده و يازده نفر از اين بچهها درجا تکه تکه شده بودند. قضيه اين بود که بچهها موقعی که آورده بودند، مينها را در ماشين بگذارند، ماشين در حدود نصف بيشترش پر شده بود. ما چاشنیها را از مينها جدا میکرديم يعنی ما میفهميدم که بايد چه کار بکنيم ظاهراً يکی از مين ها، چاشنی داشت که او را میگذارند روی باقی مينها و همين که به مين بعدی میخورد، عمل میکند و ۱۱ نفر يا ۹ نفر از بچههای معصوم در حد ۱۴ يا ۱۵ ساله را تکه تکه کرد، يعنی تکههای گوشت و بدنشان را از صحرا و از جنگلی که آنجا بود بچهها جمع کردند و آوردند و خيلی از آنها از بچههای محله خودمان بودند و برادرهای کوچک دوستان ما بودند.
اين خاطره تلخی بود که تشييع جنازه سنگينی در شهر شد و مردم را بسيار متاثر کرد. اين خاطره ای بود از قبل از عمليات فتح المبين.
معمولاً هر عملياتی که میشد ما از يک طرف در جبهه مشغول بوديم و همه بچهها اهل دزفول بودند و عمدتاً آن اسکلت بندی لشکر ۷ وليعصر هم از بچههای دزفول بودند، يعنی چيزی در حدود صد در صد بايد بگويم. در آن ماههای اول يا يکی دو سال اول بچههای دزفول بودند، يعنی جبهه دزفول شد تيپ ۷ وليعصر(عج) و بعد هم شديم لشکر. همه بچههای خوب و قديمی و قبراق که بيشتر نيروهای ما از دزفول اعزام میشدند. هر موقع که عمليات میشد از يک طرف ما درگير عمليات بوديم و دغدغه عمليات را داشتيم و از طرف ديگر هم نگران شهر بوديم. در شهر خانواده همه ما بود. بچههای بسيجی در جبهه و خانواده هايشان در شهر بودند. معمولاً هم هر عملياتی که میشد يکی از جاهايی که بعضا زياد زير بمباران موشک میرفت دزفول بود، مثلاً در عمليات کربلای يک در پاسگاه شرهانی از يک طرف عمليات ميکرديم و از طرف ديگر بمباران و موشک باران دزفول را میديديم، حتی من يادم هست بعضی از موشکها که بلند ميشد از پشت فکه و میرفت به طرف دزفول، اين موشک که بلند میشد با بی سيم تماس میگرفتيم میگفتيم موشک آمد. يعنی وضع روانی عجيبی بود. اين مقاومت و تحمل و صبر بچه ها، واقعاً عجيب بود. از يک طرف میدانستند که اين عمليات میشود شهر را موشک باران میکنند. در والفجر هشت کل شهر موشک باران شد که به طور معمول اين طور بود که فشار جبهه يک طرف، فشار شهر يک طرف روی بچهها بود از طرفی هر عملياتی که تمام میشد بچهها میآمدند در شهر، در به در در اردوگاههای حاشيه شهر بايد به دنبال خانواده هايشان ميگشتند کی کجا رفت؟! کی در کدام چادر رفت؟! و اين خاطره تلخ و سنگين برای ما بود که خاص بچههای دزفول بود، که در تاريخ هشت ساله جنگ داشتيم. بيشترين بمباران ها، موشک ها، توپها در دزفول بود و اين هم خاطره ای بود از اين موضوع در طول جنگ.
خاطره ای دیگر موضوع تهدیدات موشکی عراق بر شهر دزفول بود که بی مهابا دزفول مورد تهاجم موشکهای ۷ متری و ۱۲ متری قرار می گرفت و مردم زیادی به شهادت می رسیدند.
خاطره ای که از این جریان دارم این است که در روز قدس عراق بسيار تهديد کرد که هر کس بيرون بيايد همه جمعيتها را بمباران خواهم کرد، که البته خيلی از جاها را هم زد. (تهران بود و جاهايی از جمله دزفول) در آن روز قدس بيشترين جمعيت و با شکوهترين راهپيمايی را در دزفول داشتيم. با همه آن تهديدهايی که عراق کرده بود و
خيلی تهديد کرده بود هم راديوی بيگانه و هم راديوی عراق. ما آمديم راهپيمايی و تقريباً راهپيمايی تمام شد که ما ديديم صدای چند موشک سنگين در شهر بلند شد. عراق شهر را موشک باران کرده بود. وقتی موشک ميزد به چند جا و چند نقطه میزد. راهپيمايی که تمام شد من به طرف خانه ميآمدم که احساس کردم دود بالا رفت من گفتم اگر دود دقيقاً از خانه ما نباشد از کنار خانههای ماست. خانواده من در منزل بودند. من يک فرزند داشتم که کوچولو بود که در حد هفت الی هشت ماه بودند. سريع حرکت کرديم وقتی که رسيديم اول احساس کردم که به خانه خورده چون دربها همه باز بودند، درب منزل باز بود، درب اتاقها باز بود وسايل همه ريخته بود. شيشهها شکسته بود. همه وسايل ريخته بود به داخل خانه که آمدم ديدم کسی نيست. ما گفتيم نکند برای بچهها اتفاقی افتاده باشد يک زيرزمينی خيلی بزرگ در همين منزل اجاره ای مان داشتيم. از درب زيرزمين نگاه کردم چون پائين تاريک بود و برقها هم رفته بود نگاه کرديم ديديم زيرزمين پر از گرد و غبار است. گفتم اگر بچهها داخل زيرزمين بوده اند که کارشان تمام است و اگر بالا بودند و مجروح شدند حتماً آنها را بردند. در تاريکی زيرزمين، من پائين رفتم، ديدم خانواه من آنجا است و زيرزمين هم ريزش کرده بود اينها را سريع بالا آورديم و تماس گرفتيم با بچههای کارخانه قند گفتم سريع يک خانه ای آماده کنيد تا ما به آنجا بيائيم. سريع بچهها را آماده کرديم و در ظرف دو ساعت، يک وانت آورديم وسايل را جمع کرديم و رفتيم در کارخانه قند و همان جا مانديم تا تقريباً يک مقداری وضع عادی شد، اين هم خاطره ای بود از موشکی که عراقيها به زير ديوار خانه ما زده بودند و چند نفر هم آنجا شهيد و مجروح شدند و يکی دو خانه هم خراب شده بود.
•┈••✾❀🔹❀✾••┈•
ناتمام..
نشر فقط با ذکر لینک منبع
کانال حماسه جنوب
http://eitaa.com/joinchat/2045509634Cf4f57c2edf
🍂
🍂
👉 https://EitaaBot.ir/poll/ey52lv
🔴 لطفا با لینک بالا همراه باشید 👆
🍂
حماسه جنوب،خاطرات
🍂 👉 https://EitaaBot.ir/poll/ey52lv 🔴 لطفا با لینک بالا همراه باشید 👆 🍂
متاسفانه استقبال دوستان در حد انتظار نیست. بالا بردن کیفیت مطالب کانال به همین نظرسنجی ها بستگی دارد. 🙏
🍂
🔻 کربلای ۵
گفتگوی مجازی رزمندگان
#گردان_کربلا ۶
••••
مقدم: بسیار عالی تعریف کردی
افتخار ما داشتن دوستانی چون شماست 👏👏👏👏
شیخانزاده: رضایی جان وقتی داشتم مطالبت را میخوندم احساس میکردم خودم تو صحنه درگیرهستم خیلی جالب بیان کردی خدا خیرت دهد. ممنون.👌
کفایی: جناب رضایی خسته نباشید
ما به وجود امثال شما افتخار میکنیم
جزاک الله خیرا
مسعود نيا : جناب رضایی بسیار زیبا بیان کردی حس کربلای ۵ را در ما زنده کردی خدا اجرتان بدهد
اسدپور: سلام، درخصوص زخمی شدن عباس عامری بگم!
من و سيدباقر و شهيد احمد رضا توی سنگر نشسته بوديم، بی حوصله و خسته و عصبی! هلی کوپترها عراقی هم بالا جولان می دادن و به هرجا شليک می کردن.
- شهيد علی حميديان مقدم اومد پهلوی ما و گلايه کرد، گفت؛"برا چی مونديم اينجا زير آتش؟! لاقل برید جلو خط اول، يا جايی که سنگرای بهتری داشته باشه!"
- گفتيم؛ سنگرای جلويی ممکنه کسی باشه برو با اونا مطرح کن منظور فرماندهی!، عصبی شده بود، خسته بنظر می رسيد، حرکت کرد و از کنار تانکای عراقی که ۳ تا بودن و غنيمتی بودن در حال رد شدن بود، بهروز برامالکی و عباس عامری هم اونجا بودن!
- کارومون شده بود توی جان پناه يا به شليک هلی کوپترا نگاه کنيم و ضدهوايی ها يا چشم به شهدایی که گوشه و کنار افتاده بودن!، يک لحظه هلی کوپتر عراقی شليک کرد، دقيقا گلوله اش رو با چشم دنبال کرديم و اومد تانک وسطی رو زد!
- برامالکی کتف و بازوش زخمی شد، عباس عامری از ناحيه شکم، ولی علی حميديان مقدم توی بدنش آسيبی نديدم ولی از گوش و حلقومش خون ميومد و زياد دست و پا می زد!
••••
ادامه در قسمت بعد
http://eitaa.com/joinchat/2045509634Cf4f57c2edf
🍂
🍂
🔻 کربلای ۵
گفتگوی مجازی رزمندگان
#گردان_کربلا
••••
رضایی: الله اكبر هميشه برام سوْال بود كی و با چی تانك رو زدن
- شما سمت راست يا سمت چپ تانك بوديد؟
اسدپور: ما سمت راست بوديم، تانک وسطی که چهارلول روش بود!
رضایی: شما كمك ما اومديد؟
سيد باقر: من و حاج حسن اومدیم کمک علی حمیدیان که ازناحیه سرو زیر فک ترکش خورده بود.
- برادر رضایی پیکی که اومد شمارو سوار کنه سارنگ سیاد بود شما سوار نشدی علی ماپار سوار شد که ترکش گلوله توپ از پیراهن سارنگ عبور کرد و خورد تو سینه ماپار که پشت سرش نشته بود
رضایی: متشكرم سيد جان بله سارنگ بود متاسفانه أسامی كمی از خاطرم رفته
عباس دشتی (آزاده): سلام دوستان عزیز.
کار قشنگی بود برای کسی مثل من که از کربلای پنج چیزی ندیدم جالب بود استفاده بردم.
خداوند به شما برادران اجر شهید را عنایت کند . واقعا شاهکار کردید .
از بازتاب کربلای چهار و پنج بخصوص پنج در فرماندهان عراقی و وحشتی که برایشان بوجود آورد. دو خاطره است که به شرط حیات در پایان مبحث کربلای پنج(شب های آخر) در اختیار بزرگواران خواهم گذاشت .
دست بوس شما دلاور مردان، دشتی.
قایدی: خاطرات زبیایتان را خواندم بسیار زبیا, دردناک, و سوزناک بود ,هیچ فقط در مقابل این همه روحیه عظیم شماها سر تعظیم فرود میاورم.
- وقتی شهید سعید قائدی(برادرش) رو از معرکه آوردند سر نداشت تا که ببوسم سرش دست نداشت تا که بشویم دستش , تنها مادرم بود که خم شد و بوسید حنجرش, یاد و خاطره تمام شهدای کربلا ۵ گرامی باد
••••
ادامه در قسمت بعد
http://eitaa.com/joinchat/2045509634Cf4f57c2edf
🍂
🍂
🍂 #نکات_تاریخی_جنگ
🔻 گوناگون از والفجر۸
┄┅═✼✿✵✦✵✿✼═┅┄
🔅 تصرف فاو
شهر بندری فاو در همان روز اول عملیات محاصره شد و با پاکسازی نخلستان شمال و جنوب فاو و اسیر شدن فرمانده تیپ ۱۱۱ ارتش عراق بهمراه ۳۰۰ افسر (توسط سردار شهید فرجوانی) و انهدام مقر فرماندهی دشمن، مراحل اول و دوم عملیات به طور کامل اجرا شد و رزمندگان اسلام با خلق حماسههایی به یاد ماندنی موفق به تصرف شهر فاو گردیدند.
دشمنِ سردرگم، با لشکرهایی از هم پاشیده، پس از ۳ روز از شروع عملیات توانست خود را بازیابد و نخستین پاتک را بر علیه نیروهای ایرانی به اجرا درآورد که با مقاومت جانانه آنان کاری از پیش نبرد.
قابل ذکر است این فرمانده تا ساعتی قبل از اسارت مستقیما با صدام در تماس بود تا راهی برای رهایی از محاصره بدست بیاورد که موفق نشد.
http://eitaa.com/joinchat/2045509634Cf4f57c2edf
🍂
حماسه جنوب،خاطرات
🍂 👉 https://EitaaBot.ir/poll/ey52lv 🔴 لطفا با لینک بالا همراه باشید 👆 🍂
🍂 با تشکر از عزیزانی که قابل دونستن و در نظرسنجی کانال شرکت جستند.
شناخت سلیقهها و علاقمندی های مخاطبان، نقشه راهی است که در هر مجموعه می تواند جهتدهی فعالیت ها و برنامهریزی های پیش رو را روشن کند.
در نظرسنجی فوق، نتایجی حاصل شد که برای خادمین کانال متفاوت از پیش بینی اولیه بود.
🥀نتایج بدین ترتیب است
۱. خاطرات شبانه
۲. نکات تاریخی
۳. عکس و کلیپ
۴. خاطرات ویژه
۵. تاریخ شفاهی
ان شاءالله در نظرسنجی مخاطب شناسی امشب کانال نیز شرکت بفرمایید
🌺🌺
10.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🍂 عصر جمعه و..
لحظاتی با شهیدان
و مثنوی های گرم
حاج صادق
سلام من به شهیدان تا ابد جاوید
#کلیپ
http://eitaa.com/joinchat/2045509634Cf4f57c2edf
🍂