eitaa logo
حماسه جنوب،خاطرات
5.7هزار دنبال‌کننده
13.3هزار عکس
2.9هزار ویدیو
73 فایل
سرزمین عشق، جایی جز وادی پر جریان دشت عاشقی نیست بشنویم این قصه‌ی ناگفته‌ی انسانهای نام آشنای غریب را 💥 مجله دفاع مقدس 💥 ------------------ ادمین: @Jahanimoghadam @defae_moghadas2 (کانال‌دوم(شهدا 🔸️انتقال مطالب با لینک بلااشکال است.
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🍂 پشت تپه‌های ماهور - ۱۲ خاطرات آزاده فتاح کریمی مریم بیات تبار ✾࿐༅○◉○༅࿐✾ بین راه پیاده مان کردند. چند متر آن طرف تر در محوطه ای باز خودروهای نظامی ایستاده بودند که پشتشان با چادر پوشیده بود. بالهای چادر را بالا زدند و سوار شدیم. نگهبانها جلوی ورودی مسلح ایستادند. چادرها را کشیدند و دیگر نمی‌شد بیرون را دید. از صاف شدن جاده می‌شد فهمید وارد خاک عراق شده ایم. ساعتی بعد صداهای درهمی از بیرون به گوش رسید. صدای آدمها و ماشین‌ها قاطی شده بود. خودروها چند دقیقه ای در ایست بازرسی معطل شدند. یک سرباز عراقی از شکاف چادر نگاهی گذرا به داخل ماشین انداخت. معلوم بود داریم از دژبانی رد می‌شویم. خودروها به محوطه ای پیچیدند و ایستادند. لبه های پرده را بالا زدند و گفتند پیاده شویم. چند سوله روبرویمان بود و چند سرباز مسلح پایین کامیون منتظر ایستاده بودند. نگهبانها از آن بالا یکی یکی بچه ها را هل می دادند و آن چند نفر با قنداق تفنگ و مشت و لگد می‌افتادند به جانمان. دست هایمان بسته بود و وقتی هلمان می‌داد تعادلمان را از دست می‌دادیم و پرت می‌شدیم کف زمین. وقتی نوبت من شد از ترس هل دادن نگهبان جلو دویدم و بدون معطلی پایین پریدم. لگدش از پشت به سرم خورد و نقش زمین شدم. اگر دست هایم باز بود آنها را سپر می‌کردم و سریع بلند می‌شدم. زمین خوردن بدون دست حس بدی داشت. یک لحظه یاد حضرت ابوالفضل (ع) افتادم و صدایش کردم.😭 سنگریزه ها توی سینه ام فرو رفت. شلوارم ساییده شد و زانویم تیر کشید. همین که قنداق اسلحه به کتفم خورد بلند شدم و جلوتر دویدم. پوتینم بند نداشت و توی پایم لق می‌خورد. کم مانده بود مثل چند نفر قبلی از پایم در برود. مشتی به سرم خورد و لگدی به شکمم چندتای دیگر خوردم و خلاص شدم. اولین بار بود که از دستشان کتک می‌خوردیم. می‌خواستند که ناز شستشان را نشانمان دهند و زهر چشم بگیرند. محوطه ای که در آن بودیم شبیه یک پادگان نظامی بود. یک گردان نیرو و تجهیزات آن جا بود. از روی تابلوی ورودی خواندم که در «خانقین» هستیم. بالأخره بند دستهایمان را با چاقو بریدند. دست هایم از شانه ام آویزان شدند. انگار که به آنها سنگ بسته بودند. جای بندها قرمز شده و خط انداخته بود. درهای بزرگ سوله باز بود؛ سوله هایی مثل انبار گندم که پشت بام های شان شیروانی داشت. با قشقرق و داد و بیداد چپاندمان داخل آنها. هوای داخل گرم و خفه بود و بوی تعفن می‌داد. به ستونی تکیه دادم و پاهایم را دراز کردم. شانه هایم درد می‌کرد. طاق باز دراز کشیدم و دستهایم را باز کردم. لب هایم از تشنگی ترک برداشته بود و به سختی می‌توانستم آب دهانم را قورت بدهم. بچه ها همچنان اصرار می‌کردند و آب می‌خواستند. ‌‌‍‌‎‌┄═❁๑🍃๑🌺๑🍃๑❁═‌‌‍‌‎‌‌‌‍‌‎‌┄ ادامه دارد @defae_moghadas 👈عضو شوید ◇◇ حماسه جنوب ◇◇ 🍂
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🍂 یادش بخیر شرق دجله همان روزهای سختی که به امید پیروزی قطعی، خبری می‌شنیدی و در خود خرد می‌شدی و دود می‌شدی و خاکسترت را باد می‌برد... یک ماه در آب های سرد آموزش آبی خاکی دیدیم و دویدیم و اشک ریختیم تا لیاقت عملیات پیدا کردیم. با جمع دوستان به پد هشت آمدیم و در اسکله ای روی آب مستقر شدیم. صبح حرکت، دوستان عزیزتر از جان را بغل زدیم و سخت بوییدیم و بوسیدیم و تبرک جستیم و قول شفاعت گرفتیم. عملیات با شهادت بهترین‌هایمان به پیروزی رسید و روی سیل بند مستقر شدیم و تک های شبانه روزی دشمن را به جان خریدیم. هر چه بود به پیروزیش می ارزید. هفت روز را با تشنگی و گرسنگی و آتش دشمن گذراندیم تا بعد از ظهر همان روز دستور جابجایی با نیروهای تازه نفس به ما رسید. قبل از ورود نیروهای جدید قایق ها رسیدند و سوار شدیم به عقب رفتیم. فردای آنروز بعد از جمع کردن وسایل، ده روز مرخصی رفتیم و بی قرار به پد هشت برگشتیم. فضا سنگین بود و دردآور. بعضی چهره ها دمق بود و بعضی پرسشگر. زمزمه ای بگوش رسید که همه نیروها بعد از یک درگیری سخت، از منطقه عملیات بدر عقب نشسته اند و ..... باورمان نمی شد و برایمان چقدر سخت بود که بعد از آن همه زحمت و جانفشانی و دادن بهترین دوستان، هیچ حاصل مادی برایمان نداشته. همه ناراحت و بغض کرده بودند. در این بین جانشین گردان در سنگری همه را جمع کرد و پیام امام را قرائت کرد. "حضرت امام در این پیام به رزمندگان یادآوری کرده بودند که تمامی اعمال شما چه جنگیدن و یا شکست در راستای ادای تکلیف می باشد و ما مامور به تکلیفیم نه نتیجه، امروز روز استقامت و روز زنده شدن اسلام است". خداوند در این چند سطرها چه قدرتی قرار داده بود که آنقدر آرامش بخش بود، نمیدانم. پس از شنیدن این کلام معجزه‌گر، چهره ها باز شد و خنده ها به لب‌ها برگشت. حضرت امام همانجا فرموده بود که از همین امروز برای عملیاتی دیگر مهیا شوید.        ‌‌‍‌‎‌┄═❁๑🍃๑🌸๑🍃๑❁═‌‌‍‌‎‌‌‌‍‌‎‌┄ کانال خاطرات رزمندگان دفاع مقدس @defae_moghadas  👈عضو شوید            ◇◇ حماسه جنوب ◇◇ 🍂
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
9.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🏴 فرا رسیدن ماه محرم، ماه عزا و ماتم اهل بیت علیهم السلام را تسلیت عرض می‌کنیم . @defae_moghadas 🍂
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🌹؛🌴🌹 🌴؛🌹 🌹 جنایت در خرمشهر / ۳۷ از زبان افسران حاضر در خرمشهر ‌‌‍‌‎‌┄═❁๑❁═‌‌‍‌‎‌‌‌‍‌‎‌┄ 🔸 صحبت با افسران به پایان رسید در حالی که ما در نزدیکی‌های مرز ایران و عراق قرار داشتیم. به آنها گفتم باید همین جا منتظر بمانیم تا به نحوی به ایرانی ها اطلاع دهیم و از آنها بخواهیم که به ما پناهندگی بدهند. یکی از همراهان گفت: باید همین جا بنشینیم و یکی از افراد را بفرستیم. یکی از سربازان همراه من کرد بود و به زبان فارسی به خوبی صحبت می‌کرد. به سوی یکی از رزمندگان ایرانی رفت. این ایرانی تنها بود و سن و سال بالایی داشت. او از افراد بسیجی بود. می گفت اسمش حاج رستمی است. سرباز به او گفت حاجی بنا به سفارش امام خمینی ما آمده ایم تا به شما پناهنده شویم. حاج عبدالله رستمی گفت: من چه کار می توانم برای شما بکنم. به او گفتم حاجی اینجا چای یا آبی هست تا بنوشیم. گفت: یک قمقمه هست اما برای این تعداد زیاد کافی نیست. بعد از آن پیرمرد خواستیم که ما را به راهی راهنمایی کند که به مقر نیروها منتهی شود. گفت: آن ساختمانهای بلند را نگاه کنید، آنجا مقر نیروهای ماست. شما باید همین امشب به آنجا بروید چون از آنجا به جای دیگری خواهند رفت. بدین ترتیب، تصمیم گرفتیم ادامه مسیر دهیم. هر از گاهی خودروهای ایرانی می آمدند و با حداکثر سرعت می رفتند. ما برای آنها دست تکان می دادیم، اما آنها توقف نمی کردند. بعداً دریافتیم که آنها مشغول انتقال نیرو و تجهیزات به منظور آماده شدن برای حمله آینده بوده اند. پس از ساعت ها راه به مقر نیروهای ایرانی رسیدیم. یکی از فرماندهان میان ما آب و غذا تقسیم کرد. او گفت در واقع، خداوند و اهل بیت پیامبر (ص) حامی شما هستند و خداوند شما را دوست دارد. خرمشهر در انتظار یک حمله بزرگ است. هیچ شخص عراقی نمی‌تواند از آن حمله جان سالم به در ببرد. یا مرگ در انتظار اوست یا اسارت. با این فرمانده درباره مسائل نظامی صحبت کردم. روی زمین مواضع نیروهایمان را برای او به طور دقیق ترسیم کردم و همچنین محل های مخفی تجهیزات، سوخت و غذا را برای او توضیح دادم. همچنین مقرهای استخبارات، فرماندهی و مقرهای جایگزین و جاده ها و محل‌های دژبانی و ایست بازرسی را برایش ترسیم کردم. او به من گفت برادر! امروز به ما خدمت بزرگی کردی، اگر ما خودمان می خواستیم این اطلاعات را به دست آوریم ماه ها طول می کشید. به آن فرمانده :گفتم تقاضا داریم همین امروز ما را به مراکز پناهندگی بفرستید. گفت: یک دستگاه خودرو برای جابه جایی رزمندگان خواهد آمد. اگر جای مشخصی برای شما تعیین شد، شما را با آن خودرو می فرستیم. مدتی طول کشید نه خودرویی آمد و نه آنچه ما می خواستیم انجام شد. به آن رزمنده گفتم: ما چه باید بکنیم. گفت: شما هم همراه ما به خط بیایید. گفتم: من باید نظر دیگر برادران همراه را هم جویا بشوم. آنها گفتند: میرویم و در کنار رزمندگان اسلام می‌جنگیم. در آن لحظاتی که لباس رزمندگان اسلامی را بر تن کردم احساس خاصی به من دست داد. این لباس نظامی با اونیفورم نظامی کشورهای دیگر تفاوت داشت. در لباس نظامی رزمندگان اسلام در انسان احساس خاصی ایجاد می کرد، شاید به خاطر اینکه مزین به ارزشهای اسلامی و آزادگی بود. ‌‌‍‌‎‌┄═❁๑🍃๑🌺๑🍃๑❁═‌‌‍‌‎‌‌‌‍‌‎‌┄ پیگیر باشید @defae_moghadas 👈لینک عضویت ✧✧ ܭߊ‌ࡅ߭ߊ‌ܠܙ حܩߊ‌ܢܚܘ ܥܼࡅ߭ࡐ‌ܢ‌ߺ ✧✧ 🍂
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🍂 🔻  بابا نظر _ ۲۷ شهید محمدحسن نظر نژاد تدوین: مصطفی رحیمی                                 •┈••✾❀○❀✾••┈• ▪︎فصل سوم ◇ یک ماشین پر از مهمات تهیه کرده بودند. از ماشین های زیل روسی بود. رستمی گفت حاج آقا این ماشین مهمات را باید به مسجد جامع سوسنگرد برسانید. گفتم کسی مسجد جامع را بلد است؟ گفت: اگر کسی بلد باشد جرأت ندارد بیاید. شما برو ببینیم چه می شود. در همین حال، پیرمردی به نام آقای فرهادی که حدود پنجاه سال داشت، گفت: من با شما می‌آیم کارم رانندگی ماشینهای سنگین است. حرکت کردیم، وارد شهر که شدیم اول فلکه سوسنگرد آتش توپخانه دشمن روی ما ریخت. ◇ ماشین را نتوانستند بزنند ولی اطراف آن را می زدند. راننده پیر دعا می خواند. می گفت: حاج آقا! دعا کن تا این مهمات منفجر نشود. دیدم دو نفر از بچه ها از آن طرف می آیند. پرسیدم: چه شده؟ گفتند: درگیری اطراف رودخانه و سمت بستان است. عراقی‌ها عقب نشینی کرده و آن طرف پل مستقر بودند. این طرف پل، نیروهای خودمان بودند. گردانی از لشکر ١٦ زرهی قزوین آمد و جلوی آنها خط پدافندی درست کرد. ده پانزده کیلومتر بعد از جاده، چون اکثر تانکها بیل داشتند، مشغول کندن زمین و ساختن سنگر شدند. تانکها برای خودشان سنگر زدند و خط درست کردند. خیالمان از این قسمت راحت شد. آتش پشتیبانی توپخانه هـم فراوان بود. در واقع ده دستگاه کاتیوشا آورده بودند که همزمان کار می کردند. البته در مقابل آتش عراقیها، آتش نیروهای ما چیزی نبود. معروف بود که بچه های ما آتشباری توپخانه دشمن را چلچله می‌گفتند. ◇ فلکه را دور زدیم و از سمت بانک ملی رفتیم. داخل ماشین مقداری غذا، کنسرو و آب میوه داشتیم. تا پیاده شدم یک نفر جلو آمد و پرسید: - مهمات داری؟ گفتم کنسرو گفت: کنسرو می‌خواهم چکار؟! گفتم: ماشین پر از مهمات است. از این طرف هم عراقی ها تا چهارده پانزده کیلومتری سوسنگرد عقب نشسته اند. اولین گروهانی که آمده، گروهان ماست. پرسید: نیروهایت کجا هستند؟ درگیری این طرف پل شدید است. من مسؤول اینجا هستم. گفتم: نیروهای مان بعد از این که وارد عمل شدند، همان جا موضع گرفتند. من برای تان مهمات آورده ام. گفت: اگر بتوانی نیروی تازه نفس بیاوری، خیلی خوب است. گفتم: پس من می روم. ◇ در عرض چند دقیقه مهمات داخل ماشین خالی شد. نیروهای گروهان فقط گلوله آرپی جی و فشنگ ژ سه داشتند. هر کس برای خودش یک جعبه مهمات برمی داشت و به سمت میدان درگیری می‌رفت. من و پیرمرد به هورالهویزه و نزد رستمی برگشتیم. رستمی مجروح شده بود. او را به عقب برده بودند. به چند تن از مسؤولین گفتم: بچه ها در سوسنگرد نیاز به نیرو و مهمات دارند. گفتند: برو و گروهان ذخیره ات را بیاور. رفتم و نیروها را آوردم. عراقی‌ها تا دهلاویه عقب نشینی کرده بودند. جنگ در شهر سوسنگرد تمام شده بود. گفتم: اگر قرار است ما اینجا بمانیم، بمانیم. اگر هم قرار است در جای دیگری خط پدافندی درست کنیم، به آنجا برویم. ◇ قرار بود از هورالهویزه به سمت اهواز، چهار کیلومتر بالاتر از جاده مستقر و آماده درگیری بعدی بشویم. گروهان من مستقر شد. متوجه شدم صدوپنجاه نفر از نیروها غایب هستند. یکی از بچه ها گفت: حاج آقا! بچه ها آمدند، چون دیدند شما نیستید، سلاح هایشان را برداشتند و گفتند ما می رویم سوسنگرد بجنگیم. به بزم آرا گفتم نتوانستی نیروها را نگه داری؟ گفت: چه کسی می‌تواند آنها را نگه دارد. نیروها، تازه طعم حمله بـه نیروهای عراقی را چشیده اند. هشتصد نفر از عراقی ها را با یکی از فرماندهان رده بالایشان کشته اند. بچه ها حالت عجیبی دارند. الان طوری است که نمی‌شود به آنها حرف زد.        ‌‌‍‌‎‌┄═❁๑🍃๑🌺๑🍃๑❁═‌‌‍‌‎‌‌‌‍‌‎‌┄ نشر همراه با لینک کانال خاطرات رزمندگان دفاع مقدس @defae_moghadas  👈عضو شوید
2.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🍂 سینه زنی و عزاداری رزمندگان در شب عملیات ‌‌‍‌‎‌┄═❁๑🍃๑🌺๑🍃๑❁═‌‌‍‌‎‌‌‌‍‌‎‌┄ کانال خاطرات رزمندگان دفاع مقدس @defae_moghadas 👈لینک عضویت ✧✧ ܭߊ‌ࡅ߭ߊ‌ܠܙ حܩߊ‌ܢܚܘ ܥܼࡅ߭ࡐ‌ܢ‌ߺ ✧✧ 🍂
🍂 روضه‌های مجازی دهه ماه محرم (شب اول) روضه حضرت مسلم بن عقیل ‌‌‍‌‎‌┄═❁๑🏴๑❁═‌‌‍‌‎‌‌‌‍‌‎‌┄     سَلَامُ اللَّهِ وَ سَلَامُ مَلَائِکَتِهِ الْمُقَرَّبِینَ وَ أَنْبِیَائِهِ الْمُرْسَلِینَ وَ أَئِمَّتِهِ الْمُنْتَجَبِینَ عَلَیْکَ یَا مُسْلِمَ بْنَ عَقِیلِ بْنِ أَبِی طَالِبٍ أَشْهَدُ أَنَّکَ وَفَیْتَ بِعَهْدِ اللَّهِ وَ أَنَّکَ قُتِلْتَ مَظْلُوماً لَعَنَ اللَّهُ مَنْ قَتَلَکَ وَ لَعَنَ اللَّهُ مَنْ أَمَرَ بِقَتْلِکَ ● یابن الحسن نوا به دل بی نوا بده با نور خود به دل محبان صفا بده سر زد هلال ماه عزاداری حسین اذن ورود ماه محرم به ما بده در شب اول محرم، به فرموده امام رضا علیه السلام از امشب تا عاشورا کسی خنده روی لبای امام کاظم علیه السلام نمی دید. آخر همه ساله از اول محرم تا روز عاشورا پیراهن پاره پاره سیدالشهداء را از عرش خدا رو به زمین آویزان می کنند، حزن و غم و اندوه همه عالم را فرا می گیرد. یا صاحب الزمان، از همین امشب شما را به حق غریبی مسلم قسم می دهم به ما عناینی بفرمائید. یابن الحسن ای یار که در راهی و زین‌جا خبرت نیست در راهی و از کوفه و از ما خبرت نیست در راهی و یک قافله گل پشت سر توست می آیی و ناموس خدا همسفر توست بر باد صبا گفته ام ای دوست پیامم شاید برساند به تو ای یار سلامم ** گفتم به صبا حال من زار بگوید از حال سفیرت به سر دار بگوید گوید به تو در کوچه چه آمد به سر من گویند چسان بسته عدو بال و پر من ادامه مطلب در کانال جانبی 👇 https://eitaa.com/joinchat/3008430653C3e0ae475b7 🍂