9.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🏴 فرا رسیدن ماه محرم، ماه عزا و ماتم اهل بیت علیهم السلام را تسلیت عرض میکنیم .
@defae_moghadas
🍂
🌹؛🌴🌹
🌴؛🌹
🌹 جنایت در خرمشهر / ۳۷
از زبان افسران حاضر در خرمشهر
┄═❁๑❁═┄
🔸 صحبت با افسران به پایان رسید در حالی که ما در نزدیکیهای مرز ایران و عراق قرار داشتیم. به آنها گفتم باید همین جا منتظر بمانیم تا به نحوی به ایرانی ها اطلاع دهیم و از آنها بخواهیم که به ما پناهندگی بدهند. یکی از همراهان گفت: باید همین جا بنشینیم و یکی از افراد را بفرستیم. یکی از سربازان همراه من کرد بود و به زبان فارسی به خوبی صحبت میکرد. به سوی یکی از رزمندگان ایرانی رفت. این ایرانی تنها بود و سن و سال بالایی داشت. او از افراد بسیجی بود. می گفت اسمش حاج رستمی است. سرباز به او گفت حاجی بنا به سفارش امام خمینی ما آمده ایم تا به شما پناهنده شویم. حاج عبدالله رستمی گفت: من چه کار می توانم برای شما بکنم. به او گفتم حاجی اینجا چای یا آبی هست تا بنوشیم. گفت: یک قمقمه هست اما برای این تعداد زیاد کافی نیست. بعد از آن پیرمرد خواستیم که ما را به راهی راهنمایی کند که به مقر نیروها منتهی شود.
گفت: آن ساختمانهای بلند را نگاه کنید، آنجا مقر نیروهای ماست. شما باید همین امشب به آنجا بروید چون از آنجا به جای دیگری خواهند رفت. بدین ترتیب، تصمیم گرفتیم ادامه مسیر دهیم. هر از گاهی خودروهای ایرانی می آمدند و با حداکثر سرعت می رفتند. ما برای آنها دست تکان می دادیم، اما آنها توقف نمی کردند. بعداً دریافتیم که آنها مشغول انتقال نیرو و تجهیزات به منظور آماده شدن برای حمله آینده بوده اند. پس از ساعت ها راه به مقر نیروهای ایرانی رسیدیم. یکی از فرماندهان میان ما آب و غذا تقسیم کرد. او گفت در واقع، خداوند و اهل بیت پیامبر (ص) حامی شما هستند و خداوند شما را دوست دارد. خرمشهر در انتظار یک حمله بزرگ است. هیچ شخص عراقی نمیتواند از آن حمله جان سالم به در ببرد. یا مرگ در انتظار اوست یا اسارت. با این فرمانده درباره مسائل نظامی صحبت کردم. روی زمین مواضع نیروهایمان را برای او به طور دقیق ترسیم کردم و همچنین محل های مخفی تجهیزات، سوخت و غذا را برای او توضیح دادم. همچنین مقرهای استخبارات، فرماندهی و مقرهای جایگزین و جاده ها و محلهای دژبانی و ایست بازرسی را برایش ترسیم کردم. او به من گفت برادر! امروز به ما خدمت بزرگی کردی، اگر ما خودمان می خواستیم این اطلاعات را به دست آوریم ماه ها طول می کشید.
به آن فرمانده :گفتم تقاضا داریم همین امروز ما را به مراکز پناهندگی بفرستید.
گفت: یک دستگاه خودرو برای جابه جایی رزمندگان خواهد آمد. اگر جای مشخصی برای شما تعیین شد، شما را با آن خودرو می فرستیم. مدتی طول کشید نه خودرویی آمد و نه آنچه ما می خواستیم انجام شد. به آن رزمنده گفتم: ما چه باید بکنیم.
گفت: شما هم همراه ما به خط بیایید.
گفتم: من باید نظر دیگر برادران همراه را هم جویا بشوم. آنها گفتند: میرویم و در کنار رزمندگان اسلام میجنگیم. در آن لحظاتی که لباس رزمندگان اسلامی را بر تن کردم احساس خاصی به من دست داد. این لباس نظامی با اونیفورم نظامی کشورهای دیگر تفاوت داشت.
در لباس نظامی رزمندگان اسلام در انسان احساس خاصی ایجاد می کرد، شاید به خاطر اینکه مزین به ارزشهای اسلامی و آزادگی بود.
┄═❁๑🍃๑🌺๑🍃๑❁═┄
پیگیر باشید
#جنایت_در_خرمشهر
#خاطرات_اسرای_عراقی
@defae_moghadas 👈لینک عضویت
✧✧ ܭߊࡅ߭ߊܠܙ حܩߊܢܚܘ ܥܼࡅ߭ࡐܢߺ ✧✧
🍂
🍂
🔻 بابا نظر _ ۲۷
شهید محمدحسن نظر نژاد
تدوین: مصطفی رحیمی
•┈••✾❀○❀✾••┈•
▪︎فصل سوم
◇ یک ماشین پر از مهمات تهیه کرده بودند. از ماشین های زیل روسی بود. رستمی گفت حاج آقا این ماشین مهمات را باید به مسجد جامع سوسنگرد برسانید.
گفتم کسی مسجد جامع را بلد است؟ گفت: اگر کسی بلد باشد جرأت ندارد بیاید. شما برو ببینیم چه می شود.
در همین حال، پیرمردی به نام آقای فرهادی که حدود پنجاه سال داشت، گفت: من با شما میآیم کارم رانندگی ماشینهای سنگین است. حرکت کردیم، وارد شهر که شدیم اول فلکه سوسنگرد آتش توپخانه دشمن روی ما ریخت.
◇ ماشین را نتوانستند بزنند ولی اطراف آن را می زدند. راننده پیر دعا می خواند. می گفت: حاج آقا! دعا کن تا این مهمات منفجر نشود. دیدم دو نفر از بچه ها از آن طرف می آیند. پرسیدم: چه شده؟
گفتند: درگیری اطراف رودخانه و سمت بستان است. عراقیها عقب نشینی کرده و آن طرف پل مستقر بودند. این طرف پل، نیروهای خودمان بودند. گردانی از لشکر ١٦ زرهی قزوین آمد و جلوی آنها خط پدافندی درست کرد. ده پانزده کیلومتر بعد از جاده، چون اکثر تانکها بیل داشتند، مشغول کندن زمین و ساختن سنگر شدند. تانکها برای خودشان سنگر زدند و خط درست کردند. خیالمان از این قسمت راحت شد. آتش پشتیبانی توپخانه هـم فراوان بود. در واقع ده دستگاه کاتیوشا آورده بودند که همزمان کار می کردند. البته در مقابل آتش عراقیها، آتش نیروهای ما چیزی نبود. معروف بود که بچه های ما آتشباری توپخانه دشمن را
چلچله میگفتند.
◇ فلکه را دور زدیم و از سمت بانک ملی رفتیم. داخل ماشین مقداری غذا، کنسرو و آب میوه داشتیم. تا پیاده شدم یک نفر جلو آمد و پرسید:
- مهمات داری؟
گفتم کنسرو
گفت: کنسرو میخواهم چکار؟!
گفتم: ماشین پر از مهمات است. از این طرف هم عراقی ها تا چهارده پانزده کیلومتری سوسنگرد عقب نشسته اند. اولین گروهانی که آمده، گروهان ماست. پرسید: نیروهایت کجا هستند؟ درگیری این طرف پل شدید است. من مسؤول اینجا هستم.
گفتم: نیروهای مان بعد از این که وارد عمل شدند، همان جا موضع گرفتند. من برای تان مهمات آورده ام.
گفت: اگر بتوانی نیروی تازه نفس بیاوری، خیلی خوب است.
گفتم: پس من می روم.
◇ در عرض چند دقیقه مهمات داخل ماشین خالی شد. نیروهای گروهان فقط گلوله آرپی جی و فشنگ ژ سه داشتند. هر کس برای خودش یک جعبه مهمات برمی داشت و به سمت میدان درگیری میرفت. من و پیرمرد به هورالهویزه و نزد رستمی برگشتیم. رستمی مجروح شده بود. او را به عقب برده بودند. به چند تن از مسؤولین گفتم: بچه ها در سوسنگرد نیاز به نیرو و مهمات دارند.
گفتند: برو و گروهان ذخیره ات را بیاور. رفتم و نیروها را آوردم. عراقیها تا دهلاویه عقب نشینی کرده بودند. جنگ در شهر سوسنگرد تمام شده بود. گفتم: اگر قرار است ما اینجا بمانیم، بمانیم. اگر هم قرار است در جای دیگری خط پدافندی
درست کنیم، به آنجا برویم.
◇ قرار بود از هورالهویزه به سمت اهواز، چهار کیلومتر بالاتر از جاده مستقر و آماده درگیری بعدی بشویم. گروهان من مستقر شد. متوجه شدم صدوپنجاه نفر از نیروها غایب هستند. یکی از بچه ها گفت: حاج آقا! بچه ها آمدند، چون دیدند شما نیستید، سلاح هایشان را برداشتند و گفتند ما می رویم سوسنگرد بجنگیم.
به بزم آرا گفتم نتوانستی نیروها را نگه داری؟
گفت: چه کسی میتواند آنها را نگه دارد. نیروها، تازه طعم حمله بـه نیروهای عراقی را چشیده اند. هشتصد نفر از عراقی ها را با یکی از فرماندهان رده بالایشان کشته اند. بچه ها حالت عجیبی دارند. الان طوری است که نمیشود به آنها حرف زد.
┄═❁๑🍃๑🌺๑🍃๑❁═┄
#بابا_نظر
نشر همراه با لینک
کانال خاطرات رزمندگان دفاع مقدس
@defae_moghadas 👈عضو شوید
2.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🍂 سینه زنی و عزاداری رزمندگان
در شب عملیات
┄═❁๑🍃๑🌺๑🍃๑❁═┄
#کلیپ #نماهنگ
#ماه_محرم
کانال خاطرات رزمندگان دفاع مقدس
@defae_moghadas 👈لینک عضویت
✧✧ ܭߊࡅ߭ߊܠܙ حܩߊܢܚܘ ܥܼࡅ߭ࡐܢߺ ✧✧
🍂
🍂 روضههای مجازی
دهه ماه محرم
(شب اول)
روضه حضرت مسلم بن عقیل
┄═❁๑🏴๑❁═┄
سَلَامُ اللَّهِ وَ سَلَامُ مَلَائِکَتِهِ الْمُقَرَّبِینَ وَ أَنْبِیَائِهِ الْمُرْسَلِینَ وَ أَئِمَّتِهِ الْمُنْتَجَبِینَ عَلَیْکَ یَا مُسْلِمَ بْنَ عَقِیلِ بْنِ أَبِی طَالِبٍ أَشْهَدُ أَنَّکَ وَفَیْتَ بِعَهْدِ اللَّهِ وَ أَنَّکَ قُتِلْتَ مَظْلُوماً لَعَنَ اللَّهُ مَنْ قَتَلَکَ وَ لَعَنَ اللَّهُ مَنْ أَمَرَ بِقَتْلِکَ
● یابن الحسن نوا به دل بی نوا بده
با نور خود به دل محبان صفا بده
سر زد هلال ماه عزاداری حسین
اذن ورود ماه محرم به ما بده
در شب اول محرم، به فرموده امام رضا علیه السلام از امشب تا عاشورا کسی خنده روی لبای امام کاظم علیه السلام نمی دید. آخر همه ساله از اول محرم تا روز عاشورا پیراهن پاره پاره سیدالشهداء را از عرش خدا رو به زمین آویزان می کنند، حزن و غم و اندوه همه عالم را فرا می گیرد. یا صاحب الزمان، از همین امشب شما را به حق غریبی مسلم قسم می دهم به ما عناینی بفرمائید.
یابن الحسن
ای یار که در راهی و زینجا خبرت نیست
در راهی و از کوفه و از ما خبرت نیست
در راهی و یک قافله گل پشت سر توست
می آیی و ناموس خدا همسفر توست
بر باد صبا گفته ام ای دوست پیامم
شاید برساند به تو ای یار سلامم
**
گفتم به صبا حال من زار بگوید
از حال سفیرت به سر دار بگوید
گوید به تو در کوچه چه آمد به سر من
گویند چسان بسته عدو بال و پر من
ادامه مطلب در کانال جانبی 👇
https://eitaa.com/joinchat/3008430653C3e0ae475b7
🍂
زمان:
حجم:
11.6M
🍂 مداحی
شب اول ماه محرم
حاج مهدی رسولی
┄═❁๑🍃๑🌺๑🍃๑❁═┄
#نواهای_صوتی_ماندگار
#ماه_محرم
کانال خاطرات رزمندگان دفاع مقدس
@defae_moghadas 👈لینک عضویت
✧✧ ܭߊࡅ߭ߊܠܙ حܩߊܢܚܘ ܥܼࡅ߭ࡐܢߺ ✧✧
🍂
🍂 انتخاب شهید رجایی
سی و یکم تیرماه ۱۳۶۰ رادیو اعلام کرد دومین دوره انتخابات ریاست جمهوری برگزار خواهد شد. حضور در انتخابات واجب و لازم بود و ما ناراحت بودیم که چگونه رأی بدهیم. دعا میکردیم خداوند توفیق رأی دادن را نصیب ما کند. بچهها هم مرتب سؤال میکردند که ما چگونه رأی میدهیم؟
روز رأی گیری، یعنی دوم مرداد، سرباز «عزیز یزدی» که دزفولی بود و برعکس فامیلیاش با لهجه غلیظ دزفولی صحبت میکرد، از دسته خمپاره زنگ زد و گفت : «صندوق رأی را به اینجا آوردهاند، اگر میخواهید رأی بدهید به اینجا بیایید.» گفتم : «یزدیجان تعداد بچهها زیاد و تجمع خطرناک است، اگر میتوانی صندوق را پیش ما بیاور تا یکی یکی رأی بدهیم. » قبول کرد.
ساعت ٨ صبح اولین نفری بودم که رأی خودم را به نام خدا به آقای رجایی دادم و از لطف خداوند که شامل حال ما شده بود شاکر و خوشحال بودم. شناسنامه همراه ما نبود؛ به همین دلیل معرفینامهای با امضای فرماندهی گردان میدادیم و آنها هم در مقابل به هرکدام از ما رسیدی مزیّن به مهر جمهوری اسلامی میدادند تا سند افتخاری برای ما باشد. نتیجه آرا که اعلان شد، آقای رجایی با ١٣ میلیون رأی به ریاست جمهوری انتخاب شدند.
راوی:
امیر سرتیپ غلامحسین راوندی
¤ روزهایتان در مسیر انجام تکلیف
┄═❁๑🍃๑🌸๑🍃๑❁═┄
#خاطره #عکس
#انتخابات #شهید_جمهور
کانال خاطرات رزمندگان دفاع مقدس
@defae_moghadas 👈عضو شوید
◇◇ حماسه جنوب ◇◇
🍂
🍂 پشت تپههای ماهور - ۱۳
خاطرات آزاده فتاح کریمی
مریم بیات تبار
✾࿐༅○◉○༅࿐✾
بچه ها همچنان اصرار میکردند و آب میخواستند.
یکی دوتا از سربازها که دل رحم تر بودند؛ رفتند و از تانکر توی محوطه قم قمههای شان را پر کردند و آوردند. از پنجره بیرون را میدیدیم. درها که باز شد؛ بچه ها به طرفشان هجوم بردند. من هم بلند شدم و نزدیک تر رفتم. اما فقط به دو سه نفر اول چند جرعه آب رسید. چند بار دیگر قمقمه های شان را پر کردند و آوردند. این بار به تشخیص خودشان افراد را سوا کردند و به آنهایی که کم سن و سال یا مسن بودند آب دادند. آنهایی که خورده بودند؛ چند دقیقه بعد دل درد گرفتند. میگفتند آب جوش بود نه آب خوردن. تانکرها آن قدر جلوی آفتاب سوزان مانده بودند که آبشان جوشیده بود. تابستانها در منطقه از آب تانکرهای جلوی آفتاب برای حمام صحرایی استفاده میکردیم و اصلاً قابل خوردن نبود. ولی آن لحظه همان آب گرم هم غنیمت بود.
چند ساعتی آنجا بودیم. از شدت گرما فقط عرق می ریختیم و بیشتر تشنه میشدیم. حدود ساعت سه بعد از ظهر چند کامیون آمدند و جلوی سوله ها توقف کردند. کامیونها پشتشان چادر نداشتند. تقریباً پانصد نفر می شدیم. همه را به چند گروه تقسیم کردند و پشت سرهم صف بستیم.
زخمی ها را از ما سوا کردند و پشت کامیون جداگانه ای جای دادند. موقع سوار شدن به کامیون چند نفر از آن دانه درشت هایشان آستین بالا زده و آماده بودند. یکی یکی بلندمان میکردند و سوار می شدیم. خیلی ها را مثل گونی پرت میکردند پشت کامیون. برای شان مهم نبود که زخم و زیلی میشویم. موقع پرت کردن چندتا فحش هم نثارمان میکردند.
دونفر مسلح کنارمان سوار شدند و چند درجه دار با جیپ از پشت سرمان حرکت کردند. نمی دانستم کجا میرویم. آفتاب مستقیم میزد و همین طور عرق می ریختم. جاتنگ بود و برای من که وسط نشسته بودم؛ از هر طرف فشار وارد میشد. هرم نفسها به صورتم میزد و میان دیواری از گوشت و پوست گیر کرده بودم.
بلند شدم و ایستادم. نگهبان عراقی مدام با دستش اشاره میکرد و میگفت بنشینم. اول اعتنایی نکردم. وقتی دیدم دست بردار نیست به زور جا باز کردم و چهارزانو نشستم.
خستگی و گرسنگی و بیشتر از همه تشنگی امانم را بریده بود، طوری که حتى رمق نفس کشیدن نداشتم. کم کم احساس کردم که بچه ها وارونه شده اند و دور سرم میچرخند. چشمهایم سیاهی رفت و افتادم.
توی آلاچیق جلوی سنگر دراز کشیده بودم. نسیم خنکی میوزید. هر کدام از بچه ها مشغول کاری بودند. یکی پوتین هایش را واکس میزد، آن یکی اسلحه اش را چک میکرد و «ملکی هم که از بچههای تبریز بود، با صدای بلند میخواند: «کوچه لره سو سبیشم.... یار گلنده توز اولماسین....»
صدایش کردم و گفتم: آهای ملکی آب رو تو کوچه ها هدرنده، یکم بیار من بخورم. دارم از تشنگی هلاک میشم.
خندید و به حالت نظامی رو کرد و گفت: ای به چشم ، دوید و رفت طرف تانکر آب، لیوان قمقمه اش را پر کرد و آورد. دهانم را باز کردم و دستور دادم که بریزد. لیوان را نزدیک تر آورد و یک هو پاشید توی صورتم. چشمانم پر از آب شد. پلکهایم را روی هم فشردم و بازشان کردم. ابری روبرویم میلولید صدای خوش نیت را شنیدم که میگفت: «کریمی! کریمی صدامو میشنوی؟ حالت خوبه؟ بلند شو داداش!»
چند بار پلک زدم و دوباره نگاه کردم. خوش نیت سرم را روی زانویش گذاشته بود. دستش را بالا آورد و با انگشتانش چند قطره دیگر به صوردتم آب پاشید همین که چشمهایم را باز کردم لبخند محوی روی لبهایش نشست. قمقمه را نزدیک دهانم آورد و گفت که خیس شدم. هنوز منگ بودم و سرم سنگینی میکرد با ولع آب را سرکشیدم. چند قلوب خورم. آبش ولرم بود ولی با این همه خیلی چسبید و کمی حالم را جا آورد.
┄═❁๑🍃๑🌺๑🍃๑❁═┄
ادامه دارد
#پشت_تپههای_ماهور
@defae_moghadas 👈عضو شوید
◇◇ حماسه جنوب ◇◇
🍂
حاج صادق آهنگرانمادر عاشورایی.mp3
زمان:
حجم:
11.8M
🍂 مادر عاشورایی
🔸 با نوای
حاج صادق آهنگران
بست بر روی سر عمامه پیغمبر را
رفت تا بلکه پشیمان بکند لشکر را
من به مهمانی تان سوی شما آمدهام
یادتان نیست نوشتید بیا؟ آمدهام
ننوشتید بیا کوه فراهم کردیم؟
پشت تو لشکر انبوه فراهم کردیم
ننوشتید زمینها همه حاصلخیزند؟
باغهامان همه دور از نفس پائیزند
ننوشتید که ما در دلمان غم داریم
در فراوانی این فصل تو را کم داریم؟
ننوشتید که هستیم تو را چشم به راه
نامه نامه لک لبیک اباعبدالله؟
┄═❁๑🍃๑🌸๑🍃๑❁═┄
#نواهای_صوتی_ماندگار
#ماه_محرم
کانال خاطرات رزمندگان دفاع مقدس
@defae_moghadas 👈عضو شوید
◇◇ حماسه جنوب ◇◇
🍂