eitaa logo
حماسه جنوب،خاطرات
5.7هزار دنبال‌کننده
13.3هزار عکس
2.9هزار ویدیو
73 فایل
سرزمین عشق، جایی جز وادی پر جریان دشت عاشقی نیست بشنویم این قصه‌ی ناگفته‌ی انسانهای نام آشنای غریب را 💥 مجله دفاع مقدس 💥 ------------------ ادمین: @Jahanimoghadam @defae_moghadas2 (کانال‌دوم(شهدا 🔸️انتقال مطالب با لینک بلااشکال است.
مشاهده در ایتا
دانلود
به خاطر دارم که برای مأموریت شناسایی به منطقه عملیاتی سپاه هفتم رفته بودم و مجبور بودم در ستاد این سپاه توقف کنم. وقتی فرمانده سپاه وارد شد، از او پرسیدم که ژنرال سامرایی اینجا چه می‌کند؟ جواب داد که سامرایی به خاطر اشتباه فاحشی که کرده مستحق اعدام است، اما به خاطر علاقه صدام به او، با تنزل مقام به اینجا منتقل شده است. ‌‌‍‌‎‌┄═❁๑🍃๑🌺๑🍃๑❁═‌‌‍‌‎‌‌‌‍‌‎‌┄ کانال بچه‌های جبهه و جنگ ↙️ @defae_moghadas ✧✧ ܭߊ‌ࡅ߭ߊ‌ܠܙ حܩߊ‌ܢܚܘ ܥܼࡅ߭ࡐ‌ܢ‌ߺ ✧✧ 🍂
دوستانی که علاقه دارند جریان ملاصالح رو پیگیر بشن قبلا (۹۷) کتاب ⃣1⃣ رو با همین هشتک در کانال بار گذاری کردیم که می تونن مراجعه کنن👋
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🍂 مأموريت در ساحل نيسان ۷ ‌‌‍‌‎‌┄═❁═‌‌‍‌‎‌‌‌‍‌‎‌┄ خاطرات سرتيپ ۲ زرهی ستاد محمود فردوسی سعيد علاميان ❁࿐༅✧• ◍⃟჻ •✧༅࿐❁ 🔸 در ایستگاه راه‌آهن یازدهم مهر، گروه پیشرو به فرماندهی معاون گردان، سروان معافی و ستوان یکم قاسمی با قطار عازم دزفول شدند. وقتی واحد تانک می‌خواست حرکت کند، ابتدا یک تعداد ده تا بیست نفر را بعنوان پیشرو می‌فرستند. آن‌ها می‌روند و راه‌ها و محل تجمع را شناسایی می‌کنند و محل آب و آمادگاه‌ها را مشخص می‌کنند و بعد به ایستگاه راه‌آهن می‌روند و تانک‌ها را هدایت می‌کنند. معافی و قاسمی هر دو سال‌ها در خوزستان خدمت کرده و با منطقه آشنا بودند. تانک‌های گردان را در سه سریال به منطقه بردیم. در سریال اول، خودم با ۲۳ تانک حرکت کردم. عصر پانزدهم مهرماه، ایستگاه راه‌آهن قزوین شاهد یک روز استثنایی و به یاد ماندنی بود. همه آمده بودند؛ جایی برای سوزن انداختن نبود. تانک‌ها از صبح روی واگن‌ها بارگیری شده بودند. صدای تکبیر و صلوات و شعارهای مردم یک لحظه قطع نمی‌شد. می‌گفتند: «ارتشی، تو نور چشم مایی، رزمنده ارتشی، خدا نگهدار تو!» هر چه به ساعت شش ـ زمان حرکت ـ نزدیک می‌شدیم، ازدحام و هیجان مردم بیشتر می‌شد. از پرسنل خواستم سوار قطار شوند تا تأخیر نداشته باشیم. وقتی خیالم از نفرات راحت شد، به سمت خانواده‌ام رفتم تا با آن‌ها خداحافظی کنم. چند لحظه بیشتر طول نکشید. به سرعت به سمت قطار برگشتم. همین که از پله‌ها بالا رفتم، خواهرم صدام کرد و ساک نوزاد را نشانم داد. بهاره! خدای من! آنقدر در فکر و هیجان و جمع و جور کردن بچه‌های گردان بودم که او را فراموش کرده بودم. ساک بهاره را دست به دست پای پله‌های قطار آوردند. دختر بیست روزه‌ام را بوسیدم. دیدن این صحنه مردم را به شدت منقلب کرد. عده‌ای تکبیر می‌گفتند و شعار می‌دادند. عده‌ای گریه می‌کردند. قلبم داشت از جا کنده می‌شد. صورت‌ها را نمی‌توانستم تشخیص بدهم. همه پشت پرده‌ای شفاف موج می‌خوردند. مراقب بودم پلک‌هایم روی هم نرود و اشکم سرازیر نشود. نمی‌خواستم مردمی که برای بدرقه رزمندگان ارتشی آمده بودند، اشک مرا ببینند. قطار سوتی کشید و از محاصره مردم و غوغایی که به راه انداخته بودند، خارج شد. به اولین ایستگاه که رسیدیم، وقت نماز مغرب بود. ایستادیم به نماز. بچه‌ها روحیه عجیبی داشتند. برای آن‌ها صحبت کردم. گفتم: «این اتحاد و این بدرقه را دیدید! مطمئن باشید با دعای مردم که پشت سرمان است، ما پیروزیم. چون حرکت ما الهی است و برای احقاق حق و خارج کردن اشغالگر به جنگ می‌رویم.» صبح روز بعد به ایستگاه دو کوهه رسیدیم. سروان معافی و ستوان قاسمی به استقبال آمده بودند. آن‌ها منطقه را پایین سد دز، مابین دزفول و سد دز، برای محل تجمع انتخاب کرده بودند و ستون را به آنجا هدایت کردند. در دوره‌های زرهی و در درس‌ها و تمرین‌ها می‌دانستیم که تانک‌ها پس از رسیدن به محل پیش‌بینی شده، باید بلافاصله به اشکال خاص متفرق، گل‌مالی و استتار شوند و برایشان سنگر کنده شود تا در برابر بمباران هوایی دشمن آسیب‌ پذیریشان کمتر باشد. حالا ما در میدان واقعی جنگ بودیم و باید آنچه را که خوانده بودیم و در مانورها انجام داده بودیم، عملاً پیاده کنیم. خوزستان برای من منطقه ناآشنایی بود. تمام مدت خدمتم از سال ۴۷ تا ۵۹ در منطقه غرب و پادگان قزوین گذشته بود. از لحظه ورود به منطقه، تمام اوقاتم به شناسایی محیط می‌گذشت. تجربه معافی و قاسمی هم خیلی کمک کرد. ادامه دارد ‌‌‍‌‎‌┄═❁๑🍃๑🌺๑🍃๑❁═‌‌‍‌‎‌‌‌‍‌‎‌┄ کانال بچه‌های جبهه و جنگ @defae_moghadas 👈عضو شوید ◇◇ حماسه جنوب ◇◇ 🍂
11.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🍂 دیگه راهی نمونده 🔻 با مداحی: حاج مهدی رسولی ‌ ‌‌‍‌‎‌┄═❁๑🍃๑🌺๑🍃๑❁═‌‌‍‌‎‌‌‌‍‌‎‌┄ کانال بچه‌های جبهه و جنگ ↙️ @defae_moghadas ✧✧ ܭߊ‌ࡅ߭ߊ‌ܠܙ حܩߊ‌ܢܚܘ ܥܼࡅ߭ࡐ‌ܢ‌ߺ ✧✧ 🍂
🍂 "ملاک رسیدن به درجات بالایِ شهادت برایِ یک شهیـد ، تحمل کردنِ مظلومیت است.." این را همان فرمانده‌ لشکری ‌می‌گفت که پیکرش را در خط اول نبرد ، بعد از سه روز مفقود بودن در اوجِ مظلومیت از رویِ بادگیر، چراغ‌ قوه و زیر پیراهنش شناسایی کردند...! ‌ ‌‌‍‌‎‌┄═❁๑🍃๑🌺๑🍃๑❁═‌‌‍‌‎‌‌‌‍‌‎‌┄ کانال بچه‌های جبهه و جنگ ↙️ @defae_moghadas ✧✧ ܭߊ‌ࡅ߭ߊ‌ܠܙ حܩߊ‌ܢܚܘ ܥܼࡅ߭ࡐ‌ܢ‌ߺ ✧✧ 🍂
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🍂 در مسیر رسیدن قسمت ۲۱ و ۲۲ خاطرات یدالله بابایی ✾࿐༅◉༅࿐✾ ع ۲۱ در پادگان منجیل، دوستی با نیروهای بسیجی که از سنین حدود پانزده سال تا هفتاد سال، یعنی پدربزرگ و نوه، ما را بیشتر جذب خودشان می‌کردند. آن خلوص و مهربانی و عزت و احترامی که کوچکترها به بزرگترها داشتند و کلاس‌های عقیدتی که برای ما می‌گذاشتند، ما را به عالمی دیگر می‌برد. نماز جماعت و دعاها برایمان حس و حال دیگری داشت و اینکه بعد از یک آموزش ساده راهی جبهه می‌شدند، ما را عجول‌تر می‌کرد. اما ما باید تابع قانون و فرماندهان خودمان باشیم. اینجا هم وسوسه شدم با آن‌ها اعزام شوم، ولی نمی‌شد. اول آموزش به ما اسلحه نو دادند؛ اسلحه ژث با سرنیزه و سه خشاب خالی، ولی نو. اسلحه من شماره قنداقش ۸۱ بود. روز اول خیلی سنگین و مزاحم بود، ولی آنقدر با این اسلحه همراه و همپا شدیم که سنگینی‌اش را حس نمی‌کردیم. اولین سلاحی که یاد گرفتم توپ ۱۰۶ بود. آنقدر از کارایی و قدرت تخریب این اسلحه برایمان گفتند که خودمان را سوار بر جیپ حمل ۱۰۶ و در حال شکار تانک و سنگرهای دشمن تصور می‌کردیم. سلاح‌هایی مانند کالیبر ۵۰ و خمپاره ۸۲ (ظاهراً خمپاره ۸۱ روسی و ۸۲ آمریکایی بود) و ۶۰ و ۱۲۰ و توپ ۲۳ و ۱۴.۵ هوایی و بی‌سیم و آرپی‌جی و امدادگری را طی پنج ماه دیدیم و از هر نظر کاری و آموزش دیده شدیم که یواش یواش خودمان، خودمان را تحویل می‌گرفتیم. بند پوتین محکم و گتر کرده، لباس سبز استتار جنگلی و کلاه سورمه‌ای تفنگداری با علائم خاص رسته، آستین‌ها را بالا می‌زدیم و واقعاً ابهتی داشتیم. ۲۲ آموزش‌ها پایان گرفت و هر روز برای تیراندازی با یک سلاح به میدان تیر می‌رفتیم. روز اول تیراندازی با ژث از مسافت صد، دویست و سیصد متر بود. فردای آن برای تیراندازی با کالیبر پنجاه و اهداف ثابت و متحرک و بعد توپ هوایی و تفنگ ۱۰۶ و بعد خمپاره‌انداز از شصت تا صد و بیست، این تیراندازی‌ها و میدان تیر دو هفته طول کشید. فرماندهان ما همگی تکاور و از افرادی بودند که در ابتدای دفاع مقدس و دفاع از خرمشهر در خرمشهر بودند. همگی عملیاتی بودند، بجز مسئول ستاد گردان که یک ناخدا دوم بود. برای کار با خمپاره ۱۲۰ در میدان تیر بودیم و شش قبضه خمپاره آماده شلیک که فرمان شلیک (یا در راه) دادند و هر شش قبضه اجرای آتش کردند. مسئول ستاد که رفته بود نحوه اصابت و منهدم شدن هدف را ببیند، پشت بی‌سیم فریاد می‌زد: «چرا رگبار می‌زنید؟!» خب، بنده خدا تقصیر نداشت؛ مثل من اولین بار بود که شلیک خمپاره را مشاهده می‌کرد. این جمله چند روزی مایه طنز و خنده ما شده بود. با اتمام آموزش و میدان تیر، یک هفته به ما مرخصی دادند که برویم خانه و خدا حافظی کنیم و برای رفتن به مقصد نهایی آماده شویم. در حالی که ما خبر از مأموریت و محل مأموریت نداشتیم، ولی خوشحال بودیم که یواش یواش به آرزوی‌مان می‌رسیم. ادامه دارد ‌‌‍‌‎‌┄═❁๑🍃๑🌺๑🍃๑❁═‌‌‍‌‎‌‌‌‍‌‎‌┄ @defae_moghadas 👈عضو شوید ◇◇ حماسه جنوب ◇◇ 🍂
1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🍂 آیا میدانید ؟ عراق ۱۵ هزار ماشین فیات و تیوتا را در ورودی خرمشهر بصورت عمودی در زمین قرار داد. این اقدام عراق در جنگ تحمیلی، به‌ویژه در خرمشهر، یک تاکتیک نظامی بود. رژیم بعث عراق با قرار دادن ماشین‌های فیات و تویوتا به صورت عمودی در زمین، تلاش داشت تا مانع فرود نیروهای چترباز و تکاوران ایرانی شود و از ورود آن‌ها به منطقه جلوگیری کند. این روش از جنگ جهانی دوم الهام گرفته شده بود و هدف اصلی آن ایجاد موانع فیزیکی برای نیروهای ایرانی بود. این تاکتیک نشان‌دهنده اهمیت استراتژیک خرمشهر برای عراق بود، اما در نهایت با مقاومت و تلاش نیروهای ایرانی و ورود از منطقه‌ای که دشمن تصورش را هم نمی‌کرد، این شهر سرود آزادی خواند. ‌‌‍‌‎‌┄═❁๑🍃๑🌺๑🍃๑❁═‌‌‍‌‎‌‌‌‍‌‎‌┄ کانال بچه‌های جبهه و جنگ ↙️ @defae_moghadas ✧✧ ܭߊ‌ࡅ߭ߊ‌ܠܙ حܩߊ‌ܢܚܘ ܥܼࡅ߭ࡐ‌ܢ‌ߺ ✧✧ 🍂
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🍂 آنسوی خط / ۳۴ دفاع مقدس به روایت دشمن تالیف و تدوین: محمدامین پوررکنی •─✧✧• 🍂 •✧✧─• 🔸 نبرد شلمچه از زبان سرهنگ عراقی خاطرات سرهنگ عراقی ثامر عبدالله بسیاری از فرماندهان دوران دفاع مقدس برای ثبت و ضبط تجربه‌های خود از هشت سال جنگ تحمیلی حکومت بعثی عراق علیه جمهوری اسلامی ایران، خاطرات خود از حضور در میادین جنگ را بازگو کرده‌اند که ماحصل آن چاپ و انتشار کتاب‌های متعدد از این خاطرات است. ارزش این خاطرات که از آن‌ها به عنوان تاریخ شفاهی جنگ هم یاد می‌شود، علاوه بر بازگویی جنبه‌های دینی و انسانی در رفتار رزمندگان، به منزله اسناد شفاهی ماندگاری است که تاریخ دوران دفاع مقدس را در قالب خاطرات رزمندگان به نسل‌های بعدی منتقل می‌کند. البته این مسئله یک روی سکه است و روی دیگر سکه به بازگویی واقعیت‌های جنگ تحمیلی از زاویه مقابل، یعنی سربازان و فرماندهان ارتش بعثی عراق بستگی دارد که آن‌ها هم تجربه‌ها و مشاهدات خود از هشت سال جنگ تحمیلی را بیان کنند. این خاطرات باید چاپ و منتشر گردد تا تصویری روشن و تقریباً کاملی از واقعیت‌های هشت سال دفاع مقدس ملت مسلمان ایران در مقابل تجاوز حکومت بعثی عراق برای آیندگان به یادگار گذاشته شود. در این زمینه شکی نیست که بسیاری از فرماندهان ارتش بعثی عراق از هشت سال جنگ تحمیلی این کشور علیه جمهوری اسلامی ایران خاطرات بسیاری در سینه دارند که تنها بخشی از آن‌ها که حکم اسناد با ارزش و تاریخی در این زمینه را دارند، تاکنون منتشر شده و بازگویی و مکتوب کردن بقیه خاطرات این افراد به تلاش و همت مراکز مطالعاتی در این زمینه بستگی دارد تا بخش قابل توجهی از این خاطرات یا همان اسناد برای نسل‌های بعدی منتقل شود. هر چند تاکنون کتاب‌های متعددی در این باره چاپ و منتشر شده است، اما ابعاد واقعه بزرگ‌تر از آن است که بشود در قالب چند کتاب خاطره یا تحقیق و پژوهش به ثبت و ضبط همه آن پرداخت و مطمئن شد که وظیفه اصلی مسئولان مربوطه و محققان و پژوهشگران این حوزه تمام شده است و اسناد این رویداد بزرگ قرن به شکل مطلوب به نسل‌های بعدی انتقال یافته است. امروز آثاری که از سوی افسران و سربازان عراقی در کشورهای دیگر منتشر می‌شود، بیانگر این نکته است که عراقی‌ها نیز مانند آلمانی‌ها صاحب ادبیات ضد جنگ هستند؛ زیرا هم متجاوز بوده‌اند و هم مغلوب. به همین خاطر متجاوز شکست‌خورده نمی‌تواند «ادبیات مقاومت» خلق کند. «اداره‌ی محور به عهده لشکر شش زرهی به فرماندهی سرتیپ ستاد ثابت سلطان بود. تیپ ما به فرماندهی سرهنگ ستاد حازم الدلیمی به نیروهای لشکر شش...» فصل دوم: تحلیل و خاطرات فرماندهان و اسرای عراقی از جنگ تحمیلی (۱۸۱) حرکت نیروهای تحت فرماندهی نامر عبدالله به سمت محور شیب و به روزهای شدید درگیری در این محور و محورهای اطراف آن اشاره می‌کند. سرهنگ عراقی راوی خاطرات به اعدام اسرای ایرانی اشاره می‌کند و می‌گوید: «حرکت کردیم، جنگ تن به تن ما و نیروهای اسلامی شروع شد... گروه زیادی از سربازان ایرانی را اسیر کردیم. تعدادشان به ۵۵ یا ۶۵ نفر بود. سرلشکر هشام صباح الفخری دستور اعدامشان را صادر کرد و گفت: «از طرف صدام حسین دستور رسیده که سربازان خمینی را اعدام کنیم.» در ادامه به بیان خاطرات خود از محور شلمچه می‌پردازد: «شلمچه، سرزمین گسترده‌ای است که لابه‌لای سنگرها قرار دارد. در این منطقه، سیستم‌های دفاعی بی‌نظیری ساخته شده است. این مواضع در یک منطقه بیابانی به مساحت ده تا سیزده کیلومتر مربع گسترده است؛ به این صورت که آن را مین‌گذاری کرده، سپس آب بستند و بعد، سنگرهای خالی کوچکی کنار آب ساخته شد که در این سنگرها، مواضعی هم جهت انتقال نیرو و مواد غذایی ساخته شد. دیدبان‌ها در اینجا فعال بودند و سلاح‌های سنگین آماده آتش هم مستقر شد. این تصویری کلی از جغرافیای شلمچه است؛ منطقه‌ای که لشکر یازدهم به فرماندهی آل رباط در آن عملیات موفقی انجام داده بود.» سرهنگ ثامر عبدالله همچنین تشریحی از موقعیت و شرایط نبردها در منطقه عمومی شلمچه ارائه می‌دهد: «تیپ ما به منطقه رسید. این منطقه با تهدیدی جدی روبه‌رو بود. به فرمانده گردان - عزّت القره غولی - گفتم: «فکر می‌کنی چه اتفاقی می‌افتد؟» گفت: «با نشان‌های شجاعت از ما تقدیر خواهند کرد!» گفتم اما من فکر می‌کنم در این نبرد کشته می‌شویم.» گفت: «نه! من از آینده خودم باخبرم و می‌دانم که زندگی‌ام طولانی است!» تیپ ما برای آماده‌سازی گروهان‌های خود در منطقه‌ی الجباسی در نزدیکی شلمچه مستقر شد. در شب، تمام واحدها در این منطقه گرد آمدند؛ طوری که منطقه دچار کمبود مواد غذایی شد، چون یک سوم ارتش عراق در اینجا گرد آمده بودند.