🍂 #دزفول
شهر قهرمان و سربلند
برپایی نماز جمعه باشکوه، در اوج بمبارانهای دشمن
┄┅••༅✦༅••┅┄
کانال بچههای جبهه و جنگ
@defae_moghadas
࿐✧•حماسه جنوب•✧࿐
6.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🍂 صحنه هایی تلخ از
موشک باران صدام
بر مردم دزفول
۴ خرداد،
روز مقاومت و پایداری دزفول گرامیباد
┄═❁๑🍃๑🌸๑🍃๑❁═┄
#کلیپ #نماهنگ #دزفول #زیر_خاکی
کانال خاطرات دفاع مقدس
@defae_moghadas 👈عضو شوید
◇◇ حماسه جنوب ◇◇
🍂
🍂 شهید غلامعلی برامالی،
نوجوان فدایی و گمنام
حمید حسن زاده:
┄┅••༅✦❁✦༅••┅┄
توجیه میدانی
ما فرماندهان دسته و گروهان را بردند برای توجیه. البته این بار توجیه میدانی و دیدن قله شنام و محل ماموریت بود (و گفتند با وجود خستگی به فرمان فرماندهان قرارگاه و ضرورت اقدام سریع، تصمیم عوض شده، همین امشب به خط میزنیم). کار توجیه به اتمام رسید. قله شنام که محل ماموریت ما بود، شیب بسیار تندی داشت. به شوخی به دوستان گفتم اگر عراقیها توان و غیرت داشته باشند، با غلطاندن سنگ هم میتوانند مانع رسیدن ما شوند، اما اراده بچههایی که از صبر و نماز استعانت گرفته بودند، بالاتر از هر سلاحی بود.
┄┅••༅✦༅••┅┄
حرکت به سمت سنگرهای دشمن
بعد از توجیه توسط بچههای اطلاعات عملیات، آمدیم و دستهها را توجیه کردیم و بعد از اقامه نماز مغرب و عشاء (برای برخی از دوستان آخرین نماز) از جمله غلامعلی، قهرمان قصه واقعی ما، در تاریکی شب حرکت به سمت سنگرهای مستحکم و مشرف دشمن بعثی آغاز شد. پس از مقداری پیادهروی و طی طریق، باید درون شیاری که منتهی میشد به دره پایین قله شنام، سرازیر میشدیم. از کنار سنگرهای مجاهدین عراقی که کار اطلاعاتی برای ما انجام میدادند (خدا رحمت کند شهدای مجاهدین عراقی بویژه شهید ابومهندس) عبور کردیم و با رعایت تمام نکات نظامی، به پای قله شنام رسیدیم. با توکل به خدا و گامهای استوار به سینه سخت و شیبدار و بیرحم قله شنام که از بلندترین قلهها مشرف به شهرهای بیاره و تا حدودی حلبچه بود، زدیم. شهید مدافع حرم برادر هادی کجباف، فرمانده ستاد گردان، با دسته ما و در کنار هم بودیم. آرام آرام و گاهی تندتر حرکت میکردیم. دامنه قله تیز بود و تیزتر میشد. لغزندگی سنگهای در مسیر که از زیر پای رزمندگان میرفتند، گاهی سکوت را خدشهدار میکردند. خستگی بر ما میخواست غلبه کند. مکثی که میشد، برخی بچهها از فرط خستگی به خواب کوتاهی میرفتند. سنگینی تجهیزات و تسلیحات انفرادی گویا رفتهرفته بیشتر هم میشدند. مجبور شدیم برخی از امکانات را حتی جیره غذایی را با خود نبریم، حتی کلاهخودها را.
┄┅••༅✦༅••┅┄
آغاز حمله
حرکت ادامه پیدا کرد. گاهی سینهخیز، گاهی نیمخیز و گاهی سرپا. سرانجام حمله آغاز شد. سنگرهای دشمن یکی پس از دیگری منهدم و با فریاد "الله اکبر" که بلندترین فریاد است، دشمن پس از کمی مقاومت با شهید کردن تعدادی از بچهها و دادن کشتههایی فرار کرد و به لطف خدا آن شب نیازی نشد که از تن بچهها و غلامعلیها برای خنثی کردن مینها استفاده شود. قله شنام به یاری خداوند قادر متعال فتح شد. سنگرهای دشمن را پاکسازی کردیم. واقعاً فتح چنین قلههایی حتی از توان تکاورهای ورزیده و با تجربه هم خارج است، اما خداوند یاری رسان بود که خود گفته است: "ان تنصروالله ینصرکم و یثبت اقدامکم". شب بسیار سردی را در میان برفها در ارتفاعی بلند سپری کردیم. واقعاً تحملش سخت بود. اگر نبود عنایت خداوند قادر متعال و آن تمرینهای سخت، حتماً دوام نمیآوردیم. صبح شد و ما بر فراز قله در فراق برخی از دوستان مغموم و ناراحت بودیم، اما از انجام تکلیف و ماموریت که به نحو احسن و پیشبینی شده انجام گرفته بود، خوشحال بودیم و شهر حلبچه که هدف اصلی عملیات بود، توسط یگانهای دیگر فتح شد. آمار دسته را گرفتم و متوجه شدم غلامعلی داستان ما که شوق پرواز داشت و آماده بود تا به روی مین برود، اما نیازی نشد به رفتن روی مین. در شب عملیات، گلولهای به پیشانیاش خورد و به فیض عظمای شهادت رسید...
ادامه دارد
┄═❁๑🍃๑🌺๑🍃๑❁═┄
#خاطرات
@defae_moghadas 👈عضو شوید
࿐✧•حماسه جنوب•✧࿐
1_980748085.mp3
زمان:
حجم:
783.4K
🍂 نوحه سرایی
بعد از حمله موشکی به دزفول
با نوای حاج صادق آهنگران
🔻محل اجرا : بر خرابههای دزفول
ای عزیزان بار دیگر
شد به پا غوغای محشر
باشد اینجا کربلا یا
شهر دزفول است یاران
┄═❁๑🍃๑🌸๑🍃๑❁═┄
#نواهای_صوتی_ماندگار
#دزفول
@defae_moghadas
◇◇ حماسه جنوب ◇◇
🍂
🍂 جنگ عراق و ایران از دیدگاه
فرماندهان صدام ۸
ترجمه: عبدالمجید حیدری
✾࿐༅◉༅࿐✾
گفتگو با حمدانی – بخش اول
گفتگو با حمدانی - بخش اول
مورای: پس از اینکه طالع الدوری از فاجعه لشکر نهم نجات یافت و حتی در جلسه محاکمه جانشین خود که تنها سه روز بود فرماندهی این لشکر را به عهده گرفته بود، آیا صدام او را در جایگاه جدیدی هم منصوب کرد؟
حمدانی: بله، او به دبیری فرماندهی کل منصوب شد. ارتباط این جایگاه با صدام مانند ارتباط سپهبد کایتل با هیتلر بود. وقتی هم به این جایگاه منصوب شد، همه کاملاً شگفتزده شدیم. این اقدام برای ارتش عراق نوعی عقبگرد بود، زیرا باید برای به کارگیری افراد با کفایت تلاش میکردیم.
مورای: مسئولیت اصلی و اقدامات روزانه دبیر فرماندهی کل چه بود؟
حمدانی: فرماندهی کل در شب حمله به ایران، یعنی ۲۲ سپتامبر ۱۹۸۰م [۳۱ شهریور ١٣٥٩ش] تشکیل شد و افراد ستادی بلندپایهای به نمایندگی از همه شاخههای نیروهای مسلح برای ارائه طرحهای نظامی به صدام در آن شرکت داشتند.
موراى: الدوری تا پایان جنگ در این جایگاه باقی ماند یا جایگاه جدیدی به او داده شد؟
حمدانی: او تا سال ۱۹۹۱م [۱۳۷۰ش] همچنان به کارش ادامه داد. اجازه بدهید داستانی در مورد الدوری برایتان بگویم. در اوایل دهه ۱۹۹۰م، زمانی که فرمانده یکی از لشکرهای گارد ریاست جمهوری بودم، مرخصی گرفته و با همسرم به مسافرت رفته بودم. وقتی با خودرو شخصیام در جادهای مشغول رانندگی بودم، متوجه شدم مرسدس بنز آبی رنگی که رانندهاش هم لباس آبی داشت، پشت سرم حرکت میکند. خودرو را به سمت راست هدایت کردم تا بتواند از کنارم عبور کند، ولی پس از آنکه باز هم قدری پشت سرم به حرکتش ادامه داد، هنگامی که از کنارم عبور کرد، با روشن کردن چراغهای چشمکزن از من خواست بایستم و من هم پشت سرش ایستادم.
وقتی راننده خودرو پیاده شد، متوجه شدم الدوری است. من هم پیاده شدم و با او دست دادم. الدوری گفت: "از شما میخواهم دفعه بعد که صدام را میبینی به او بگویی که درست نیست افسران لايقی مثل من بازنشست شوند." هنوز خود را فرمانده بزرگی میدانست. به او گفتم هیچ کس نمیتواند اینگونه مسائل را با صدام در میان بگذارد و بعد سوار خودرو شده به راهم ادامه دادم. وقتی همسرم پرسید که او کیست و خواستم الدوری را به اجمال برایش معرفی کنم، پاسخ دادم: "او همان کسی است که سبب مرگ یک سوم ارتش عراق شده و اکنون میخواهد برگردد تا کار نیمهتمامش را کامل کند."
دو سال پیش عزت الدوری حکم اعدام من و ده ژنرال دیگر را صادر کرد و اسم مرا چون از ایدئولوژی حزب بعث پیروی نمیکردم، در صدر فهرست ژنرالهایی که قرار بود اعدام شوند، قرار داد.
مورای: موضوع الدوری را رها کنیم و به آنچه بسیاری دیگر از افسران عراقی گفتهاند بپردازیم؛ افسرانی که در انتهای دیگر طیف تخصصگرایی قرار میگیرند. در مورد عدنان خیرالله چه میتوانید بگویید؟
حمدانی: او از نظر اخلاق و اصول [نظامی] شخص بزرگی بود و عجیب اینکه بسیاری از ویژگیهایش مخالف خصوصیات صدام بود.
خیرالله در سال ۱۹۷۸م [۱۳۵۷ش] سرهنگ بود و با به قدرت رسیدن صدام در جولای ۱۹۷۹م [تیر ۱۳۵۸ش] به سرتیپ تمامی ارتقا یافت.
مورای: او هم از ژنرالهای سیاسی بود؟
حمدانی: من عدنان خیرالله را همانگونه میبینم که بسیاری از افسران عراقی میدیدند. در طول جنگ در موقعیتهای مختلفی با او روبهرو شدم. اجازه بدهید ابتدا با زمانی که هنوز فرمانده یکی از گردانهای تانک بود آغاز کنیم و سپس به دورانی که فرمانده تیپ ۱۰ زرهی شد بپردازیم. ویژگیهای بینظیری داشت: روحیه بالا، تخصصگرایی قوی و روح نظامی. سربازان و افسرانش او را دوست داشتند و الگوی مناسبی برای دیگر فرماندهان بود. عدنان خیرالله برادرزن صدام بود و از این موقعیت برای کمک به دیگران استفاده میکرد، ولی هیچگاه رابطهاش با صدام را به گونهای به کار نگرفت که مجبور شود اصول اخلاقیاش را زیر پا بگذارد. به افراد بالادست و زیر دستش احترام میگذاشت.
┄═❁๑🍃๑🌺๑🍃๑❁═┄
#فرماندهان_صدام
کانال بچههای جبهه و جنگ
@defae_moghadas
࿐✧•حماسه جنوب•✧࿐
🍂 آهسته میآید صدا
انگشترم آنجاست!
این هم کمی از چفیهام...
بال و پرم آنجاست...
قرآن جیبی، قدری از پیراهنی خاکی
یک ساعت کهنه کنار دفترم آنجاست...
دست و... خشابی خالی و...
مشتی گره کرده
عکس امام و قطعهای از
باورم آنجاست
یک قمقمه، یک فین غواصی و یک لبخند
یک یادگاری از نگاه مادرم آنجاست
مهر نمازم لای شببوها نمایان است
«یک چشمه، یک رود» از دو چشمان ترم آنجاست
حالا ببند آن چشمهای نازنینت را
تا ننگری که استخوان پیکرم آنجاست
شاعر عبدالرحیم سعیدی راد
┄┅••༅✦༅••┅┄
#عکس #شعر
کانال بچههای جبهه و جنگ
@defae_moghadas
࿐✧•حماسه جنوب•✧࿐
🍂 درد و اندوه در واژهها نمیگنجد، وقتی مادری با دستان لرزان، تکههای وجود عزیزش را در آغوش میگیرد. ننه مریم، اسطورهای از صبر و مقاومت، در دل خاکستر و باروت، در میان سایههای جنگ، پارههای وجود فرزندش را گرد هم میآورد.
محمد پورحیدری، شهیدی که در مسیر آزادی جان داد، و مادر، با قلبی شکسته اما استوار، او را بدرقه میکند. این لحظات، روایت عشق و ایثار، یادآور سنگینی بهای آزادی و عزتی است که بر دوش مادران این سرزمین نهاده شده است.
ننه مریم درحال جمع آوری بدن قطعه قطعه پسر شهیدش محمد پورحیدری که در ایامی بعد از آزادی خرمشهر، در حال پاکسازی بر اثر انفجار مهمات به شهادت رسید ...
┄┅••༅✦༅••┅┄
#عکس
کانال بچههای جبهه و جنگ
@defae_moghadas
࿐✧•حماسه جنوب•✧࿐
🍂
🔻 همسنگری لوطی و
نمازشبخوان
✍.. اسمش خسروان بود...
راننده ی من در روزهای جنگ 😊
بارها بهش گفته بودم ..اگه خبر شهادت یا زخمی شدنت رو بشنوم ؛حسابی برات میخندم 😊
تا اینکه در عملیات کربلای پنج زخمی شد و اتفاقا خودم رفتم بالای سرش...
و به قولم عمل کردم و با خنده احوالش رو پرسیدم ...😊
کارمند شرکت نفت بود....
سابقه اش در جنگ بیشتر از من بود..
البته حضورش فقط در عملیات ها بود...
و با تموم شدن عملیات خسروان هم غیبش میزد..
از هر حربه ای برای گرفتن پایان ماموریت استفاده میکرد...
بعد از عملیات بدر که مانع از رفتن اش شدم از یه حربه عجیب استفاده کرد..که بماند....😉
من هم ناچارا برای حفظ آبرو بهش پایانی دادم..📩
تا اینکه قبل از عملیات والفجر هشت. دوباره برگشت...
آدم عجیبی بود..
به قول امروزی ها اُپِن ...😊
و به قول دیروزی ها کمی دریده ...😊
فرستادمش سنگر بیژن کنگری ...
فردی که از نماز شبش نمیگذشت و تمام مستحباتش بجا بود...
هنوز مدتی از همسنگری شون نگذشته بود که
یه شب دیدم بیژن کنگری با داد و فریاد وارد سنگرِ فرماندهی شد و ابراز نارضایتی شدید از معاشرت و همسنگری با خسروان گله ها کرد...!!!😊
کنگری میگفت: قطعا اگر ما در جنگ عدم فتح داریم... یه علتش خسروان است....😠
خلاصه قانع اش کردم که مدارا کند.
طبیعی بود ...
بیژن اهل تهجد بود ..
شبا که برای نماز بیدار میشد..
خسروان داد می زده ..
برادر ما میخواهیم بخوابیم 🤒
اگر ریا کاری نیست برو بیرون نماز بخوان
مثل مولا علی....
اگر نه در سنگر مزاحم خواب ما نشو. ..😴
خلاصه گذشت تا عملیات والفجر هشت شد...
👇👇👇
🍂
🔻 شب دوم عملیات؛
ما می بایستی خودمون رو با خودروی جیپ ،به منطقه ای در انتهای اروند رود میرساندیم...
تا شبانه بوسیله هاورکراف ما رو به فاو ،
انتقال دهند..
سر شب راه افتادیم...
از نخلستان های آبادان در دل تاریکی شب و با چراغ های خاموشِ جیپ حرکت کردیم..
توی تاریکی مطلق، بین راه
ماشین خراب شد 😱
همه معادلات ما بهم خورد...
از رفتن و رسیدن به سر قرار ناامید شده بودیم
به یکباره خسروان ادعایی کرد😳
گفت نگران نباشید ...☝️
من الان ماشین رو تعمیر میکنم...😏
ناگفته نماند که اهل امور فنی بود ...
جعبه آچار را برداشت و یه راست رفت زیر ماشین...
کاملا حرفه ای و سریع دیفرانسیل ماشین رو باز کرد و تعمیر و دوباره سرجاش گذاشت...
یه مرتبه گفت:
ماشین تعمیر شد..
حرکت کنیم.😊
ما هم متعجب و متحیر از کاری که کرده بود.😳
راه افتادیم و
به موقع هم تونستیم سر قرار برسیم...
صبح در فاو بودیم ....
و به لطف خسروان 😊 در عملیات هم شرکت کردیم...
نزدیکی های ظهر بود که خسروان و کنگری رو دیدم که گوشه ای ایستاده و طبق معمول مشغول صحبت و بگومگو بودند...
از بیژن اصرار....
از خسروان امتناع.....
وقتی قضیه رو جویا شدم...🤔
بنظرتون چه میگفتند...... !!!؟؟؟
بیژن به خسروان اصرار میکرد که تو رو جون هر کی دوست داری بیا و قبول کن که
همه ی ثواب های نماز شب هایم برای تو....
وثواب تعمیر ماشین..
در دل تاریکی شب..
و جا نماندن ما از عملیات برای من......😶😶
و خسروان زیر بار نمیرفت که نمیرفت 😂
میگفت:
ثواب نماز شب های تو رو چیکارش کنم آخه
یه چیزی بگو که بدرد دنیایم بخوره😂
ببینید من در جنگ با کی ها سر میکردم🤔
▪️کاظم فرامرزی
┄┅••༅✦༅••┅┄
#خاطرات #طنز_جبهه
کانال بچههای جبهه و جنگ
@defae_moghadas
࿐✧•حماسه جنوب•✧࿐
@defae_moghadas
🍂