🍂 جنگ عراق و ایران از دیدگاه
فرماندهان صدام ۲۲
● سپهبد عبيد محمد الكعبي
ترجمه: عبدالمجید حیدری
✾࿐༅◉༅࿐✾
▪︎ وودز: گفتید قرارگاه مقدم لشکر ۲۶ عراق در فاو مستقر بود و تنها یک تیپ کوچک در اختیار داشت. آن واحد رزمی که با استفاده از دو گردان تشکیل دادید، شامل چه نیروهایی بود و چند قایق موشکانداز در اختیار داشت؟
کعبی: نیروها از تفنگداران دریایی بودند و دو کشتی آبخاکی وظیفه پشتیبانی آتش را برعهده داشتند. پرسیدید چرا در این نبرد یک یا دو تیپ کامل وارد عمل نشدند؛ ستاد کل نیروهای مسلح عراق فقط دو تیپ به جبهه تحت مسئولیت سپاه سوم اعزام کرده بود که حتی از نظر سازمان رزمی، یک گردان هم کم داشتند.
وودز: پس عملیات ایرانیها در فریب ارتش عراق و واداشتن آنها به دفاع از شمال بصره مؤثر بوده؛ چون عراق دو تیپ پیاده خود را که قرار بود از جاده ساحلی فاو دفاع کنند، از شبهجزیره خارج کرد.
مورای: با توجه به خسارتهای اقتصادی که به ایران وارد میکردید، خارج کردن دو تیپ از فاو در آن موقعیت، نشانه کوتهبینی فرماندهان نیروی زمینی عراق بود.
کعبی: آنها تصور میکردند هیچ خطری منطقه فاو را تهدید نمیکند.
وودز: درباره نوع عملیاتهایی که در جاده ساحلی فاو انجام شد، چیزی یادتان هست؟ ظاهراً دو گردان از نیروهایتان را در خط دفاعی ثابت مستقر کرده بودید. تمهیدات جنگیتان در موقعیت جدید چه بود؟
کعبی: در ساحل استحکامات ایجاد کردیم، سامانههای موشکی کرم ابریشم را مستقر نمودیم و موانع پدافندی لازم را در امتداد جادهها برپا کردیم. نیروی زمینی و دریایی نیز موانعی برای اهداف خاص ایجاد کردند که بهعنوان دژی مستحکم در برابر پیشروی دشمن عمل میکرد.
وودز: آیا در اجرای مأموریت دفاعی، از پشتیبانی هوایی هم بهرهمند شدید؟
کعبی: بله، نیروی هوایی پس از حمله ایرانیها به فاو، حملات زیادی علیه آنها انجام داد. اما صدام یک هفته پس از عملیات از جبهه بازدید کرد و دستور توقف همه عملیاتها در منطقه را صادر کرد.
وودز: در عملیات پدافندی جاده ساحلی، آیا فقط به پشتیبانی قایقهای موشکانداز و توپخانه محدود بودید یا نیروی هوایی هم مشارکت داشت؟
کعبی: در جریان حمله ایرانیها به فاو، ما نیز یک رشته حملات زمینی انجام دادیم که حتی پس از پایان عملیات ادامه داشت، تا زمانی که صدام شخصاً دستور توقف آنها را صادر کرد.
مورای: با توضیحاتی که دادید، انگیزه ایرانیها از عملیات فاو روشنتر شد. هدف آنها فقط رسیدن به بصره نبود، بلکه اهداف مهمتری هم دنبال میکردند.
کعبی: جاده ساحلی فاو، جادهای باریک و حتی آسفالتنشده بود. طول آن حدود ۵۰ کیلومتر بود و رسیدن به بصره از این مسیر برای ایرانیها کار آسانی نبود.
وودز: آیا نکتهای هست که در این گفتگو مطرح نشده و فکر میکنید باید بدانیم؟
کعبی: جزئیات عملیاتها را اینجا مطرح نکردیم، اما در مقالهای که به شما دادم، میتوانید اطلاعات کاملتری درباره آنها پیدا کنید.
مورای: آیا صدام اهمیت اتخاذ موضع دفاعی را درک کرده بود؟
کعبی: من این موضوع را به او گوشزد کردم و از من تشکر کرد.
مورای: احساس نمیکردید که در ارتباط با صدام و فرماندهی عالی عراق، استقلال بیشتری نسبت به فرماندهان زمینی داشتید؟
کعبی: زمانی که عضو شورای عمومی نیروهای مسلح بودم، در حدود ۵۰ تا ۶۰ جلسه با صدام شرکت کردم. برخی جلسات بیش از ۱۲ ساعت طول میکشید و از ساعت شش عصر تا طلوع آفتاب ادامه داشت. در سه جلسه فقط من و دو ژنرال دیگر حضور داشتیم.
وودز: وقتی صدام به گزارشهای افسران درباره مسائل نظامی گوش میداد، او را چگونه میدیدید؟ آیا فرماندهی نظامی داشت؟
کعبی: نمیتوان گفت نظامی بود، اما تلاش میکرد یاد بگیرد و همیشه در حال یادگیری بود.
وودز: به نظر میرسد صدام بین سالهای ۱۹۸۰ تا ۱۹۸۸ با جنگ دریایی آشنا شد و تغییرات زیادی را تجربه کرد. با توجه به جلساتی که با شما داشت و اشتیاقی که برای یادگیری نشان میداد، فکر نمیکنید تا سال ۱۹۸۸ به فرماندهی قابل در امور دریایی تبدیل شده بود؟
کعبی: بله، همینطور بود.
مورای: اما واقعیت این است که ناآشنایی صدام با امور نظامی در آغاز جنگ، هزینه سنگینی برای عراق داشت.
کعبی: از نظر سیاسی با شما موافقم. صدام باید از این جنگ که به ویرانی عراق انجامید، اجتناب میکرد. نمیتوان خودکامگیاش را انکار کرد. سرنوشتی که برای عراق رقم خورد، نتیجه همین خودکامگی بود؛ درست مانند بلایی که هیتلر و موسولینی بر سر کشورهایشان آوردند. صدام تنها تصمیمگیرنده عراق بود و در مورد حمله به کویت فقط با سه نفر مشورت کرد: خودش، علی شیمیایی و حسین کامل. نظر هیچیک از مشاوران دیگرش را نپرسیده بود.
┄┅••༅✦༅••┅┄
#فرماندهان_صدام
کانال بچههای جبهه و جنگ
@defae_moghadas
࿐✧•حماسه جنوب•✧࿐
🍂 لحظات رهایی
عسگر قاسمی اردوگاه ۱۸
࿐❀ᭂ❀ᭂ࿐
۲۴ شهریور، اتوبوسها آمدند تا ما را به
خانه ببرند. صلیب سرخ ثبتناممان کرد. ده اتوبوس بودیم، من در هشتمی. نزدیک مرز خسروی فهمیدیم دو اتوبوس عقبتر نیستند. توقف کردیم، فرمانده عراقی گفت خراب شدهاند، یا منتظر بمانید یا بروید لب مرز.
بچهها گفتند میرویم ولی تا همه نیایند، وارد نمیشویم. یک کیلومتر مانده به مرز، دوباره ایستادیم. عراقیها تهدید کردند: یا بروید یا جایی میفرستیمتان که رنگ آزادی نبینید. بچهها ایستادند. دستور دادند اتوبوس اول برگردد، اما بچهها شیشهها را شکستند و فریاد «یا زهرا» سر دادند.
ناگهان صدای آمدن پاسدارها رسید. بچههای سپاه از مرز خسروی آمدند، گفتند: «از اینجا به بعد با ما». ما را تحویل گرفتند.
دو اتوبوس جا مانده، دو ماه بعد آزاد شدند.
┄┅••༅✦༅••┅┄
#عکس #خاطرات_آزادگان
#خاطرات_کوتاه
کانال بچههای جبهه و جنگ
@defae_moghadas
࿐❀ᭂ•حماسه جنوب•❀ᭂ࿐
1.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🍂 خبر داری که عاشقت خونهنشین شد؟!
ندارم آروم، که اربعین شد
خبر داری که عاشقت خونه نشین شد
به دل میگفتم، میریم زیارت
یه دلخوشی داشتیم و بس، آخرش این شد
نگو که مهمون نمیخوای مهربون آقا
نگو که بد زائرایی بودیم برات ما
خودت بگو بغضمونو کجا بباریم؟
خودت بگو چیکار کنیم با دل شیدا
عراقیا!یادش بخیر صوت شما:
اهلا و سهلا
راه نجف تا کربلا تو موکبا:
اهلا وسهلا
یه روز میایم باز با همون شور و نوا:
اهلا و سهلا
از راه دور سلام آقا، سلام دلشکسته ها
خدا بخیر بگذرونه، این اربعین دور از شما
«زوروا عنّا فی الاربعين»
میثم مطیعی
┄┅••༅✦༅••┅┄
#کلیپ #نماهنگ #اربعین
کانال بچههای جبهه و جنگ
@defae_moghadas
࿐❀ᭂ•حماسه جنوب•❀ᭂ࿐
🍂
🔻 باغ ملکوت
قسمت ۶۹
خاطرات آزاده
مهدی لندرودی
༺◍⃟჻ᭂ༅༺◍⃟჻ᭂ࿐
🔸 خاطره سوم
¤ بچهها حدود ده دقیقه بیوقفه لیوانها را به زمین میکوبیدند. صدای ضربهها تا سولهها میرسید. در برخی دیوارهای سولهها، بچهها با پوکههای توپ ظریفکاری کرده بودند. ناگهان، انگار بمبی منفجر شده باشد، همه ساکت شدیم. بچههای سولهها پوکهها را برداشته بودند و با شدت به دیوارها میکوبیدند؛ صدایی مهیب برخاست. هرچه آهنآلات، در، یا هر چیز دیگری به دستشان رسیده بود، به اینسو و آنسو میکوبیدند.
افراد مسلح با شتاب به اطراف میدویدند. ما هم دوباره شروع کردیم به کوبیدن لیوانها. بعدها فهمیدیم یکی از افسران ارشد به سولهها رفته بود. او پرسیده بود:
– آنها دارند لیوان میکوبند چون با ما اختلاف دارند. شما چه میگویید؟
و پاسخ شنیده بود:
– شما چه بلایی سرشان آوردهاید که اینطور واکنش نشان میدهند؟ اگر تا ده دقیقه دیگر از حالشان اطلاع پیدا نکنیم، آب لجن را به داخل پادگان رها میکنیم.
سرهنگ با نگرانی گفته بود:
– به خدا قسم، بنشینید سر جایتان. هیچ اتفاقی نیفتاده. آنها بیکارند و از سر بیکاری این کارها را میکنند تا ما را اذیت کنند.
اما بچههای سوله پاسخ داده بودند:
– شما بلایی سرشان آوردهاید. ما باید از حالشان باخبر شویم، وگرنه نمیتوانیم جلوی بچهها را بگیریم. اگر لازم باشد، شما هم بزنید، ما را بکشید.
افسر پرسید:
– حالا چه باید کرد؟
پاسخ آمد:
– چند نفر از ما باید بروند و آنها را ببینند.
قرار شد از هر قسمت دو نفر نماینده به کمپ ما بیایند. هشدار داده بودند: اگر تا نیم ساعت دیگر برنگشتیم، آب لجن را رها کنید.
سولهها پنج هزار اسیر را در خود جای داده بودند، و این برای عراقیها ترسآور بود. درها را باز کردند و نمایندگان برای سرکشی آمدند.
– سلام علیکم، چه خبر است؟
جریان را برایشان تعریف کردیم. افسر مدام میگفت:
– زود باشید. اگر دیر کنید، آنها لولهها را باز میکنند.
نمایندگان سولهها گفتند:
– ما میرویم، ولی فردا دوباره برای سرکشی میآییم.
– خیلی خوب، برویم آنجا مسئله را حل کنیم.
بعد از رفتن آنها تا ساعت دو بعد از ظهر صبر کردیم. همگی تشنه، گرسنه و از رمق افتاده بودیم. عدهای از بچهها شروع کردند به خواندن قرآن. ناگهان سرهنگ، سرگرد و چند نفر دیگر وارد آسایشگاه شدند. کسی جلوی پایشان بلند نشد. کفشهایشان را درآوردند و بیحرف، بالای آسایشگاه نشستند. تلاوت قرآن قطع شد و بچهها صلوات فرستادند.
در دل میپرسیدیم: «برای چه آمدهاند؟»
دوباره یکی از بچهها شروع کرد به قرائت آیات شریفه. حدود ربع ساعت قرآن خواند. صلوات فرستادیم و سکوت کردیم. سرهنگ گفت:
– خدا به این شهید رحمت کند. اختلاف کوچکی بود. سربازی نادان بهجای گلوله هوایی، اشتباهی یکی از شما را هدف قرار داده. او آدم بیشخصیت و بیخانوادهای است. خودم گوشمالیاش خواهم داد. این شهید شما، شهید ماست.
همه شگفتزده شده بودیم. یکی از روحانیون گفت:
– شما تا به حال خیلی به ما ظلم کردهاید. ولی چطور در حین تبادل اسرا اردوگاه را به رگبار بستهاید؟ ما چیزی از شما نمیخواهیم، فقط خواستار بازدید صلیب سرخ هستیم.
– این امکان ندارد.
مشاجره بالا گرفت. سرهنگ گفت:
– خیلی خوب، فردا صبح میروم دنبال صلیب سرخ. ما به مقامات ایرانی هم در مرز اطلاع دادهایم. شما اعتصابتان را بشکنید. سه چهار روز است غذا نخوردهاید. من قضیه را پیگیری میکنم و قول میدهم رسیدگی شود.
همه با کنار دستیشان مشورت کردند و در مجموع پذیرفتیم. سرهنگ گفت:
– حالا درهای آسایشگاه را باز میکنیم. نظافت کنید و ظرفهایتان را بشویید.
درهای نه آسایشگاه باز شد. وسایل را بیرون ریختیم، پتوها را شستیم و پهن کردیم. عصر، ساعت پنج و نیم، روز سوم اعتصاب بود. ناگهان دیگهای غذا را آوردند؛ برنج و خورش. پس از خوردن غذا و رفع تشنگی، آسایشگاه ۲ را برای مراسم تعزیه شهید حسین پیراینده آماده کردیم.
در باز شد و چهار افسر و سه درجهدار دیگر وارد شدند. کفشهایشان را کندند. برخی به آسایشگاه ۱ و برخی به آسایشگاه ۲ رفتند. نقیب عباس قرآن را برداشت و چند آیه قرائت کرد. باورمان نمیشد: قرائت قرآن توسط افسر عراقی! لحن و صدای خوبی داشت.
بعد، شمع، خاک رس و گلاب آوردند. رسمشان این بود که در گل عود میگذارند. از گلهای حیاط دستهگلی درست کرده بودند. حدود نیم ساعت در مجلس سوگواری نشستند و رفتند. سرهنگ هنگام رفتن گفت:
– فردا باز هم برای تعزیه خواهیم آمد.
ما موافقت کردیم و فهمیدیم اوضاع تغییر کرده است. آن روز تا شب بیرون بودیم.
ادامه دارد
┄┅••༅✦༅••┅┄
#باغ_ملکوت #خاطرات_آزادگان
کانال بچههای جبهه و جنگ
@defae_moghadas
࿐✧•حماسه جنوب•✧࿐
+98 21 66566000ghasedi baz amad.mp3
زمان:
حجم:
21.8M
🍂 نواهای ماندگار
🔸 با نوای
حاج صادق آهنگران
گلچینی از
مداحیهای خاطرهانگیز
سالهای نخست دفاع مقدس
┄═❁๑❁═┄
▪︎ قاصدی باز آمد از گلزار ایران
▪︎ کو یاوران، همسنگران، حسینم
علم الهدی آن نور هر دو عینم
▪︎باتو پیمان بستهایم بینیم تورا در کربلا
▪︎دلم خواهد که با ایمان بمیرم
▪︎فدای دو دستت برادر ابالفضل
▪︎بارالها اصغر شیرین زبانم گم شده
┄┅••༅✦༅••┅┄
#نواهای_صوتی_ماندگار
کانال بچههای جبهه و جنگ
@defae_moghadas
࿐✧•حماسه جنوب•✧࿐
🍂 سلام 👋 و صبح جمعهتون بخیر
امروز بریم سراغ روزهای خیبر و بچههایی که برای زدن دشمن سر از پا نمیشناختن، اونم از نوع آقا عباس..
یادش بخیر
اون روزها، توی عملیات خیبر، مسئول قبضه ۱۰۶ شده بودم و کمکی داشتم به اسم عباس؛ شلخته و بیخیال.
یه روز که شهید و مجروح زیاد داشتیم، شلوار عباس وسط جابهجاییها غرق خون شد. بعدش رفت شلوارشو شست و یه بادگیر پوشید که تا زانو میرسید!
هوا گرگومیش بود که گفتن دیدهبان عراقی بالای دژ گرای سنگرهای ما رو میده. با عباس رفتیم قبضه رو آماده کردیم و گلوله اول رو زدیم. داشتم گلوله دوم رو میذاشتم که دیدم بچهها غش غش میخندن.
گفتم چیه؟ گفتن عباس رو ببین!
عباس پشت سرم ایستاده بود، گوشهاشو با انگشت گرفته، ولی درست پشت قبضه! شلوار بادگیرش تا زانو رسیده بود و چفیه رو بسته بود دور کمرش. با گفتن «یا مهدی» گلوله دوم رو زدیم، باز هم خنده بچهها بلند شد. نگاه کردم، عباس هنوز همونجا ایستاده بود، بیخیال آتش عقب قبضه.
خودمم زدم زیر خنده. شلوار عباس مثل لباس سرخپوستی، ریشریش و تکهپاره، آویزون شده بود!
┄┅••༅✦༅••┅┄
#شوخی_با_جوونهای_قدیم
#یادش_بخیر #طنز_جبهه
کانال بچههای جبهه و جنگ
@defae_moghadas
࿐✧•حماسه جنوب•✧࿐
🍂
🔻 عبور از دجله - ۳۴
خاطرات سرباز اسیر عراقی
مترجم: حمید محمدی
࿐࿐༺◍⃟჻ᭂ༺࿐࿐
༺◍⃟჻ᭂ༅༺◍⃟჻ᭂ࿐
🔸 خاطره سوم
¤ در آن گرمای طاقت فرسا و هوای تفتیده که از فرط تشنگی و بی آبی، جان به لبهایمان رسیده بود باران بی امان توپها و خمپاره های ایران هم لحظه ای به حال خود رهایمان نمی کرد و هر از چند گاهی، یکی از افرادمان را به کام هیولای مرگ می فرستاد.
خورشید سوزان تابستانی تپه ها و دشتهای مقابل «مهران»، دست کمی از آفتاب داغ جبهه جنوب نداشت؛ به خصوص وقتی که بادهای خشک و داغ، به یاری خورشید، شروع به وزیدن میکرد و ما را به مرگ خود راضی می ساخت. چند بار تصمیم قطعی گرفته بودم که مثل بعضی از سربازها دل به دریا زده، از جان خود بگذرم و پا به فرار بگذارم تا لااقل اگر کشته هم می شوم، مجبور نباشم این همه بلا و مصیب را تحمل کنم و زجرکش شوم؛ اما هر بار که موقع مناسبی برای فرار پیدا می شد، افکار پریشانی که به ذهنم هجوم می آوردند از فرار منصرف و پشیمانم می کردند، چون می دانستم با فرار، خودم پدر و مادر بی گناهم را به دست جلادان صدام می انداختم. مدتها بود که صدام در سخنرانیهایش به مناسبتهای مختلف روی این نکته تأکید میکرد که پدر و مادری که فرزندشان را به جبهه نمی فرستند اهل این آب و خاک نیستند؛ ما آنها را دوست نداریم و نخواهیم گذاشت که در بین ما زندگی کنند. از حرفهای صدام به راحتی میشد فهمید که او عواقب بد و شومی را برای خانواده سربازهای فراری در نظر گرفته است. خب با این حساب، اگر من فرار میکردم آنها فوراً پدر و مادرم را دستگیر می کردند و همان بلایی را به سرشان در میآوردند که من از آن فرار می کردم. از این رو تصمیم گرفتم به خاطر سلامت و امنیت پدر و مادرم، هم زجرها و بدبختیهای جبهه را تحمل کنم و دوباره فکر فرار به سرم نزند.
مشکلات من یکی دوتا نبود؛ زیرا علاوه بر سختی آب و هوا و تشنگی و گرسنگی و گلوله باران مداوم ایرانیها، یک مشکل دیگر هم به سختی مرا رنج می داد و آن رفتار خشن و خودخواهانه فرمانده گروهانمان ستوان کریم بود. نمی دانم چه حساسیتی نسبت به من داشت که تمام کارهای سخت و پر خطر را به من واگذار میکرد و من هم مجبور بودم بدون چون و چرا در برابر قلدری و زورگوییهای او سرتسلیم فرود آورم و لب از روی لب نجنبـانم که مبادا به پر قبایش بر بخورد و حالم از این که هست زارتر و وخیمتر شود. شاید او به خاطر اینکه پس از خاتمه دوران هنرستان فنی به درجه ستوانی رسیده بود خود را گم کرده و این چنین به دیگران فخر می فروخت.
چندی بعد از فرماندهی دستور رسید که ما موضعمان را به تپه جلوتر منتقل کنیم. از آنجا که رفتن روی تپه جلویی در روز روشن کار سهل و آسانی نبود و به قیمت جان همه افراد گروهان تمام می شد، بار و بنه خود را برداشته نیمه شب خود را به موضع جدید رساندیم. وقت زیادی تا پایان شب کوتاه تابستانی نمانده بود. از این رو می بایست خیلی سریع برای خودمان سنگر و جانپناهی در سینه آن تپه خاکی میکندیم تا از آتش صبحگاهی ایرانیها در امان بمانیم؛ ولی نه بیلی داشتیم و نه کلنگی. به هر حال با هر فلاکت و دردسری بود، هر کسی چاله ای مثل قبر برای خودش کند و درونش خزید؛ اما ستوان کریم بی خیال، به سنگی بزرگ لم داده بود و چند تا از سربازها را که هنوز برای خودشان هم سنگر نکنده بودند، واداشته بود که با سرنیزه گودالی بزرگ و جادار برایش حفر کنند.
به تدریج با روشن شدن هوا ایرانیها که انگار شکاری تازه به دام انداخته بودند با قناصههایشان شروع کردند به نشانه روی به سوی ما. هر سری که از سنگر بیرون می آمد گلوله ای می خورد و آرام درون سنگر می افتاد. با این حساب وضعمان از قبل به مراتب بدتر شده بود. اندکی بعد، هنگامی که خورشید کمی خود را بالاتر کشید و یا تابش مستقیم خود تن گرم زمین را تفتیده تر کرد، ناگهان به خود آمدیم که هیچ آبی برایمان باقی نمانده است. تا این خبر به گوش افراد رسید، انگار یکمرتبه همه تشنه تر شدند و لبهایشان هم خشکیده تر.
👈 ادامه دارد
┄┅••༅✦༅••┅┄
#عبور_از_دجله
کانال بچههای جبهه و جنگ
@defae_moghadas
࿐✧•حماسه جنوب•✧࿐
🍂 ایام انتظار!
خسرو میرزائی
࿐❀ᭂ❀ᭂ࿐
پس از شروع تبادل اسرا در تاریخ ۱۳۶۹/۵/۲۶ و دیدن این تصاویر در تلویزیون عراق یک حالت خوف و رجایی در فضای اردوگاه تکریت۱۱ و ما اسرا ایجاد شده بود و سوالاتی در ذهن که آیا ما هم تبادل خواهیم شد؟ چند روز دیگر این اتفاق خواهد افتاد؟ نکند عراقیها کارشکنی کنند و تبادل متوقف شود؟ که بعد از آوردن لباسهای نو نسبتأ مطمئن شدیم که آزاد خواهیم شد که دوستان مهیای انجام مقدمات آزادی شدند و پرچم ایران و بازبند و پیشانی بند اسمهای ائمه اطهار علیهم السلام را درست کردند به مانند اینکه میخواستیم به عملیات برویم و در نهایت بعد از ده روز در تاریخ ۱۳۶۹/۶/۵ اولین گروه از بندهای ۳ و ۲ و ۱ تکریت ۱۱ بهتعداد هزار نفر آزاد شدیم.
🔸 تکریت ۱۱
┄┅••༅✦༅••┅┄
#عکس #خاطرات_آزادگان
#خاطرات_کوتاه
کانال بچههای جبهه و جنگ
@defae_moghadas
࿐❀ᭂ•حماسه جنوب•❀ᭂ࿐
🍂 أَیْنَ صٰاحِبُ یَوْمِ الْفَتْح
وَ نٰاشِرُ رٰایَةِ الْهدٰی...
#یا_مهدی_ادرکنی
#اللهم_عجل_لولیک_الفرج
┄┅••༅✦༅••┅┄
#عکس
کانال بچههای جبهه و جنگ
@defae_moghadas
࿐❀ᭂ•حماسه جنوب•❀ᭂ࿐