eitaa logo
حماسه جنوب،خاطرات
5.7هزار دنبال‌کننده
13.3هزار عکس
2.9هزار ویدیو
73 فایل
سرزمین عشق، جایی جز وادی پر جریان دشت عاشقی نیست بشنویم این قصه‌ی ناگفته‌ی انسانهای نام آشنای غریب را 💥 مجله دفاع مقدس 💥 ------------------ ادمین: @Jahanimoghadam @defae_moghadas2 (کانال‌دوم(شهدا 🔸️انتقال مطالب با لینک بلااشکال است.
مشاهده در ایتا
دانلود
1.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🍂 خبر داری که عاشقت خونه‌نشین شد؟! ندارم آروم، که اربعین شد خبر داری که عاشقت خونه نشین شد به دل می‌گفتم، می‌ریم زیارت یه دلخوشی داشتیم و بس، آخرش این شد نگو که مهمون نمیخوای مهربون آقا نگو که بد زائرایی بودیم برات ما خودت بگو بغضمونو کجا بباریم؟ خودت بگو چیکار کنیم با دل شیدا عراقیا!یادش بخیر صوت شما: اهلا و سهلا راه نجف تا کربلا تو موکبا: اهلا وسهلا یه روز میایم باز با همون شور و نوا: اهلا و سهلا از راه دور سلام آقا، سلام دلشکسته ها خدا بخیر بگذرونه، این اربعین دور از شما «زوروا عنّا فی الاربعين» میثم مطیعی ┄‌‎‎‌‎‎‎‌‎‌‎‎‌‎‎‎‌┅••༅✦༅••┅┄‌‎‎‌‎‎‎‌‎‌‎‎‌‎‎‎ کانال بچه‌های جبهه و جنگ @defae_moghadas    ࿐❀ᭂ•حماسه جنوب•❀ᭂ࿐
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🍂 🔻  باغ ملکوت قسمت ۶۹ خاطرات آزاده               مهدی لندرودی ༺◍⃟჻ᭂ༅༺◍⃟჻ᭂ࿐ 🔸 خاطره سوم ¤ بچه‌ها حدود ده دقیقه بی‌وقفه لیوان‌ها را به زمین می‌کوبیدند. صدای ضربه‌ها تا سوله‌ها می‌رسید. در برخی دیوارهای سوله‌ها، بچه‌ها با پوکه‌های توپ ظریف‌کاری کرده بودند. ناگهان، انگار بمبی منفجر شده باشد، همه ساکت شدیم. بچه‌های سوله‌ها پوکه‌ها را برداشته بودند و با شدت به دیوارها می‌کوبیدند؛ صدایی مهیب برخاست. هرچه آهن‌آلات، در، یا هر چیز دیگری به دستشان رسیده بود، به این‌سو و آن‌سو می‌کوبیدند. افراد مسلح با شتاب به اطراف می‌دویدند. ما هم دوباره شروع کردیم به کوبیدن لیوان‌ها. بعدها فهمیدیم یکی از افسران ارشد به سوله‌ها رفته بود. او پرسیده بود: – آنها دارند لیوان می‌کوبند چون با ما اختلاف دارند. شما چه می‌گویید؟ و پاسخ شنیده بود: – شما چه بلایی سرشان آورده‌اید که این‌طور واکنش نشان می‌دهند؟ اگر تا ده دقیقه دیگر از حالشان اطلاع پیدا نکنیم، آب لجن را به داخل پادگان رها می‌کنیم. سرهنگ با نگرانی گفته بود: – به خدا قسم، بنشینید سر جایتان. هیچ اتفاقی نیفتاده. آنها بیکارند و از سر بیکاری این کارها را می‌کنند تا ما را اذیت کنند. اما بچه‌های سوله پاسخ داده بودند: – شما بلایی سرشان آورده‌اید. ما باید از حالشان باخبر شویم، وگرنه نمی‌توانیم جلوی بچه‌ها را بگیریم. اگر لازم باشد، شما هم بزنید، ما را بکشید. افسر پرسید: – حالا چه باید کرد؟ پاسخ آمد: – چند نفر از ما باید بروند و آنها را ببینند. قرار شد از هر قسمت دو نفر نماینده به کمپ ما بیایند. هشدار داده بودند: اگر تا نیم ساعت دیگر برنگشتیم، آب لجن را رها کنید. سوله‌ها پنج هزار اسیر را در خود جای داده بودند، و این برای عراقی‌ها ترس‌آور بود. درها را باز کردند و نمایندگان برای سرکشی آمدند. – سلام علیکم، چه خبر است؟ جریان را برایشان تعریف کردیم. افسر مدام می‌گفت: – زود باشید. اگر دیر کنید، آنها لوله‌ها را باز می‌کنند. نمایندگان سوله‌ها گفتند: – ما می‌رویم، ولی فردا دوباره برای سرکشی می‌آییم. – خیلی خوب، برویم آنجا مسئله را حل کنیم. بعد از رفتن آنها تا ساعت دو بعد از ظهر صبر کردیم. همگی تشنه، گرسنه و از رمق افتاده بودیم. عده‌ای از بچه‌ها شروع کردند به خواندن قرآن. ناگهان سرهنگ، سرگرد و چند نفر دیگر وارد آسایشگاه شدند. کسی جلوی پایشان بلند نشد. کفش‌هایشان را درآوردند و بی‌حرف، بالای آسایشگاه نشستند. تلاوت قرآن قطع شد و بچه‌ها صلوات فرستادند. در دل می‌پرسیدیم: «برای چه آمده‌اند؟» دوباره یکی از بچه‌ها شروع کرد به قرائت آیات شریفه. حدود ربع ساعت قرآن خواند. صلوات فرستادیم و سکوت کردیم. سرهنگ گفت: – خدا به این شهید رحمت کند. اختلاف کوچکی بود. سربازی نادان به‌جای گلوله هوایی، اشتباهی یکی از شما را هدف قرار داده. او آدم بی‌شخصیت و بی‌خانواده‌ای است. خودم گوشمالی‌اش خواهم داد. این شهید شما، شهید ماست. همه شگفت‌زده شده بودیم. یکی از روحانیون گفت: – شما تا به حال خیلی به ما ظلم کرده‌اید. ولی چطور در حین تبادل اسرا اردوگاه را به رگبار بسته‌اید؟ ما چیزی از شما نمی‌خواهیم، فقط خواستار بازدید صلیب سرخ هستیم. – این امکان ندارد. مشاجره بالا گرفت. سرهنگ گفت: – خیلی خوب، فردا صبح می‌روم دنبال صلیب سرخ. ما به مقامات ایرانی هم در مرز اطلاع داده‌ایم. شما اعتصابتان را بشکنید. سه چهار روز است غذا نخورده‌اید. من قضیه را پیگیری می‌کنم و قول می‌دهم رسیدگی شود. همه با کنار دستی‌شان مشورت کردند و در مجموع پذیرفتیم. سرهنگ گفت: – حالا درهای آسایشگاه را باز می‌کنیم. نظافت کنید و ظرف‌هایتان را بشویید. درهای نه آسایشگاه باز شد. وسایل را بیرون ریختیم، پتوها را شستیم و پهن کردیم. عصر، ساعت پنج و نیم، روز سوم اعتصاب بود. ناگهان دیگ‌های غذا را آوردند؛ برنج و خورش. پس از خوردن غذا و رفع تشنگی، آسایشگاه ۲ را برای مراسم تعزیه شهید حسین پیراینده آماده کردیم. در باز شد و چهار افسر و سه درجه‌دار دیگر وارد شدند. کفش‌هایشان را کندند. برخی به آسایشگاه ۱ و برخی به آسایشگاه ۲ رفتند. نقیب عباس قرآن را برداشت و چند آیه قرائت کرد. باورمان نمی‌شد: قرائت قرآن توسط افسر عراقی! لحن و صدای خوبی داشت. بعد، شمع، خاک رس و گلاب آوردند. رسمشان این بود که در گل عود می‌گذارند. از گل‌های حیاط دسته‌گلی درست کرده بودند. حدود نیم ساعت در مجلس سوگواری نشستند و رفتند. سرهنگ هنگام رفتن گفت: – فردا باز هم برای تعزیه خواهیم آمد. ما موافقت کردیم و فهمیدیم اوضاع تغییر کرده است. آن روز تا شب بیرون بودیم. ادامه دارد ┄‌‎‎‌‎‎‎‌‎‌‎‎‌‎‎‎‌┅••༅✦༅••┅┄‌‎‎‌‎‎‎‌‎‌‎‎‌‎‎‎‌ کانال بچه‌های جبهه و جنگ @defae_moghadas      ࿐✧•حماسه جنوب•✧࿐
+98 21 66566000ghasedi baz amad.mp3
زمان: حجم: 21.8M
🍂 نواهای ماندگار 🔸 با نوای حاج صادق آهنگران گلچینی از مداحی‌های خاطره‌انگیز سال‌های نخست دفاع مقدس         ‌‌‍‌‎‌┄═❁๑❁═‌‌‍‌‎‌‌‌‍‌‎‌┄ ▪︎ قاصدی باز آمد از گلزار ایران ▪︎ کو یاوران، همسنگران، حسینم علم الهدی آن نور هر دو عینم ▪︎باتو پیمان بسته‌ایم بینیم تورا در کربلا ▪︎دلم خواهد که با ایمان بمیرم ▪︎فدای دو دستت برادر ابالفضل ▪︎بارالها اصغر شیرین زبانم گم شده ┄‌‎‎‌‎‎‎‌‎‌‎‎‌‎‎‎‌┅••༅✦༅••┅┄‌‎‎‌‎‎‎‌‎‌‎‎‌‎‎‎‌ کانال بچه‌های جبهه و جنگ @defae_moghadas      ࿐✧•حماسه جنوب•✧࿐
🍂 سلام 👋 و صبح جمعه‌تون بخیر امروز بریم سراغ روزهای خیبر و بچه‌هایی که برای زدن دشمن سر از پا نمی‌شناختن، اونم از نوع آقا عباس.. یادش بخیر اون روزها، توی عملیات خیبر، مسئول قبضه ۱۰۶ شده بودم و کمکی داشتم به اسم عباس؛ شلخته و بی‌خیال. یه روز که شهید و مجروح زیاد داشتیم، شلوار عباس وسط جابه‌جایی‌ها غرق خون شد. بعدش رفت شلوارشو شست و یه بادگیر پوشید که تا زانو می‌رسید! هوا گرگ‌ومیش بود که گفتن دیده‌بان عراقی بالای دژ گرای سنگرهای ما رو می‌ده. با عباس رفتیم قبضه رو آماده کردیم و گلوله اول رو زدیم. داشتم گلوله دوم رو می‌ذاشتم که دیدم بچه‌ها غش غش می‌خندن. گفتم چیه؟ گفتن عباس رو ببین! عباس پشت سرم ایستاده بود، گوش‌هاشو با انگشت گرفته، ولی درست پشت قبضه! شلوار بادگیرش تا زانو رسیده بود و چفیه رو بسته بود دور کمرش. با گفتن «یا مهدی» گلوله دوم رو زدیم، باز هم خنده بچه‌ها بلند شد. نگاه کردم، عباس هنوز همون‌جا ایستاده بود، بی‌خیال آتش عقب قبضه. خودمم زدم زیر خنده. شلوار عباس مثل لباس سرخپوستی، ریش‌ریش و تکه‌پاره، آویزون شده بود! ┄‌‎‎‌‎‎‎‌‎‌‎‎‌‎‎‎‌┅••༅✦༅••┅┄‌‎‎‌‎‎‎‌‎‌‎‎‌‎‎‎ کانال بچه‌های جبهه و جنگ @defae_moghadas ࿐✧•حماسه جنوب•✧࿐
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🍂 🔻  عبور از دجله - ۳۴ خاطرات سرباز اسیر عراقی   مترجم:  حمید محمدی ࿐࿐༺◍⃟჻ᭂ༺࿐࿐ ༺◍⃟჻ᭂ༅༺◍⃟჻ᭂ࿐ 🔸 خاطره سوم ¤ در آن گرمای طاقت فرسا و هوای تفتیده که از فرط تشنگی و بی آبی، جان به لبهایمان رسیده بود باران بی امان توپها و خمپاره های ایران هم لحظه ای به حال خود رهایمان نمی کرد و هر از چند گاهی، یکی از افرادمان را به کام هیولای مرگ می فرستاد. خورشید سوزان تابستانی تپه ها و دشتهای مقابل «مهران»، دست کمی از آفتاب داغ جبهه جنوب نداشت؛ به خصوص وقتی که بادهای خشک و داغ، به یاری خورشید، شروع به وزیدن می‌کرد و ما را به مرگ خود راضی می ساخت. چند بار تصمیم قطعی گرفته بودم که مثل بعضی از سربازها دل به دریا زده، از جان خود بگذرم و پا به فرار بگذارم تا لااقل اگر کشته هم می شوم، مجبور نباشم این همه بلا و مصیب را تحمل کنم و زجرکش شوم؛ اما هر بار که موقع مناسبی برای فرار پیدا می شد، افکار پریشانی که به ذهنم هجوم می آوردند از فرار منصرف و پشیمانم می کردند، چون می دانستم با فرار، خودم پدر و مادر بی گناهم را به دست جلادان صدام می انداختم. مدتها بود که صدام در سخنرانی‌هایش به مناسبتهای مختلف روی این نکته تأکید می‌کرد که پدر و مادری که فرزندشان را به جبهه نمی فرستند اهل این آب و خاک نیستند؛ ما آنها را دوست نداریم و نخواهیم گذاشت که در بین ما زندگی کنند. از حرفهای صدام به راحتی می‌شد فهمید که او عواقب بد و شومی را برای خانواده سربازهای فراری در نظر گرفته است. خب با این حساب، اگر من فرار می‌کردم آنها فوراً پدر و مادرم را دستگیر می کردند و همان بلایی را به سرشان در می‌آوردند که من از آن فرار می کردم. از این رو تصمیم گرفتم به خاطر سلامت و امنیت پدر و مادرم، هم زجرها و بدبختی‌های جبهه را تحمل کنم و دوباره فکر فرار به سرم نزند. مشکلات من یکی دوتا نبود؛ زیرا علاوه بر سختی آب و هوا و تشنگی و گرسنگی و گلوله باران مداوم ایرانی‌ها، یک مشکل دیگر هم به سختی مرا رنج می داد و آن رفتار خشن و خودخواهانه فرمانده گروهانمان ستوان کریم بود. نمی دانم چه حساسیتی نسبت به من داشت که تمام کارهای سخت و پر خطر را به من واگذار می‌کرد و من هم مجبور بودم بدون چون و چرا در برابر قلدری و زورگویی‌های او سرتسلیم فرود آورم و لب از روی لب نجنبـانم که مبادا به پر قبایش بر بخورد و حالم از این که هست زارتر و وخیمتر شود. شاید او به خاطر اینکه پس از خاتمه دوران هنرستان فنی به درجه ستوانی رسیده بود خود را گم کرده و این چنین به دیگران فخر می فروخت. چندی بعد از فرماندهی دستور رسید که ما موضعمان را به تپه جلوتر منتقل کنیم. از آنجا که رفتن روی تپه جلویی در روز روشن کار سهل و آسانی نبود و به قیمت جان همه افراد گروهان تمام می شد، بار و بنه خود را برداشته نیمه شب خود را به موضع جدید رساندیم. وقت زیادی تا پایان شب کوتاه تابستانی نمانده بود. از این رو می بایست خیلی سریع برای خودمان سنگر و جان‌پناهی در سینه آن تپه خاکی می‌کندیم تا از آتش صبحگاهی ایرانی‌ها در امان بمانیم؛ ولی نه بیلی داشتیم و نه کلنگی. به هر حال با هر فلاکت و دردسری بود، هر کسی چاله ای مثل قبر برای خودش کند و درونش خزید؛ اما ستوان کریم بی خیال، به سنگی بزرگ لم داده بود و چند تا از سربازها را که هنوز برای خودشان هم سنگر نکنده بودند، واداشته بود که با سرنیزه گودالی بزرگ و جادار برایش حفر کنند. به تدریج با روشن شدن هوا ایرانی‌ها که انگار شکاری تازه به دام انداخته بودند با قناصه‌هایشان شروع کردند به نشانه روی به سوی ما. هر سری که از سنگر بیرون می آمد گلوله ای می خورد و آرام درون سنگر می افتاد. با این حساب وضعمان از قبل به مراتب بدتر شده بود. اندکی بعد، هنگامی که خورشید کمی خود را بالاتر کشید و یا تابش مستقیم خود تن گرم زمین را تفتیده تر کرد، ناگهان به خود آمدیم که هیچ آبی برایمان باقی نمانده است. تا این خبر به گوش افراد رسید، انگار یکمرتبه همه تشنه تر شدند و لبهایشان هم خشکیده تر. 👈 ادامه دارد ┄‌‎‎‌‎‎‎‌‎‌‎‎‌‎‎‎‌┅••༅✦༅••┅┄‌‎‎‌‎‎‎‌‎‌‎‎‌‎‎‎‌ کانال بچه‌های جبهه و جنگ @defae_moghadas      ࿐✧•حماسه جنوب•✧࿐
🍂 ایام انتظار! خسرو میرزائی ࿐❀ᭂ❀ᭂ࿐ پس از شروع تبادل اسرا در تاریخ ۱۳۶۹/۵/۲۶ و دیدن این تصاویر در تلویزیون عراق یک حالت خوف و رجایی در فضای اردوگاه تکریت۱۱ و ما اسرا ایجاد شده بود و سوالاتی در ذهن که آیا ما هم تبادل خواهیم شد؟ چند روز دیگر این اتفاق خواهد افتاد؟ نکند عراقی‌ها کارشکنی کنند و تبادل متوقف شود؟ که بعد از آوردن لباسهای نو نسبتأ مطمئن شدیم که آزاد خواهیم شد که دوستان مهیای انجام مقدمات آزادی شدند و پرچم ایران و بازبند و پیشانی بند اسم‌های ائمه اطهار علیهم السلام را درست کردند به مانند اینکه می‌خواستیم به عملیات برویم و در نهایت بعد از ده روز در تاریخ ۱۳۶۹/۶/۵ اولین گروه از بندهای ۳ و ۲ و ۱ تکریت ۱۱ به‌تعداد هزار نفر آزاد شدیم. 🔸 تکریت ۱۱ ┄‌‎‎‌‎‎‎‌‎‌‎‎‌‎‎‎‌┅••༅✦༅••┅┄‌‎‎‌‎‎‎‌‎‌‎‎‌‎‎‎ کانال بچه‌های جبهه و جنگ @defae_moghadas    ࿐❀ᭂ•حماسه جنوب•❀ᭂ࿐
🍂 أَیْنَ صٰاحِبُ یَوْمِ الْفَتْح وَ نٰاشِرُ رٰایَةِ الْهدٰی... ┄‌‎‎‌‎‎‎‌‎‌‎‎‌‎‎‎‌┅••༅✦༅••┅┄‌‎‎‌‎‎‎‌‎‌‎‎‌‎‎‎ کانال بچه‌های جبهه و جنگ @defae_moghadas    ࿐❀ᭂ•حماسه جنوب•❀ᭂ࿐
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🍂 🔻  باغ ملکوت قسمت ۷۰ خاطرات آزاده               مهدی لندرودی ༺◍⃟჻ᭂ༅༺◍⃟჻ᭂ࿐ 🔸 خاطره سوم ¤ شب پس از آمارگیری آمدیم داخل. شام خوبی خوردیم و به تماشای اخبار تبادل اسرا نشستیم. افسر نگهبان آمد و دید به اخبار ایران نگاه می کنیم و چیزی نگفت. قند توی دل بچه ها آب می‌شد وقتی که اولین سری از اسرا را نزد خانواده هایشان می‌دیدند. بعضی از بچه ها می‌گفتند که بعد از ده روز نوبت رفتن ما می‌شود. عده ای می‌گفتند که تا نوبت به مفقودان برسد، تبادل قطع می‌شود. فردای آن روز در سوله ها هم مراسم عزاداری بر پا شد. صبح زود وقتی به حیاط رفتم دیدم که سر در آسایشگاه ها پلاکارد زده اند: "درود بر خامنه ای" جل الخالق چنین شعاری در آن محیط مرگ و خفقان و در سرای دشمن روی پلاکارد! دیگری نوشته شده بود شهادت حسین پیراینده "سردار رشید اسلام را به رهبر انقلاب و به ملت ایران تبریک می‌گوییم." روی مقواهایی که بر تخته پاره ها نصب شده بود شعارهایی در حمایت از مسئولان جمهوری اسلامی داده شده بود. - این چه کاری است که کرده اید؟ لااقل می گذاشتید افسر بیاید. ضربان قلب همایون افزایش یافت و منتظر افسر ماندیم تا ببینیم عکس العمل او چیست؟ افسر آمد و پس از آمارگیری نگاهی به پلاکاردها انداخت و رفت. همه در هول و ولا و اینکه شاید افسر رفته توپ و تانک بیاورد. تا ظهر صبر کردیم. نه توپی آمد و نه تانکی. ناگهان چشممان به پرچم ایران افتاد که بر بالای میله ای جلوی سوله ها نصب شده است. پرچم از بیرون پادگان هم قابل رؤیت بود. افسر به آنها گفته بود: «بکشید پایین پرچم را. فکر کردید اینجا پادگان ایران است؟ اینجا عراق است. در این پادگان به این بزرگی ما تنها یک پرچم داریم؛ آن هم در میدان صبحگاه. دیده اید که آن هم چقدر کهنه است. اگر پرچم ایران را ببینند فکر می کنند که این پادگان توسط ایرانی ها تسخیر شده است.» بچه ها قبول کرده بودند. افسر گفته بود: «حالا بیاوریدش پایین!» - من که بالا نبرده ام پرچم را، خودت برو بیاورش پایین. این حرف را یکی از مسئولان سوله ها گفته بود. افسر پاسخ داده بود: - من چه جوری بروم بالا؟ - به سربازهایتان بگویید. - به خدا، سرباز من اگر برود بالای این میله نوک تیز سقوط می‌کند. بهتر است یکی از اسرا برود و در پی آن افزوده بود به یکی از اسرا بگو برود بالا. - من نمی توانم بگویم. افسر عراقی رو به اسیر دیگری کرده بود. تو بگو. - من نمی توانم خودت دیدی که چه به روز منافقان آورده بودند. آیا میخواهی در ایران همین بلا سر من بیاید؟ افسر با تمام درماندگی گفته بود: «بابا جان اگر صدام هنگام گشت با هلی کوپتر، چشمش به این پرچم بیفتد و الله سر مرا می برد؛ حالا شما به جهنم» خلاصه، وقتی افسر کاملا مستأصل شده بود، بچه های آنجا رفته بودند بالا و پرچم را پایین آورده بودند. فردای آن روز باز عزاداری کردیم و به افسر مراقب گفتیم که می خواهیم با سوله ها در ارتباط باشیم. افسر موافقت کرد و به مسئول کمپ گفت: ساعت چهار عصر عده ای از اینها را ببر به سوله ها و برگردان. سر موعد حدود پانزده نفر به صف ایستادیم. افسر آمد و با دقت به قیافه ها نگاه کرد. - ده نفر دیگر بیایند. - مگر ما چه مان است؟ - شما می روید وضع سوله ها را به هم می ریزید. اگر شما به آنجا بروید پای من به زندان هم می رسد. نه، برایم مثل روز روشن است که شلوغ می کنید‌. - باور کنید هیچ اتفاقی نمی افتد قول میدهم. به هر طریقی بود رفتیم و بعد از ساعتی بازگشتیم. در سوله پنج، چشمم به کسی افتاد که قیافه اش فوق العاده آشنا به نظر می رسید. شروع کردم برای جمع بچه ها صحبت کردن و روحیه دادن و وظایف بعد از پایان دوران اسارت را یادآوری کردن. همان کسی که آشنا می‌نمود داشت یک ریز مرا نگاه می‌کرد. دل به دریا زدم و رفتم پیش او. چند قدم مانده به او ناگهان ذهنم روشن شد. - شما ... آقای رستمی هستید؟ - تو، آقا مهدی! سلام و علیک و دیده بوسی مفصل کردیم. دیدم این همان آقای است که در سال ۱۳۶۵ تا آخر شهریور با ما در گردان بود. دیدن او برایم بسیار خوشایند بود. بعد از آن دیدار به کمپ خودمان برگشتیم. ادامه دارد ┄‌‎‎‌‎‎‎‌‎‌‎‎‌‎‎‎‌┅••༅✦༅••┅┄‌‎‎‌‎‎‎‌‎‌‎‎‌‎‎‎‌ کانال بچه‌های جبهه و جنگ @defae_moghadas      ࿐✧•حماسه جنوب•✧࿐
31.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🍂 ای دوکوهه تو بیا با دل من حرف بزن با نوای حاج صادق آهنگران مرثیه‌ای بی نظیر در فراق دوستانی که دیگر نیستند ┄‌‎‎‌‎‎‎‌‎‌‎‎‌‎‎‎‌┅••༅✦༅••┅┄‌‎‎‌‎‎‎‌‎‌‎‎‌‎‎‎‌ کانال بچه‌های جبهه و جنگ @defae_moghadas      ࿐✧•حماسه جنوب•✧࿐