🍂 ظهور و سقوط / ۳
سلطنت پهلوی
ارتشبد حسین فردوست
⊰•┈┈┈┈┈⊰•
🔹 خانم ارفع
ولیعهد پرستاری داشت به نام خانم ارفع. او اصالتاً فرانسوی بود، اما با یکی از اعضای خانوادهٔ ارفعالدوله ازدواج کرده و در تهران ساکن شده بود. در آن زمان شوهرش فوت کرده بود و به همین دلیل با نام خانوادگی او شناخته میشد.
از زمان تاجگذاری در سال ۱۳۰۵ تا هنگامی که ولیعهد به سوئیس رفت، سرپرستی کامل او بر عهدهٔ خانم ارفع بود. از همان سال، رضاخان ولیعهد را از مادر و خواهرش جدا کرد و در ساختمانی مستقل اسکان داد. هرچه در آن ساختمان میگذشت، زیر نظر مستقیم خانم ارفع بود و هیچکس بدون اجازهٔ او حق دخالت نداشت.
نحوهٔ غذا خوردن، نوع غذا، زمان درس حاضر کردن، ساعت خواب، ورزش، نظافت، امور آشپزخانه و مستخدمین همه به دستور رضاخان در اختیار او قرار داشت. شاه هفتهای دو بار رسماً او را میپذیرفت و دربارهٔ وضعیت محمدرضا سؤال میکرد. اگر ایرادی وجود داشت، یا خانم ارفع تذکر میداد یا خود شاه. در عین حال، او تنها فردی بود که هر زمان میخواست میتوانست به دیدار رضاخان برود و شاه همیشه پیشنهادهایش را میپذیرفت.
خانم ارفع هر روز به ولیعهد زبان فرانسه درس میداد. پس از ورود من به کاخ ولیعهد، من نیز از درسهای او استفاده میکردم. به همین دلیل هنگام سفر به سوئیس، محمدرضا تسلط بیشتری به زبان فرانسه داشت و من کمتر. بهمدت شش سال، یعنی تا سال ۱۳۱۰ که ولیعهد به سوئیس رفت، خانم ارفع رئیس بلامنازع ساختمان ولیعهد بود و تقریباً بهطور دائمی بر رفتار او نظارت داشت.
پس از سفر محمدرضا به سوئیس، خانم ارفع نیز به فرانسه رفت و با پولی که رضاخان به او داده بود یا خودش پسانداز کرده بود، خانهای بسیار خوب با اثاثیهٔ کامل و همچنین دو هتل صداتاقه خرید و در فرانسه ساکن شد. دخترش، فیروزه ارفع، ادارهٔ هتلها را بر عهده داشت. بعدها هرگاه به پاریس میرفتم، به دیدار این مادر و دختر میرفتم و آنها نیز با محبت فراوان از من پذیرایی میکردند؛ دیدارهایی که برای هر دو طرف یادآور خاطرات دور بود.
باید بگویم خانوادهٔ ارفعالدوله طرفدار تمامعیار انگلیسیها بودند. خود ارفعالدوله نیز فردی بسیار ثروتمند بود و در سالهای پیری در کاخی مجلل در جنوب فرانسه زندگی میکرد.
به هر حال، زمانی که من وارد ساختمان ولیعهد شدم، محمدرضا نزد مادرش زندگی نمیکرد و تحت نظارت خانم ارفع بود. با این حال، ساختمان مادرش تنها ۲۰۰ تا ۳۰۰ قدم با محل اقامت او فاصله داشت و ولیعهد هر زمان میخواست میتوانست به دیدارش برود. معمولاً روزی یکی دو بار به دیدن مادرش میرفت و در این دیدارها همیشه مرا نیز با خود میبرد.
نقلقول محمدرضا پهلوی (بهاختصار و بدون تغییر محتوا)
محمدرضا پهلوی در مأموریت برای وطنم مینویسد:
«بعد از تاجگذاری، به دستور پدرم از مادر و خواهر و برادرانم جدا شدم و تحت تربیت خاصی که آن را تربیت مردانه مینامید قرار گرفتم... پدرم معلمهای فرانسوی برای من استخدام کرده بود که به مناسبت ازدواج با یک ایرانی، بانو ارفع نامیده میشد. در نتیجهٔ کوششهای او، زبان فرانسه را مانند زبان مادری آموختم و دریچهای به افکار غربی به رویم گشوده شد. این بانو که همواره خود را مدیون او میدانم، در سال ۱۹۵۹ در پاریس درگذشت.»
پیگیر باشید..
#تاریخ_شفاهی #فردوست #کتاب
@defae_moghadas
2.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🍂 حسین فردوست، شاید یکی از ۵نفر آدمی باشد که در طول حیات محمدرضا پهلوی بیشترین حشر و نشر را با او داشته است. فردوست رئیس دفتر ویژه اطلاعات شاه، قائم مقام ساواک و رئیس سازمان بازرسی شاهنشاهی بوده است.
او میگوید:«فساد مالی در نظام سلطنتی اینقدر زیاد بود که ما دیدیم اگر به همه آنها بخواهیم رسیدگی کنیم، ده هزار کارمند لازم داریم. گفتیم پس فقط به رقم های بالای صد میلیون تومان رسیدگی کنیم. میگوید با این وجود ، تعداد پرونده ها به ۳۷۵۰ عدد رسید! که معلوم نشد کسی به آنها رسیدگی کرد بالاخره یا نه »
@defae_moghadas
🍂 🍂 خاطرات طنز دوران اسارت
«تخم گل رز»
در اردوگاه ما سربازی بود به نام کاظم؛ سادهدل و بیریا. آنقدر ساده بود که حتی سربازهای عراقی هم او را دست میانداختند. لباسهایش همیشه نامرتب بود، بند پوتینش روی زمین کشیده میشد. خودش گفته بود که در روستا کشاورز و گلهدار بوده. بچهها هم به شوخی لقب «چوپان» به او داده بودند.
کاظم از مسئول ایرانی اردوگاه پرسیده بود «چوپان» یعنی چه؟ و او هم که در جریان شوخیها بود، گفته بود: «چوپان یعنی قوی، یعنی فرمانده!» از آن روز به بعد، هر وقت کسی او را «چوپان» صدا میزد، لبخند رضایت گوشه لبش مینشست.
در همان اردوگاه، باغبانی داشتیم به نام عباس قهی. مردی خوشذوق که تخم گلهایی را که نمایندگان صلیب سرخ میآوردند، در محوطه خاکی اردوگاه میکاشت. گلهای رز، داوودی، خیار و فلفل… همه را با دقت میکاشت و بعد از برداشت، بین آسایشگاهها تقسیم میکرد. اردوگاه با گلهایش رنگ و روح گرفته بود.
روزی یکی از سربازهای عراقی نزد عباس آمد و گفت:
«مقداری تخم گل رز میخواهم. برای خانه نامزدم. میخواهم وقتی به مرخصی رفتم، در باغچه خانهشان بکارم.»
عباس هم با لبخند مقداری بذر به او داد. کاظم با خوشحالی بذرها را گرفت و به مرخصی رفت.
چند روز بعد که برگشت، هر روز سراغ عباس میرفت و میپرسید:
«بذرها را که کاشتهام، تا حالا چقدر رشد کردهاند؟»
عباس هم با لبخند، با دست اندازهای نشان میداد و میگفت:
«اینقدر!»
کاظم در حالوهوای خودش بود. یک روز پرسید:
«به نظرت نامزدم از گل خوشش میآید؟»
عباس جواب داد:
«حتماً! خانمها عاشق گلاند.»
دو ماهی که کاظم در اردوگاه بود، همین سؤالها را مدام از عباس میپرسید. عباس هم با صبوری جواب میداد، اما کمکم کلافه شده بود.
👇👇👇
🍂 🍂 خاطرات طنز دوران اسارت
بالاخره روز مرخصی کاظم رسید. با خوشحالی از همه خداحافظی کرد و رفت. چند روز بعد که برگشت، به محض ورود، سراغ عباس را گرفت. عباس در آسایشگاه بود. کاظم وارد شد… و چند لحظه بعد صدای فریاد و فحشهایش همه را به سمت آسایشگاه کشاند.
کاظم با کابل به جان عباس افتاده بود. با تمام توان ضربه میزد و فریاد میکشید. بدنش خیس عرق شده بود. وقتی خسته شد، از آسایشگاه بیرون رفت. اما ناگهان انگار چیزی یادش آمده باشد، برگشت و گفت:
«تو فکر میکنی من مثل خودت احمقم؟ فرق خیار چنبر با گل رز رو نمیفهمم؟!»
تازه فهمیدیم عباس، کاظم را سر کار گذاشته بوده… و بهجای تخم گل رز، تخم خیار چنبر به او داده بود. حالا در باغچهی خانهی نامزدش، بهجای گل، خیار سبز شده بود!
#طنز_اسارت
@defae_moghadas
کسب رتبه اول شبکههای اجتماعی و پیامرسان در "نهمین جشنواره ملی تولیدات هنری فانوس، توسط سازمان هنری و سینمایی دفاع مقدس و مقاومت، افتخاریست که کانال حماسه جنوب آن را به لطف خدا و به برکت خون پاک شهدا و ایثارگران دریافت کرده است.
این موفقیت، بیش از آنکه نشانی بر سینه ما باشد، ادای دِینی است به مردانی که حقیقت حماسه را در میدان نبرد نوشتند؛ آنان که با ایمان، غیرت و ایثارشان، روایت امروز ما را ممکن کردند. هر چه در این کانال منتشر میشود، بازتابی از نور همان مجاهدانی است که در سختترین لحظات، قامت ایستادگی را معنا کردند.
سپاس ویژه از مخاطبان عزیز و همراهان همدل که با حضور گرم، پیامها و نظرات ارزشمندشان، مسیر روایت را زنده، پویـا و اثرگذار نگه داشتهاند. این تندیس، یادگار تلاش مشترک ما و شماست؛ راهی که با هم آغاز کردیم و با هم ادامه خواهیم داد.
با تشکر و سپاس
ادمین کانالهای حماسه جنوب
@defae_moghadas
🍂 نورالدین، پسر ایران ۱۴
خاطرات
سید نورالدین عافی
معصومه سپهری
༺◍⃟჻ᭂ༅༺◍⃟჻ᭂ࿐
¤ پس از آزادسازی جادهٔ میاندوآب ـ مهاباد، طرح آزادی «بوکان» نیز در همان روزها آغاز شد. بوکان شهری مهم و راهبردی بود. جادهای که از بوکان به میاندوآب و سپس تبریز میرسید، بهدلیل حضور نیروهای کومله بسته شده بود و پاکسازی آن مسیر و خودِ شهر کاری دشوار و حساس به شمار میرفت.
نیروهایی از پیشمرگان کردِ بوکان، سپاه میاندوآب، سپاه مهاباد و یگانهایی از ارتش برای این مأموریت سازماندهی شدند. قرار بود پیش از حرکت ما، هواپیماها پایگاههای کومله را در بوکان بمباران کنند. میدانستیم بوکان بزرگترین مرکز سازماندهی کوملههاست و حملهٔ هوایی میتواند نقش تعیینکنندهای داشته باشد.
صبح روز موعود، همهٔ نیروها آمادهٔ حرکت بودند. در تپههای مشرف به شهر مستقر شدیم و نگران بودیم که مبادا حملهٔ هوایی انجام نشود. هرچه زمان میگذشت اضطرابمان بیشتر میشد. متأسفانه خبری از بمباران نشد و ناچار شدیم تنها با اتکای نیروی زمینی، عملیات را در زمان مقرر آغاز کنیم.
شدیدترین نبردها در تپهها و حاشیهٔ شهر رخ داد؛ نبردی سخت که دو روز ادامه یافت. روز سوم وارد شهر شدیم. جنگ شهری از جهاتی دشوارتر بود؛ ما همیشه میترسیدیم تیرمان به غیرنظامیان بخورد، اما دشمن چنین ملاحظهای نداشت. حتی بدشان نمیآمد تعدادی غیرنظامی کشته شوند تا از آن بهرهبرداری تبلیغاتی کنند و حمایت بیشتری جلب نمایند.
بهمحض ورود به بوکان فهمیدیم کوملهها در نقاط مختلف شهر پایگاه دارند؛ همانطور که ما در مهاباد پایگاههای متعدد داشتیم. نیروی آنها در نبرد دو روزه تحلیل رفته بود و پاکسازی شهر زمان زیادی نگرفت. پس از آزادی بوکان و جادهٔ کرمانشاه ـ بوکان ـ میاندوآب، همراه گروه ضربت به مهاباد بازگشتم.
روزهای پایانی شهریور ۱۳۶۰ (سپتامبر 1981) در مرخصی بودم. ابتدا به خیابان پاستور رفتم سراغ دوستم ابوالفضل بازارچی. آن روز جمعه بود؛ همان روزی که سالها پیش برای اولین بار در نماز جمعه با او آشنا شده بودم. نزدیک ظهر بود و قصد داشتیم به نماز جمعه برویم. بعد از نماز هم میخواستم به خانهٔ برادرم بروم که برای ناهار دعوتم کرده بود.
ابوالفضل گفت مدتی است نماز جمعه در بازار برگزار میشود. با هم به سمت بازار راه افتادیم و پیش از نماز، به ساندویچی ابتدای خیابان بازار رفتیم. در تمام مسیر من از درگیریهای کردستان میگفتم و او گوش میداد یا سؤال میپرسید. دو سال از من کوچکتر بود و تا کلاس سوم راهنمایی شاگرد ممتاز، اما خودش میگفت:
«دیگه نمیتونم درس بخونم. بوی جبهه به دماغم خورده…»
سعی میکردم قانعش کنم درسش را رها نکند و یکی دو سال بعد به جبهه بیاید، اما او جواب میداد:
«بیانصافیه! شما اونجا وسط آتیش باشید و ما اینجا…»
به محل نماز رسیدیم. پرسیدم چرا کسی مردم را بازرسی نمیکند؛ تعجب کرد و شانه بالا انداخت. شاید فکر میکرد هرکس اینجاست برای نماز آمده و نیازی به بازرسی نیست. اواخر خطبههای آیتالله مدنی رسیده بودیم و صفها پر میشد. با خودم گفتم حضور در کردستان مرا به همهچیز محتاط و مشکوک کرده است.
نماز جمعه اقامه شد. در فاصلهٔ دو نماز، چون نتوانسته بودم خطبهها را گوش کنم، سریع بلند شدم تا نماز ظهرم را بخوانم. در قنوت بودم که صدای مهیبی آمد. چند ثانیه گیج شدم؛ انفجار، آن هم در نماز جمعه؟!
ناگهان غوغا شد. نماز را قطع کردم و همراه سیل جمعیت به سمت محل انفجار دویدم. اوضاع آشفته بود. جزو اولین کسانی بودم که به صف اول رسیدم. امام جمعهٔ محبوبمان، آیتالله مدنی، غرق در خون و پارهپاره بر محراب افتاده بود. فرد دیگری نیز کنار ایشان نقش بر زمین بود.
این نخستین بار نبود که پیکر شهیدی را با آن وضع میدیدم، اما شهادت آیتالله مدنی در محراب نماز، روحم را بههم ریخت. صدای شیون و فریاد از هر سو بلند بود. شیشههای مغازههای پشت جایگاه شکسته بود و تکههای بدن شهید در اطراف محراب پخش شده بود. با چشمانی اشکآلود نایلونی برداشتم و هرجا تکهای از پیکر مطهر میدیدم جمع میکردم.
در همین لحظه از پشتبامها تیراندازی شروع شد. مردم وحشتزده میدویدند. به سمت همان ساندویچی رفتم تا شاید ابوالفضل را پیدا کنم. در راه به دو جوان مشکوک شدم. حالشان غیرعادی بود. تا پرسیدم «اینجا چه کار دارید؟» ناگهان به زنی که از آنجا میگذشت اشاره کردند و فریاد زدند: «این زن مسلحه!»
یک لحظه خام شدم. تجربهٔ زیادی هم نداشتم. به سمت زن برگشتم و او را متوقف کردم تا خانمها برسند و بازرسی کنند. در همین فاصله آن دو جوان فرار کردند. دنبالشـان رفتم اما اثری از آنها نبود.
آنقدر پریشان بودم که دیگر نتوانستم در جمع بمانم. راهی خانهٔ برادرم شدم. در مسیر دیدم هوا ناگهان دگرگون شد؛ باد شدید و غبار غلیظی برخاست. در روزی مثل ۲۰ شهریور، آن هم در تبریزِ گرم، این طوفان عجیب بود؛ انگار نشانهای فراتر از طبیعت داشت.
وقتی به خانه رسیدم، همه از حال و روزم فهمیدند اتفاقی افتاده. خبر شهادت آیتالله مدنی را گفتم و همه منقلب شدند. سفرهٔ مهمانی برادرم دستنخورده ماند.
روز بعد، در مراسم تشییع شهید مدنی، در خیابان فردوسی پیشاپیش گروه خانمها حرکت میکردیم. مردی را دیدم که کنار خانمها راه میرفت. گفتم:
«لطفاً از پیادهرو حرکت کنید.»
گفت: «نمیرم. اگر نرم چی میشه؟»
گفتم: «چیزی نمیشه، اما بهتره شما برید پیادهرو.»
جواب بیربطی داد. همان لحظه یکی از ماشینهای سپاه را دیدم و موضوع را گفتم. مرد دستپاچه شد و در بازرسی بدنی از او یک قبضه اسلحهٔ کمری پیدا کردند؛ منافقی که خودش را لو داده بود.
در ادامهٔ مسیر، به بازار رسیدیم؛ جایی که محل استقرار گاریها و طبقفروشها بود. ناگهان بین خانمها ولولهای افتاد. زنی به طرفم آمد و گفت:
«برادر! یک آقایی چادر سرش کرده و قاطی خانمهاست!»
با کمک نیروهای سپاه آن محدوده را محاصره کردیم. با همکاری دو خانم، افراد یکییکی بازرسی و خارج میشدند تا اینکه مردی با دامن زرد و چادر پیدا شد. بیش از چهار پوند تیانتی همراهش بود. او را تحویل دادیم و فهمیدیم در بخشهای دیگر هم موارد مشابهی رخ داده. بعداً شنیدم حدود ۲۰ نفر از منافقین آن روز دستگیر شدند.
پس از تشییع و نماز، پیکر مطهر آیتالله مدنی به قم منتقل شد. به خانه برگشتم و اصلاً دلم نمیخواست در شهر بمانم. پیش از پایان مرخصی، همراه نیروهایی که به مهاباد اعزام میشدند حرکت کردم. در مسیر با چند نفر آشنا شدم: کریم، ستاری، حاج یوسف رنجبرا و…
ادامه دارد
#نورالدین_پسر_ایران
@defae_moghadas
࿐✧•حماسه جنوب•✧࿐