eitaa logo
حماسه جنوب،خاطرات
5.7هزار دنبال‌کننده
13.4هزار عکس
3هزار ویدیو
73 فایل
سرزمین عشق، جایی جز وادی پر جریان دشت عاشقی نیست بشنویم این قصه‌ی ناگفته‌ی انسانهای نام آشنای غریب را 💥 مجله دفاع مقدس 💥 ------------------ ادمین: @Jahanimoghadam @defae_moghadas2 (کانال‌دوم(شهدا 🔸️انتقال مطالب با لینک بلااشکال است.
مشاهده در ایتا
دانلود
16.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🍂 شخصیت شناسی رضا پهلوی به روایت دربار! احمد علی مسعود انصاری، مشاور سابق پهلوی: 🔺رضا پهلوی نوکر اسرائیل است و هیچ پشتوانه جدی در میان مردم ندارد؛ او حبابی است که اینترنشنال و من‌وتو بزرگش کرده‌اند و این را آمریکا و اسرائیل به خوبی می‌دانند. 🔺با شناختی که از پهلوی دارم، او برای ده هزار دلار حاضر است خون انسانها ریخته شود؛ او برای رسیدن به پادشاهی، حاضر است همه چیز را فدا کند. @defae_moghadas
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🍂 ظهور و سقوط / ۴ سلطنت پهلوی ارتشبد حسین فردوست ⊰•┈┈┈┈┈⊰• 🔹 امیر اکرم و من در آن زمان، ولیعهد پیشکاری داشت به نام چراغعلی‌خان امیر اکرم؛ عموی رضاخان، که در تهران چهارراهی نیز به نام او شناخته می‌شد. امیر اکرم پس از وزیر دربار (تیمورتاش) دومین مقام مهم دربار به شمار می‌رفت. در آن دوره، اعضای دربار رضاشاه یونیفورم مخصوصی می‌پوشیدند: روی آستین وزیر دربار چهار خط بود، امیر اکرم که یک درجه پایین‌تر بود سه خط داشت، رده‌های بعدی دو خط و یک خط، و کارمندان ساده بدون خط. با وجود مقام بالای امیر اکرم، او حق دخالت در امور ولیعهد را نداشت؛ زیرا رضاخان معتقد بود خانم ارفع در تربیت ولیعهد مؤثرتر است و برخلاف امیر اکرم، کسی را ندارد که بخواهد به نفع او سوءاستفاده کند. امیر اکرم اما چنین افرادی داشت و می‌کوشید آنها را وارد زندگی ولیعهد کند. او نوه‌ای داشت به نام ناصر؛ نام خانوادگی‌شان ابتدا «پهلوی» بود و بعدها «پهلوان» شد. امیر اکرم اصرار داشت ناصر را به خانهٔ ولیعهد بیاورد و با محمدرضا دوست کند. اما ناصر پسربچه‌ای تنبل و درس‌نخوان بود و خانم ارفع از او خوشش نمی‌آمد. روزی که امیر اکرم ناصر را به ساختمان ولیعهد آورد، خانم ارفع فوراً نزد رضاخان رفت و موضوع را گزارش داد. رضاخان بی‌درنگ آمد و آن پسر شش‌هفت ساله را با عصبانیت تهدید کرد: «اگر دوباره این طرف‌ها پیدایت شود، با همین عصا خردت می‌کنم!» پسرک گریخت و از آن پس، امیر اکرم با من دشمن شد؛ با من که کودکی بی‌دفاع بیش نبودم. طبق دستور رضاخان، من هر روز همراه ولیعهد از کلاس بیرون می‌آمدم؛ مدتی بازی می‌کردیم و سپس درس حاضر می‌کردیم. رضاخان تقریباً هر روز بی‌خبر سر می‌زد و همیشه ما را در حال درس خواندن می‌دید. مرا به نام کوچک صدا می‌زد و می‌گفت: «حسین، همین‌طور ادامه بده.» و رضایتش را با کلام یا اشاره نشان می‌داد. تهدید امیر اکرم در فرح‌آباد در یکی از تابستان‌ها، ولیعهد را به فرح‌آباد فرستاده بودند. من هم پیاده خودم را به آنجا می‌رساندم و معمولاً همان‌جا می‌ماندم. یک روز که در باغ تنها بودم، ناگهان امیر اکرم نزدیک شد و با خشم گفت: «برو خانه‌ات! دیگر اینجا پیدایت نشود، وگرنه سروکارت با من است!» و تهدید کرد که چیزی به ولیعهد نگویم. من پیاده به خانه‌مان در خانی‌آباد برگشتم. هنوز یک هفته نگذشته بود که یکی از مستخدمان دربار به خانه‌مان آمد و گفت ولیعهد می‌پرسد چرا نمی‌آیی. ماجرا را گفتم و او نیز به ولیعهد رساند. ولیعهد موضوع را با رضاخان در میان گذاشته بود و رضاخان دستور داده بود امیر اکرم را مدتی از کار برکنار کنند. از آن پس، جایگاه من در دربار تثبیت شد و همه می‌دانستند که پشتیبان من خود شاه است؛ چون می‌توانستم از نظر درسی به پسرش کمک کنم. ماجرای موتورسیکلت این وضع ادامه داشت تا زمانی که ولیعهد صاحب یک موتورسیکلت شد. من هم به آن علاقه پیدا کرده بودم، اما ولیعهد اجازه نمی‌داد از آن استفاده کنم. یک روز بی‌اجازه موتورسیکلت را برداشتم و به خانه بردم و دیگر به دربار نرفتم. چندی بعد، دوباره کسی به دنبالم آمد و مرا به کاخ برد. تابستان بود و مقر رضاخان در سعدآباد. وقتی رسیدم، دیدم رضاخان روی تنهٔ درختی نشسته است. پرسید: «کجا بودی؟ رفته بودی پهلوی ننه‌جونت؟» گفتم: «بله.» گفت: «نه، اینجا بمان. اینجا خوب است. مسئلهٔ موتورسیکلت هم مهم نیست. شاید برای ولیعهد موتورسیکلت نو بگیرم و این کهنه را به تو بدهم.» این ماجرا هم تأثیر منفی بر وضع من نگذاشت. اغلب وقتی در باغ با محمدرضا بازی می‌کردیم، رضاخان بالای سرمان می‌آمد. این روند تا زمان سفر ولیعهد به سوئیس ادامه داشت. پیگیر باشید.. @defae_moghadas
🍂 روایت تصویر "خواهران رزمنده در میدان تیر" ۱) نگاه عکاس؛ ثبت یک لحظه از «حضور» زاویه عکاس کمی پایین‌تر از سطح چشم است؛ نه کاملاً از بالا و نه هم‌سطح. این انتخاب باعث می‌شود خط تیر و جهت نگاه و تمرکز نیروها برجسته شود. عکاس نمی‌خواهد چهره‌ها را روایت کند؛ می‌خواهد «وضعیت» را نشان دهد: آمادگی، نظم، و جدیت. ۲) بدن‌ها در وضعیت تمرین؛ آمادگی در دل پوشش سنتی چادرهای مشکی در کنار اسلحه، تضادی آشنا در دفاع مقدس می‌سازند: پوشش زنانه‌ی ایرانی در کنار نقش رزمی. این تضاد، نه تناقض، بلکه نشانه‌ی «ترکیب هویت و مسئولیت» است. بدن‌ها در وضعیت نشانه‌گیری‌اند؛ پاها محکم، دست‌ها ثابت، و نگاه‌ها متمرکز. این حالت بدنی نشان می‌دهد که آموزش برای آنان صرفاً یک نمایش نیست؛ تمرین واقعی برای شرایط واقعی است. ۳) میدان تیر؛ فضای خالی و معنای آن زمین خاکی و فضای باز، بدون هیچ نشانه‌ی شهری، یادآور میدان‌های آموزشی دوران جنگ است. نبودِ عناصر اضافی، تمرکز را بر «کنش» می‌گذارد. این فضا، نوعی خلأ عملیاتی می‌سازد؛ جایی که فرد از نقش‌های روزمره جدا می‌شود و وارد نقش دفاعی می‌گردد. ۴) حضور زنان؛ کنش اجتماعی و معنوی در دفاع مقدس، حضور زنان فقط امدادی یا پشتیبانی نبود؛ بخشی از آنان آموزش نظامی می‌دیدند تا در شرایط اضطرار از شهر و خانواده دفاع کنند. این عکس دقیقاً همین را نشان می‌دهد: زنانی که نقش اجتماعی‌شان را با ایمان و مسئولیت گره زده‌اند. چادر مشکی در این قاب، فقط پوشش نیست؛ بیانیه‌ی هویتی است. یعنی: «در عین حفظ هویت، در میدان مسئولیت هم هستیم.» ۵) آرامش در دل جدیت با اینکه صحنه نظامی است، در آن نوعی آرامش و اطمینان دیده می‌شود. هیچ شتاب‌زدگی یا اضطرابی در بدن‌ها نیست. این آرامش، محصول دو چیز است: - ایمان به هدف - اطمینان به آموزش و نظم این همان آرامشی است که در بسیاری از تصاویر دفاع مقدس دیده می‌شود؛ آرامشی که از معنویت و باور جمعی می‌آید. ۶) معنای کلی قاب این عکس، روایت یک «تمرین» نیست؛ روایت یک حضور تاریخی است. حضور زنانی که در لحظه‌ی نیاز، مرز میان خانه و میدان را برداشتند و نقش خود را در دفاع از سرزمین و ارزش‌ها پذیرفتند. قاب، ترکیب سه عنصر است: - هویت زنانه - مسئولیت اجتماعی - آمادگی نظامی و همین ترکیب است که آن را به یک سند فرهنگی تبدیل می‌کند. @defae_moghadas
🍂 لبخند شهید به حضرت صاحبالامر "عج" 🔹 آیت الله حائری شیرازی در اولین روزهای پس از فتح خرمشهر پیکر ۲۵ تن از شهدای عملیات آزادسازی خرمشهر را به شیراز آورده بودند پس از اینکه جمعیت حزب الله بر اجساد مطهر این شهیدان نماز خواندند علمای شهر، مسئولیت تلقین شهدا را بر عهده گرفتند. هنگامی‌که من به درون قبر یکی از این عزیزان رفتم و شروع به خواندن تلقین نمودم با صحنه ای بس عجیب و تکان دهنده مواجه شدم، تا جائی.که تلقین را نیمه کاره رها کردم و از قبر بیرون آمدم، ماجرا از این قرار بود که هنگام قرائت نام مبارکه ائمه (ع) در تلقین، به محض اینکه به نام مبارک حضرت صاحب الزمان (عج) رسیدم، دیدم که شهید انگار زنده است، چشمانش باز شد و لبخندی زد.   منبع:کتاب حدیث عشق @defae_moghadas
🍂 رمضان آمده آهنگ سحر ساز کنید با مناجات و غزل بر دو جهان ناز کنید دست‌ها را برسانید به معراج دعا تا خدا با نفسی سوخته پرواز کنید @defae_moghadas
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🍂  نورالدین، پسر ایران ۱۵ خاطرات        سید نورالدین عافی معصومه سپهری ༺◍⃟჻ᭂ༅༺◍⃟჻ᭂ࿐ ¤ در ستاد، آسایشگاهی داشتیم که نیروهای سپاه مهاباد یا کسانی که موقتاً به آنجا می‌آمدند، می‌توانستند در آن استراحت کنند. یک روز بعد از نماز صبح، آنجا دراز کشیده بودم که سر و صدایی از بیرون آمد. شنیدم می‌گویند: «تانک‌های ارتش را برده‌اند!» گفتم: «از کجا برده‌اند؟!» گفتند: «از سنگرهایشان!» خنده‌ام گرفت. نمی‌توانستم بپذیرم که تانک‌ها را از سنگر بیرون بکشند و بدزدند. جدی نگرفتم و دوباره سرم را زیر پتو کشیدم تا بخوابم. اما یک دقیقه بعد بالای سرم بودند که: «باباجان! پاشو، آماده‌باش دادن. تانک‌ها را برده‌اند!» دوباره پرسیدم: «مگر تانک‌ها کجا بودند؟» گفتند: «روی تپه‌هایی که دست ارتش است، داخل سنگرها.» گفتم: «من را مسخره کرده‌اید؟ مگر می‌شود تانک را ببرند و کسی نبیند؟» گفتند: «هیچ‌کس چیزی ندیده.» این بار فندرسکی آمد بالای سرم. حرف‌های او هم تکرار همان صحبت‌های بچه‌ها بود. من هم که در گروه ضربت بودم، باید با گروه حرکت می‌کردم. نزدیک میاندوآب تپه‌هایی بود که تانک‌های ارتش آنجا مستقر بودند. تا به آنجا برسیم، واقعاً فکر می‌کردم وارد یک شوخی مسخره شده‌ایم؛ اما وقتی به تپه‌ها رسیدیم، مطمئن شدم خبر دزدیده شدن تانک‌ها از سنگرها حقیقت دارد. رد شنی تانک‌ها هنوز روی زمین مشخص بود. تانک‌ها سیم‌خاردارها را زیر شنی‌های خود گرفته و رفته بودند! یقین داشتم این اتفاق نمی‌تواند بدون اطلاع نیروهای خودی انجام گرفته باشد. حتماً کسی سهل‌انگاری کرده یا حتی با دموکرات‌ها همکاری داشته است. آنجا به ما گفتند دیشب وقتی متوجه حرکت دو تانک شده بودند، درگیری‌ای رخ داده، اما هیچ‌کس زخمی نشده بود؛ انگار یک درگیری مصلحتی بوده است. با پرس‌وجو و فشار ما معلوم شد مسئول منطقه، دیشب کسی را برای کشیک نگذاشته بوده است. ناراحتی‌مان دوچندان شد. همراه چند نفر از نیروهای ارتشی دنبال رد شنی تانک‌ها راه افتادیم. قبل از حرکت، درباره مقدار سوخت تانک‌ها اطلاعاتی گرفتیم و سپس راهی شدیم. حدود پنج کیلومتر رد شنی‌ها را دنبال کردیم تا به روستایی رسیدیم. اهالی روستا حرکت شبانه تانک‌ها را از ده خود دیده بودند. به راه‌مان ادامه دادیم و در محدوده‌ای دره‌مانند، هیکل زمخت تانک‌ها را دیدیم. معلوم بود بنزینشان تمام شده است. کسی آن اطراف نبود؛ اما کالیبرها را از روی تانک‌ها باز کرده و همراه گلوله‌ها برده بودند. خود تانک‌ها صدمه‌ای ندیده بودند. به نظر می‌رسید آنها را منفجر نکرده‌اند تا بروند بنزین بیاورند و دزدی بزرگشان را کامل کنند. بنزینی را که همراه داشتیم داخل باک تانک‌ها ریختیم. نیروهای ارتشی که همراه ما آمده بودند، سوار شدند و تانک‌ها را به مقر بازگرداندند. فردای آن روز، فرمانده پادگان ارتش مهاباد ـ که واقعاً انسانی مؤمن و متعهد بود ـ سراغ ما آمد. می‌گفت: «بیایید پادگان، به شما آموزش بدهیم. شما باید از همه سلاح‌ها سر در بیاورید. می‌بینید که اینجا بعضی‌ها تانک‌ها را از سنگر بیرون می‌کشند و تحویل دموکرات‌ها می‌دهند. در آینده شما باید از این کشور حمایت کنید.» با تأکید او، سه چهار نفر از جمله فندرسکی و چند نفر از بچه‌های مراغه رفتند و آموزش تانک، توپ و برخی سلاح‌های سنگین را دیدند. فرمانده پادگان گاهی سراغ ما می‌آمد و در ستاد برایمان کلاس می‌گذاشت. سرهنگ لایق و مؤمنی بود. می‌گفت: «شما که نیامدید، اما من خودم آمده‌ام به شما یاد بدهم.» با ما اخت شده بود. گاهی از سر درد می‌گفت: «ای کاش به جای یک پادگان نیرو، یک گروهان نیرو مثل شما داشتم.» خبر شکسته شدن حصر آبادان در اوایل مهرماه، ما را هم پر از شور و شعف کرده بود. آن روز در ستاد بودیم که با شنیدن این خبر بزرگ، همه به پشت‌بام رفتیم تا تکبیر بگوییم. خیلی زود طنین رگبار دموکرات‌ها در میان «الله‌اکبر»ها پیچید و درگیری شروع شد، در حالی که همه ما روی پشت‌بام و بیرون از سنگر بودیم. دستور دادند سریع پایین برویم. در پله‌ها، اورکت یکی از برادران قزوینی توجهم را جلب کرد؛ گلوله آن را سوراخ کرده بود. پرسیدم: «زخمی شدی؟» با تعجب گفت: «نه.» گلوله از پشت، اورکتش را پاره کرده بود. فاصله‌ای حدود یک سانتی‌متر ـ یا حتی کمتر ـ می‌توانست او را شهید یا دست‌کم زخمی کند؛ اما حالا داشت پارگی اورکتش را می‌دوخت. مهاباد روزهای آرامی را می‌گذراند. امنیت کامل، معنای خود را بر سر اهالی شهری که چند سال شاهد درگیری‌های روزانه و قربانی‌های بسیار بودند، گسترانده بود. اطراف مهاباد پاکسازی شده بود و من به‌شدت هوای رفتن به جنوب را کرده بودم.
پاییز سال ۱۳۶۰ تصمیم گرفتم از سپاه کردستان تسویه حساب کنم و به جنوب بروم. از طرفی ماه محرم در پیش بود و دلم هوای عزاداری‌ها و دسته‌های «شاخسی» تبریز را کرده بود. می‌خواستم عاشورا در تبریز باشم. رفتم پیش برادر صالح و درخواست چند روز مرخصی کردم؛ اما قبول نکرد. هرچه گفتم، جوابی داد و کارمان به بحث و جدل کشید. حداد پا درمیانی کرد و گفت: «لااقل دو روز بمان، بعد برو.» اما من نمی‌پذیرفتم، چون می‌دانستم روز عاشورا جاده‌ها بسته خواهد شد. می‌ترسیدم کار طول بکشد و در بازگشت با جاده‌های بسته و پرکمین روبه‌رو شوم. حداد می‌گفت: «این دو روز را بمان و برو مأموریت، خودم می‌فرستمت تبریز.» اما گوشم بدهکار نبود. مدتی بود دموکرات‌ها از سمت تپه شهید مهدی‌زاده پیش می‌آمدند، توپ ۱۰۶ و دوشکا می‌گذاشتند و شبانه پایگاه‌های ما را می‌زدند. حالا مأموریت ما این بود که زودتر از آنها برویم و کمین بزنیم. خستگی‌ام را پیش کشیدم؛ اما برادر صالح گفت این حرف‌ها فایده‌ای ندارد و باید بروی. وقتی دید با زور کاری از پیش نمی‌برد، لحنش عوض شد و شروع کرد به درد دل: «سید! همین یک شب را برو. قبلاً هم به این مأموریت‌ها رفته‌ای...» قبول کردم. پیش خودم گفتم امشب هم مثل شب‌های گذشته است. نمی‌دانستم آن شب کمی فرق دارد... آن شب با دو تویوتا که تازه تحویل سپاه شده بود، به محل مورد نظر کنار جاده رفتیم، پیاده شدیم و منتظر سیاهی شب ماندیم تا از تپه‌ها بالا بکشیم... ادامه دارد @defae_moghadas      ࿐✧•حماسه جنوب•✧࿐
🍂 یادش بخیر روزهای اعزام بی‌تکلف و بی‌ریا و تنها با ندایی از بلندگوهای مساجد، گرد می‌آمدند و بسیجی می‌شدند.... به همین راحتی! و صف هایی که با عشق می‌بستند و با صدایی که خود را شبیه به ارتشی‌ها می‌کردند، با تمام توان سر می‌داد.. - از جلووووووو، نظااااااام - خبَبَببَببَببَبر، دار دست را با لبخندی و خجالتی 😅 روی شانه جلویی می‌گذاشتند و خود را با چپ و راست تکانی می‌دادند. ولی.. یکی بلندتر بود، یکی کوتاهتر یکی چاق، دیگری لاغر یکی پیر ، یکی جوان یکی با کلاه، دیگری با چفیه یکی با لباس خاکی، یکی پلنگی یکی با پوتین، دیگری با ورزشی و تنها اشتراکشان، قلب‌هایی بود پر از عشق نگاهی پر از اراده و اراده‌هایی پر از ایمان نه در قید بی قوارگی لباس نه در قید پوتین‌های نداشته نه در قید کارت و پلاک و نه در قید تاکتیک و تکنیک و نه در قید جان و مال فقط آمده بودند تا نگذارند ناموسشان، شهرشان، انقلابشان و دین‌شان دستخوش غارت شود. و چه خوب، از آزمون مردانگی و غیرت به‌درآمدند و بر تارک تاریخ جا باز کردند و ماندگار شدند. ... و در کوچه پس‌کوچه‌های روزهای آرامش، آرام گرفتند و ناپدید شدند. @defae_moghadas 
4_702924891808071931.mp3
زمان: حجم: 941.3K
🍂 نواهای ماندگار 💢 حاج صادق آهنگران نوحه خاطره انگیز عملیات فتح المبین آمدم تا کرخه را از خون خود دریا کنم @defae_moghadas