🍂 نورالدین، پسر ایران ۱۵
خاطرات
سید نورالدین عافی
معصومه سپهری
༺◍⃟჻ᭂ༅༺◍⃟჻ᭂ࿐
¤ در ستاد، آسایشگاهی داشتیم که نیروهای سپاه مهاباد یا کسانی که موقتاً به آنجا میآمدند، میتوانستند در آن استراحت کنند. یک روز بعد از نماز صبح، آنجا دراز کشیده بودم که سر و صدایی از بیرون آمد. شنیدم میگویند: «تانکهای ارتش را بردهاند!»
گفتم: «از کجا بردهاند؟!»
گفتند: «از سنگرهایشان!»
خندهام گرفت. نمیتوانستم بپذیرم که تانکها را از سنگر بیرون بکشند و بدزدند. جدی نگرفتم و دوباره سرم را زیر پتو کشیدم تا بخوابم. اما یک دقیقه بعد بالای سرم بودند که: «باباجان! پاشو، آمادهباش دادن. تانکها را بردهاند!»
دوباره پرسیدم: «مگر تانکها کجا بودند؟»
گفتند: «روی تپههایی که دست ارتش است، داخل سنگرها.»
گفتم: «من را مسخره کردهاید؟ مگر میشود تانک را ببرند و کسی نبیند؟»
گفتند: «هیچکس چیزی ندیده.»
این بار فندرسکی آمد بالای سرم. حرفهای او هم تکرار همان صحبتهای بچهها بود. من هم که در گروه ضربت بودم، باید با گروه حرکت میکردم.
نزدیک میاندوآب تپههایی بود که تانکهای ارتش آنجا مستقر بودند. تا به آنجا برسیم، واقعاً فکر میکردم وارد یک شوخی مسخره شدهایم؛ اما وقتی به تپهها رسیدیم، مطمئن شدم خبر دزدیده شدن تانکها از سنگرها حقیقت دارد. رد شنی تانکها هنوز روی زمین مشخص بود. تانکها سیمخاردارها را زیر شنیهای خود گرفته و رفته بودند!
یقین داشتم این اتفاق نمیتواند بدون اطلاع نیروهای خودی انجام گرفته باشد. حتماً کسی سهلانگاری کرده یا حتی با دموکراتها همکاری داشته است. آنجا به ما گفتند دیشب وقتی متوجه حرکت دو تانک شده بودند، درگیریای رخ داده، اما هیچکس زخمی نشده بود؛ انگار یک درگیری مصلحتی بوده است.
با پرسوجو و فشار ما معلوم شد مسئول منطقه، دیشب کسی را برای کشیک نگذاشته بوده است. ناراحتیمان دوچندان شد. همراه چند نفر از نیروهای ارتشی دنبال رد شنی تانکها راه افتادیم. قبل از حرکت، درباره مقدار سوخت تانکها اطلاعاتی گرفتیم و سپس راهی شدیم.
حدود پنج کیلومتر رد شنیها را دنبال کردیم تا به روستایی رسیدیم. اهالی روستا حرکت شبانه تانکها را از ده خود دیده بودند. به راهمان ادامه دادیم و در محدودهای درهمانند، هیکل زمخت تانکها را دیدیم. معلوم بود بنزینشان تمام شده است. کسی آن اطراف نبود؛ اما کالیبرها را از روی تانکها باز کرده و همراه گلولهها برده بودند. خود تانکها صدمهای ندیده بودند. به نظر میرسید آنها را منفجر نکردهاند تا بروند بنزین بیاورند و دزدی بزرگشان را کامل کنند.
بنزینی را که همراه داشتیم داخل باک تانکها ریختیم. نیروهای ارتشی که همراه ما آمده بودند، سوار شدند و تانکها را به مقر بازگرداندند.
فردای آن روز، فرمانده پادگان ارتش مهاباد ـ که واقعاً انسانی مؤمن و متعهد بود ـ سراغ ما آمد. میگفت: «بیایید پادگان، به شما آموزش بدهیم. شما باید از همه سلاحها سر در بیاورید. میبینید که اینجا بعضیها تانکها را از سنگر بیرون میکشند و تحویل دموکراتها میدهند. در آینده شما باید از این کشور حمایت کنید.»
با تأکید او، سه چهار نفر از جمله فندرسکی و چند نفر از بچههای مراغه رفتند و آموزش تانک، توپ و برخی سلاحهای سنگین را دیدند. فرمانده پادگان گاهی سراغ ما میآمد و در ستاد برایمان کلاس میگذاشت. سرهنگ لایق و مؤمنی بود. میگفت: «شما که نیامدید، اما من خودم آمدهام به شما یاد بدهم.» با ما اخت شده بود. گاهی از سر درد میگفت: «ای کاش به جای یک پادگان نیرو، یک گروهان نیرو مثل شما داشتم.»
خبر شکسته شدن حصر آبادان در اوایل مهرماه، ما را هم پر از شور و شعف کرده بود. آن روز در ستاد بودیم که با شنیدن این خبر بزرگ، همه به پشتبام رفتیم تا تکبیر بگوییم. خیلی زود طنین رگبار دموکراتها در میان «اللهاکبر»ها پیچید و درگیری شروع شد، در حالی که همه ما روی پشتبام و بیرون از سنگر بودیم.
دستور دادند سریع پایین برویم. در پلهها، اورکت یکی از برادران قزوینی توجهم را جلب کرد؛ گلوله آن را سوراخ کرده بود. پرسیدم: «زخمی شدی؟»
با تعجب گفت: «نه.»
گلوله از پشت، اورکتش را پاره کرده بود. فاصلهای حدود یک سانتیمتر ـ یا حتی کمتر ـ میتوانست او را شهید یا دستکم زخمی کند؛ اما حالا داشت پارگی اورکتش را میدوخت.
مهاباد روزهای آرامی را میگذراند. امنیت کامل، معنای خود را بر سر اهالی شهری که چند سال شاهد درگیریهای روزانه و قربانیهای بسیار بودند، گسترانده بود. اطراف مهاباد پاکسازی شده بود و من بهشدت هوای رفتن به جنوب را کرده بودم.
پاییز سال ۱۳۶۰ تصمیم گرفتم از سپاه کردستان تسویه حساب کنم و به جنوب بروم. از طرفی ماه محرم در پیش بود و دلم هوای عزاداریها و دستههای «شاخسی» تبریز را کرده بود. میخواستم عاشورا در تبریز باشم.
رفتم پیش برادر صالح و درخواست چند روز مرخصی کردم؛ اما قبول نکرد. هرچه گفتم، جوابی داد و کارمان به بحث و جدل کشید. حداد پا درمیانی کرد و گفت: «لااقل دو روز بمان، بعد برو.» اما من نمیپذیرفتم، چون میدانستم روز عاشورا جادهها بسته خواهد شد. میترسیدم کار طول بکشد و در بازگشت با جادههای بسته و پرکمین روبهرو شوم.
حداد میگفت: «این دو روز را بمان و برو مأموریت، خودم میفرستمت تبریز.» اما گوشم بدهکار نبود. مدتی بود دموکراتها از سمت تپه شهید مهدیزاده پیش میآمدند، توپ ۱۰۶ و دوشکا میگذاشتند و شبانه پایگاههای ما را میزدند. حالا مأموریت ما این بود که زودتر از آنها برویم و کمین بزنیم.
خستگیام را پیش کشیدم؛ اما برادر صالح گفت این حرفها فایدهای ندارد و باید بروی. وقتی دید با زور کاری از پیش نمیبرد، لحنش عوض شد و شروع کرد به درد دل: «سید! همین یک شب را برو. قبلاً هم به این مأموریتها رفتهای...»
قبول کردم. پیش خودم گفتم امشب هم مثل شبهای گذشته است. نمیدانستم آن شب کمی فرق دارد...
آن شب با دو تویوتا که تازه تحویل سپاه شده بود، به محل مورد نظر کنار جاده رفتیم، پیاده شدیم و منتظر سیاهی شب ماندیم تا از تپهها بالا بکشیم...
ادامه دارد
#نورالدین_پسر_ایران
@defae_moghadas
࿐✧•حماسه جنوب•✧࿐
🍂 یادش بخیر
روزهای اعزام
بیتکلف و بیریا و تنها با ندایی از بلندگوهای مساجد، گرد میآمدند و بسیجی میشدند....
به همین راحتی!
و صف هایی که با عشق میبستند و با صدایی که خود را شبیه به ارتشیها میکردند، با تمام توان سر میداد..
- از جلووووووو، نظااااااام
- خبَبَببَببَببَبر، دار
دست را با لبخندی و خجالتی 😅 روی شانه جلویی میگذاشتند و خود را با چپ و راست تکانی میدادند.
ولی..
یکی بلندتر بود، یکی کوتاهتر
یکی چاق، دیگری لاغر
یکی پیر ، یکی جوان
یکی با کلاه، دیگری با چفیه
یکی با لباس خاکی، یکی پلنگی
یکی با پوتین، دیگری با ورزشی
و تنها اشتراکشان،
قلبهایی بود پر از عشق
نگاهی پر از اراده
و ارادههایی پر از ایمان
نه در قید بی قوارگی لباس
نه در قید پوتینهای نداشته
نه در قید کارت و پلاک
و نه در قید تاکتیک و تکنیک
و نه در قید جان و مال
فقط آمده بودند تا نگذارند ناموسشان، شهرشان، انقلابشان و دینشان دستخوش غارت شود.
و چه خوب، از آزمون مردانگی و غیرت بهدرآمدند و بر تارک تاریخ جا باز کردند و ماندگار شدند.
... و در کوچه پسکوچههای روزهای آرامش، آرام گرفتند و ناپدید شدند.
#عکس #یادش_بخیر
@defae_moghadas
4_702924891808071931.mp3
زمان:
حجم:
941.3K
🍂 نواهای ماندگار
💢 حاج صادق آهنگران
نوحه خاطره انگیز عملیات فتح المبین
آمدم تا کرخه را از خون خود دریا کنم
#نواهای_صوتی_ماندگار
#فتح_المبین
@defae_moghadas
🍂 ظهور و سقوط / ۴
سلطنت پهلوی
ارتشبد حسین فردوست
⊰•┈┈┈┈┈⊰•
🔹استعداد و روحیات ولیعهد
محمدرضا در ریاضیات بسیار ضعیف بود و اصولاً حوصلهٔ فکر کردن نداشت. از همان کودکی اهل تفکر عمیق و همهجانبه نبود؛ زود خسته میشد و ترجیح میداد هر پیشنهادی را بپذیرد، چون قبول کردن آسانتر از اندیشیدن بود. اگر هم مطالعهای میکرد، سطحی بود و بدون توجه به دورنما و پیامدها. این ویژگی بعدها در زندگی سیاسی و شیوهٔ کشورداری او تأثیر عمیق گذاشت و تا پایان عمر همراهش ماند.
در تاریخ و ادبیات، چون بیشتر جنبهٔ حفظی داشت، نمرات خوبی میگرفت. اما در ریاضی—چه در تهران و چه در سوئیس—وقتی میخواستم برایش توضیح دهم که چرا مسئله باید به این شکل حل شود، گوش نمیداد. میگفت: «نه، همان را که نوشتی بده به من!» برایم عجیب بود که چگونه کسی بدون فهمیدن، راهحل را میپذیرد، حتی با وجود اینکه ممکن بود معلم او را پای تخته بخواهد.
در تهران بهخاطر مقامش کسی کاری به او نداشت، اما در سوئیس که او را فقط یک شاگرد میدانستند، بارها پیش آمد که معلم ریاضی از او خواست پای تخته برود و توضیح دهد چگونه به جواب رسیده است. آنجا بود که درمیماند و معلم میپرسید: «این راهحل را چه کسی به تو داده؟» او سکوت میکرد و من دست بلند میکردم و میگفتم: «من.»
در علوم طبیعی نیز همین ضعف را داشت، هرچند نه به شدت ریاضی. چون ریاضی کاملاً ذهنی است، اما در فیزیک و شیمی میشد چیزهایی را نشان داد و او هم نمرهٔ متوسطی میگرفت. با این حال، درک مفاهیم—اینکه چرا ترکیبات شیمیایی چنیناند یا فرمولها از کجا آمدهاند—برای او دشوار بود.
در تمام دوران تحصیل، چه در دبستان نظام و چه در سوئیس، تقریباً همهٔ مسائل ریاضی را من حل میکردم و او فقط رونویسی میکرد. بسیاری از شاگردان نزد من میآمدند و دربارهٔ روش حل سؤال میپرسیدند، اما محمدرضا هیچ علاقهای به فهمیدن مسیر حل نداشت.
پیگیر باشید..
#تاریخ_شفاهی #فردوست #کتاب
@defae_moghadas
10.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🍂 اظهارات جنجالی و شنیدنی تحلیلگر سیانان تُرک علیه پهلوی
🔺کسی که پای دیوار ندبه برای اسرائیل زانو میزند، در میان مردم ایران هیچ جایگاهی ندارد!
🔹تحلیلگران سیانان تُرک با بررسی جایگاه پهلوی در افکار عمومی ایران تأکید میکنند او نه چهرهای مقبول در میان مردم است و نه دارای پایگاه اجتماعی واقعی؛ بلکه فردی وابسته و بازیچه پروژههای سیاسی آمریکا و اسرائیل است که بیش از آنکه نماینده مردم ایران باشد، سخنگوی منافع بیگانگان تلقی میشود.
@defae_moghadas
به روایت #اسناد
نقش آمریکاییها در تعیین نخست وزیران عصر پهلوی
سند شماره(1)
@defae_moghadas
🍂 پهلوی از زبان پهلوی
🔸 امیرعباس هویدا: نمىتوانى درك كنى كه در دربار چه مىگذرد؛ مسابقه غارتگرى است. لانه فساد است….
@defae_moghadas
#گزیده_کتاب
🍂 قرار بی قرار
┄═❁❁═┄
قبل از عمليات بصرالحرير مى بايست با سيد و چندتا از بچه ها براى شناسايى منطقه مى رفتيم. محل مورد نظر بسيار سرسبز و باصفا بود و نيزارهاى بلندى داشت. كنار جاده هم بوته هاى خارى به شكل توپ و به اندازه گردو بود. مدام به اين ها نگاه مى كردم و دوست داشتم زيرشان بزنم. با پوتين زدم زير بوته ها. بوته ها تا ارتفاع زيادى بالا رفتند. از اين كار خوشم مى آمد. براى همين چندبار اين كار را تكرار كردم.
سيدابراهيم آمد كنارم و يواش زير گوشم گفت "ابوعلى نكن عزيزم؛ قربانت بشوم اينا هم موجود زنده هستن." با خنده گفتم "آخه خيلى حس خوبى داره وقتى شوت شون مى كنى."
سيد دستش را دور گردنم انداخت و گفت "اين كارها باعث عقب افتادن شهادت مى شه." بعد از اين حرفش توى فكر رفتم و گفتم بابا اين سيد تا كجا را مى بيند. نفهميدم كى رسيديم مقر. آن موقع فهميدم كه تا سيب نرسد از درخت نمى افتد.
#کتاب #قرار_بی_قرار
شهيد مصطفى صدرزاده، (سيدابراهيم) به روايت شهيد مدافع حرم مرتضى عطايى (ابوعلى)
@defae_moghadas
🍂 تفاوت ها و اختلافهای
دو جبهه ایران و عراق
در جنگ
┄┅═✼✿✵✦✵✿✼═┅┄
آمریکا با هـدف بازسازي اعتبار مخـدوش شـده خود در ماجراي رسوایی مکفارلین در میان کشورهای عرب جنوب خلیـج فارس، جلوگیری از سـقوط صـدام و پیروزی انقلاب اسـلامی، حمایت از جریان نفت در منطقه وجلـوگیری از نفوذ شوروی در حوزه خلیـج فـارس، به درخواست کویت پاسـخ مثبت داد و بیش از پیش، در کنـار عراق قرار گرفت؛
بنـابراین، بر تعـداد کشتی هـاي جنگی آمریکا که بر اساس دکترین کارتر و در قالب نیروي ویژه واکنش سـریع در
منطقه حضور داشـتند، افزوده شـد.
حمله هوایی عراق به نـاوچه آمریکـایی اسـتارك در بهار ۱۳۶۶ کــه در اثر آن ۳۷ تن از ملوانـان آمریکایی کشته شدند، مهمترین واقعهای بودکه به استراتژی عراق برای بینالمللی کردن جنگ کمک کرد.
#نکات_تاریخی_جنگ
@defae_moghadas