eitaa logo
حماسه جنوب،خاطرات
5.7هزار دنبال‌کننده
13.4هزار عکس
3هزار ویدیو
73 فایل
سرزمین عشق، جایی جز وادی پر جریان دشت عاشقی نیست بشنویم این قصه‌ی ناگفته‌ی انسانهای نام آشنای غریب را 💥 مجله دفاع مقدس 💥 ------------------ ادمین: @Jahanimoghadam @defae_moghadas2 (کانال‌دوم(شهدا 🔸️انتقال مطالب با لینک بلااشکال است.
مشاهده در ایتا
دانلود
🍂 ظهور و سقوط سلطنت پهلوی / ۶ ارتشبد حسین فردوست ⊰•┈┈┈┈┈⊰• 🔹 مسافرت از راه شوروی پس از آنکه قضیه من حل شد، شاه، ولیعهد و اطرافیان— وزرا، چند تن از وکلا و امرای ارتش—به بندرانزلی (بندر پهلوی آن زمان) رفتند. تمام خانواده رضاخان، از جمله مادر ولیعهد و خواهرانش، حضور داشتند. من نیز پدر و مادرم را با اتومبیلی جداگانه همراه خود بردم و در تنها پانسیون موجود در انزلی برایشان اتاقی گرفتم و بیشتر روزها نزد آنان بودم. سفر به انزلی دو روزی طول کشید تا اینکه به من اعلام شد باید حرکت کنم. با پدر و مادرم خداحافظی کردم و نزد ولیعهد رفتم. ما را برای سفر آماده کردند؛ لباس فرنگی پوشیدیم و یک کاسکت بر سر گذاشتیم. سپس به کنار دریا رفتیم و سوار یک کشتی روسی شدیم. رضاخان برای بدرقه آمده بود. او در وسط اسکله ایستاده بود و حدود پنجاه نفر در سمت راست و پنجاه نفر در سمت چپش قرار داشتند. تقریباً تمام هیئت حاکمه در مراسم بدرقه ولیعهد حضور داشتند، اما خانواده شاه به بندر نیامده بود و هنوز کشف حجاب صورت نگرفته بود. ▪︎پاورقی: ساعت دو بعد از ظهر روز ۱۵ شهریور ۱۳۱۰، کشتی جنگی دولت شوروی به نام «بولیان» که به‌طور اختصاصی برای مسافرت ولیعهد اعزام شده بود، به همراه گارد احترام مخصوص کرملین، ولیعهد و همراهان را از ساحل بندر انزلی برد. رضاخان تا زمانی که کشتی از نظر ناپدید شد، ساحل را ترک نکرد. دولت شوروی به مناسبت ورود ولیعهد ایران اعلام کرد که کلیه ایرانیانی را که در زندان‌های شوروی محبوس هستند مورد عفو قرار داده است. (ویراستار) گروه ما که به مقصد سوئیس حرکت کرد، عبارت بود از: ولیعهد، علیرضا، من، تیمورتاش (وزیر دربار)، مهرپور، پسرش دکتر مؤدب‌الدوله نفیسی که به‌عنوان پیشکار ولیعهد انتخاب شده بود، و مستشارالملک به‌عنوان معلم فارسی ولیعهد. در کشتی تعدادی نظامی روسی حضور داشتند: دو ژنرال و حدود صد سالدات. به ما گفتند اینها گارد مخصوص استالین هستند. از ساحل که دور شدیم، حدود ساعت پنج بعد از ظهر به سالن غذاخوری رفتیم. روس‌ها همه بودند و مطابق عرف خودشان به ودکا و اردور خوردن پرداختند. روی میزی که در وسط سالن قرار داشت، حدود صد، تا صد و بیست نوع اردور چیده شده بود. تیمورتاش نیز پا به پای آنان می‌خورد. حدود سه ساعت سر میز بودیم و مستخدم‌ها پیوسته ودکا و اردور می‌آوردند. ساعت هشت شب شام آوردند و خوردن تا یازده شب ادامه داشت. فردای آن روز به بادکوبه رسیدیم و به کنسولگری ایران رفتیم. تعدادی از تجار ایرانی برای دیدار ولیعهد آمدند. سپس اطلاع دادند که ترن حاضر است و به سوی ایستگاه راه‌آهن حرکت کردیم. در ترن دیدیم همان دو ژنرال روس و سالدات‌ها نیز با ما همسفرند. لباس‌های گران‌قیمت روس‌ها جلب توجه می‌کرد؛ به پول آن روز شاید هر کدام دو تا سه هزار تومان لباس به تن داشتند. ژنرال‌های روس با همسرانشان به واگن ما آمدند. ما می‌دیدیم که آنان هر روز ساعت پنج بعد از ظهر لباس عوض می‌کنند و فاخرترین لباس‌های ممکن را می‌پوشند. جواهراتی که خانم‌ها می‌زدند عجیب بود؛ شبی تمام جواهرات زمرد، شبی دیگر برلیان و… . ژنرال‌ها و همسرانشان دوست داشتند با ما صحبت کنند. ما روسی نمی‌دانستیم و تنها تیمورتاش به روسی مسلط بود. او یک‌ریز صحبت می‌کرد و به‌خصوص از خانم‌ها—که زیبا بودند—دل نمی‌کند. به مهرپور گفتم: «از پدرت بپرس اینها که کمونیست هستند، پس این لباس‌ها و جواهرات قیمتی را چگونه دارند؟» مهرپور پرسید و تیمورتاش گفت: «این را که می‌خواهد بداند؟» مهرپور گفت: «حسین.» تیمورتاش به من گفت: «بچه‌جون بیا اینجا بنشین تا برایت تعریف کنم. اصلاً چطور است از همین ژنرال و معاونش سؤال کنم؟» یکی ژنرال رئیس گارد استالین بود و دومی معاونش. تیمورتاش پرسید و آنان پاسخ دادند: «این لباس‌ها و جواهرات مال ما نیست؛ مال دولت است. ما موظفیم این لباس‌ها را بپوشیم و این جواهرات را بزنیم. لباس سربازها هم همین‌طور است؛ چون گارد مخصوص کرملین هستند. این سربازها دست‌چین شده‌اند و از نظر جسمی و شهامت بهترین‌ها هستند.» ژنرال ادامه داد: «ما افسران در سیستم کمونیستی وضعمان فوق‌العاده خوب است. من که یک سرتیپ هستم، دو خانه دارم: یکی ییلاقی و یکی قشلاقی، هر دو با خدمه کامل. هفته‌ای دو بار مجازم بیست مهمان دعوت کنم و می‌توانم به همه خاویار بدهم. متصدی خانه می‌پرسد امشب چه می‌خواهید و کافی است با همسرم مشورت کنم. فردا فقط باید لیستی را که می‌آورد امضا کنم. دو اتومبیل دارم؛ یکی برای خودم و یکی برای همسرم.»
با وجود اینکه از بادکوبه تا مرز لهستان سه روز و سه شب راه بود، ترن تنها در یک ایستگاه برای سوخت‌گیری توقف کرد. علت را فهمیدیم: به محض توقف، صدها انسان پابرهنه و ژنده‌پوش و گرسنه—زن و مرد، پیر و جوان—به دور قطار ریختند و نان می‌خواستند. این تصویری بود که از وضع شوروی در ذهنم نقش بست: آن وضع ژنرالش بود و این وضع مردمش. پیگیر باشید.. @defae_moghadas
📷فاجعه عمومی در تهران (مرگ و بی خانمانی هزاران نفردر دوران پهلوی )! @defae_moghadas
دروغ بزرگ: شاه کسی را نکشت! و کشور را ترک کرد! شاه بیش از 3000 تن از مردم را قتل عام کرد و بعد فرار کرد @defae_moghadas
2.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🍂 اگر می‌خواهید سجده ما را ببینید هنگام نماز بایید نقطه قوت ما در ایمان ماست و نقطه ضعف دشمن نیز در ایمان اوست و بدین ترتیب عاقبت كار روشن است. عزت و حیات ما در استقامت است و اكنون كیست كه این حقیقت را نداند؟ "شهید سید مرتضی آوینی" دانشگاه تهران - دانشجویان ولایی @defae_moghadas
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🍂 خاطرات طنز دوران اسارت «دعا» آزار و اذیت عراقی‌ها تمامی نداشت؛ از شکنجه‌ی جسمی گرفته تا توهین به اعتقادات. یک بار که دیگر کارد به استخوانمان رسیده بود، شورش کردیم. چند روز درگیری مستقیم با سربازها داشتیم و چند نفر مجروح شدند. بالاخره فرمانده کل اردوگاه‌های اسیران در عراق وارد اردوگاه شد و با نمایندگان مذاکره کرد. قرار شد از این به بعد، هیچ‌یک از فرماندهان و سربازان عراقی به رهبران و اعتقادات ما توهین نکنند، و ما نیز دست از شورش برداریم. توافقی دوطرفه بود. حدود یک هفته اوضاع آرام بود، تا اینکه یک صبح، در حال هواخوری در محوطه بودیم که صدای سوت همه را در جا میخکوب کرد. عراقی‌ها همه را به داخل آسایشگاه‌ها فراخواندند و درها را قفل کردند. نیم ساعت بعد، چهار دستگاه اتوبوس سبز رنگ وارد اردوگاه شدند. چند سرباز با فهرست‌هایی جداگانه وارد شدند. فهمیدیم که می‌خواهند گروهی از بچه‌ها را به اردوگاه دیگری تبعید کنند. این یکی از ابزارهای شکنجه‌ی روحی‌شان بود: جدا کردن ما از یکدیگر. همه نگران و مضطرب بودند. 👇👇👇
🍂 🍂 خاطرات طنز دوران اسارت اتوبوس‌ها روبه‌روی قلعه‌ای بزرگ با برجک‌های بلند توقف کردند. معلوم شد ما را به اردوگاه تازه‌ای تبعید کرده‌اند. مقابل در آهنی قلعه، انبوهی سرباز ایستاده بودند و عده‌ای مسلح نیز آن‌ها را دوره کرده بودند. از جلوی اتوبوس تا در قلعه، تونل وحشت ساخته بودند؛ سربازها با باتوم‌های مخصوص منتظر بودند. در آهنی قلعه با صدای مهیبی باز شد. درجه‌دار عراقی وارد اتوبوس شد، اولین اسیر را بلند کرد و اسمش را پرسید. هنوز جواب نداده بود که با یک مشت، بینی‌اش را پر از خون کرد. با چشم‌های خواب‌آلود یکی‌یکی پیاده شدیم. در همان ابتدای خروج، فلج شدیم. سربازی در آستانه‌ی در اتوبوس با چوب بلندی به ساق پایمان می‌کوبید تا توان راه رفتن را از ما بگیرد. بعد از عبور از تونل وحشت، به یک آسایشگاه بزرگ منتقل شدیم. این بار نوبت «پذیرایی» با چوب بود. سی‌چهل نفر چوب‌به‌دست منتظر بودند. هر بار ده نفر را داخل می‌بردند و تا نفس داشتیم، کتک می‌زدند. ده نفر اول رفتند. ده دقیقه بعد، نوبت گروه دوم شد. از صدای داد و فریاد بچه‌ها، اسرای اردوگاه جدید بیدار شده بودند و ما را نگاه می‌کردند. سربازها آن‌قدر بی‌رحمانه می‌زدند که فکر نمی‌کردیم سالم بیرون بیاییم. در گروه دوم، یکی از بچه‌ها به نام لازم که طاقتش طاق شده بود، ناگهان فریادی کشید. انگار دست به آسمان برداشته بود و گفت: «یا امام زمان! یا امام زمان! دیگر طاقت نداریم… مُردیم… ده نفر سوم را داخل بفرست و ما را نجات بده!» در آن مصیبت، اشک و ناله‌مان به خنده تبدیل شد. نمی‌دانستیم به حال و روزمان گریه کنیم یا به دعای لازم بخندیم. عراقی‌ها که خنده‌ی ما را دیدند، وحشی‌تر شدند و بیشتر کتک زدند. @defae_moghadas
از شما باز گفتنم هوس است گفتگوی و شنفتنم هوس است من در این محفل شهیدانه درّ این قصه سفتنم هوس است از شما گفتن و با فکر شما سر به بالین و خفتنم هوس است سحر از شعشعهٔ عشق شما همچو غنچه شکفتنم هوس است باز با یاد شما از دل خویش غبار غبطه رُفتنم هوس است باز هم داغ شما، اما باز غم دل را نهفتنم هوس است غلامعلی فتحی @defae_moghadas
Ahangaran&Bahari4_5852671171694176054.mp3
زمان: حجم: 16.8M
🍂 نماهنگ زیبای جنگ و عشق 🔸 با نوای حاج صادق آهنگران و مرتضی بهاری @defae_moghadas
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا