🍂 یادش بخیر...
روزهایی که سپیده دم، با طلوع خورشید جان میگرفت، لباسهای مرتب میپوشیدیم، پوتینها را واکس میزدیم، دمپاچهها را گتر میکردیم و با غرور و آمادگی به میدان صبحگاه قدم میگذاشتیم.
صدای تلاوت آیات قرآن در هوا میپیچید، روحمان را قوت میبخشید، و ما با گامهای استوار در دل دشتهای خوزستان پیش میرفتیم، چند کیلومتر میدویدیم و شعار میدادیم، همدلتر میشدیم، و برای لحظاتی دنیا را فقط در کنار هم بودن تعریف میکردیم.
یادش بخیر، لحظه بازگشت به اردوگاه، زمانی که هیجان تازه اوج میگرفت. فریاد حیدر، حیدر در رقص چفیهها جان را به موجی از انرژی و همبستگی بدل میکرد، فرماندهان را بالا دست میگرفتیم و خندهها را بلندتر میکردیم،
با روحیههای قویتر. آماده میشدیم، نه فقط برای عملیاتی که در پیش داشتیم، بلکه برای یک حقیقت پررنگتر—دوستی، رفاقت، ازخودگذشتگی.
یادش بخیر، آن روزهایی که دلها به هم گره خورده بود، قدمها مصمم بود، و هیچ مانعی نمیتوانست ارادهی ما را برای راهی که پیش گرفته بودیم بلرزاند.
یادش بخیر…
┄┅••༅✦༅••┅┄
#عکس #دلتنگیها #یادش_بخیر
کانال بچههای جبهه و جنگ
@defae_moghadas
࿐✧•حماسه جنوب•✧࿐
🍂 یادش بخیر...
روزهایی که تبلیغاتچی گردان با یک بغل از نامههای مردمی سر میرسید و بهترین اوقات را برایمان شکل میداد
و هر کدامش دری از احساس به رویمان میگشود، هر هدیه تلألویی از عشق در دلمان میافکند.
لحظاتی که با دستانی مشتاق، نامهها را یکییکی میگشودیم،
و با چشمانی درخشان واژهها را در هوا میبلعیدیم.
با هر جمله، تپش قلبی، با هر سطر، موجی از خاطره.
گاهی غروری که در سینه شعله میکشید،
گاهی اندوهی که مانند شب، آرام و سنگین مینشست.
با بعضی، لبخندی بیاختیار،
با بعضی، اشکی که مجال پنهان شدن نداشت.
نامههایی با رنگ مسجد، با بوی ایمان،
نامههایی از پشت میزهای اداری، از کلاسهای درس،
و عزیزترینشان، نامههایی از دلهای سادهی روستا،
از چشمانی که امید را در سادگیشان فریاد میزدند،
از دستانی که در سایهی محرومیت به سوی آسمان گشوده میشدند.
و این یکی...
این یکی را خودت بخوان،
با دل، نه با چشم،
با عشق، نه با منطق،
بخوان تا لحظهها دوباره زنده شوند،
تا احساس، جان بگیرد.
┄┅••༅✦༅••┅┄
#عکس #دلتنگیها #یادش_بخیر
کانال بچههای جبهه و جنگ
@defae_moghadas
࿐✧•حماسه جنوب•✧࿐
🍂 نبردی بیصدا، اما پرطنین
در روزهای نخست جنگ، دشمن گامبهگام پیش میآمد، و اخبار سقوط شهرها همچون تازیانهای بر روحهای خسته فرود میآمد. بستان و سوسنگرد سقوط کردند، حمیدیه در خطر بود، و ما، با آنچه در توان داشتیم، خود را به خطوط مقدم رساندیم.
یادش بخیر آنروزها،
در نخلستانهای خلوت، مأمور به نظارت بودم. تجربهای نبود، آموزش کافی هم نداشتیم، اما ایمان جای همه را پر کرده بود. از نخلی بالا میرفتیم و تانکهای متجاوز را در رفتوآمدی بیتفسیر نگاه میکردیم؛ تنها نظارهگر بودیم، بیآنکه چیزی از عمق استراتژیهای دشمن بدانیم.
اما امروز، اطلاعات ما نهتنها به مرزهای امنیتی، بلکه به قلب دشمن نفوذ کرده است. پردهها کنار زده شدهاند، حقایقی که روزگاری پنهان بودند، فراتر از میدانهای جنگ، به صحنه جهانی کشیده شده است. عملیاتهای اطلاعاتی که بیهیچ هیاهویی، پشت پرده سیاستهای رژیم اشغالگر رخ میدهند؛ رخنه به سامانههای امنیتی و افشای برنامههای محرمانه، همچون طوفانی در سکوت، ارکان آن را به لرزه درآورده است.
و باز، به این درس بزرگ میرسیم که: جنگ نهفقط نبردی برای خاک، که نعمتی برای مبارزهای بزرگ تا رفع فتنههای عالم بوده و هست.
*این نبرد، هنوز ادامه دارد...*
┄┅••༅✦༅••┅┄
#یادش_بخیر #دلتنگیها
کانال بچههای جبهه و جنگ
@defae_moghadas
࿐✧•حماسه جنوب•✧࿐
🍂 یادش بخیر…
آن روزها که با صدای پرشور، شعارها، خاک وطن را به لرزه در میآوردیم. پاهایمان محکم بر زمین، دلهایمان آکنده از ایمان و چشمهایمان خیره به افق آزادی. شعار
راه قدس از کربلا میگذرد،
نه تنها کلامی ساده بود، بلکه عهدی ناگسستنی، عهدی که با خون پاک شهدا مهر تأیید خورد.
سالیان پیش، هزینه رسیدن به کربلا را با ایثار بزرگمردانی پرداختیم؛ سرداران بیادعایی چون خرازی، باکری، زینالدین، باقری، هاشمی و هزاران شهید دیگر که در غرب و جنوب قامت افراشتند و رفتند تا ایران و اسلام بماند.
.. و امروز، مسیر قدس نیز با گوهرهای ارزشمند دیگری چراغانی شده است؛ تهرانیمقدم، سلیمانی، نصرالله، هنیه، سلامی، رشید، حاجیزاده و هزاران شهیدی که این راه را با خون خود رنگین کردند.
ما ایستادهایم، چون آنان ایستادند. ما ادامه میدهیم، چون عهد بستهایم که روزی در قدس، در کنار گنبد زرین، رکوع و سجود عشق را به جا آوریم.
به یاد آنانی که رفتند و امروز در جوار حق آرام گرفتهاند؛ مردانی که آرمانشان در باد نجوا میشود، و راهشان همچنان زنده است.
کمی صبر… سحر نزدیک است.
┄┅••༅✦༅••┅┄
#دلتنگیها #جبهه_مقاومت
کانال بچههای جبهه و جنگ
@defae_moghadas
࿐✧•حماسه جنوب•✧࿐
🍂 یادش بخیر...
وقتی دشت خاکی پادگان، آرامآرام جامهٔ محرم به تن میکرد...
هیچ پردهٔ مجللی نبود، هیچ تزئین گرانقیمتی. اما آن دستان آفتابسوختهٔ رزمندهها، با همان چند متر شال مشکی، با همان پرچمهای «یا حسین» که گوشهگوشهٔ سنگرها را سیاهپوش میکردند، حسینیهای میساختند به وسعت دل.
با چادر ساده، با سقفی کوتاه و دیوارهایی که گهگاه باد آنها را تکان میداد، میشد مأمن شبانهٔ دلهایی که دلتنگ کربلا بودند. منقل کوچکی گوشهٔ محوطه روشن بود، چای که رویش قلقل میزد، و بوی چوب سوخته که با خنکای شب مخلوط میشد، عطر غربت میداد… عطر حماسه.
مسئول تبلیغات رفته بود لشکر و یک روحانی منبری آورده بود و در فضای نیمه تاریک حسینیه و با سوسوی فانوسهای لرزان حسینیه از عاشورا و حماسه یاران میگفت.
مداح که شروع میکرد: "وای غریبم حسین..." بغضها میترکید، اشکها بیصدا جاری میشد، و دستهایی پنهانی، سینه میزدند تا مبادا صدای هقهقشان، شکوه شب را بشکند.
درست همانجا، میان خاک و چادر و چای نیمسرد، عاشورا تجلی میکرد.
هر پرچم مشکی که روی نی میرفت، برافراشته شدن پرچم باور بود.
هر شعلهٔ کوچک منقل، روشنایی دلهایی بود که در تاریکی جنگ، به نور حسین دل بسته بودند.
و آن شب، بیآنکه کسی بداند، نجوایی آرام از دل خیمهها برمیخاست:
«یا حسین، ما هنوز هم در رکاب توییم... با همه سختیها و ملامتها.»
┄┅••༅✦༅••┅┄
#یادش_بخیر #دلتنگیها #محرم
کانال بچههای جبهه و جنگ
@defae_moghadas
࿐✧•حماسه جنوب•✧࿐
راستشو بخوای…
اون روزایی که جبهه بودیم،
و چپ و راست شهید میدادیم
اونم از بهترین رفیقامون،
یادم نمیاد اصلاً توی تشییعشون شرکت کرده باشیم...
آخه عملیات بود…
درگیری بود…
یه روز تک، یه روز پاتک...
تا به خودمون میومدیم،
یه هفته، ده روز گذشته بود.
تا برمیگشتیم مقر،
وسایلو تحویل میدادیم،
یه آب به سر و صورتمون میزدیم…
دیگه از مراسم خاکسپاری،
و عزاداری،
و سوم و هفتمشون هم گذشته بود...
چی کار میکردیم؟
اول از همه،
دستهجمعی میرفتیم سراغ خونوادهشون،
پدر و مادر، خواهر و برادر…
سرسلامتی میدادیم،
از اخلاق و مردونگیش میگفتیم،
خوشخوان گردان هم با صدای گرمش میخوند و سینهای میزدیم،
بعدش راه میافتادیم سمت خونه شهید بعدی...
بلافاصله یه مجلس حسابی هم بهپا میکردیم؛
دعوت از خانواده شهدا،
سخنرانی، سینهزنی، مداحی...
بعدشم میرفتیم سر مزار رفیقامون...
که چقدر درد داشت..
امروز هم تشییع داریم...
تشییع یه عالمه شهید،
که واسه اقتدار این مملکت،
از جوونیشون مایه گذاشتن…
و امروزِ ما رو ساختن.
امروزی که تو کل تاریخمون کسی نتونسته بود ما رو بهش برسونه.
قهرمانایی که اسمشون،
توی تاریخ این سرزمین،
برای همیشه میمونه.
یادمون باشه…
بودن توی بدرقه این شهدا،
فقط یه تشکر کوچیکه،
در برابر اونهمه فداکاری و خدمت...
یا علی 👋
┄┅••༅✦༅••┅┄
#دلتنگیها #محرم
کانال بچههای جبهه و جنگ
@defae_moghadas
࿐✧•حماسه جنوب•✧࿐
🍂 در گوشهای از شب، مادری فرزندش را در آغوش کشید؛ پدری بیصدا خاک را کنار زد تا لبخندی که دیشب دیده بود را دوباره پیدا کند. کودکانی که عروسک به دست، پرپر شدند؛ بیآنکه بفهمند چرا صدای هواپیما از لالایی بلندتر شد.
اما شهادتشان فریادی شد؛ نه فریادی از جنس خشم، بلکه نوری بر پیشانی تاریخ. وقتی خاک، صبورانه پیکرهای کوچکی را در خود گرفت، جهان باید میفهمید که «مظلومیت» مرز نمیشناسد.
به رسم زندگی، آنها رفتند؛
به رسم ظلم، دنیا نظاره کرد؛
اما به رسم حقیقت،
یادشان جاودانه شد.
روحشان آرام، نامشان ماندگار، و خونشان چراغی برای بیداری قلبها. 🕊️
┄┅••༅✦༅••┅┄
#دلتنگیها #جبهه_مقاومت
کانال بچههای جبهه و جنگ
@defae_moghadas
࿐✧•حماسه جنوب•✧࿐
عجب محرمی شد امسال...
نه سیاهپوشیِ سوگ، که سرخپوشی حماسه در هر کوچه و خیابان پراکنده شده.
تابوتتابوت شهید آوردند...
کودکانی آمدند که لالاییشان در دل آوار گم شد،
مادرانی که نگاه آخرشان جا ماند میان دود و آتش،
سردارانی که قامتشان تفسیر غیرت بود
و رفتند، بیادعا، اما باشکوه.
در این محرم،
کربلا دیگر تنها نام یک سرزمین نیست؛
از تهران تا غزه، از کوچههای زیر بار محاصره
تا دلهایی که هنوز عطش عدالت دارند
عاشورا تکرار شد، نه با شمشیر، که با اشک و آوار.
و آنسوتر، کاروان شهدا با کاروان عقیله همقدم شد.
بانویی که پیامدار کربلا شد،
و امروز، صدای او در گلوی مادران داغدیده جاریست.
اینجا و آنجا، زمان از هم گسسته
و قافله عشق دوباره راه افتاده…
نه به نیت سوگ، که به نیت بیداری.
┄┅••༅✦༅••┅┄
#دلتنگیها #جبهه_مقاومت
#عکس
کانال بچههای جبهه و جنگ
@defae_moghadas
࿐✧•حماسه جنوب•✧࿐
🍂 یادش بخیر...
محرم که میشد، انگار دلهامون هم سیاهپوش میشد
ولی راستش، ما بچههای جبهه لازم نبود منتظر محرم بمونیم..
هر وقت دل تنگ حسین میشدیم
هر جا چند نفر دلسوخته جمع میشدیم،
میشد همونجا روضه.. میشد کربلا..
یه شبایی تو بیابون، فانوس کوچیکی روشن میکردیم، دور یه تله خاکی که اسمشو گذاشته بودیم "تپه شهدا"...
دورش مینشستیم، سینه میزدیم و اشک میریختیم.
نه بلندگو بود، نه روضهخون..
یه نفر زمزمه میکرد «کجایید ای شهیدان خدایی..»
بقیه دیگه صدایی نداشتیم، فقط اشک بود و صدای سینهها..
خیمههامون که دورتر برپا بود، تصویری بود از خیمههای اهل بیت، و چقدر چشم و دل رو صفا میداد
بچهها با شالای سیاه، تکیه میکردن به تیرک چادر،
نگاه به آسمون، و زیر لب: «یا حسین..»
یکی اسفند دود میکرد،
یکی پرچم "یا زینب" رو علم میکرد
یکی فانوسی جلوی عکس رفیق شهیدش میگذاشت..
اصلا انگاری تو اون تاریکی، حضرت زینب از کنارمون رد میشد
آقام حسین از توی دلمون نالهها رو گوش میداد..
یه جور صفا و بیریایی که هیچ دوربینی نمیتونست ثبتش کنه
بعضی وقتا وسط نوحه، بچهها اسم شهیدامونو میبردن:
«یادش بخیر… محمد، جواد، حاج مرتضی...»
دلمون میریخت، هم برای حسین، هم برای رفیق.
اونجا بود که فهمیدیم:
عشق به حسین مکان نمیخواد، منبر نمیخواد،
یه دل بیتاب میخواد…
و چند تا چفیه خاکی که مثل پرچم عزا بالا بره.
┄┅••༅✦༅••┅┄
#یادش_بخیر #دلتنگیها #محرم
کانال بچههای جبهه و جنگ
@defae_moghadas
࿐✧•حماسه جنوب•✧࿐
السلام علیک یا قمر بنیهاشم،
یا اباالفضل العباس
ای علمدار عشق، ای ساقی عطشانان وفا، ای تجسم شجاعت و جوانمردی...
تو را سلام میگویم، نه با زبان، که با دل؛
با اشکی که از عمق جان میجوشد،
با قلبی که در هر تپش، نام تو را زمزمه میکند.
ای عباس،
تو در عاشورا، با دستان بریده،
با مشک به دندان،
با چشمانی که فقط به خیمههای ولایت مینگریست،
درسی دادی که هنوز در سنگرهای این خاک، پژواک دارد.
رزمندگان ما،
شاگردان مکتب تو بودند؛
در دفاع مقدس،
با لب تشنه، با دل پر از ایمان،
با فریاد "یا اباالفضل"،
به میدان رفتند،
تا پرچم ولایت بر زمین نیفتد.
تو سقای عشق بودی،
و آنان، ساقیان غیرت و ایمان.
تو علمدار کربلا بودی،
و آنان، علمداران خاک وطن.
السلام علیک یا بابالحوائج،
که هنوز هم، در دل هر مادر شهید،
در نگاه هر جانباز،
در اشک هر دلداده،
نامت جاریست.
ای عباس،
ما با تو عهد بستهایم؛
که در هر عاشورا،
در هر محرم،
در هر میدان نبرد حق و باطل،
علمت را بلند نگه داریم.
السلام علیک یا عبد صالح،
که اطاعت را معنا کردی،
و وفا را جاودانه ساختی
┄┅••༅✦༅••┅┄
#تاسوعای_حسینی #دلتنگیها
کانال بچههای جبهه و جنگ
@defae_moghadas
࿐✧•حماسه جنوب•✧࿐
🍂 یادش بخیر
دوران رفاقتهای جبههای
تازه وارد فضای متبرک جنگ شده بودیم
همهچیز جدید و دلربا بود
سنگرهای جورواجور و در ابعاد مختلف
تانکرهای بزرگ و کوچک
اسلحههای ضعیف و قوی
بچههای قد و نیمقد
و اخلاقهای رنگارنگ
در این میان بعضیها بدجور به چشم میآمدند
همونهایی که مشکلگشا و بودند و لارژ لارژ
بمبهای روحیه که در سختترین لحظات آرامشی ناگفتنی داشتند
هر جا کم میآوردیم، آنها بودند
اصلا کمآوردن در ذاتشان نبود
نگاهشان دل را آرام میکرد و بر شجاعت ما میافزود
.. و تازه میفهمیدیم نقش حضرت ابوالفضل(ع) را در کربلا
و نگاهی را که کودکان و بزرگان
به آن ستون جبهه امام داشتند
..و وقتی علم خیمه عباس فرود آمد،
زمانی بود که امیدها نامید شد
و اهل خیمهها دانستند که باید آمادهی اسارت باشند
┄┅••༅✦༅••┅┄
#دلتنگیها #محرم #یادش_بخیر
کانال بچههای جبهه و جنگ
@defae_moghadas
࿐✧•حماسه جنوب•✧࿐
میدونی رفیق،
بعضیها تفنگ دست نگرفتن،
اما خط مقدم بودن.
راننده بولدوزری که پایش به پدال نمیرسید،
ولی دلش از همه بزرگتر بود.
پاشو رو گاز فشار میداد
و میرفت به دل خطی که حتی بچههای تخریب میگفتن «یه لحظه وایسا ببینیم چی میشه».
لودر که روشن میشد،
همه میدونستن دشمن رد صدا رو میگیره.
انگار با بولدوزر میگفتی: «اینجاییم، بزن!»
ولی باز، خاکریز میزدن.
نه واسه خودشون،
واسه اون بچههایی که شب توی جانپناه بخوابن
و صبح، سالم برگردن سر سفرهی نون و عشق.
یهبار رانندهش تیر خورد،
لودر وایساد؟ نه.
بچهی بعدی رفت بالا،
با همون جثه لاغر،
با همون لباس رزم گشاد،
فقط برای اینکه کار زمین نمونه.
اونا سیبل بودن،
ولی هر سنگری که ساختن،
یه سد شد جلوی توپخانهی دشمن.
هر خاکریزی که بالا رفت،
یه شعر شد توی تاریخ،
توی ذهن ما،
توی دل خدا.
حالا صداشون نیست...
اگه زندهان،
توی سکوت خودشون،
یه دنیا دارن.
نه عکس، نه مصاحبه، نه قاب…
فقط یه رد لاستیکِ لودر روی خاک.
┄┅••༅✦༅••┅┄
#عگس #دلتنگیها
کانال بچههای جبهه و جنگ
@defae_moghadas
࿐✧•حماسه جنوب•✧࿐