#هدیهیاجباری👩⚖
#پارتشصتششم🌷
با صداي آلارم گوشيم از خواب بيدار شدم و لبه ي تخت نشستم. از داخل كمد حولهام
رو برداشتم كه چشمم به احسان خورد. آروم و بيحركت روي تخت خوابيده بود.
دوست داشتم كه اون لحظه فقط زار بزنم از اين اوضاعي كه براي خودم درست
كردم. دوست داشتم كه به عقب برگردم. شايد راه ديگه وجود داشته باشه! شايد راه
ديگهاي بوده و به ذهن من نرسيده! اما چه فايده؟! من شب گذشته اجازه داده بودم
يه نفر كه هيچ علاقهاي بينمون نيست بهم نزديك بشه. احساس ميكردم كه
غيرمستقيم به روح و جسمم تجـ*ـاوز شده! حالم از خودم به هم ميخورد و بايد
ذهنم رو سروسامون ميدادم. به سمت حموم رفتم و دوش آبِگرمي گرفتم. وضو
گرفتم، چادر و جانمازم رو برداشتم و قامت بستم. ذكرهام با اشك روي گونه هام
همراه شده بود و سلامم با بغض توي گلوم يكي. قرآن رو برداشتم و به آيه هاش
خيره شدم. واقعاً كه «تطمئن القلوب» بود. دو ركعت نماز حاجت امام زمان(عج) رو
هم خوندم. چادرم رو تا كردم و همراه جانمازم داخل كمد گذاشتم و توي تخت
فرورفتم.
💚💚💚💚
***
- مبينا؟!
چشمهام رو به زور از هم باز كردم.
- بله؟!
- پاشو صبحونه بخور تا بريم بيرون!
اصلاً دوست نداشتم از تخت خواب جدا بشم. به زور خودم رو بلند كردم و لبه ي تخت
نشستم. آبي به دست و صورتم زدم. موهام رو شونه كردم و دم اسبي پشت سرم
بستم. بلوز آستينكوتاه آبيرنگم رو با شلوار مشكي پوشيدم و با ديدن ميز چيده شده
سري از روي تحسين تكون دادم. پس از اين كارها هم بلده!
روي صندلي نشستم و به كره و مربا پنير و گردو و چاي و آبميوه ي چيده شده روي
ميز نگاه انداختم.
چرا نميخوري؟
- اگه بگم تا حالا تو عمرم فقط دو-سه بار صبحونه خوردم باورت ميشه؟
- واقعاً؟!
- آره.
- چطور ممكنه؟ صبحونه مهمترين وعده ي غذاييه. از اين به بعد بايد بخوري!
با چشمهاي از حدقه دراومده نگاهش كردم.
- چون من ميگم!
خنده ي دندوننمايي كردم كه در جواب لبخند قشنگي روي لبش اومد. لقمه اي از نون
و پنير و گردو گرفتم و به زور چاي پايين دادم. به اصرار احسان تونستم سه تا لقمه
بخورم.
- ميشه بريم دريا؟!
- باشه ميريم دريا.
🌸به نیت فرج امام زمانمون
اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم🌸
☘
💖☘
💖💖☘
💖💖💖☘
💖💖💖💖☘
#اللهمْعَجِلْلِوَلِیِڪالفَـــࢪَج
#کانالدلنوشتهوحدیث
@delneveshte_hadis110
<====💠🔶🌹🔷💠====>
#هدیهیاجباری👩⚖
#پارتشصتهفتم🌷
يه هفته با تموم خوبياش تموم شد. الان ديگه تقريباً همديگه رو ميشناختيم، از
اخلاقيات هم باخبر شديم؛ مثلاً اينكه احسان به شدت لجباز و يه دنده ست و هر كاري كردم نتونستم متقاعدش كنم كه نمازهاش رو بخونه و اينكه به شدت از چادر
پوشيدن من بدش مياد. متوجه شدم كه خانواده ي پدريِ به شدت اُپنیمايندي دارن كه
اگه من رو با اين طرز پوشش ببينن به شدت مسخره ميكنن!
زيپ چمدون رو بستم. روسريم رو مدلدار دور گردنم گره دادم؛ اما بالاش خوب
نميايستاد. بهالاجبار طلق داخلش گذاشتم و به تركيب رنگ صورتي و سفيد روسري
كه به پوست روشنم مياومد نگاه تحسين برانگيزي كردم. چادرم رو سر كردم و
چمدون سبكتر رو داخل پذيرايي گذاشتم. احسان از بيرون اومد و با ديدن من
گفت:
- آماده اي بريم؟
- بله. فقط بيزحمت اون يكي چمدون رو از داخل اتاق بيار. سنگين بود.
باشه اي گفت و داخل اتاق شد. لحظهري آخر همه چيز رو چك كردم و چمدون رو كنار
ماشين گذاشتم. احسان چمدون به دست به سمت ماشين اومد و اونها رو صندوق
عقب ماشين گذاشت.
روي صندلي نشستم و چند دقيقه ي بعد هم احسان اومد. صداي آهنگ ماشين رو تا
آخر زياد كرد و با آهنگ همصدا شد.
- من عاشقترم ازت كه پات وايسادم الان
مني كه ميدوني دل كندن ازت راحت نبود برام
من عاشقترم ازت نرفتم دلم نخواست
كه قلبم، سرم، دلم، جونم الان اينجوري رو هواست
تو بيمعرفت شدي رفت
ميرفتي دلت نميرفت
كل شهر شدن خاطرات تو بيرحم
مگه كم بودم ديوونهات
چي بودش ديگه بهونهات
پس الان واسه چي دارم ميرم
تو فكر ميكني كياي كه له ميكني ميري
نه روزي كه من بهت دل دادم تو چي تو خودت ديدي
نه تو چي تو خودت ديدي كه فكر كردي من كمم
من اين قلبو دادم از دست كه هيچوقت از پيش تو نرم.
ميون ضربهايي كه با انگشت روي فرمون ميرفت، آه عميقي كشيد و سرش رو
سمت ديگه اي چرخوند. نميدونم چرا ولي احساس كردم كه چشمهاش اشكي شد و
با دست گوشه ي چشمش رو پاك كرد. آهنگ رو عوض كرد و تا رسيدن به فرودگاه
حرفي نزد.
سوار هواپيما شديم. دوباره با همون ترس اما كمتر از قبل روبه رو بودم.
- خوبي؟
- اوهوم. فقط يه كم ميترسم.
پوزخندي زد و به روبه روش نگاه كرد.
دوست داشتم ماسك اكسيژن رو از پهنا توي حلقش فرو كنم؛ با اون پوزخند
مسخرهاش!🌹🌹
🌸به نیت فرج امام زمانمون
اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم🌸
☘
💖☘
💖💖☘
💖💖💖☘
💖💖💖💖☘
#اللهمْعَجِلْلِوَلِیِڪالفَـــࢪَج
#کانالدلنوشتهوحدیث
@delneveshte_hadis110
<====💠🔶🌹🔷💠====
#هدیهیاجباری👩⚖
#پارتشصتهشتم🌷
هواپيما روي زمين نشست. از هواپيما پياده شديم. تازه متوجه هواي سنگين و
آلودهي تهران شدم، درست مثل روزي كه تازه به تهران اومده بوديم. با يادآوري
اون روزها بغض توي گلوم نشست. چه روزهاي سختي كه پشت سر نذاشته بوديم.
چمدونهامون رو تحويل گرفتيم و چمدون به دست از پلهبرقي پايين اومديم. با
ديدن مامان و بابا از پشت شيشه گل از گلم شكفت. آخ كه چقدر دلتنگشون بودم.
مامان و بابا با يه دستهگل بزرگ به ديدنمون اومده بودن. خودم رو توي آغـ*ـوش
مامان پرت كردم و عطر تنش رو توي ريههام فرو دادم. نفس عميق كشيدم. اشكي
گوشهي چشمم نشست كه با حرص كنار زدم.
- خوبي دختر گل مامان؟
- خوبم مامانجون. دلم براتون تنگ شده بود.
- ما هم همينطور قربونت برم.
به چشمهاي اشك آلود مامان نگاه كردم و نتونستم جلوي پايين اومدن اشكهام رو
بگيرم. ايكاش هيچوقت از اين نگاه قشنگ و آروم جدا نميشدم. به بابا كه ساكت و
آروم نگاهمون ميكرد چشم دوختم. آ*غـ*ـوشش رو برام باز كرد و من توي حصار
دستهاش جا گرفتم و آرامش خالص تنش رو به وجودم فرستادم.
- خوش اومدين.
- ممنون باباي گلم.
- خوش گذشت؟
ايكاش ميتونستم بگم زندگي حتي يه ثانيه بدون شما برام جهنمه! چطور ميتونم
بدون وجود شما خوش بگذرونم؟!
- ممنونم. جاي شما خالي بود.
احسان با مامان و بابا دست داد و احوالپرسي كرد. خاله و عمو هم تازه رسيده بودن.
با اونها هم روبوسي كرديم و سوار ماشين شديم. دوست داشتم كه ماشين به سمت
خونمون حركت ميكرد، من توي اتاقم جا ميگرفتم و روي تختم دراز ميكشيدم و به
سقف سفيدرنگ اتاقم خيره ميشدم و تا ابد اونجا ميموندم.
اما برخلاف خواستهام ماشين به سمت خونه ي عمو حركت كرد. از ماشين پياده شديم
و به طبقه ي دوم رفتيم.
مامان و خاله خونه رو به بهترين شكل چيده بودن؛ مبلهاي سفيد و چرمي، پردههاي
بادمجوني مخمل با آويز تزئيني، ميز ناهارخوري سفيدرنگ با دوتا صندلي چرم
بادمجوني و آشپزخونه كه تم سفيدرنگ داشت. تو اتاقخواب هم تخت دونفرهي
سفيدرنگ و روتختي فسفريرنگ و ميز آرايش سفيدرنگ به چشم ميخورد. فقط
خدا ميدونه كه مامان و بابا چطور پول اين وسايل رو تهيه كردن و من چقدر
خودخواه بودم كه به خاطر خودم مجبور شدم چنين دروغ بزرگي بهشون بگم. دوباره
اشك توي چشمهام جمع شد. مامان رو توي آ*غـ*ـوشم گرفتم.
- ممنون مامان. خيلي زحمت كشيدين.
- مباركت باشه قربونت برم. انشاءاالله كه خوشبخت بشين.
خوشبختي تنها كلمهاي بود كه برام تعريف نشده بود، خوشبختي هيچ جاي زندگي من
نبود.
تشكري كردم. عمو و بابا هم وارد خونه شدن و تبريك گفتن.
با ديدن بابا توي بـغـ*ـلش پريدم و گونهاش رو محكم بوسيدم و ازش تشكر كردم.
خاله: خب بچه ها امروز رو استراحت كنيد كه فردا كلي كار داريم.
من و احسان متعجب نگاهشون كرديم كه مامان گفت:
- فردا جشن ازدواجتونه ديگه!
آه از نهادم بلند شد. ايكاش اين مسخرهبازيها زودتر تموم ميشد.
توي يه لحظه همه خداحافظي كردن و تنها شديم. توي مبل فرو رفتم و به روبه روم
خيره شدم.🌹🌹🌹
🌸به نیت فرج امام زمانمون
اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم🌸
☘
💖☘
💖💖☘
💖💖💖☘
💖💖💖💖☘
#اللهمْعَجِلْلِوَلِیِڪالفَـــࢪَج
#کانالدلنوشتهوحدیث
@delneveshte_hadis110
#هدیهیاجباری👩⚖
#پارتشصتنهم🌷
***
- آخ! يه كم آرومتر!
- عروس هم اينقد نازنازي؟!
- آخه موهام داره از ريشه كنده ميشه.
هستي: ببين نازكردنات رو بذار واسه اون پسرخالهي بيچاره من.
- هستي ميزنم لهت ميكنما!
خانم نيازي موهاش رو بيشتر بكش!
- خيلي بدي.
- حالا خوبه نميخواي موهات رو شينيون كني! خانم نيازي داره با كش پشت سرت
ميبنده!
ايشي بهش گفتم و پشت چشم نازك كردم.
بالاخره كار موهام تموم شد. لباس عروس خوشگل و خوشدوختي رو كه مامان برام
دوخته بود رو به تن كردم. قربون دستوپنجهاش برم كه هيچ چيزي كم نداره! از اونجايي كه مراسم به اصرار خاله مختلط بود، لباس عروسم كاملاً پوشيده بود. گيپور
سفيدرنگي از روي پيشونيم تا زير موهام بسته شد كه كاملاً موهام رو ميپوشوند. از
توي آينه نگاهي به خودم انداختم؛ رژ قرمزرنگ، سايهي مليح با تم تيره، ابروهاي
رنگشده، مژههاي بلند كه با ريمل بلندتر شده بودن و گونههام كه با رژگونه
برجسته تر شده بودن. با پيراهن بلند و زيباي عروسيم چرخي زدم و رو به هستي
گفتم:
- چطوره؟!
- خيلي قشنگه. دست كار خاله خودمه ديگه!
اون كه صد البته! من چطوريم؟!
- اي بگي نگي بد نشدي.
- ايش! يهكم تخفيف بده حالا.
- خيلهخب بابا! خوبي.
پوف كشداري كشيدم و گفتم:
- به نظرت زشت نيست با اين اوضاع بيام تو مجلس؟ اون هم جلوي اونهمه مرد
غريبه!؟
خندهي از ته دلي كرد و گفت:
- حرفا ميزنيا! اونجا انقدر زن و دختراي رو مُد و با تيپاي مختلف و لباساي باز هست
كه تو اصلاً به چشم نمياي!
- واقعاً؟!
- آره ديگه. خانواده و فاميلاي عمو سعيد اينجوري هستن از اون دسته افرادي كه هيچي
براشون مهم نيست، محرم و نامحرم نميشناسن. به قول خودشون اپنمايندن.
🌷🌷🌷🌷
🌸به نیت فرج امام زمانمون
اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم🌸
☘
💖☘
💖💖☘
💖💖💖☘
💖💖💖💖☘
#اللهمْعَجِلْلِوَلِیِڪالفَـــࢪَج
#کانالدلنوشتهوحدیث
@delneveshte_hadis110
<====💠🔶🌹🔷💠====>
#هدیهیاجباری👩⚖
#پارتهفتاد🌷
عجب!
صداي شاگرد خانم نيازي اومد:
- عروسخانم! آقاداماد اومدن.
با كفشاي پاشنه پونزده٢سانتيم به زور قدم برميداشتم. دامن لباس عروسم رو كمي
بالا گرفتم و قدم برداشتم. احسان داخل اومده بود و منتظر من ايستاده بود. جلو رفتم
و سلام دادم.
خيلي سرد و خشك سلام داد و دستهگل قرمزرنگ رو به سمتم گرفت. ازش گرفتم و
تشكر كردم.
صداي هستي مياومد كه از خانم نيازي تشكر ميكرد و بعد هم سروكلهاش پيدا شد.
احسان به هستي نگاهي انداخت و لبش به لبخند باز شد و سلام داد.
- پسرخالهجان مبارك باشه.
- ممنونم!
احسان به سمت در اشاره كرد.
- بريم.
از هستي خداحافظي كردم و به سمت در خروجي رفتم كه احسان به هستي گفت:
- تو نمياي؟
- نه مهيار مياد دنبالم!
- باشه! مواظب خودت باش.
- شما هم مواظب خودتون باشين.
در ماشين رو برام باز كرد و سوار ماشين عروس تزئينشده با گلهاي صورتي و
قرمز شدم. احسان هم سوار ماشين شد، ولوم ضبط ماشين رو زياد كرد و با اخم به
روبه روش خيره شد.
كتوشلوار سرمهاي خوشدوختش عجيب بهش مياومد. با كروات زير گلوش هم
جذابتر شده بود. عطر مردونه و تلخش توي فضاي ماشين پيچيده بود. تا رسيدن به
خونه صحبتي بينمون ردوبدل نشد. احسان مصمم و اخمو رانندگي ميكرد و من
ساكت و مغموم سرم رو به سمت پنجره چرخونده بودم.
با ايستادن ماشين جمعيت مهمونهايي كه دم در ايستاده بودن با دست و جيغ
همراهيمون كردن. سرم رو كاملاً پايين انداخته بودم، دوست نداشتم كه با كسي
چشم تو چشم بشم. چشمهام فقط ميون اونهمه شلوغي بابا و مامان رو ديد و دوباره
دلم پر كشيد كه توي آ*غـ*ـوششون بگيرم.
دست بابا و مامان رو بوسيدم و به خاله و عمو سلام دادم. دوشادوش احسان وارد
خونه شديم. تمومي مبلهاي داخل سالن برداشته شده بودن و بهجاشون ميز و
صندليهاي سفيد با روميزي ارغوانيرنگ قرار داشتن. به سمت مبل دونفرهاي كه
بالاش با تور و بادكنك و ريسه تزئين شده بود رفتيم و روي مبل نشستيم.
دامن لباس عروسم رو درست كردم و به تكيه گاه مبل تكيه زدم. تازه ميتونستم
چهره هاي بيشمار ناشناس جمع رو ببينم.
تا حد زيادي دهنم از تيپ و قيافه ها باز مونده بود! تموم دخترها بلااستثنا پيراهن
كوتاه مجلسي با موهاي شينيونشده و آرايشهاي غليظ وسط سالن ايستاده بودن.
خانمهاي سن بالاتر كتودامنهاي كوتاه يا كتوشلوار پوشيده بودن. از خجالت سرم
رو پايين انداختم.
مامان كه پيراهن مجلسي بلند و كاملاً پوشيده اي به تن داشت و شالش رو تا حد
ممكن جلو آورده بود به سمتمون اومد و دو ليوان شربت داخل سيني رو به
روبه رومون گرفت.
عصباني بودم. قرار بود مختلط باشه؛ اما نه اينجوري!
لبخند و سر تكون دادن مامان كمي از عصبانيتم كم كرد؛ اما همچنان اخم غليظي روي
صورتم بود كه مامان سرش رو كنار گوشم آورد و آروم گفت:
- يه كم اين اخمات رو باز كن. عروس هم اينقدر اخمو؟
ميخواستم اعتراض كنم كه از كنارم دور شد.
شربت شيرين رو با ني به دهنم فرستادم، كمي از عصبانيتم فروكش كرد. خاله و عمو
و بابا جلو اومدن. از روي صندلي بلند شديم و باهاشون روبوسي كرديم.
عمو نگاه تحسين برانگيزي سمتم انداخت و دستم رو توي دستش فشرد. بابا هم من
رو محكم توي آ*غـ*ـوشش نگه داشت. بغضم دوباره توي گلوم نشست و چشمهام
بار ديگه ابري شد. قطرهي اشك غمانگيزم روي شونهي بابا نشست و دستهاي گرم
و پدرانهاش روي تيغهي كمرم بالاوپايين رفت و من از بوي خوش عطر سردش
مـسـ*ـت شدم. با تموم وجودم عطر تنش رو توي ريه هام فرستادم و روي شونهاش
رو بـ*ـوسـهاي محبتآميز زدم. ايكاش زمان بايسته! ايكاش همه چيز متوقف بشه
تا من براي ساليان طولاني توي آغـ*ـوش مهربونش بمونم و آرامش خالص رو از
وجودش بگيرم! اما افسوس كه اين آغـ*ـوش زياد دوام نداشت و با صداي خاله از
هم فاصله گرفتيم.
🎗🎗🎗
🌸به نیت فرج امام زمانمون
اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم🌸
☘
💖☘
💖💖☘
💖💖💖☘
💖💖💖💖☘
#اللهمْعَجِلْلِوَلِیِڪالفَـــࢪَج
#کانالدلنوشتهوحدیث
@delneveshte_hadis110
<====💠🔶🌹🔷💠====>
#هدیهیاجباری👩⚖
#پارتهفتادیکم🌷
ايواي! عروس كه نبايد گريه كنه! تموم ميكاپش به هم ميريزه.
و توي دلم گفتم ميكاپ به چه دردم ميخوره وقتي ديگه از اين به بعد نميتونم
نفسهاي پدرم رو بشمارم؟! وقتي كه ديگه نيستم تا ليوان آبي به دستش بدم و چاي
تازهدم گلاب مخصوصم رو براش دم كنم و وقتي از سر كار برميگرده؟! وسايل
داخل دستش رو ازش بگيرم و با شوق و ذوق فراوان خودم رو توي بـغـ*ـلش پرت
كنم و گونه اش رو ببـ*ـوسم و خسته نباشيد كشداري تحويلش بدم تا لبش به لبخند
باز بشه و تشكر كنه؟!
خاله هم من و احسان رو توي آغـ*ـوش گرفت و بهمون تبريك گفت.
روي صندلي نشستم و به روبهروم خيره شدم. هستي تازه اومده بود، برام دست تكون
داد و من هم دستم رو توي هوا براش تاب دادم.
آيدا كه لباس كوتاه و پفدار صورتيرنگي پوشيده بود و موهاش رو هم فركرده روي
شونهاش ريخته بود، همراه با امير و آناهيتا به سمت مون اومدن. آناهيتا پيراهن بلند
مشكيرنگي با سنگدوزيهاي براقي پوشيده بود. يقهي لباسش مدل قايقي بود و
دامن لباسش از زانو كلوش ميشد. رنگ مشكي لباسش به پوست سفيدش خيلي
مياومد. امير هم كتوشلوار مشكيرنگي با پيراهن سفيد پوشيده بود.
صداي ديجي از ته سالن شنيده ميشد. بعد از تشكر و قدردانيها آهنگ شادي
پخش شد و دختر و پسرها وسط سالن پريدن و مشغول رقصيدن شدن. ديگه تحمل
ديدن اين صحنه رو نداشتم. من حتي يه جشن عروسي مختلط هم نرفته بودم، هميشه
از اينجور مجالس دوري ميكردم؛ اونوقت الان جشن عروسي خودم بايد اينجوري
باشه؟! ما قرار نبود جشن بگيريم، قرار بود كه فقط يه مهموني خودموني باشه با جمع
دوستانه؛ اما چيزي كه من الان ميبينم فراتر از يه جشن ساده و يا مهموني بود. انگار
كه بابا هم از ديدن اين معركه ناراحت بود كه روي صندلي نشسته بود و با اخم
سرش رو پايين انداخته بود؛ اما بهخاطر آبروش حرفي نميزد و چيزي نميگفت.
مامان كنار هستي ايستاده بود و با آرامش به صحنه نگاه ميكرد؛ اما فقط من ميدونم
كه الان توي دلش چي ميگذره.
از دور فاطمه رو ديدم كه با مانتوي آبي كاربني و شلوار تنگ مشكي و روسري ساتن
و كفشهاي پاشنه ده سانتي به سمتم مياومد.
با ديدنش از روي مبل بلند شدم و به خاطر تبريكش تشكر كردم. از بين همكارام فقط
فاطمه رو دعوت كرده بودم چون كس ديگهاي باخبر نبود. در طول دوران تحصيل
هم كه دوستي به جز هستي نداشتم و از بچه هاي دانشگاه هم فقط ركسانا و الميرا
اومده بودن كه باهام دست دادن و تبريك گفتن.
همكارهاي احسان هم مياومدن و تبريك ميگفتن. هستي كنارم ايستاد. زير گوشش
گفتم:
- هستي؟ ميگما!
بگو.
- اين رئيستون كه ميشه عموي مهيار نيومده؟
- والا من خيلي اصرار كردم كه بيان. گفتم شايد اينطوري با مهيار روبه رو بشن
بهتره؛ اما همين ديروز براي عقد قرارداد رفتن مالزي. هم آقاي صالحي و هم آريا.
- انگاري قسمت نيست.
- چي بگم والا.🌻🌻🌻
🌸به نیت فرج امام زمانمون
اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم🌸
☘
💖☘
💖💖☘
💖💖💖☘
💖💖💖💖☘
#اللهمْعَجِلْلِوَلِیِڪالفَـــࢪَج
#کانالدلنوشتهوحدیث
@delneveshte_hadis110
<====💠🔶🌹🔷💠====>
#هدیهیاجباری👩⚖
#پارتهفتاددوم🌷
ماهك كنار هستي ايستاد و دستش رو به سمتم دراز كرد و من هم با لبخند بهش نگاه
كردم و ازش تشكر كردم.
بيحوصله روي مبل نشسته بودم و به شلنگ تخته هاي دختر و پسرهاي جوون نگاه
ميكردم كه احسان سرش رو به سمتم چرخوند.
- عجيب نيست كه سرجمع مهمونهاي دعوتي شما به بيست نفر هم نميرسه.
بيخيال پوزخندي كه روي لبش بود، همونطور كه با بيخيالي بهش نگاه ميكردم
گفتم:
ما هم با خانوادهي مادريم قطع رابـ ـطه كرديم، هم با خانوادهي پدريم.
نگاهش رنگ تعجب گرفت و پرسيد:
- چرا؟!
شونهاي بالا انداختم و گفتم:
- به خاطر يه سري دلايل شخصي.
فكر كنم كه از حرفم حرصي شد كه سرش رو سمت ديگهاي چرخوند و گوشهي
بينيش قرمز شد. برام مهم نبود. فقط برام نمازم مهم بود كه اگه الان نميخوندم قضا
ميشد.
به خاله اشاره كردم كه به سمتم اومد.
- خاله جون هيچ كدوم از اتاقا خالي نيست كه من نمازم رو بخونم؟
خاله متعجب نگاهم كرد، انگار كه توقع پرسيدن چنين سؤالي رو وسط جشن عروسي
ازم نداشت.
با كمي مكث گفت:
- اتاق اميد هست. فقط درش قفله. بذار برم كليدش رو بيارم.
- ممنونم. زحمت ميكشيد.
چند دقيقهي بعد خاله به سمتم اومد و گفت كه در اتاق اميد بازه، چادر و جانماز هم
برام گذاشته. تشكر كردم و بيخيال نگاههاي بقيه سمت اتاق اميد رفتم. چادر و
جانماز روي ميز تحرير تركيب آبي و زرد بود. خدا رو شكر كه قبل از آرايش وضو
گرفته بودم. چادر رو روي سرم انداختم، جانماز رو روي فرش كوچيك عروسكي
پهن شده كف اتاق انداختم و قامت بستم.
بيخيال همه ي آدمهاي بيرون، بيخيال شنيده شدن اون آهنگ گوشكركُن، بيخيال
فردا و بيخيال ديروزم كه گذشت فقط به آيه هايي كه از زبان و دلم جاري ميشد
توجه كردم؛ فقط به خدا فكر كردم، فقط از اون كمك خواستم و فقط اون رو صدا
زدم. اشك روي گونهام ميگفت كه دلم چقدر گرفته، ميگفت كه دلم آغـ*ـوش
خالص خدا رو ميخواد، ميگفت كه الان چقدر محتاج اين نماز بودم و چقدر دلم پر
ميكشيد كه ميون اين شلوغي و همهمه بهش پناه ببرم و گله بكنم از اين روزگاري
كه قلبم رو ميفشاره!
سلام نمازم رو دادم، دستهام رو رو به سمت آسمون گرفتم و دعا كردم؛ براي
خونوادهام، براي خونوادهي جديدي كه سرنوشت به هم ديگه گره زدمون و براي
همهي كسايي كه ميشناسم.
جانماز رو جمع كردم، چادر رو تا كردم و روش گذاشتم. از اتاق بيرون اومدم.🌼🌼🌼
🌸به نیت فرج امام زمانمون
اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم🌸
☘
💖☘
💖💖☘
💖💖💖☘
💖💖💖💖☘
#اللهمْعَجِلْلِوَلِیِڪالفَـــࢪَج
#کانالدلنوشتهوحدیث
@delneveshte_hadis110
<====💠🔶🌹🔷💠====>
#هدیهیاجباری👩⚖
#پارتسیزدهم🌷
همچنان ديجي با شور و شوق ميخوند و همچنان دختر و پسرهاي جوون وسط سالن
دست در دست هم ميرقصيدن.
احسان كنار آقايي ايستاده بود و باهم صحبت ميكردن و گاهي هم بلند قهقهه
ميزدن. مامان و بابا با همكارهاشون حرف ميزدن و خاله كنار خانومي نشسته بود و
به بقيه نگاه ميكرد. روي مبل نشستم. چند دقيقهي بعد هم احسان اومد و كنارم
نشست.
- كجا بودي؟
- رفتم توي اتاق نماز بخونم.
- الان؟!
- پس كي؟
نگاهش رو به روبهروش دوخت و چيزي نگفت. نگاهم روي هستي و مهيار بود كه با
صداي جيغ و نازك دختري بهسمت احسان برگشتم.
دختر تقريباً بيست سالهاي بود كه پيراهن قرمز كوتاهي پوشيده بود و موهاش رو
شينيون كرده بود.
- احسان چرا تو نمياي برقصي؟
صداي دختر ديگهاي اومد كه داشت نزديكمون ميشد. به نظرم سنش بيشتر بود و
صداش متعادلتر به نظر ميرسيد. لباس شيريرنگي پوشيده بود و موهاي بلندش رو
روي شونهاش ريخته بود.
- آره، ناسلامتي تو امشب دامادي.
احسان: اصلاً حوصله ندارم.
دختر ديگهاي كنار احسان ايستاد و دستش رو دور بازوش حـ*ـلقه كرد. خودش رو
به احسان نزديك كرد و با عشـ*ـوهي تموم گفت:
- خواهش ميكنم! به خاطر من.
از لباس صورتي و اون رژ صورتي بدرنگش حالم به هم ميخورد؛ اما چتريهاي
ريخته روي پيشونيش بانمكش كرده بود. با احساس چندش فراوون نگاهش كردم.
دختر ديگهاي كه لباس طلاييرنگ بلندي پوشيده بود و موهاي قهوهايش رو فر كرده
بود به سمتمون اومد.
- احسان! اين عطا اصلاً بلد نيست برقصه. بيا باهم برقصيم.
صداي اعتراض هر چهارتا بلند شد كه احسان گفت:
- دخترا! دخترا من امشب اصلاً حوصلهي رقصيدن ندارم.
كمي نزديكتر رفتم و كنار احسان ايستادم.
- احسان جان نميخواي خانما رو بهم معرفي كني؟
نگاه هر چهارتا روي من زوم شد. دختري كه لباس شيريرنگي داشت ابرويي بالا
انداخت و سرش رو سمت ديگهاي چرخوند.
احسان دستش رو به سمت دختر لباس قرمز گرفت و گفت:
- ايشون آرميتا هستن، دخترعمويِ خل بنده.
صداي اعتراضش بلند شد.
- اِ! خودت خلي!
🌼🌼🌼🌼🌼
🌸به نیت فرج امام زمانمون
اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم🌸
☘
💖☘
💖💖☘
💖💖💖☘
💖💖💖💖☘
#اللهمْعَجِلْلِوَلِیِڪالفَـــࢪَج
#کانالدلنوشتهوحدیث
@delneveshte_hadis110
<====💠🔶🌹🔷💠====>
#هدیهیاجباری👩⚖
#پارتشصتچهارم🌷
دستش رو به سمت دختر لباسصورتي گرفت و گفت:
- ايشون هم آراميس هستن، خواهر آرميتا.
به دختر لباس طلايي نگاه كردم كه گفت:
- ايشون هم اقدس هستن، دختر اونيكي عموم.
دختره با مشت به بازوي احسان كوبيد كه احسان چشمهاش رو روي هم فشار داد .
- آخ! وحشي دردم گرفت.
- حقته! اقدس عمهته!
- نچ نچ! زشت نيست آدم به مادرشوهرش بگه اقدس؟!
- خيلي بدي احسان!
صداي خندهي همه بلند شد.
آراميس گفت:
واي! اگه عمه كتايون بفهمه عروسش بهش گفته اقدس درجا سكته ميكنه.
دوباره همه خنديدن. دختره از فرط عصبانيت چشمهاش قرمز شده بود، دامن
لباسش رو بالا گرفت و با حرص از كنارمون رد شد و زير لب غر ميزد:
- حرف زدن با شما غلط محضه! اَه اَه!
همه هنوز ميخنديدن كه احسان گفت:
- ايشون كه ملاحظه كرديد نوا غرغرو هستن كه از قضا به تازگي با عطا پسرعمهام
نامزد كردن!
دستش رو سمت دختر لباسشيري برد. به نظرم از همهشون خوشگلتر بود و
چشمهاي درشت و مشكي داشت.
- ايشون هم نوراخانم هستن، خانم دكترمون.
دستش رو به سمتم دراز كرد.
- خوشبختم از آشناييتون.
ممنون. من هم خوشحالم كه ميبينمتون.
نگاهش متفاوت بود. حس خوبي رو بهم نميداد.
دستش رو به سمت من گرفت.
- ايشون هم مبينا هستن.
سرم رو به نشونه.ي آشنايي تكون دادم.
آراميس همچنان بازوي احسان رو چسبيده بود.
- احسان؟ بريم ديگه!
احسان سري تكون داد و با همديگه وسط سالن رفتن. از شدت عصبانيت كلافه شده
بودم. تحمل اين وضع برام خيلي سخت بود. نورا هنوز كنارم ايستاده بود.
- چطور با احسان آشنا شدي؟
- هستي دوست صميمي منه. يه بار اتفاقي ايشون رو توي شركت ديدم.
- فكر نميكني جات اينجا نيست؟
💧💧💧💧💧
به سمتش برگشتم كه با نگاه خالي و بيحس به احسان نگاه ميكرد.
- منظورت چيه؟
- بايد خودت فهميده باشي كه جنست به ما نميخوره.
- اينجا مغازهي جنس فروشي نيست عزيزم! بعد هم قراره من و احسان باهم زندگي
كنيم! اون من رو همينجوري خواسته.
- از احسان بعيد بود چنين انتخابي.
- آره خب. روزي كه ازم خواستگاري كرد دليل انتخابش رو پرسيدم كه گفت هميشه
از دخترهاي نجيب و باحجب وحيا خوشش ميومده و بعد از اينكه من رو ديده عاشقم
شده! خب البته طبيعي هم هست؛ هيچ پسري سمت دختري نميره كه با هر كسي
بوده. آدما معمولاً جذب كسايي ميشن كه با اطرافيانشون فرق ميكنن!
- همه ميدونستن كه احسان چندين ساله عاشق يه دختريه!
نگاه بيحس و بيخيالش رو به چشمهام دوخت.
- اما بعيد ميدونم اون دختر تو باشي.
دامن لباس عروسم رو توي چنگم گرفتم. سعي كردم كه به خودم مسلط باشم.
- خيلي مطمئن حرف ميزني!
- چون ميتونم از تو نگاهش بخونم.
- به نظر من كه فقط نميتوني اين اتفاق رو باور كني.
پوزخندي تحويلم داد.
- اميدوارم كه همينطور باشه.
لبخند كشداري زدم.
- شك نكن.
عصبانيتش نمود بيروني نداشت؛ اما از تغيير رنگ چشمهاش و سرخ شدن لالهي
گوشش مشخص بود كه از درون داغونه. از نگاههاي خيرهاش روي احسان هم ميشد
فهميد كه احتمالاً از عاشقهاي دلخستهي احسانه!
با عصبانيت توي مبل فرو رفتم و به صحنهي رقـ*ـص احسان و آراميس نگاه كردم.🦋🦋
🌸به نیت فرج امام زمانمون
اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم🌸
☘
💖☘
💖💖☘
💖💖💖☘
💖💖💖💖☘
#اللهمْعَجِلْلِوَلِیِڪالفَـــࢪَج
#کانالدلنوشتهوحدیث
@delneveshte_hadis110
<====💠🔶🌹🔷💠====>
#هدیهیاجباری👩⚖
#پارتشصتپنجم🌷
از روي مبل بلند شدم، ديگه نميتونستم تحمل كنم!
هستي متوجه شد و به سمتم اومد.
- خوبي؟
- عاليم! بهتر از اين نميشم!
- ميدوني احسان واقعاً...
- بهتره درموردش حرف نزنيم.
احسان به سمت مون اومد. لبخند كشدارش روي صورتش بود و نگاهش برق خاصي
داشت.
- به به دخترخالهي عزيز! خوش ميگذره؟
هستي با نگاه به آراميس اشاره كرد و گفت:
- انگار به شما بيشتر خوش ميگذره!
احسان دستش رو توي جيب شلوارش برد و لبخند زد.
صداي خواننده اومد:
- و اما خانوما و آقايون! دعوت ميكنم از عروس و داماد عزيز كه به سمت وسط سالن
بيان و با رقصشون ما رو خوشحال كنن.
چشمهام گرد شد. چي داشت ميگفت؟! عمراً اگه من بين اينهمه مرد ميرقصيدم!
نگاه خيره و منتظر همه روي من موند. به هستي نگاه كردم و عاجزانه گفتم:
- من نميرقصم.
احسان: ميشه بگي چرا؟
- انتظار داري من بين اينهمه آدم جلوي چشم اين مرداي غريبه برات برقصم؟
- مگه چيه؟!
دندونهام رو روي هم ساييدم. ظرفيتم براي امشب ديگه پر شده بود. خاله
به سمتمون اومد.
- منتظر چي هستين؟
خاله جون! من نميتونم جلوي اينهمه مرد برقصم.
- مبيناجان يه شب كه هزار شب نميشه. امشب ناسلامتي شب عروسيته. زشته همه
منتظرن. بريد وسط.
- اما...
نذاشت بقيهي حرفم رو بزنم. دست من و احسان رو گرفت و وسط سالن كشوند.
صداي آهنگ آروم و ملايم توي فضا پيچيد.
همونطور بيحركت ايستاده بودم و به احسان خيره شده بودم.
- چرا منتظري؟
دوست داشتم گردنش رو بشكونم! فكر كرده من هم مثل اون دخترعموي احمقشم؟!
دستش رو دور كـ*ـمرم حـ*ـلقه كرد و من رو به خودش نزديك كرد.
- ميشه حداقل يه حركتي بزني؟
من بلد نيستم برقصم.
- خيلهخب كاري نداره. دستت رو بذار روي شونهم، اونيكي دستت رو هم بده به
من. حالا يه كم تكون بخور.
مطمئن بودم كه از فرط عصبانيت چشمهام قرمز شده. كمي با آهنگ خودم رو عقب
و جلو دادم و فوراً به احسان گفتم كه حالم خوب نيست و بايد بشينم!
بيخيال نگاهها و پچ پچ ها روي مبل نشستم و لجوجانه جلوي اشكهام رو گرفتم تا
كسي ضعفم رو نبينه.
🌻🌻🌻🌻
🌸به نیت فرج امام زمانمون
اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم🌸
☘
💖☘
💖💖☘
💖💖💖☘
💖💖💖💖☘
#اللهمْعَجِلْلِوَلِیِڪالفَـــࢪَج
#کانالدلنوشتهوحدیث
@delneveshte_hadis110
<====💠🔶🌹🔷💠====>
#هدیهیاجباری👩⚖
#پارتشصتششم🌷
با حرص خودم رو داخل اتاق انداختم و در رو پشت سرم قفل كردم. لباس عروس رو
از تنم بيرون آوردم و كنار تخت انداختم. تاپ و شلواري پوشيدم و با دستمال
مرطوب به جون آرايشم افتادم. دوست نداشتم كه به خودم نگاه كنم. حالم از خودم و
ضعف هام به هم ميخورد.
اشكم روي صورتم نشست. دستم رو تكيهگاه صورتم كردم و اشك ريختم. صداي
كوبيده شدن در اومد.
- مبينا؟! در رو باز كن! چرا در رو قفل كردي؟
تنهام بذار.
- خوبي؟
- فقط تنهام بذار.
- توي اتاق كار دارم. در رو باز كن.
اين دفعه بلندتر داد زدم:
- گفتم تنهام بذار.
توي تخت فرو رفتم و با گريه خوابم برد.
***
احسان
با سرو صداي كوبيدهشدن چيزي بيدار شدم. چشمهام رو باز كردم. خواستم بلند
بشم كه درد بدي توي گردنم احساس كردم. با يادآوري اينكه ديشب مجبور شدم
روي كاناپه با همون لباسهاي ديشب بخوابم به مبينا بدوبيراه گفتم. پتو رو از روم
كنار كشيدم. من كه ديشب پتو نداشتم! از جام بلند شدم و نشستم.
دخترهي رواني! انگار ديشب جن زده شده بود! خدايا اين يكي ديگه تقاص كدوم
گناهام بوده؟!
به ساعت مچيم كه روي ميز افتاده بود نگاه كردم. واي! باورم نميشه. دارم درست
ميبينم؟! نكنه ساعتم خواب مونده؟ يعني الان ساعت يكه؟
با يادآوري شركت و قراري كه با آريا داشتم هين بلندي كشيدم و گفتم:
- خدايا ديرم شد!
- نگران نباش.
صداش از توي آشپزخونه مياومد. لابد غرغرهام رو هم شنيده. شونه اي بالا انداختم.
به سمت اپن اومد.
- صبح هستي زنگ زد گفت كه آقاي صالحي گفته «قرار امروز كنسله. فقط ساعت
چهار بيا شركت يه سري فرم بهت بدم!»
خيالم راحت شد. نفسم رو با فوت بيرون دادم! گردنم رو با دست ماساژ دادم. فكر
كنم حسابي خشك شده!
- گردنت درد ميكنه؟
پررو! ديشب مثل ديوونه ها شده بود، حالا واسه من دايهي عزيزتر از مادر شده!
- ميخواي كيسه آبگرم بيارم برات؟
- لازم نكرده!
از روي كاناپه بلند شدم و به سمت اتاق رفتم. لباس عروس آويزون كنار كمد بهم
دهن كجي ميكرد. چقدر دوست داشتم كه هستي رو به عنوان همسر خودم توي اون
لباس ببينم. ديشب با اون كت بلند و شلوار زرشكي و سفيد و روسري براق
زرشكيرنگ چقدر خوشگل شده بود! به سمت كمد رفتم و پيراهن و شلوارم رو عوض
كردم. حوله ام رو برداشتم و به سمت حموم رفتم. دلم يه دوش آبسرد ميخواست.
با ريختن قطرات آب روي صورتم حس تازگي داشتم. حوله ام رو پوشيدم و از حموم
بيرون اومدم. شكمم بدجور قاروقور ميكرد، حسابي گرسنه بودم. با خوردن بوي غذا
به مشامم تموم عطرش رو بوييدم و تازه متوجه شدم كه چقدر دلم هـ*ـوس
زرشكپلو با مرغ كرده بود. لباسهام رو عوض كردم و به ميز چيدهشده نگاه كردم.
بدون حرف پشت ميز نشستم و ديس برنج رو توي بشقابم خالي كردم. مبينا پارچ
آب به دست روبه روم نشست. ظرف خورشت رو برداشتم و روي برنج ريختم.
هميشه زرشكپلو با مرغ رو در كنار ماست دوست داشتم. چند قاشق ماست هم توي
بشقابم ريختم. نگاه سنگين مبينا رو حس كردم، سرم رو بالا آوردم و رد نگاهش رو
دنبال كردم كه روي بشقابم مونده بود. يه دفعه به سمت روشويي رفت. صداي
عق زدنش رو كه شنيدم پشت در ايستادم و چند ضربه به در زدم.
- مبينا خوبي؟
هنوز هم صداي عق زدن مياومد.
- يعني اينقدر زود تاثير گذاشت؟
صداي از ته چاهش اومد.
- ساكت شو فقط.
- نكنه حامله اي؟!
در باز شد و صورت مثل گچش توي چارچوب در ظاهر شد. يه لحظه با ديدنش
خوف كردم.
- حالت خوبه؟!
ميشه ازت يه خواهشي بكنم؟
- بگو.
- لطفاً ديگه جلوي من اينجوري غذا نخور.
- واه! مگه چطوري غذا ميخورم؟
- همه چيز رو باهم قاطي ميكني و...
دوباره عق زد و دستش رو جلوي دهنش گذاشت.
- ببينم تو وسواسي؟
- وسواس نيست! فقط يه كم حساسم!
ابرويي بالا انداختم.
- نمرديم و معني حساس رو هم فهميديم.
نگاهش رو ازم برگردوند و به سمت آشپزخونه رفت.🌻🌻🌻
🌸به نیت فرج امام زمانمون
اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم🌸
☘
💖☘
💖💖☘
💖💖💖☘
💖💖💖💖☘
#اللهمْعَجِلْلِوَلِیِڪالفَـــࢪَج
#کانالدلنوشتهوحدیث
@delneveshte_hadis110
<====💠🔶🌹🔷💠====>
#هدیهیاجباری👩⚖
#پارتشصتهفتم🌷
ولي خودمونيم! فكر كردم دارم بابا ميشم.
ليوان آبش رو روي ميز گذاشت.
- خيلي مشتاقي بابا بشي؟
- نه!
- آره ديدم چقدر ناراحت بودي!
- تيكه ميندازي؟
- آره.
دلم ميخواست بكشمش! نه به روز اول كه سرش رو بالا نياورد ببينه به ديواري كه
ميخوره بتنيه يا آجري، نه به حالا كه واسه من زبون درآورده.
ناهار رو خوردم.
***
آخرين دكمه ي پيراهنم رو بستم و عطر خوشبوي تلخم رو زدم. كتم رو برداشتم.
مدارك و لپتاپم رو دست گرفتم و وارد سالن شدم.
- داري ميري شركت؟
- آره.
- ميشه من رو هم برسوني بيمارستان؟
- من عجله دارم. لابد سه ساعت بايد منتظر سركارعاليه باشم تا آماده بشه.
- ده دقيقهاي آماده ميشم.
ناچار روي مبل نشستم و به ساعت مچي نگاه كردم.
- از همين الان ده دقيقهات شروع شد. سر ده دقيقه من ميرما!
فوري به سمت اتاق رفت. پوزخندي زدم. آخه مگه يه زن ميتونه توي ده دقيقه آماده
بشه؟!
به ساعت مچيم نگاه كردم. ده دقيقه شده بود. از روي مبل بلند شدم. لپتاپم رو
برداشتم و به سمت در ميرفتم كه صداش اومد.
نه دقيقه و چهل ثانيهاست! كجا تشريف ميبريد آقاي ايراني؟
برگشتم و بهش زل زدم! طبق معمول چادرش رو سر كرده بود. مقنعهي مشكيرنگي
سرش بود و ساقدست فيروزه اي رنگي پوشيده بود. كيف مشكي رنگش رو روي
دستش انداخته بود و به جز رژ كمرنگي كه روي لبهاش كشيده بود آرايشي روي
صورتش نداشت. خداروشكر كه حداقل شبيه دخترهاي ديگه نيست كه خودشون رو
توي آرايش غرق ميكنن.
- چرا اينجوري نگام ميكني؟
- يه چادر سر كردن كه اين همه معطلي نداشت!
گوشيش رو داخل كيفش گذاشت و كنارم ايستاد.
- اگه سخنرانيتون تموم شد بريم! من ديرم شده.
سري تكون دادم و به سمت پاركينگ رفتم.
هردو سوار ماشين شديم. استارتي به ماشين زدم و صداي ضبط ماشين رو تا آخر بالا
دادم.
صداي آهنگ توي ماشين پيچيد و من دوباره به يادش افتادم؛ به ياد چشمهاي
قهوه ايش، به ياد صورت زيباش، به ياد احسان گفتنهاش! آه خدايا! ايكاش يه
درصد از حسي رو كه بهش داشتم درك ميكرد! ايكاش ميفهميد كه چقدر دوستش
دارم! ايكاش!
👩⚖👩⚖👩⚖👩⚖
ميدونستم كه براي اين ايكاشها خيلي دير شده؛ اما من هنوز هم مثل قبل دوستش
داشتم. نميتونستم فراموشش كنم؛ يعني نميخواستم. هر روز به اميد ديدنش مثل
قبل شركت ميرم و هنوز نميخوام باور كنم كه اون ازدواج كرده و كنار مرد ديگه ايه.
نه! من نميتونم اين رو باور كنم! مرد زندگي اون منم! فقط من!
روبه روي بيمارستان ايستادم. مبينا از ماشين پياده شد. حتي صداي تشكرش رو هم
نشنيدم. فقط ميخواستم خودم رو زودتر به شركت برسونم.💚
🌸به نیت فرج امام زمانمون
اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم🌸
☘
💖☘
💖💖☘
💖💖💖☘
💖💖💖💖☘
#اللهمْعَجِلْلِوَلِیِڪالفَـــࢪَج
#کانالدلنوشتهوحدیث
@delneveshte_hadis110
<====💠🔶🌹🔷💠====>