eitaa logo
نوشته های یک طلبه
1هزار دنبال‌کننده
874 عکس
220 ویدیو
17 فایل
آتیش های بزرگ از جرقه های کوچیک به وجود میان🔥 یادداشت‌ها🌱داستان‌ها🍀دلنوشته‌ها🌿خاطرات🍁انتقادات☘️ پیرو مکتب استاد علی‌صفایی❤️ 📝در عرصه داستان‌نویسی دانش‌آموخته از اساتید: سرشار🏆 سالاری🧨 جعفری🪽 مخدومی🏅 ✍️محمد مهدی پیری✍️ @Mohammadmahdipiri
مشاهده در ایتا
دانلود
داور بدنش را چک کرد. دوبنده قرمز، زیبایش را دو چندان کرده بود. در دلم می گفتم این تماشاچیان به خاطر خوشگلی ات تشویقت می کنند وگرنه چیزی که این نیشکر بلد نیست! دست دادیم. گارد گرفتم. بسم اللهی گفتم. داور سوت زد. سر شاخ شدیم. دست راستش را پشت گردنم گذاشت و دست چپ را روی بازویم. من هم همین کار را کردم. چون قدم کوتاه بود مجبور بود خم شود! صحنه مثل این بود که یک مارمولک به جان یک شتر افتاده باشد. ادامه دارد...
اول شیر سماور بود! حالا از همین شیر سماور هم خبری نیست! دمتون گرم خوب بلدید مردم رو زده بکنید! آی مسؤلین هنوز توی بهار هستیما!! برای تابستون به فکر راهکار هستید یا بهونه ... ✍محمد مهدی پیری
نوشته های یک طلبه
#دایره_طلایی #قسمت_پنجم داور بدنش را چک کرد. دوبنده قرمز، زیبایش را دو چندان کرده بود. در دلم می گ
بالشت نرم در تمرین، الان سفت شده بود. مثل سنگ، مثل کوه استوار. فکرش را نمی کردم اینقدر قوی باشد. رفتم برای زیر دوخم؛ شیرجه زدم به سمت پاهایش. بدبختانه پاهایش را عقب کشید. در کشتی به این کار می گویند: خیمه زدن! صادقی خیمه زد؛ زیر دست پای درازش گم شدم! چرخید پشتم. به همین راحتی دو امتیاز از دست دادم. صدای طبل دوچندان شد. پدرش نعره میزد: ها باریکلا وحید مربی ام کنار تشک با داد می گفت: محمد آبرو داری کن... ادامه دارد
نوشته های یک طلبه
#دایره_طلایی #قسمت_ششم بالشت نرم در تمرین، الان سفت شده بود. مثل سنگ، مثل کوه استوار. فکرش را نمی
مثل چسب چسبیدم به تشک؛ در دلم خدا خدا می کردم که فیتیله پیچم نکند! رکب خورده بودم. این صادقی در تمرین خودش را شل گرفته بود تا انرژیش در مسابقه افت نکند. می خواستم گریه کنم. سوت سرپا داور مرا به خودش آورد! بلند شدم. نفس نفس می زدیم. خیره شدم به چشمانش؛ در دلم گفتم: پدرت را در می آورم! همین که داور سوت زد. هل دادن را شروع کردم؛ از تشک بیرونش کردم؛یک امتیاز گرفتم! آمدیم وسط. دوباره داور سوت زد. نفهمیدم چطور شد. پایش را برد کنار پایم. فقط دیدم روی هوا چرخیدم و محکم پخش تشک شدم.
نوشته های یک طلبه
#دایره_طلایی #قسمت_هفتم مثل چسب چسبیدم به تشک؛ در دلم خدا خدا می کردم که فیتیله پیچم نکند! رکب خور
باورم نمی شد! در همان حال که پخش تشک بودم، صادقی مرا تخت خواب فرض کرده بود و رویم دراز کش شده بود. دستش را دور گردنم گره زد. به زور نفس می کشیدم. فن کمر خورده بودم! فنی که بیشترین امتیاز را داشت. ۴ امتیاز دیگر هم گرفت. در همان حالت خفگی نگاهی به تلویزیونی که امتیازات را نشان می‌داد کردم. قرمز ۶ آبی ۱! کم کم باخت برایم رخ نمایی می کرد؛ وحید مکعب آبی را پرتاب کرد وسط تشک. یعنی اعتراض! داور سوت زد. صادقی لنگ هایش را از رویم بلند کرد. ادامه دارد...
به امید دیدار کله بند