eitaa logo
نوشته های یک طلبه
1هزار دنبال‌کننده
873 عکس
220 ویدیو
17 فایل
آتیش های بزرگ از جرقه های کوچیک به وجود میان🔥 یادداشت‌ها🌱داستان‌ها🍀دلنوشته‌ها🌿خاطرات🍁انتقادات☘️ پیرو مکتب استاد علی‌صفایی❤️ 📝در عرصه داستان‌نویسی دانش‌آموخته از اساتید: سرشار🏆 سالاری🧨 جعفری🪽 مخدومی🏅 ✍️محمد مهدی پیری✍️ @Mohammadmahdipiri
مشاهده در ایتا
دانلود
اول شیر سماور بود! حالا از همین شیر سماور هم خبری نیست! دمتون گرم خوب بلدید مردم رو زده بکنید! آی مسؤلین هنوز توی بهار هستیما!! برای تابستون به فکر راهکار هستید یا بهونه ... ✍محمد مهدی پیری
نوشته های یک طلبه
#دایره_طلایی #قسمت_پنجم داور بدنش را چک کرد. دوبنده قرمز، زیبایش را دو چندان کرده بود. در دلم می گ
بالشت نرم در تمرین، الان سفت شده بود. مثل سنگ، مثل کوه استوار. فکرش را نمی کردم اینقدر قوی باشد. رفتم برای زیر دوخم؛ شیرجه زدم به سمت پاهایش. بدبختانه پاهایش را عقب کشید. در کشتی به این کار می گویند: خیمه زدن! صادقی خیمه زد؛ زیر دست پای درازش گم شدم! چرخید پشتم. به همین راحتی دو امتیاز از دست دادم. صدای طبل دوچندان شد. پدرش نعره میزد: ها باریکلا وحید مربی ام کنار تشک با داد می گفت: محمد آبرو داری کن... ادامه دارد
نوشته های یک طلبه
#دایره_طلایی #قسمت_ششم بالشت نرم در تمرین، الان سفت شده بود. مثل سنگ، مثل کوه استوار. فکرش را نمی
مثل چسب چسبیدم به تشک؛ در دلم خدا خدا می کردم که فیتیله پیچم نکند! رکب خورده بودم. این صادقی در تمرین خودش را شل گرفته بود تا انرژیش در مسابقه افت نکند. می خواستم گریه کنم. سوت سرپا داور مرا به خودش آورد! بلند شدم. نفس نفس می زدیم. خیره شدم به چشمانش؛ در دلم گفتم: پدرت را در می آورم! همین که داور سوت زد. هل دادن را شروع کردم؛ از تشک بیرونش کردم؛یک امتیاز گرفتم! آمدیم وسط. دوباره داور سوت زد. نفهمیدم چطور شد. پایش را برد کنار پایم. فقط دیدم روی هوا چرخیدم و محکم پخش تشک شدم.
نوشته های یک طلبه
#دایره_طلایی #قسمت_هفتم مثل چسب چسبیدم به تشک؛ در دلم خدا خدا می کردم که فیتیله پیچم نکند! رکب خور
باورم نمی شد! در همان حال که پخش تشک بودم، صادقی مرا تخت خواب فرض کرده بود و رویم دراز کش شده بود. دستش را دور گردنم گره زد. به زور نفس می کشیدم. فن کمر خورده بودم! فنی که بیشترین امتیاز را داشت. ۴ امتیاز دیگر هم گرفت. در همان حالت خفگی نگاهی به تلویزیونی که امتیازات را نشان می‌داد کردم. قرمز ۶ آبی ۱! کم کم باخت برایم رخ نمایی می کرد؛ وحید مکعب آبی را پرتاب کرد وسط تشک. یعنی اعتراض! داور سوت زد. صادقی لنگ هایش را از رویم بلند کرد. ادامه دارد...
به امید دیدار کله بند
نوشته های یک طلبه
#دایره_طلایی #قسمت_هشتم باورم نمی شد! در همان حال که پخش تشک بودم، صادقی مرا تخت خواب فرض کرده بو
روی تشک افتاده بودم. وحید خودش را رساند. دهنم مثل چوب شده بود. خشک خشک. زبانی برایم نمانده بود. انگار چسبیده بود به سقف دهنم. بلندم کرد. کمی آب خوردم. جان تازه ای گرفتم. وحید گفت: محمد برو برای زیر دوخم! در لابه لای نفس زدن هایم گفتم: نمی شود! این اشاره داور بود که می گفت وحید برو بیرون. اعتراض وارد نیست. جوش آورده بودم! نفس عمیقی کشیدم. همین که داور سوت زد! شیرجه زدم به سمت دوپایش! مثل بچه ای که در بغل پدرش می رود. دو پایش در چنگم آمد. وقت آن بود که زهرم را بریزم. بلند کردن صادقی کار محالی بود. توانم را جمع کردم. یاعلی گفتم! از زمین کنده شد! دو رانش را به سینه چسباندم. ادامه دارد...
سالن غرق در سکوت شد. نعره وحید می آمد: محمد بکوبش زمین! دست و پا میزد! مثل ماهی! غافل از اینکه دیگر دیر شده است. همان طور که پاهایش را گرفته بودم و از زمین بلندش کرده بودم؛ خودم را از جلو، روی زمین پرتاب کردم. بدبخت صادقی هم مجبور شد با کمر روانه تشک شود؛ رهایش نکردم. دستم را بردم زیر گردنش تا شانه هایش بچسبد روی تشک. داشت ضربه فنی می شد که داور سوت زد! وقت اول تمام شده بود. چهار امتیاز گرفتم. ادامه دارد...
برخی از ۱_کتاب در چه مرحله ای هست؟ در حال ویراستاری. ۲_ آیا صنعت در فرایند چاپ کمکی خواهد کرد؟ تا وقتی دستمان به دهنمان می رسد زیر یوغ و بار صنعت نمی رویم. ۳_مسابقه کتاب خوانی می گذارید؟ زیاد موافق مسابقه کتاب خوانی نيستم. چون با مسابقه‌، برای کتاب تاریخ مصرف می گذاریم‌. وقتی زمان مسابقه تمام شود تاریخ مصرف کتاب هم تمام می‌شود! البته اگر ارگان ها خواستار مسابقه اند منعی از طرف ما نیست. ولی از طرف ما مسابقه ای برگزار نمی شود. ۴_فروش کتاب با تخفیف است؟ هدف خواندن کتاب است نه سود های کذایی‌‌‌. ان شاءالله تخفیف قابل توجهی خواهیم داد. ۵_ نحوه فروش چگونه است؟ ان شاءالله به صورت غرفه سیار توسط نوجوان عرضه خواهد شد. ۶_انگیزه شما از نوشتن کله بند چه بود؟ شاید بگویید شهرت! اما هدف اصلی ارائه داستانی جذاب و پند آموز برای مخاطبان است.