#اگر_تو_به_جای_من_بودی
#قسمت_بیست_و_نهم
آرش پسری معتاد، بد حساب، مغرور و بدهکار بود؛
حدود سه سال از من جنس میگرفت؛ اما پول جنس ها را هر وقت می خواست میداد؛
اول مجبورش کردم در کافه کار کند تا بدهی اش را بدهد؛ اما بیشتر خمار بود تا دنبال کار؛ بار ها می شد که صدایش می زدم و جوابی نمی داد وقتی هم پیدایش می کردم پای پیکنیک خواب رفته بود.
ترسیدم لو بروم؛
انداختمش بیرون چند روزی به او جنس ندادم؛ احمق زرنگ بود؛ رفته بود خانه سوسن و او را حسابی زده بود؛ گفته بود شوهرت پولم را خورده!
توهم میزد؛ دلم می سوخت برایش؛ خانواده اش هم زیاد تحویلش نمی گرفتند؛ آمدم حسابی کتکش زدم؛ تهدیدش کردم گفتم اگر تکرار کردی خفه ات می کنم؛
ول کنم نبود! یک روز آمد مسجد الغدیر و بعد از نماز مغرب داد زد
آی مردم این بابک خل و چل چهار تا زن داره یه دزدی هست دومی نداره! اومده مادر منو گرفته! مواد فروشه! به چهره مذهبی این آفتاب پرست نگاه نکنید؛
مجبور شدم از شرش راحت شوم؛ نمی دانستم مصرف مواد اینقدر مخ را از بین می برد!
ادامه دارد...
نوشته های یک طلبه
#کله_بند #قسمت_بیست_و_هشتم بازپرس گفت: پول شام رو حتما از پدر می گرفتی؟ _بله! یکبار می گفتم کتاب کمک
#کله_بند
#قسمت_بیست_و_نهم
وقت شام بود؛ دیدم موقعیت مناسبی است تا پیشنهاد ازدواج را با خانواده مطرح کنم؛
مادرم املت را روی میز گذاشت؛ جمع مان، جمع بود؛
همه دور میز چهار نفره نشسته بودیم؛ استرس داشتم؛ صدایم را صاف کردم و گفتم: پدر، اگه کسی بخواد ازدواج کنه کمکش می کنی؟
پدرم که شیرجه رفته بود در املت با همان دهان پر گفت: حتما؛ چرا که نه!
گفتم: اگه طرف فامیل ما باشه بازم کمکش می کنی؟
_صد درصد
گفتم: اگر فامیل خیلی نزدیک باشه چی!
گفت: بله می کنم! هرچی باشه حتی براش خواستگاری هم میرم!
پدرم لقمه ای را به دهان گذاشت.
خواهر و مادرم منتظر بودند که بفهمند کدام یک از اقوام ما در ازدواج نیاز به کمک دارد.
با ترس و لرز گفتم: اگه اون طرف من باشم بازم کمکش می کنید؟!
تا که این جمله را گفتم؛ لقمه املت در گلوی پدرم پرید و به سرفه افتاد؛
با دو دستش گلویش را گرفت، صورتش قرمز شد.
مادرم گفت: حسین بمیری الان پدرت میمیره!
خواهرم به سمت شیر آب دوید تا آبی به دست پدرم برساند.
ادامه دارد...
نوشته های یک طلبه
#مقر_تاریکی #قسمت_بیست_و_هشتم با پیشنهاد حمید، فرمانده جلسه ای گذاشت که در آن هاشم هم حضور داشت.
#مقر_تاریکی
#قسمت_بیست_و_نهم
صحنه گردان جلسه اعضای شورا حمید بود؛ به تازگی جانشین فرمانده هم او را همراهی می کرد. جوانی قد بلند،لاغر و سبزه به اسم ناصر؛ او هم از مدعیان برکناری هاشم بود.
فرمانده و حمید عجب سیاستی داشتند؛
حمید با حزن و ناراحتی در حالی که سرش را به چپ و راست تکان میداد گفت: متأسفانه بعضی نوجوانان نمک نشناس در مقر برای هاشم عزیز حرف و حدیث درست کرده اند!
فرمانده آهی کشید و گفت: ما همگی هاشم را دوست داریم و نمی خواهیم این جور مورد هجمه قرار بگیرد! پس فردا میخواهد ادامه زندگی بدهد با مشکل مواجه می شود.
ادامه دارد...
#وابسته
#کله_بند_۲
#قسمت_بیست_و_نهم
رنگ صورتم قرمز شده بود! امیر را هل دادم به عقب!
_مگه نگفتم بس کن!
نگاهم به آرمان افتاد.
در حالی که گونه اش را می مالید نگاهش به من بود!
دوچرخه اش را با دستش نگه داشته بود.
امیر که انتظار چنین حمایت سرسختانه من را نداشت!
گفت: «طرف من هستی یا این تازه وارد!»
صدایم از حد معمولش بالاتر رفته بود!
باز یقه امیر را گرفتم و ادامه دادم:من طرف حق هستم! چیکارت کرده که کتکش زدی!
امیر بدبخت رنگ باخته بود؛
آرمان هم فکر کنم توقع نداشت که این جور خونم به جوش بیاید!
مشتم را گره کردم آوردم بالا!
یقه پیراهن راه راهِ آبی امیر در دستم بود!
گفتم: عذر خواهی می کنی یا خودم ترتیبت را بدهم؟
ادامه دارد...
نوشته های یک طلبه
#راهب #قسمت_بیست_و_هشتم شرجیل در خیمه اش روی یک پوستین دراز کشیده بود. همه جا تاریک. شب از نیمه گ
#راهب
#قسمت_بیست_و_نهم
نارنیا مثل مادرانی که بر بالین فرزند مریضشان مینشینند کنار شرجیل نشست!
شرجیل همچنان نگاهش به ماهی بود که از دریچه خیمه نمایان بود.
نارنیا دستش را به آرامی روی قلب شرجیل گذاشت؛
صدای بوم بوم قلبش را حس کرد. باصدای خفه گفت: نگرانی؟
شرجیل نفسش را با آهی بیرون داد و گفت: فردا اگر پیامبر آخرالزمان با خانواده اش بیاید یقینا نابود می شویم!
_اگر نیامد؟
_امکان ندارد پیامبر آخرالزمان خلاف آیات قرآن عمل کند!
_قرآن؟
ادامه دارد....