eitaa logo
نوشته های یک طلبه
1هزار دنبال‌کننده
873 عکس
220 ویدیو
17 فایل
آتیش های بزرگ از جرقه های کوچیک به وجود میان🔥 یادداشت‌ها🌱داستان‌ها🍀دلنوشته‌ها🌿خاطرات🍁انتقادات☘️ پیرو مکتب استاد علی‌صفایی❤️ 📝در عرصه داستان‌نویسی دانش‌آموخته از اساتید: سرشار🏆 سالاری🧨 جعفری🪽 مخدومی🏅 ✍️محمد مهدی پیری✍️ @Mohammadmahdipiri
مشاهده در ایتا
دانلود
بر سر دوراهی قسمت روی چمن های سبز پارک نشستیم. هوای صاف و آرام بود. آمده بودیم حساب خود را صاف کنیم. من بودم و احسان و معین و برادرش. جامانده ها از قافله بودیم. جعبه های پیتزا را وسط گذاشت. برای اینکه فکر نکند خبری هست به احسان گفتم یک وقت خیال نکنی تو باعث شدی من به حوزه بیایم خدا خیر شیخ حسین بدهد.😂 معین گفت: اگر من نبودم تو در حوزه نبودی خدا خیر خودم بدهد که این طور جوانان را هدایت میکنم.☺️ احسان گفت اگر اتفاق بدی برای تو بیفتد بد و بیراهش برای من است. اگر اتفاق خوبی هم برایت بیفتد تعریف و تمجیدش نصیب شیخ حسین می شود این چه قضاوتی هست که تو داری.😂 پیتزا ها را به بدن زدیم. بلاخره به وعده اش عمل کرد. معین گفت : هی روزگار اصلا فکرش را نمی‌کردم که تو به حوزه بروی. 🤯 _معین باز هم خوب شد. با یک تیر چند نشان زدم. هم به حوزه رفتم و هم احسان را نقد کردم. تقصیر خودش هست که این وعده ها را می‌دهد. 😂 احسان گفت این‌بار یادم باشد این شرط های سنگین را نگذارم. بار بعد در حد کیک و ساندیس شرط می‌گذارم.😂 شب خوشی بود و خوش گذشت. ✅دوسال بعد ✅ از این داستان دو سال می‌گذرد. اکنون پایه دوم حوزه هستم و خوشحالم که بهترین مسیر زندگی را برای خودم انتخاب کرده ام. خیلی ها به من می گفتند که به زودی پشیمان می‌شوی و بیرون می‌آیی🤦‍♂ حتی برای خروج من از حوزه شرط گذاشتند. وقتی جایی می‌رفتم می گفتند هنوز بیرون نیامده ایی؟ دیگر این حرف ها برایم مهم نسیت و تاثیری ندارد چون خودم مسیرم را انتخاب کرده ام. نه مجبور شده بودم که به حوزه بروم نه خام. یکی از طلبه ها گفت ای کاش ما هم با پیتزا حوزه را می‌شناختیم. چرا به ما ندادند 😂 توی پایگاه همه به خودشان افتخار می کرند و می گفتند ما مخ تو را زده ایم. خلاصه هرچه بود علتش را خدا می‌داند. ولی اکنون خوشحالم. ممکن است انسان ها با کوچک ترین حرف ها و چیز ها مسیر زندگی‌شان و نوع نگاهشان تغییر کند. انتخاب هر کس متفاوت است و طبق میل و علاقه اش است. مهم این است که انسان از انتخابش احساس رضایت و خوشنودی داشته باشد و لذت ببرد. راه لذت از درون دان نز برون احمقی دان جستن از قصر و حصون آن یکی در کنج زندان مست و شاد وان یکی در باغ ترش و بی مراد وقتی در مسیر زندگی خودمان به دوراهی بر خورد می‌کنیم. باید خودمان تصمیم بگیریم برای آینده خودمان نه دیگران. البته این تصمیم باید همراه با تحقیق و مشورت باشد ✅ ❤️ پایان❤️ به پایان آمد این دفتر حکایت همچنان باقیست به صد مشکل نشاید گفت حساب الحال مشتاقی / کلیات این داستان بر اساس واقعیت بوده و جزئیات آن دست خوش تغییرات نویسنده شده است/ امید است که مورد قبول امام عصر واقع شده باشد . نویسنده و طراح: محمد مهدی پیری
می خواست انتقام بگیرد. پخش زمینم کرد. سریع خودم را چسباندم به تشک. نگاهم به دست داور بود که عدد چهار را نشان می‌داد. رفت سراغ پاهایم برای فیتیله! دید که نمی تواند؛ دست هایش را از کنار پهلویم برد تو! بارانداز! آنقدر شانه اش را فرو کرد در کمرم که اشک در چشمم جمع شد. وحید را دیدم که خیره شده بود و ذبح شدن مرا می‌دید. ناگهان دیدم سالن دور سرم می چرخد! صادقی هم همین طور؛ یک بار! دو بار! سه بار! این سالن نبود که می چرخید. این من بیچاره بودم که صادقی داشت برانداز رویم می زد! سوت داور مرا به خودش آورد. سالن غرق در شادی! باخت را اصلا تصور هم نمی کردم. نای بلند شدن نداشتم. صادقی دستم را گرفت و بلندم کرد. داور دست راست بچه مربی را بلند کرد. هر چه خواستم جلوی خودم را بگیرم نشد. اشک مثل چشمه ای جوشان روی صورتم شروع به جوشیدن کرد. وحید بغلم کرد و گفت: هر شکست مقدمه یک پیروزیست. ✍محمد مهدی پیری کلیات داستان بر اساس واقعیت بود اما جزئیات آن دست خوش تخیل شده بود.
نوشته های یک طلبه
#طنز_های_حسن #داستان_نوجوان #قسمت_بیست_و_هفتم آن شب هر کدامشان خواب دریای صد هزار تومانی را می دی
شعبان دست حسن را فشرد و ادامه داد: بعد از آنکه ما مش غلام را له و لورده کردیم. هوشنگ از فرصت استفاده کرده بود و سکه ها را برداشته و فلنگ را بسته! حسن چشمانش را بست و گفت: پس گند ماجرا را در نیاور! اما باید به کدخدا بگوییم. شعبان چشمانش برقی زد و گفت: پس می توانم زهرا را دوباره ببینم! _چه فایده؟ عشق یک طرفه به درد که نمی خورد! شعبان نفسش را با آه بیرون داد و گفت: شاید دلش با من باشد. اما نمی گوید! _اگر دلش با تو بود حداقل سر کلاس که مدادت را به او دادی و کتک هم خوردی رهایت نمی کرد. شعبان شعری را که دیروز در کتاب فارسیش حفظ کرده بود خواند: کبوتر با کبوتر باز با باز کند همجنس با همجنس پرواز شعبان دست حسن را فشرد و گفت: تا تورا دارم چه کار به زهرا دارم. هر دو راهی مدرسه شدند. پایان نویسنده و طراح محمد مهدی پیری با الهام از کتاب تام سایر اثر مارک تواین
نوشته های یک طلبه
#تکنیک_امتحانی #هفدهم حتما حتما این کار رو انجام وقتی جواب سوال ها رو نوشتی و خواستی برگه رو تح
نکنه یه وقت بری سراغ تقلبا! تقلب برای درس نخونده هاس؛ نمره ای که قراره با تقلب به دست بیاد ارزش نداره! امتحانت رو بده هرچی هم شدی شدی! تویی که هدفت رو گذاشتی برای خدا پس دیگه با تقلب خرابش نکن؛ امید وارم مطالب مفید واقع شده باشه براتون❤️ به امید موفقیتت در امتحانات😘 طراح و نویسنده: محمد مهدی پیری ۰۳/۱۰/۱۰