#روایت_بخوانیم 2⃣4⃣2⃣
صبح قریب
اواسط مهر ۱۴۰۱ بود. تازه از تشییع پیکر شهید امیراحمدی آمده بودم. جوان بسیجیای که در جریان درگیری با اغتشاشگران با شلیک گلولهی شاتگان به سر وصورتش به شهادت رسیده بود. تصویر محزون و معصوم پسر هفت ساله و دو سالهی شهید که سر برتابوت پدر گذاشته بودند و ردّ اشک روی صورتشان شوره بسته بود دلم را آتش میزد. گاهیچهرهی پسران خودم را در صورت آنها میدیدم. حتی از خیال و تصورش هم بهم میریختم.
آن روزها مدام منتظر خبرهای بد بودیم. و چه بد روزهایی بر ما میگذشت. صبحها همسر و سه فرزندم را از زیر قرآن که رد میکردم تا راهی محل کار و مدرسه شوند دلم از آشوبی سرد و خاکستری پر میشد. مباداها، طوفانی به جانم میانداخت و هزار بار با خود مرور میکردم آیا شب سر سفرهی شام دورهم جمع خواهیم شد؟ تا کی باید دنبال لکهگیری ناامنی از روی صورت سرزمینمان میبودیم؟ و آیا من یارای از دست دادن دارم؟ چقدر زانوانم برای این مصیبتها ناتوان بود!
اواسط مهر ۱۴۰۲.
چند روزی از عملیات طوفانالاقصی و باتلاقی که برای صهیونیستها فراهم آورد، میگذرد. چشم ذهنم لبریز است از هزاران عکس و فیلم و خبر از خون و آتش. و مشامش پر است از بوی باروت و خاکستر بدنهای سوخته.
تصویر زنی فلسطینی که هلهلهکنان فرزندانش را که به دست صهیونیست پرپر شده بودند را فدایی حسن و حسین (ع) میدانست و خود را روسفید نزد خداوند میشمرد، از نظرم نمیرفت. کودکی که کنار پیکر بیجان پدر و مادرش، خواهر کوچکش را در آغوش کشیده بود و از پشت بغضِ کلمات، فریاد حسبنا الله و نعم الوکیل سرمیداد... . مرثیهها و حماسههایی که در هم آمیخته بودند و همه و همه آمده بودند تا نفس مضطرب و ضعیفم را با حقیقتی که مساحتش هزاران بار از دایرهی واژگان من وسیعتر مینمود، تنها بگذارند. با حقیقتی که ذهنم از ادای مفهومش لمیزرع ماندهبود. و باز هم آن سؤال و حدیث نفس که آیا مرا یارای این از دست دادنها هست؟ تا کی باید از دست بدهیم؟
پسرکم از مدرسه آمده بود و با آب و تاب از چالش «سرود سلام یا مهدی» که توسط هزاران زن و مرد سیاه و سفید و زرد و... با طنینی از بغض و اضطرار در فضای مجازی خوانده میشد، حرف میزد. و فیلمش را با ذوق از گوشی نشانم میداد. این روزها خیلی از من دربارهی فلسطین میپرسید. دیروز لگوهایش را آورده بود و با لشگر سربازهای پلاستیکیاش داشت جنگ مقاومت و اسرائیل را بازسازی میکرد. یک دفعه فریادی از شادی زد. «مامان مسجدالاقصی را آزاد کردیم... .»
حتی رؤیای تحقق این جمله هم برایم شیرین بود. شهد این رؤیا از حماسهای که مردم فلسطین در جانم برپا کرده بودند از خود بیخودم کرده بود. انگار جنگ غزه آمده بود ادبیات ذهنم را عوض کند. و نه ادبیات ذهن من را! بلکه حس وحال مردم دنیا برای محکوم کردن جنایات اسرائیل گواهی بر همین عوض شدن ادبیات همهی مردمان عالم بود. طنین محزون سلام یا مهدیِ این همه انسان مضطر، چه میتوانست باشد جز صدای سیلی محکمی که بر گوشهای کر حقوق بیبشر نواخته شده بود؟ حضور هزاران انسان حقطلب در همهی کشورهای دنیا که مدام به تظاهرات و تجمع برضد کشتار اسرائیل ایستاده بودند، نشان از چه داشت جز یک انقلاب و بیداری جهانی؟
کتاب روزهای مقاومت سرزمینم را ورق میزنم. به روزهای فراوانی که زنان ومردان سرزمینم شبیه این روزهای مقاومت غزه را تجربه کرده بودند میاندیشم. جرقهای در ذهنم شعله میکشد. به همسانی و همجنسی گلولهای که در سینهی هر دویمان نشسته فکر میکنم. به فریاد واحد و مشترکی که از حنجرهی همهی مظلومان عالم بلند میشود، میاندیشم. و به عوض شدن زمینبازی، در آخرین بازیهای دشمن.
برخود نهیب میزنم که دل قوی دار. نکند جابمانی از ایثار وحماسهای که دومینوی فرارسیدن فرج را فراهم میآورند.
به گواهی دلم فکر میکنم که آری این آغازیست بر پایان همهی ناامنیهای عالم. آغازیست بر ظهور حماسهی از دست دادن و به دست آوردن. این جنس مقاومت بوی پایان انتظار ابناء مظلوم بشر را میدهد. بوی انتظاری جهانی که در آستانهی تحقق پایانی قریبالوقوع است...
طلوع صبحی قریب...
✍#فاطمهسادات_حاجیباباییان
#غزه
#طوفانالاقصی
🌀 دورهمگرام (شبکه زنان روایتگر)؛ فرصتی برای ثبت وقایع زندگی. با ما از طریق لینک زیر همراه شوید:
📲 دورهمگرام در ایتا | بله | دیگرپیامرسانها
دورهمگرام؛ شبکهزنانروایتگر
🏴 امروز پرچم نام و پیام حسین بن علی(ع) در بلندترین نقطه از تاریخ بشریت به اهتزاز درآمده، ما نزدیک قل
:______________🎉🎉🎉🎉🎉__________
سلام به عزیزان همراه،
عیدتون مبارک💐
همانطور که قول داده بودیم
امروز نوبت رسیده به اعلام برگزیدگان دومین سوگواره سفیران حسینی
روایت برگزیده این دوره،
✍ روایت بیواژه از خانم #فاطمه_رجبی است.
اما چهار روایت دیگر هم قابل تقدیر بودند:
✒روایت جهاد یا حرم از خانم
#سمیه_نصیری
✒ روایت کفر نعمت را از کفم بیرون کرد از خانم #زهرا_نجفییزدی
✒ روایت روزهای خنکی که در راهند از خانم
#فاطمهسادات_حاجیباباییان
✒ روایت خدمت از خانم #فاطمهسادات_حسینی
ضمن تبریک به این عزیزان، امیدواریم قلمهایشان در مسیر تبیین حق و راه اهل بیت علیهمالسلام همواره بدرخشد.
__________🎉🎉🎉🎉🎉_____________
#سوگواره_سفیران_حسینی
#مسابقه
#با_اربعین_تا_ظهور
🌀 دورهمگرام؛ شبکه زنان روایتگر فرصتی برای ثبت لحظات گوارای زندگی🌱 با ما از طریق لینک زیر همراه شوید:
📲 دورهمگرام در ایتا | بله | دیگرپیامرسانها
#روایت_بخوانیم 4⃣5⃣5⃣
روزهای خنکی که در راهند | قسمت۱
کولر را روی دور تند میگذارم. کولههای بسته، جلوی در خانه ردیف شدهاند. تا لحظهی آخر هنوز معلوم نیست رفتنی هستیم یا ماندنی. حرف و حدیثی پس ذهنم ناخن میکشد.
میگفت مشایه و اربعین جای زن جماعت نیست!
گفتم ما که سالهاست شانه به شانهی مردهایمان رفتهایم چه؟!... امسال هم بالاخره رفتنی میشویم! خصوصا در این روزهایی که عطر مقاومت خصوصا از جنس زنانهاش دارد عالمگیر میشود.
به لطف همسر جان کولهها توی صندوق ماشین جاگیر میشوند. و به یاری خدا پای در راه میگذاریم.
مه پاشهای توی راهروی خروجی مرز، مهی غلیظ و خنک روی چادر مشکیهایمان ساختهاند. کولهای که هر چه سبک بسته بودمش، اما خستگی وزنش، روی شانههایم را دوست دارم. توی صف مهر زدن گذرنامه در مرز مهران ایستادهام. نگاه پر حسرت چند زن با صورتهایی آفتابسوخته و اجسام نحیف، با بچههای کوچکشان که به جای کوله بر دوش بستهاند، پشت مرز پاگیرم میکند.
میپرسم از کجا آمدهاید؟
_ پاکستان.
✍ #فاطمهسادات_حاجیباباییان
#قسمت_اول
#سوگواره
🌀 دورهمگرام؛ شبکه زنان روایتگر فرصتی برای ثبت لحظات گوارای زندگی🌱 با ما از طریق لینک زیر همراه شوید:
📲 دورهمگرام در ایتا | بله | دیگرپیامرسانها
#روایت_بخوانیم 4⃣5⃣5⃣
روزهای خنکی که در راهند | قسمت۲
دختر بچهای ده دوازده ساله از بینشان کمی فارسی میداند. از کلماتش دست و پا شکسته میفهمم که غیر قانونی و بی گذرنامه آمدهاند. به امید رأفت مرزداران جمهوری اسلامی، برای پیوستن به طریقالحسین ع.
پسر کوچکم بستهی نانی که دارد را بین بچههایشان توزیع میکند. دخترم پیکسل و گلسری با نشان پرچم فلسطین را بهشان میدهد. توی نگاه غریبشان جوانهای از مقاومت جان میگیرد. و من به مظلومیت حضرت عقیله و مادرانههای بیبی رباب س میسپارمشان.
برایشان آرزو میکنیم که به زودی موانع برطرف شود و به رودخانهی نور حسینی متصل شوند.
چشمهایم را میبندم و باز میکنم. مقابل انگورهای نقرهای خانهی پدری توی صف زیارت ضریح ایستادهام. و با همهمهای زنانه لبیک یا حسین میگویم و صلوات میفرستم.
توی حیاط حرم زیر چترهای روشنِ کنار ایوان، پهلوی چند زن رنگین پوست نشستهام. با لحنی محزون از کتاب دعای مخصوصشان دعاهایی جمعی میخوانند. میپرسم اهل کجایید؟
_We are from India
نمیدانم چطور ولی بیآنکه بپرسند میدانند ایرانی هستم. انگار خیلی قیافهام تابلو ایرانی است. یکیشان که جوانتر است بی مقدمه میگوید:
_We know Seyyed Ali Khamenei
ماندهام در جوابش چه بگویم.
کاش کمی بیشتر زبان میدانستم. یا چیزهای بیشتری برای ادامهی ارتباط بلد بودم. فقط با لبخندی میگویم که دوستشان دارم. با سیل جمعیت که برای نماز به حرم هجوم آوردهاند و دارند مارا از هم جدا میکنند، برای همدیگر آرزوی موفقیت میکنیم. و پیکسل پرچم فلسطین را به دست یکیشان میسپارم. ودست درشتش را در دستم میفشارم. چشمهای میشی زن، برقی میزند. انگار کن فصلی مشترک بینمان گشوده باشند.
از شارع الرسول به سمت حسینیهی محل اسکان راه افتادهام. این شرجی هوای نجف، حالتی از بیخودی توی سرت میاندازد، که میخواهی زودتر خودت را به خنکای آبی یا نسیم کولری برسانی. به قول خواهرم انگار بخاری گازی را روی دور تند گذاشته باشی.
به موکب بزرگی میرسم که هیچ مردی بینشان نیست. خانمهایی با لباسهای سفید، پیش بندهای سفید و حتی مقنعههایی که از سفیدی و تمیزی برق میزنند مشغول پخت نان در آن حرارت نزدیک به پنجاه درجه هستند. میپرسم از کجا آمدهاید؟
_از خراسان جنوبی.
نانهای خوشعطر و بویشان به فراوانی روی سکوی موکب قرار گرفتهاند. خنکای کولر موکبشان، عطری اشتها برانگیز را سر ظهر توی سرت میاندازد. زنی گندمگون با چهرهای گشاده، نان ایرانی به دست عابران میدهد. دیگریشان بستههای مکعبی مای بارد عراقی را توی سینی تعارف میکند.
چه خوب و بیچشمداشت همه را آب و نان میدهند این اهالی آخرالزمانی حضرت ارباب! دلم از بودنِ مادرانهشان در آن هوای گرم و شرجی، خنک میشود.
یاد مسیر مشایهی سالهای قبل در دلم زنده میشود. یاد دستهای زنانه ومادرانهی موکبداران عرب و غیر عرب که تاولها را مرهم میگذاشتند. لباس و کولهی فرسوده را درز میگرفتند. پاهای خسته را ماساژ میدادند. البسهی خاکی و عرقگرفته را با اصرار میشستند، و... میافتم.
برای مادران نانوای خراسانی، آرزوی موفقیت میکنم. دخترم چند نان برمیدارد و به یکیشان پیکسل قدس میدهد. لبخند رضایتی توی صورتش میدود، انگار مُهر تأییدی بر روزهای حضورش توی موکب زده باشند.
✍ #فاطمهسادات_حاجیباباییان
#قسمت_اول
#سوگواره
🌀 دورهمگرام؛ شبکه زنان روایتگر فرصتی برای ثبت لحظات گوارای زندگی🌱 با ما از طریق لینک زیر همراه شوید:
📲 دورهمگرام در ایتا | بله | دیگرپیامرسانها
#روایت_بخوانیم 4⃣5⃣5⃣
روزهای خنکی که در راهند | قسمت۳
...انتهای جادهی مشایه در اولین نگاه به قبهی مبارک قمر منیر بنیهاشم و سیدالشهداء ایستادهام. دو قبهی سراسر نور که تاریکی شب را شکافتهاند. و به منزلهی اقیانوسی روشن، چشمهها و رودهایی از دلدادگان که به دامنشان میریزند را در آغوش میکشند و در نور خود یکی میکنند.
دل از دست میدهم....
چای داغ و معطر عراقی را جرعه جرعه سر میکشم. عرق از تیرهی کمرم راه میگیرد. زمین وآسمان هرچه از حرارت داشتهاند را رونمایی کردهاند، اما یک نگاه به مسیر عشاق حرم، خستگی و گرما را به کلی از سرت میپراند.مقابل چشمهایم کنار چادر یک موکب ایرانی، تابلویی بسیار بزرگ، از نقاشیای آخرالزمانی توجهم را جلب میکند. تصویر خیلی عظیم از سپاه حضرت صاحب، از نژادها و رنگهای مختلف، که امام، آقا و شهدای مقاومت جلوداران سپاه، و پشت سر حضرت حجت صف بستهاند، از جلوی نظرم میگذرد.
یک سوی سپاه را جمعی از زنان با چادر و روبنده، دربرگرفتهاند.
از اینکه بین این خیل عظیم، از قلم نقاش جانماندهایم حس خوبی میگیرم.
... از طواف پر ازدحام حائر شریف، بیرون آمدهام. در سیل جمعیتِ دستههای عزادار در شارع بابالقبله طوری احاطه شدهام که نمیتوانم به محل اسکان برگردم. با سه زن با لباسهای عربی روی سکوی پلیس سر چهار راه ایستادهایم. اما امیدی به باز شدن راه، در خیل جمعیت مردانه، که هر لحظه عرض خیابان را از جمعیت متراکمتر میکنند، نیست. از نوشتهی روی پرچم سرخ وسط شارع، حضرت قمرالعشیره ع، کمک میخواهم که مسیری برایمان بین مردها باز کند.
دل به دریا میزنم. چادر را روی سر کیب میکنم. جلو میافتم و به زنهای عرب اشاره میکنم که چادرم را بگیرند تا پشت سر هم مسیر را بشکافیم.
نمیدانم از کجا ولی فوجی زنانه از گوشه و کنار به ما میپیوندند. موجی میشویم در دریای متلاطم مشکیپوش. همینطور بلند بلند، یا الله میگویم و راهی بین جمعیت مردانه برایمان باز میشود. صدای دستههای عزاداری با مدیحههای پر حرارت عربی توی سرم میپیچد. زنها یکی یکی هر کدام به مقصد که میرسند با هر زبانی که بلدند تشکر میکنند و جدا میشوند. به سر شارع امام علی میرسم. برمیگردم، هنوز همان سه زن عرب پشت سرم هستند. و دستهای زنانه درپی آنها. باید از آنها جدا شوم. مسیر آنها ادامه دارد. میپرسم اهل کجایید؟
_مِن لبنان.
این چندمین گروه از زنان لبنانی بودند که در مسیر دیده بودم.
بی مقدمه برایشان آرزوی پیروزی میکنم. و آرزوی طول عمر برای سید حسن نصرا... و پیروزی جبههی مقاومت. زن میانسالی هم از بینشان با سیل جمعیتی که از من دورشان میکند با صدایی رسا میگوید: نحن نحب السيد علي خامنئي. و دو انگشت سبابهاش که در هم زنجیر کرده است را در حال دور شدن نشانم میدهد.
اشک در چشمانم حلقه میزند. کلمات در دهانم رُس میبندد. و خیل زنان از ملیتهای مختلف از من فاصله میگیرند و پیش میروند. پیکسلی که از اشک خیس شده است را به آخرین نفرشان میسپارم.
بی اختیار تابلوی آخرالزمانیِ انتهای مشایه جلوی نظرم میآید. دارم فکر میکنم، چقدر داریم با شتاب به واقعی شدن تصاویر آن تابلوی نقاشی نزدیک میشویم. چقدر با این اربعینها، رنگهای مشکی و براقِ سمت زنانهی سپاه، دارد پر رنگتر میشود. فکرش هم ته دلم را خنک میکند.
✍ #فاطمهسادات_حاجیباباییان
#قسمت_اول
#سوگواره
🌀 دورهمگرام؛ شبکه زنان روایتگر فرصتی برای ثبت لحظات گوارای زندگی🌱 با ما از طریق لینک زیر همراه شوید:
📲 دورهمگرام در ایتا | بله | دیگرپیامرسانها
#روایت_بخوانیم 8⃣6⃣5⃣
تو به ما جرئت طوفان دادی | قسمت۱
پیازها را رنده میکنم. سرم تیر میکشد. هنوز بغض از پشت گلویم دست برنداشته. مثل چینی بند زده شدهام، باید مراقب دادههای ذهنی و عینی باشم که با تلنگری، این قطرههای بیاراده از گوشه پلکها سرریز نکند. حتی همین بوی پیاز هم بهانه دستشان میدهد که بند نیایند.
پیازداغ را کنار مرغهای سرخ شده میریزم.
آلارم موبایل را خفه میکنم. انگار توی سرم میکوبد. بیاختیار صفحه حضرت آقا را برای چندمین بار باز و بسته میکنم. با خودم کلنجار میروم، فقط همین چند عدد با صفرهای جلویش برای انجام فریضهای که روی دوشم است کافیست؟
با بوی گوشت برشته شده به خود آمدم.
تا حالا مغلوبه نپختهام، لابد از تنبلی.
نمیدانم چهام شده که امروز هوس غذایی که فقط عکسش را دیدهام توی سرم افتاده. سیبزمینیهای حلقه شده را توی تابه میچینم.
صدای فریاد «وَإِنَّ أَوْهَنَ الْبُيُوتِ لَبَيْتُ الْعَنْكَبُوتِ» سید، از تلویزیون توی سرم میپیچد. یک قطره اشک، بساط فوران روغنهای داغ را فراهم میکند. امان از این دادهها، که ارادهای در انتخابشان ندارم.
روی روغنهایی که بر صفحه شیشهای گاز پاشیده، دستمال میکشم. کاش میتوانستم لکه کدری که از داغ سید، روی شیشه دلم نشسته را هم به همین راحتی پاک کنم.
✍ #فاطمهسادات_حاجیباباییان
🌀 دورهمگرام؛ شبکه زنان روایتگر فرصتی برای ثبت لحظات گوارای زندگی🌱 با ما از طریق لینک زیر همراه شوید:
📲 دورهمگرام در ایتا | بله | دیگرپیامرسانها
#روایت_بخوانیم 8⃣6⃣5⃣
تو به ما جرئت طوفان دادی | قسمت۲
من پدر از دست ندادهام ولی توی این سالها بعد از حاج قاسم و سید ابراهیم، انگار این چندمین بار است که به سوگ پدر مینشینم.
این چند روز پیام حضرت آقا مدام با صدای خودش توی گوشم طنین میاندازد و یک طرف ذهنم را پر میکند. «بر هر مسلمان فرض است که با همه امکانات... »
پسرکم پشت میز آشپزخانه نشسته. نقاشی جنگیاش تمام شده است. آخرین مداد را توی جعبه میگذارد و با سؤالی که میپرسد رشته افکارم را پاره میکند.
_مامان اخبار میگفت محل شهادت سید رو با سنگرشکن زدن. مگه سید توی سنگر بود؟
دانههای دم نکشیده برنج را روی گوشت و سبزیجاتی که ته قابلمه چیدهام فشار میدهم. دندانهایم ناخودآگاه روی هم فشرده میشود. صدایم لرز برمیدارد.
_نه عزیزکم، اون خودِ سنگر بود. سنگر بچههای مقاومت. برای همین با سنگرشکن هدفش گرفتن.
از پشت پنجره صدای همهمهای میشنوم. پنجره را باز میکنم. صدای گرم تکبیر که سوز پاییز حریفش نیست، توی خانه پر میشود. دلم میلرزد. مثل بالکن نقلیمان که از این غریو پر شور به لرزه افتاده. یعنی چه شده؟ نکند!؟
بیاختیار دستم میرود طرف گوشی.
بله، داریم میزنیمشان. لشگر ابابیل سجیلهایش را توی سر سپاه روسیاه ابرهه میکوبد.
ساعت از هشت گذشته. کبوتر دلم توی مشبکهای پنجره فولاد حضرت ثامن پنجه میاندازد و برمیگردد.
دیگر مگر میشود پسرها را آرام کرد. به هر کدامشان یک تسبیح دادهام که صلوات بفرستند. اما صدای فریاد تکبیرشان تا هفت خانه آنطرفتر میرود. یکیشان پول میخواهد برود شیرینی بخرد و توی محل پخش کند. یکیشان گوشی را برداشته و شادیاش را با رفقایش شریک شده است.
مجری تلویزیون میگوید. امشب شب سال نوی اسقاطیلیهاست. انگار ته دلم خنک میشود. به عیدهایی که عزا کردند فکر میکنم.
برق لبخند و اشک بچههای غزه و بیروت از صفحه تلویزیون به جانم میافتد.
سید گوشه صفحه تلویزیون ژست گرفته و شادیمان را تماشا میکند. انگار میکنم خبر دادهاند که برای این پیروزی میخواهد سخنرانی کند. مثل سخنرانیهای بعد از طوفان الاقصی، بعد از وعده صادق ۱.
دلم با تصویر بشاش سید نجوا میکند.
سید بلند شو ما زدیمشان. بلند شو برایمان «وما رمیت اذ رمیت...» بخوان. واِلا غرور، میکشدمان.
انگار میبینمش که پشت تریبون، یک تنه جهاد تبین سیدنا القائدش را برقرار کردهاست. با چشمهای پر امیدش به دوربین خیره شده و با لبخند همیشگی و کنایه غلیظش توی دهان صهیونها میکوبد و میگوید که، قبلا گفته بود، تا انتقام خونهای غزه را نگیریم آرام نمیشویم.
دوباره باران کلماتش را روی زنگار روحمان میبارد و به آنها میگوید که هنوز اولش است. این خرده موشکها و پهبادها در مقابل ایمان و عزم و اراده ما هیچ است. میگوید اراده ملتهای مسلمان سوخت موشک.هایی است که در سیاهی این شبها قلب عالم را روشن میکند.
سید بلند شو شاهکار شاگردانت را تماشا کن.
عصای موسویات را به زمین بکوب و غرق شدن فرعون را در نیلِ ارادهشان به تماشا بنشین.
من هنوز ترا پشت تریبون زنده و جاری میبینم. بلند شو و سرم را پر کن از لبیک یا حسینت.
✍ #فاطمهسادات_حاجیباباییان
🌀 دورهمگرام؛ شبکه زنان روایتگر فرصتی برای ثبت لحظات گوارای زندگی🌱 با ما از طریق لینک زیر همراه شوید:
📲 دورهمگرام در ایتا | بله | دیگرپیامرسانها
#روایت_بخوانیم 8⃣6⃣5⃣
تو به ما جرئت طوفان دادی | قسمت۳
با بوی مغلوبهای که توی خانه پیچیده است به خود میآیم. باید جشن بگیریم. قابلمه را توی دیس برمیگردانم. انگار چیزی در دلم جوانه میزند. به دومینوی نابودی، که مغلوبه شدن بازی شیطان را گواهی میدهد فکر میکنم، به روزهای بعد. به «سید هاشم صفیالدین» که از همین الان توی جذبه چشمها و پیشانی روشنش آغاز نصرالله مشهود است میاندیشم. به تعلقی که ناخواسته از شخصیتش در دلمان جان گرفته است.
ریحانهای تازه را توی بشقاب میریزم. دوباره طنین صدای حضرت آقا در سرم میپیچد. «بر هر مسلمان فرض است که با امکانات خود در کنار مردم غزه و لبنان بایستند.»
انگار نهیبی بر دلم زده باشند. سید که رفتنی بود. رفتنِ این شکلی انتخابش بود. آرزویش بود. مثل همه رفقای شهیدش. اما تکلیف ما بعد او چیست؟ ما در سوگ او نشستهایم که چه؟
وجدانم تیر میکشد. ما او را برای آرام کردن خودمان میخواستیم، برای نتیجه، برای پیروزی، و برای همین غصهمان گرفته است. ما میخواهیم حاجقاسم باشد، مغنیه باشد، سید ابراهیم باشد که کارها را تمام کنند و ما به زندگیمان برسیم، به کاهلیها و تعللهایمان.
پیروزی را مفت و مجانی از پشت صفحه تلویزیون تقدیممان کنند و ما نهایتا دوربینمان را برداریم و با قدس عکس سلفیمان را بگیریم. مبادا سجاده گلدوزیمان رو به قبله لک بردارد.
اما قلمی که از آن بالا کتاب دستنویس ما را غلطگیری میکند، تو بخوان منتوری، راهبری.
صحنهای پر از حرکت، برای داستانمان چیده که هیچکس در آن «تیپ» نیست همه آدمهای قصه «شخصیت» شدهاند. فقط او عمق و بُعدشان را محک میزند. نقشها و وظایف را قسمت میکند. مانده به اینکه تو چقدر لایق باشی کدامش را بهتر بر دوش بکشی.
توی بشقابهای بچهها، گوشت و بادمجان و سیبزمینی را کنار پلوی دم کشیده میچینم. دخترک قدری بیشتر سیبزمینی میخواهد. یاد قسمت کردن وظایف منتور بالادستی میافتم. با نگاهم سهمش را نشان میدهم.
لبخند میزنم و موسیقی کلمات آقا در ذهنم ضرب میگیرد: «ما در نقطه آغاز پایان اسرائیل ایستادهایم. در طرف درست تاریخ.»
فکر میکنم به این همه کارِ نکرده، این همه وظایف تقسیم نشده، این همه فریضه و امر ولی که روی زمین مانده.
پن: مقلوبه یک نوع تهچین است که در تمام کشورهای عربی درست میشود. برای استفاده از آن، غذا را از داخل قابلمه به روی یک سینی، برمیگردانند و این برگرداندن، نماد واژگون کردن اسراییل توسط فلسطینیها شده است.
✍ #فاطمهسادات_حاجیباباییان
🌀 دورهمگرام؛ شبکه زنان روایتگر فرصتی برای ثبت لحظات گوارای زندگی🌱 با ما از طریق لینک زیر همراه شوید:
📲 دورهمگرام در ایتا | بله | دیگرپیامرسانها