eitaa logo
دوتا کافی نیست
49.1هزار دنبال‌کننده
7.9هزار عکس
1.4هزار ویدیو
33 فایل
کانالی برای دریافت اخبار مهم و نکات ناب در زمینه فرزندآوری، خانواده و جمعیت (دوتا کافی نیست، برگزیده دومین رویداد جایزه ملی جمعیت در بخش رسانه) ارتباط با مدیر @dotakafinist3 تبلیغات👇 https://eitaa.com/joinchat/3841589734Cc5157c1c6e
مشاهده در ایتا
دانلود
۹۵۰ متولد سال ۷۴ هستم. سن ۱۵ سالگی ازدواج کردم. همسرم مهربون ترین و بهترین همسر دنیاست. از همون اوایل بارداری بچه میخواستم اما نظر خدا نبود من هم تسلیم نمیشدم از دکتر بگیر تا عطاری و طب سنتی همه جا سر میزدم تا بخودم امدم و دیدم ۱۰ سال گذشته و تو سن ۲۵ سالگی هستم هنوز جواب نگرفتم😓 به همسرم گفتم بیا بریم دنبال کاشت، شاید مصلحت خدا باشه ما از این طریق بچه دار بشیم. در صورتی که همه مدارک پزشکی ما سالم بودن خودم و همسرم نشان می‌داد. بعد از کلی حرف زدن همسرم راضی شد. قبل اربعین امام حسین عزیزمون بود. گفت بیا بریم کربلا بعد آمدن بریم دنبالش. روز های اول که از نجف شروع کردیم به پیاده روی، خیلی گرم بود و من عرق کرده بودم، پاهام به شدت درد می‌کرد. شروع کردم به غر غر کردن که خسته شدم چرا منو اربعین آوردی، باید هوا خنک می‌شد با کاروان می آمدیم. سال ۹۸ بود همون لحظه دست گذاشتم داخل کمرم گفتم وای کمرم شکست دیدم یه چیز نرم آمد داخل دستم نگاه کردم دیدم جوراب بچه هست. کنارم رو نگاه کردم یه زن با روبنده، چیزی به عربی گفت و رفت. من مات ومبهوت جوراب داخل دستم بودم. دیگه با توکل به امام حسین هم قدم زائر های عزیزش شدیم. بعد از برگشت از کربلا، از دکتر رفتن سرد شدم. تا سال ۹۹ روز تاسوعا. نذر شله زرد کردم کنار ظرف شله زرد گریه کردم و دعا خوندم از امام حسین و حضرت ابوالفظل خواستم. گفتم من آمدم زیارت اما هنوزم دست خالی ام بعد از کلی درد و دل دعا کردن حسابی سبک شدم. شله زرد و شب داخل حسینه محل پخش کردم. همون ماه باردار شدم😍 به خواست خدا... برج ۷ بود دقیق یک سال از کربلا رفتن من می‌گذشت که آزمایش بارداریم مثبت شد. ۲ ماه گذشت برج ۹ رفتم سنو گفتن متاسفانه جنین ضربان قلب نداره باید سقط بشه. با کلی گریه و ناراحتی امدم خونه هیچی دارویی نخوردم. خودش سقط شد. روزی که سقط کردم دیگه هیچ امیدی نداشتم که زندگی کنم. شب ها میگفتم فردا با چه انگیزه ای از خواب بیدار بشم. ولی بازم پر قدرت بلند شدم، گفتم وقتی الان شده بازم خدا میخواد و میشه. ۳ ماه از سقطم گذشته بود یه روز گفتم یعنی امام حسین شما دوست نداشتی من هرسال شله زرد بپزم به نیت شما که بچه بهم ندادی؟ گذشت و بازم خدا خواست و من باردار شدم و روز عاشورا شله زرد پختم وقتی ۳ ماهه باردار بودم. برج ۱۱ سال ۱۴۰۰ پسر عزیزم دنیا آمد. بارداری خوب و راحتی داشتم. اما چون چند سال منتظر بودم همش استرس داشتم که مشکلی برام پیش نیاد. ماه های آخر بارداری هم قند، هم فشار خون بالا اذیتم می‌کرد. گل پسر ما بریچ بود و مجبور به سزارین شدم. هر چند که ورزش هایی برای بریچ بودن بچه هست اما من نمیدونستم و دکتر هم از خدا خواسته نامه سزارین دادن. بعد از زایمان، خودم خوب بودم. پسرم خداروشکر سالم و عالی اما زردی مقاومی داشت تا ۴۰ زور زرد بود و تا ۵ ماه شب و روز گریه می‌کرد به شدت ناآروم بود جبران چندسال نبودنش. پسرم ۱سال و ۷ ماه بودن که دوست داشتم خودم رو تقویت کنم در ۲ سالگیش مجدد باردار بشم اما خدا خواست من هم زمان با واکسن ۱۸ ماهگی پسرم باردار شدم. باورم نمیشد که من برا اولی این همه منتظر شدم ولی الان خدا برام جبران کرده. خداروشکر الان ماه ۸ بارداری ام و قصد زایمان وی بک دارم. از همه دوستان میخوام برام دعا کنن که خدا بازم لطفش رو شامل حالم کنه و زایمان راحتی داشته باشم. امیدوارم هرکسی منتظر بچه هست خدا بهترین ها رو براشون رقم بزنه. هیچ وقت ناامید نشید. کانال«دوتا کافی نیست» http://eitaa.com/joinchat/1096876035Ccaac6a6075
۹۵۲ من متولد ۶۷ هستم و سال ۸۷ ازدواج کردم، بر اثر حرف اطرافیان که میگفتن زود بچه دار نشی و خوش بگذرون تا ۳ سال تصمیم نداشتم بچه دار بشم. بعد از ۳ سال، همین که تصمیم گرفتم بچه دار بشم الحمدلله باردار شدم، خوشحال بودم از اینکه دارم مادر میشم که تو هفته نهم که سونوگرافی انجام دادم و همه چیز خوب بود و قلب کوچیکش هم تشکیل شده بود، همون شب بدون هیچ علائمی بچه ام سقط شد. با خودم گفتم دوباره ان شالله بچه دار میشیم، چند ماه بعد دوباره باردار بودم که تو هفته ۱۲ علائم سقط نمایان شد، سریع به بهترین متخصص شهرمون مراجعه کردم که گفتن نمیشه کاری کرد و اینم سقط شد. بعد از حدود یکسال تحت نظر بهترین دکتر شهرم باردار شدم که پسرم که اسمش هم انتخاب کرده بودم و سیسمونی رو با تخت و کمد و همه وسایلش رو خریداری کرده بودم، تو هفت ماهگی از دست دادم. چند ماه بعد چهارمین بارداری رو تجربه کردم در حالیکه فقط توی اتاق و روی تخت بودم و هیچ کاری نمی‌کردم، روی همون تخت اینم سقط شد. حدود ۲ سال به توصیه دکترا و طب سنتی به خودم استراحت دادم که با بدن سالم برای پنجمین بار باردار بشم که اونم سقط شد. دیگه کاملاً از بچه دارشدن ناامید شدم، سال ۹۵ بود که بعد از کلی تحقیق یه مرکز سقط مکرر تو تهران پیدا کردیم و رفتیم که دلیل سقط رو متوجه بشیم با اینکه شهر خودمون هم کلی آزمایش و سونو داده بودیم اما دیگه اینجا گفتن از صفر شروع میکنیم به بررسی، کلی هزینه رفت و آمد و غریبی و خستگی راه و از همه سخت تر هزینه های سنگین آزمایشها که بعضی از آزمایشات که فقط برای یه نسخه بود از حقوق همسرم هم بیشتر می‌شد رو ک انجام دادیم اما هیچ دلیلی کشف نشد که بخوان درمان رو شروع کنن در آخر یکی از فوق تخصص های همون مرکز پیشنهاد دادن که آی وی اف انجام بدیم که دقیقاً هزینه اش حدوداً ۶،۷ برابر حقوق ما بود. گفتیم بخاطر این موضوع ماشین رو می‌فروشیم،قبل از انجام هرکاری کمیسیون گذاشتن و تقریباً بیشتر دکترای اونجا آی وی اف رو رد کردن و گفتن که من دوباره خودم باردار بشم و اگر سقط شد روی جنین آزمایش انجام بدن، شاید مشکل رو اونجا پیدا کنن، و من برای بار ششم باردار شدم ک و متاسفانه هفته نهم علائم سقط نمایان شد، سریع تماس گرفتم با آزمایشگاه مرکز و گفتن با چه شرایطی سریع برم تهران و جنین و بقایای بارداری رو با شرایط خاصی تحویل آزمایشگاه بدم. یک ماه منتظر جواب آزمایشات بودیم که تماس گرفتن و گفتن جواب حاضره، رفتیم و گفتن که باز چیز خاصی نبوده😔 خلاصه ما که این راه طولانی و پرپیچ و خم هم رفتیم و فایده نداشت دیگه برگشتیم و راهی نداشتیم. روز و شب به این فکر بودم که شاید تنها راه رحم اجاره ای باشه که با مشورت دکتر گفتن این راه هم امتحان کنید اما مشکلی از شما هم نبوده که نتونین بچه رو نگه دارین اما اینم امتحان کنید. همسرم راضی نبودن، من هر روز صحبت میکردم اما تمایلی نداشتن به این کار، هر روز میگفتم اونایی که ۱۰ سال بعد از ما ازدواج کردن بچه دار شدن، منم بچه میخوام اما همسرم میگفتن، شاید خدا نمیخواد. خیلی روزای بدی بود، هرکی با من باردار بود الان بچه اش داشت بزرگ میشد اما من و همسرم که بشدت بچه دوست داشتیم نه😔 هر کاری کردم همسرم راضی نشد به اینکه این راه هم بریم، فروردین سال ۹۸ بود که مشهد رفتیم، دیگه حتی تو حرم اهل بیت هم دعایی برای خودم نداشتم و برای خودم گریه نمیکردم و راضی بودم، میگفتم شاید قسمت منم اینطوریه، دوستانی که بچه نداشتن رو دعا میکردم که مثل من امتحان نشن، خلاصه برگشتیم و چند روز بعد از برگشت متوجه شدم باردارم 🤦‍♀ ادامه 👇 کانال«دوتا کافی نیست» http://eitaa.com/joinchat/1096876035Ccaac6a6075
۹۵۲ من که با هر بار بارداری بجای خوشحالی از سقط میترسیدم این بار تا ۸ هفته به همسرم هم نگفتم و کارامو روی روال عادی انجام میدادم و حتی دکتر هم نرفتم فقط توی اینترنت تدابیر سنتی رو انجام دادم، روغن مالی شکم و خوردن مویز و میوه ی به و ... ۱۴ هفته که شدم خیلی خونسرد رفتم پیش دکترم که گفتن حتی مشخصه جنسیت بچه ام دختره😍 کمی خوشحال شدم اما به خودم و همسرم میگفتم که دل نبندیم که دوباره افسردگی و ناراحتی های بعد از سقط رو تجربه نکنیم، دکترم تو هفته ی ۱۵ دستور سرکلاژ دادن که من بیمارستان بستری شدم و سرکلاژ کردم. هفته ها پیش رفتن و انگار این بار که من خیلی منتظر نبودم واقعاً داشتم مادر میشدم، دوبار علائم سقط نمایان شد که دیگه حتی دکتر هم نرفتم، با خودم میگفتم دیگه تجربه ام زیاده، تو خونه می ذارم کامل سقط بشه ،بعداً میرم سونو بدم ببینم بقایا داره یا نه. اما انگار این‌بار خدا می‌خواست که دخترم بشه چراغِ خونه مون، ششم دی ماه که شد علائم زایمان رو داشتم و بیمارستان رفتم و دخترم الحمدلله طبیعی بدنیا اومد، کلی به دکترم التماس کردم که سزارینم کنه، میترسیدم که موقع زایمان بچه خفه بشه یا اتفاقی بیفته، اما دکترم قبول نکرد، می‌گفتم دکتر توروخدا این هفتمین بارداری مه، بذار اینو سالم داشته باشم، دکترم گفت من برای کسی زایمان طبیعی نمیرم مگر اینکه شیفتم باشه اما برای تو حتی اگه نصفه شبم بود میام، به بیمارستان بگو فقط به گوشیم زنگ بزنن که بیام، وقتی درد اومد و رفتم به ماماها گفتم ،گفتن امکان نداره ساعت۳ شب به دکتر زنگ بزنیم، قسمشون دادم گفتم خود دکتر گفته با کلی نارضایتی زنگ زدن و دکترم سریع خودشو رسوند بیمارستان. الحمدلله ۹ صبح دخترم با کمک دکتر و ماما همراه مهربانم به دنیا اومد، دخترم دوساله بود که برای باره هشتم باردار شدم و فاصله ی سنی بین دخترام ۲سال و نه ماه شد، من که دیگه از سقط و ترس هاش گذشته بودم، بعد از یکسالگی دختر کوچیکم مجدد باردار شدم و دخترِ سومم ان شالله آخر این ماه بدنیا میاد😍😍 بقول شوهرم ان شالله نهضت ادامه داره و اگر خدا بخواد مجدد بچه دار میشیم، اوایل کسی رو می‌دیدیم که پشت سرهم بچه دار میشه، میگفتم خیلی سخته، اما حالا میبینم که خدا خیلی کمک میکنه. من به جز تقریباً دو هفته ی اول زایمانم دیگه بجز همسرم کمکی نداشتم، اما الان که دختر بزرگم ۴ سالشه احساس خستگی و پشیمانی نداریم، صد درصد مریضی و مشکلات گاهی آدم رو خسته میکنن اما شیرینیِ بچه ها بیشتره از سختیشونه، برای همه‌ی اطرافیان و کسانی که بچه میخوان دعا میکنم که ان شالله خدا چند تا چند تا بهشون بچه بده و سرباز امام زمان (عج الله) رو تحویل امام زمان بدن ان شالله. دعا کنید که زایمان راحتی داشته باشم، التماس دعا🙏🙏 کانال«دوتا کافی نیست» http://eitaa.com/joinchat/1096876035Ccaac6a6075
۹۵۳ من متولد ۶۳ هستم، کلاس اول دبیرستان بودم که با پسرعمه ام عقد کردیم. حدود ۱۴ سال سن داشتم. سال ۸۱ زندگی مشترکمون را شروع کردیم، اون موقع ۱۸ سال داشتم، تازه دیپلم گرفته بودم. همون اوایل زندگی خیلی بچه دوست داشتیم، همش دعا میکردم که‌ زود بچه دار بشم. یک سال که گذشت هیچ خبری نشد تصمیم گرفتم برم دکتر، توی شهر خودمون هرچه دارو استفاده کردم، بازم خبری از بارداری نشد. تصمیم گرفتم برای درمان به یزد بریم اونجا هم درمانی حاصل نشد. چندتا دکتر دیگه هم رفتم بالاخره سال ۸۸ باردار شدم، بدون علت سقط شد. بعد از ۹سال تصمیم گرفتیم از شیرخوارگاه فرزندی را به سرپرستی قبول کنیم، یک گل پسر ۴ماهه که خیلی پرصدا هم بود به ما دادن و من با جون و دل ازش مواظبت میکردم و خیلی دوستش داشتم و دارم. پسرم امین آقا که روز به روز بزرگتر میشد من باز به دکتر رفتنم ادامه میدادم. هیچ وقت ناامید نمی‌شدم. سال ۹۵ آی وی اف انجام دادم، دوتا جنین انتقال دادم که جوابش منفی شد. بازم کم نیاوردم، همه جور دکتری طب سنتی هم امتحان کردم، هرکه هر چی می‌گفت میخوردم. سال ۹۸ باردار شدم که همون ماههای اول بازم سقط شد. هنوزم امیدوار بودم تا سال ۱۴۰۰ حساب کردم ۲۵ جا دکتر رفته بودم. سال ۱۴۰۰ بازم ۲تا از جنین های فریز شده که داشتم انتقال دادم، بازم جواب منفی شد. آقام بهم میگفت تا کی میخوای بری دکتر، این همه دارو نخور، ضرر داره برات منم میگفتم تا وقتی حامله بشم. سال ۱۴۰۱ یکی از اقوام بهم گفت آزمایش ایمنی دادی تا حالا من که اولین بار بود می‌شنیدم، گفتم نه... گفت تو اصفهان آقای دکتر رضایی ان شاالله عمربا عزت داشته باشن انجام میدن. برو به امید خدا تصمیم گرفتیم که بریم. دوبار نوبت گرفتم دودل بودم که بریم. گفتم شاید اینم نشه آقام هم میگفت ما که همه راه درمانی رفتیم، اینم امتحان می‌کنیم ان شاالله خدا کمک میکنه. برج ۶ همون سال برای بار اول رفتیم اصفهان آزمایش ایمنی رو انجام دادیم، ماه محرم بود برای بار دوم که میخواستیم بریم یک ماه بعدش ماه صفربود، شب شهادت امام رضا علیه السلام جانم به قربانش😭 تو مسجد محله مون مراسم بود، بانی مسجد اعلام کرد که هزینه گوشت شام امشب هنوز پرداخت نشده، آقام همون جا نذر کردن که یا امام رضا فردا داریم میریم دکتر دست خالی برنگردیم و هزینه گوشت رو پرداخت کردن. روز بعد برای بار دوم رفتیم اصفهان برای آزمایش که انجام دادیم دکتر هم قول صددرصد به ما نداد که حتما باردار میشین به لطف خدا و امام رضا و دکتررضایی ماه بعدش من باردار شدم، خودم هم باورم نمیشد ولی ته دلم روشن بود که امام رضا حاجتمون رو میده. بالاخره بعد از ۹ماه انتظار گل پسرم علی آقا بعد از ۲۱ سال تیرماه ۱۴۰۲ بدنیا اومد، الان ۱۰ماهه است. امیدوارم از سربازان امام زمان عج باشه و در راه ولایت و رهبری قدم بگذاره. ان شاالله خداوند قسمت همه چشم انتظارها کنه طعم شیرین بچه دار شدن رو به زودی و اصلا ناامید نشن و تلاش و پشتکار داشته باشن ان شاالله به نتیجه میرسن🤲 کانال«دوتا کافی نیست» http://eitaa.com/joinchat/1096876035Ccaac6a6075
۹۵۴ من متولد اردیبهشت ۷۲ هستم. وقتی ۱۶ سالم بود کم کم زمزمه‌ خواستگارها از دور و اطراف می‌شنیدم. وقتی همسرم اومد خواستگاریم مهرش به دلم افتاد و خلاصه به لطف خداوند همه‌چیز جور شد و ما ازدواج کردیم. یکسال عقد بودیم و تابستان ۸۹ عروسی‌ کردیم. وقت عروسی پیش‌دانشگاهی بودم و همزمان خانه‌داری و تحصیل رو تجربه کردم. برای کنکور خوندم و دانشگاه شهرمون مشغول ادامه تحصیل شدم. یکسال بعد، بخاطر کار همسرم از شهر خودمون نقل‌ مکان کردیم به تهران. دوری از خانواده و تنهایی خیلی برام سخت شد و تنها انگیزه‌م در زندگی همین درس‌ خوندن بود. بسختی و با دردسر در تهران دانشجو شدم و به تحصیل ادامه دادم😕 از همون ابتدای عروسی با وجود اینکه درس میخوندم اما از بارداری جلوگیری نمیکردم و دوست داشتیم بچه‌دار بشیم. البته خیلی جدی پیگیر نبودیم و حساس نبودم که چرا نمیشه؟ گذشت و گذشت تا اينکه تنهایی و غربت یکهو منو به خودم آورد و دیدم ۳ سال گذشته و من از بارداری جلوگیری نکردم. اما باردار نشدم. اونجا شد آغاز ورود من به پروسه‌ی درمان ناباروری، پروسه‌ای طولانی و سخت. از این دکتر، به اون دکتر. با هر دکتر چندماه پیش میرفتم و وقتی نتیجه نمیداد میرفتم سراغ یک دکتر دیگه. از متخصص و فوق تخصص زنان و زایمان گرفته تا طب سنتی و طبیب و حکیم. اما نتیجه نمیگرفتم. هر دارو و درمانی بگید امتحان کرده بودم فقط مونده بود کاشت. کم کم دچار افسردگی شدم. تحصیل رو نیمه‌کاره رها کردم. متأسفانه خیییلی بابت افسردگی اذیت شدم اما خداوند یک دوست خوب سر راهم گذاشت که اون دوست عزیز مثل یک خواهر شنونده‌ی حرفام بود و یک مشاور کاربلد بهم معرفی کرد و اون خانم مشاور الحمدلله به لطف خدا کمکم کرد تا از افسردگی نجات پیدا کنم. این دوست خوبم خودش قبلا ۵ سال ناباروری داشت و با آی‌وی‌اف بچه‌دار شده بود. خیلی باهم صحبت می‌کردیم. منی که سفره‌ی دلمو هیچ‌جا غیر از در خونه‌ی خدا و اهل‌بیت باز نمیکردم، دل رو زدم به دریا و براش تعریف کردم و... میدونین چی میخوام بگم؛ میخوام بگم خداوند گاهی حرفاشو با یه واسطه به آدم میزنه. ❤️فقط کافیه دل رو بسپاریم به خودش❤️ وقتی دوستم صحبت می‌کرد، احساس می‌کردم از سیاهی و تاریکی رها شدم و صبح نزدیکه. دوستم که خیلی هم خانم با ایمانی هستن. به من گفتن‌ : درسته که ما هرچی داریم از در خونه‌ی خدا و اهل بیت داریم؛ این درسته که تا خداوند نخواد برگی از درخت نمیفته. اما ما مأموریم وظیفه‌ی خودمون رو انجام بدیم و نتیجه رو به خدا بسپاریم. این حرفشون دقیقا زمانی که من از همه‌ی درمانها خسته بودم و میخواستم دیگه هیچ درمانی انجام ندم، یک نیرو و انگیزه‌ی جدید به من داد. ایشون اون بت بزرگی که من از آی‌وی‌اف برای خودم ساخته بودم رو شکست. من همیشه می‌گفتم سخته؛ نمیتونم؛ می‌ترسم؛ ضرر داره؛ گرونه و... خلاصه از انجامش طفره میرفتم. حتی حاضر بودم فرزندخوانده بگیرم اما نمیخواستم به ivf فکر کنم. ادامه 👇 کانال«دوتا کافی نیست» http://eitaa.com/joinchat/1096876035Ccaac6a6075
۹۵۴ بعد از حرفهای ایشون، بسم‌الله گفتم و رفتیم مرکز ناباروری ابن‌ سینا. بعد از مشاوره و تشخيص پزشک، یاعلی گفتم و وارد پروسه‌ی آی‌وی‌اف شدم... حس و حالم مثل کسی بود که خودشو روی موجهای دریا رها کرده، سبک...آزاد... رها... موج‌ها من رو به این‌طرف و اون طرف هل‌ می دادن. عکس‌ رنگی‌ رحم، آزمایشات فراواااان، سونوگرافی و چکاپ و.. در نهایت؛ آمپول‌ها..🥲 فقط کسایی که این پروسه‌ها رو طی کردن میدونن من چی میگم؛ درد و کبودی اون همه آمپول‌ یعنی چی و چقققدر سخته اما من همچنان آرام بودم. رها توی دریا احساس می‌کردم خداوند من رو در آغوش گرفته. هیچ زمانی در زندگیم اینقدر خدای مهربونم رو از نزدیک لمس نکرده بودم😭❤️‍🩹 من اصلا نمیدونستم نتیجه‌ی این درمان قراره چی بشه. اینکه قراره مثل همون قبلی‌ها جواب نده یا اینکه جواب بده🤷🏻‍♀ اما داشتم وظیفم رو انجام می‌دادم و نتیجه‌ رو سپرده بودم به خداوند. دوستم خیلی خوب برام مطلب رو جا انداخته بود که انجام این درمانها هیچ مغایرتی با خواست خدا و مصلحت خدا نداره. خدا اگه نخواد همون اسپرم و تخمک با شرایط آزمایشگاهی هم لقاح پیدا نمیکنن. پس اول و آخر خداست. ما فقط وظیفه‌ی عقلیمون رو انجام میدیم و نتیجه رو به خدا می‌سپاریم... به هرحال؛ بعد از پروسه‌ی طولانی پانکچر و هایپر شدن و مصرف داروها و.. نوبت به انتقال رسید. یک هفته قبل از انتقال به کرونا مبتلا شدم و مدتی درگیرش بودم و انتقال کنسل شد. بعد از نقاهتم مجدد سیکل رو شروع کردیم و تابستان۱۴۰۰ انتقال جنین دادم.. و من مادر شدم.😭💔 اون لحظه که فهمیدم با چشم‌گریان برای همه‌ی چشم انتظارها دعا کردم😭 به هر حال؛ بعد از یک بارداری پرماجرا و پر آمپول😅 بالاخره در یک روز بهاری اواسط فروردین ماه، جانِ‌ مادر به روش سزارین به دنیا اومد و شد همه‌‌ی زندگی‌ ما😍😍 توی این مدت مادریم هر لحظه خداروشکر میکنم و برای همه دعا میکنم.. من این تجربه رو فقط به این نیت نوشتم که حتی یک‌نفر؛ که در شرایط ده‌ سال پیش‌ من ایستاده و مردد و بلاتکلیف هست که چیکار کنه، اگر صلاحدید پزشکش اینه که بهتره وارد پروسه‌ی کاشت‌ جنین بشن، از دودلی و بلاتکلیفی دربیاد و یاعلی بگه و قضیه رو کش نده. اگر صلاح باشه ان شاالله نتیجه حاصل میشه و اگرم مصلحت نباشه میدونم که خیییییلی سخته اما لااقل آدم از خودش راضیه و میدونه که کوتاهی نکرده و هرکاری از دستش برمی‌آمده انجام داده. خداوند خییییلی کمک می کنه به افرادی که خسته‌ان، دل‌شکسته‌ان، اما خودشون رو جمع‌وجور میکنن و از جاشون بلند میشن و تلاش میکنن. برای منم دعا کنین بازم بتونم مادر بشم یا علی مدد❤️ کانال«دوتا کافی نیست» http://eitaa.com/joinchat/1096876035Ccaac6a6075
نسخه ای معنوی برای فرزندآوری... اذان بگو... ✨ 🔹یه شخصی آمد محضر علی بن موسی الرضا، عرض کرد: "یا ابن رسول الله من مدتهاست که تو زندگیم، گرفتاری های پیچیده ای به وجود آمده، هیچ راهی هم ندارم... فقیرم، اما گدا نیستم... درمانده ام تو کارهام... چندتا کسالت هم خودم و بچه ها داریم... ناراحتیم شدیدا... چه کار کنیم آقا جان؟! هم فقر و مریضی بیچاره مون کرده... هم اینکه دوست داشتیم دوتا بچه دیگه هم داشته باشیم... اما مدتی است که بچه دار هم نمی شویم، خواستم بچه دار هم بشیم ان شاء الله..." ✨ حضرت فرمودند:" برو و برای نمازهات اذان بگو ... همون تو خونه ات اذان بگو..." گفتم:"یا ابن رسول الله همین کافیه؟! " فرمودند:" بله همین کافی است. " طول کشید، کمتر از یک ماه، یا حالا بیشتر، آن شخص با امام رضا برخورد کرد و گفت: " یا ابن رسول الله، کارم درست شد، مریضی از خونه ام رفت، فقرمم اصلاح شد، کارم رو ارابه افتاد و خانواده هم باردار شد و داریم بچه دار میشیم... " برخی از بزرگان و علما، که شنیده بودم، وقتی می گفتند اولاد دار نمیشن و یا دیر میشن، می گفتند اذان بگید تو خانه... نرین بالا پشت بام فریاد بزنید!! نه همین تو خونه... هم تون از بین میره، هم تون رو از بین میبره ، همین که صاحب خواهید شد ان شاء الله... خیلی عالی است اذان گفتن... کانال«دوتا کافی نیست» http://eitaa.com/joinchat/1096876035Ccaac6a6075
۹۵۵ من متولد دهه ۶۰ هستم. همسرم وقتی به خواستگاریم اومد، ۲۵ساله بودم. از میون خواستگاران بهترین شون بود. یه جوان خیلی موفق هم در کار دولتی، هم کار آزاد. ماهمکار بودیم و خیلی دور همو می‌شناختیم. قبل از خواستگاری رسمی از طریق یه دوست مشترک ایشون علاق شونو ابراز کردن و ما چند جلسه در حضور همون دوست مشترک باهم صحبت کردیم. من اون روزها هنوز احساس قلبی به ایشون نداشتم ولی از همه جهت مرد ایده آلی بودن. پس جواب مثبت دادم و به خواستگاری اومدن ولی پدرم مخالفت کردند و این ماجرا یک سالی مسکوت موند. همین جا لازم بگم همون قدر که جایگاه پدرومادری بالاس، مسؤلیت سنگینه. پس حواسمون باشه بی دلیل منطقی مانع پیشرفت بچه هامون نشیم، چه تو موضوع تحصیل و رشته تحصیلی چه ازدواج. ما مالک بچه ها نیستیم اونا امانتای بسیار سنگینی هستند. بعد از یکسال خواستگارم این‌بار باخود من بدون واسطه تماس گرفتن و ابراز علاقه و آمادگی کردن و این بار من خودم مستقیم با پدرم صحبت کردم و ایشون اصرار بر جواب منفی فقط به این دلیل که ایشون غریبن و ما شناختی نداریم. خلاصه آقای خواستگار سمج یه روز خودشون اومدن و پدر ومادرمو سوار ماشین کردن و بردن محل کارشون و محل شغل آزادشون. و سیر تا پیاز کسب و کارشوم رو شرح دادن. طفلی خیلی مبارزه کرد تا پای سفره عقد نشستیم. پدرم تا روز آخر مخالف بود و خوش ترین روزهای زندگی منو تلخ کرد. اما گذشت. تابستان ۸۵ پای سفره عقد نشستیم و یک سال بعد ازدواج کردیم. شوهرم بسیار بچه دوست بودن و من فقط ۳ماه ازشون مهلت خواستم تا کمی با خودم خلوت کنم. از اقدام ما برا بچه چندماه گذشت و خبری نشد. توی شهر خودمون به متخصص زنان مراجعه کردم و طبق روال بدون هیچ معاینه خاصی چندجور داروی متداول نوشتن و من راهی خونه شدم. چندماه دیگه گذشت. خانواده همسرم بسیار گسترده و شلوغه و هر روز خبر نامزدی و ازدواج و حاملگی توشه. من به بهانه ادامه تحصیل و کار موضوع رو از همه پنهان می‌کردم و خداروشکر شوهرم همراهم بود و به کسی اجازه سوال و پرسش نمی‌داد. چندسال سپری شد و ما تمام کلینیک ها و مراکز ناباروری پایتخت رو سر زدیم. هر دکتر خصوصی و مرکز عالی که می‌شناختیم و دوستان معرفی کردن تشکیل پرونده دادیم. متاسفانه مشکل از دو طرف و بسیار حاد بود. سالهای بسیار تلخی در چشم انتظاری و درمان گذشت. هزینه های سرسام آور و تلاشهای بی ثمر. ۱۰سال گذشت. ما همچنان سخت در کنار هم بودیم. همسرم ذره ای از علاقه ش به بچه کم نشد و این خیلی آزاردهنده بود. از ای یوآی تا آی وی اف و عمل میکرو و هرچه پیشنهاد می‌شد، بارها انجام دادیم. ولی هربار یه پای کار می لنگید. یه بار اسپرم مناسب نبود، یه تخمک مناسب نبود یه بار رحم درست دیواره نمی‌گرفت. اینو بگم بهتون این پروسه به ما ثابت کرد کار علمی و دقیق خیلی کم انجام میشه. وگرنه نباید این مشکلات پیش بیاد. خلاصه سال ۹۵ یکی ازدوستان کلینیک باروری امید رو به ما معرفی کرد. اونجا کار به این صورت هست که اول آقا ۶ماه زودتر تحت نظره با داروهای عالی. بعد خانم وارد سیکل میشه و بعد از تشکیل جنین فورا انتقال داده نمیشه. اول جنین‌های گرید آ فریز میشه و در سیکلهای بعدی رحم آماده انتقال میشه. درداون مرکز خانم دکتر آل یاسین پیشنهاد رحم اجاره ای به ما دادن بخاطر میومد های متعددی که رحم من داشت و عملا نظر ایشون بارداری بسیار سخت یا غیر ممکن برای من بود. همسرم به هیچ عنوان راضی نبودن. چه دل شبها که ذکر یامقلب القلوب و الابصار گفتم تا خدا به دلشون انداخت و بانویی بسیار با شخصیت سر راه ما قرار داد که ۹ماه برای ما مادر بودن و همیشه میگفتن حس میکنم خدا منو برا این کار انتخاب کرده. خوش‌ترین روز زندگی مشترک من و همسرم روز اولین سونو بود که تشخیص دو جنین و دوکیسه آب دادن.😍😍😍 خدا رو قسم میدم به عظمت وجود زن در خلقت، هر بانویی در سرزمینم اون لحظه در زندگیش اتفاق بیوفته. ادامه 👇 کانال«دوتا کافی نیست» http://eitaa.com/joinchat/1096876035Ccaac6a6075
۹۵۵ ۹ ماه پر از فرازونشیب گذشت. همه تلاشمونو کردیم دوخانواده در نهایت احترام و فروتنی کنار هم باشن و این طفلای معصوم رو به سرانجام برسونن. دخترای ما ۱۵ شهریور۱۳۹۷ چشم به دنیا گشودن و با صدای گریه شون سلامتی شونو اعلام کردن. ورود بچه ها به زندگی دونفره ما یه شوک به تمام معنا بود. همیشه دوستان و آشنایان و حتی رهگذران نسبت به دوقلوها ابراز علاقه و لطف دارند و کمتر کسی هست که آرزوی داشتن اونها رو لااقل دراوایل جوانی نداشته باشه. اما جوابی که من دربرابر ابراز احساسات افراد میدم همیشه این بوده، دوقلوها فقط چیزی که از بیرون به نظر میرسه نیستن. واقعیت اینه بزرگ کردن دو کودک همسن چالش بسیار بزرگیه. لذت بسیار در برابر زحمت زیاد.😍😍😍 اما خدا مثل همیشه نظر خاص بهم داشت و دستمو گرفت و کمکم کرد فرشته هاشو از آب وگل دربیارم. اگر چه مادر و مادرهمسرم از من دور بودن و توانایی کمک چندانی نداشتن ولی با کمک پرستار کمی تونستم به استراحت و تجدید قوا بپردازم. دندون درآوردن، از پوشک گرفتن و راه افتادن دوتا بچه بافاصله خیلی کم و تفاوتهای زیادی که دخترا باهم داشتن حقیقتا سخت بود. ولی عشق مادری بر هر سختی غلبه داره. گاهی انتخابای سختی پیش میاد. مثلا یکی از بچه هاتو ورودی مدرسه ای خاص پذیرفته شده و دیگری نه. یا رشته های ورزشی متفاوتی دوست دارند. یکی منظمه، یکی با ریخت وپاش عجین. یکی زود می خوابه و زود بیدار میشه، دیگری شب زنده داره و تا ظهر می‌خوابم. هماهنگ کردن هردو باهم تا یه سنی لازمه و سخت. تا کم کم راهشونو پیدا کنن و هر یک دنبال علایق و سرنوشتش بره. در این میان چیزی که بسیار دستخوش تغییر شد رابطه همسری بود. بعد از ده سال زندگی دونفره که ما خیلی سعی کردیم روابط رو توش حفظ کنیم و تا آخرین مراحل هنوز به بچه دارشدن بدون درمان و دارو امیدوار بودیم، ناگهان با ورود تازه واردها حسابی دگرگون شد. از هم دور افتادیم و مونس بچه ها شدیم چون شب یه جا نمیخوابیدن، یکی با همسرم بود که آروم تر بود و راحت می‌خوابید و دیگری با خودم که شب زنده دار بود و بی خواب. و هنوز که هنوز نتونستیم رابطه قبل رو تجربه کنیم و فکر کنم باید کلا فراموشش کنیم.😂 کانال«دوتا کافی نیست» http://eitaa.com/joinchat/1096876035Ccaac6a6075
۹۵۸ متولد ۶۶ هستم، فرزند اول خانواده، دختری نجیب و سربه زیر که برای پدرومادرم مثل یک مشاور بودم و همیشه مادرم و گاهی اوقات پدرم برای کارهاشون ازم مشورت میگرفتن. ۴ خواهروبرادر هستیم. به درس خوندن و کارهای هنری خیلی علاقه داشتم، بعد از چند بار کنکور دادن چون در رشته مورد علاقم قبول نشدم، درس رو رها کردم و به کلاس خیاطی رفتم و خیاطی رو به نحو احسنت یاد گرفتم. سال ۹۱ بعد ازچند خواستگار، به شوهرم جواب مثبت دادم. وضعیت مالی ما نسبتا خوب بود اما شوهرم از نظر مالی چیزی نداشت ولی مورد تأیید پدرم بود. منم هم رو حرف پدرم حرفی نزدم، اولش با رضایت قلبی نبود ولی بعدا وقتی علاقه و اخلاق شوهرم رو دیدم، جذبش شدم و منم بهش علاقمند شدم. از همون اول ازدواج بیشتر من و کمتر شوهرم بچه می‌خواستیم و جلوگیری نمیکردم ولی هیچ خبری نمیشد، بعد از چند ماه رفتم دکتر زنان و بعد از چکاب گفت مشکلی نداری، بازم دوماه دارو میدم اگه باردار نشدی همسرت آزمایش بده دوماه با دارو گذشت و خبری نشد، همسرم از آزمایش دادن طفره می‌رفت، بلأخره با اصرارهای من یک سال بعد از ازدواج و البته اقدام به بارداری، همسرم آزمایش داد و معلوم شدکه اسپرمش ضعیفه و بصورت طبیعی باردار نمیشم و چاره فقط آی وی اف هست. دنيا روی سرم خراب شد. اون موقع هیچی در مورد آی وی اف نمیدونستم فقط می‌دونستم خیلی سخته، متأسفانه بخاطر کم سوادی اطرافیان و خانواده همسرم آی وی اف رو بد میدونستن و می‌گفتند بچه مال خود آدم نیست و نطفه کسی دیگه رو میذارن و از این حرفا، همسرم هم مخالف بودو می‌گفت صبر کن همینجوری بچه دار میشیم. کم کم داشتم افسرده می‌شدم، بشدت دلم بچه می خواست، هیچکس حمایتم نمی‌کرد، کم کم کنایه ها و زخم زبونها شروع شده بود. خانواده همسرم که تا قبل از اینکه بفهمن مشکل از پسرشونه، هرماه ازم می پرسیدن باردار نشدی اما حالا میگفتن هنوز تازه ازدواج کردین، بچه میخواین چکار؟ خیلی از این حرفا ناراحت میشدم و فقط سکوت می‌کردم، هرجا می‌رفتم البته اشتباه خودم بود چون گفته بودم بچه میخوام، همه ازم می پرسیدن چی شد، باردار نشدی؟ یه نفر زخم زبون می‌زد، یه نفر دعا می‌کرد و من از همه اینا بشدت ناراحت می‌شدم. از همه اونایی که زوج نابارور در اطرافیان یا فامیل دارن، میخوام که خیلی مواظب حرف زدنشون باشن، چون ممکنه با یه زخم زبون یا حتی یه دعا کردن جلوی بقیه دل بشکونن که اون وقت حسابشون با خداست، بهترین کار اینکه اصلا ازشون نپرسن. سرتونو در نیارم. بعد از دوسال تصمیم گرفتیم که بریم برای کاشت بدون اطلاع خانواده ها و بدون داشتن هیچ پولی هرچی طلا داشتم فروختم و با امید و مخفیانه وارد این پروسه شدیم اما نتیجه نگرفتیم و برگشتیم به خونه اول. دوتایی مون افسرده و ناامید شده بودیم، اما خدا کمک کرد و کم کم باهاش کنار اومدیم و دوباره به زندگی برگشتیم و من به خیاطی که بعد از عروسی رهاش کرده بودم برگشتم و مشتریهای زیادی پیداکرده بودم و حسابی خودمو مشغول کرده بودم. اما نمیتونستم بچه رو فراموش کنم. هر زیارتی که می‌رفتم، دعا میکردم. هر نذرونیازی که بگین انجام می‌دادم، و منتظر یک معجزه از طرف خدا بودم. تا اینکه خدای مهربونم برام گل کاشت. خانواده همسرم که به شدت با آی وی اف مخالف بودن، یک زوج نابارور از یک کشور دیگه مهمون شون میشن تا بیان به شهر ما که قطب درمان ناباروری هست برای آی وی اف.... میان و اونا در تمام لحظات کنار مهموناشون هستن و در جریان کارهای درمان شون، تا اینکه خواست خدا نتیجه می‌گیرن و خانم باردار میشه و نظر اونا کاملا عوض میشه و میان به شوهرم میگن باید برین برای آی وی اف و همه مخارجش هم به عهده ما، به خانمت بگو قبول میکنه😂 من که از خوشحالی تو دلم می‌خندیدم ولی در ظاهر براشون ناز می‌کردم.😁 با حمایت خانواده همسرم، ۶ سال بعد از ازدواج دوباره رفتیم برای کاشت البته هیچکس از بار اول خبر نداشت و خدا رو شکر این بار موفقیت آمیز بود و دختر نازم خرداد ۹۷ بدنیا اومد و شد تمام زندگی من و همسرم.... تو دوران بارداری نسبتا سخت مادرم مثل پروانه دورم میچرخید و کارهامو می‌کرد تا عمر دارم دست بوسشم و البته خانواده همسرم که برامون کم نذاشتن. پا قدم دخترم زندگی ماهم خیلی خوب شده بود، وضعیت مالی مون بهتر شده بود، خونه خوب اجاره کرده بودیم و ماشین هم خریدیم. ادامه 👇 کانال«دوتا کافی نیست» http://eitaa.com/joinchat/1096876035Ccaac6a6075
۹۵۸ سالها می‌گذشت، دخترم بزرگ میشد و من نگران که چطور میتونم اونو تنها و بدون خواهروبرادر بذارم. ذخیره تخمدانم کم شده بود و باید یه کاری می‌کردم، سه سالگی دخترم دوباره رفتم برای کاشت و متأسفانه نتیجه نگرفتم. دیگه از آمپولهای آی وی اف میترسیدم و سه سال برای بارداری طبیعی تلاش کردم با طب سنتی و تغذیه اسپرم شوهرم بهتر شده بود ولی باز طبیعی باردار نمیشدم. باخودم کلنجار میرفتم، دخترم خیلی بچه دوست داره و همش میگه مامان من چرا داداشی و آجی ندارم؟ کی برای من میاری؟ مامان همکلاسی هام خواهروبرادر دارن من چرا ندارم؟ این حرفا دلمو آتیش میزد ولی نمیتونستم با خودم کناربیام و دوبار برم برای کاشت، همش دعا میکردم خدایا اگه صلاح تو هست که ما فقط از این طریق بچه دار بشیم، خودت دوباره به من جرئت بده. همسرم هم همه چیزو گذاشته بود به عهده من و میگفت هرچی تو بگی اگه میخوای میریم، نمیخوای هم نمیریم. اول محرم پارسال که پیام‌ها رو تو کانال میدیدم که چطور از روزه اول محرم حاجت گرفتن به همسرم گفتم بیا ما هم روزه بگیرم. ایام فاطمیه هم خیلی به حضرت زهرا توسل می‌کردم و ازشون میخواستم بحق فرزندان عزیزشون دخترم تنها نمونه😭 تا اینکه تصمیمم رو گرفتم، با خدای خودم عهد کردم که خدایا این آخرین باره که میرم برای کاشت، اگه صلاحته که بهمون عطا کن. اگرم نه که هرچی خودت بخوای قطعا تو از من نسبت به دخترم مهربون تری... اولای اسفند رفتم مرکز ناباروری و برای بارچهارم وارد پروسه آی وی اف شدم، با توکل و این که خودمو سپرده بودم دست خدا و دلم آروم بودذکه من دارم وظیفه خودمو انجام میدم و بعدها اگه خدایی نکرده دخترم یه روز ازم بپرسه که چرا تنهام همه چی رو براش تعریف میکنم و بهش میگم من خیلی تلاش کردم. خداروشکر نتیجه گرفتم و الان که دارم تجربمو براتون مینویسم ۱۰ هفته باردارم. چندتا نکته هم بگم. اگه قرار شد برین سراغ آی وی اف، تا میتونین در موردش یاد بگیرین و هم پای دکترها باشین، داروها رو بشناسین و بدونین هر کدوم قراره چکار کنه، من یسری اطلاعاتی به دکتر میگفتم که تعجب می‌کرد و میگفت اینا رو از کجا میدونی؟ منظورم اینکه مخصوصا خانم چشم و گوش بسته نباشه و اینکه با برنامه قبلی وارد این کار بشین. قبلش هم آقا و هم خانم خودشون رو تقویت کنن از همه نظر، از نظر تغذیه و اصلاح سبک کنین، ورزش رو فراموش نکنین، مخصوصا تأکید می‌کنم استرس و از خودتون دور کنین، تا اسپرم و تخمک باکیفیتی داشته باشین و به طبع جنینای خوبی خواهید داشت. جنینهای خوب هم انتقال مثبت و حتی حاملگی قوی تر و راحت تر و بدون لکه بینی و استرس خواهند داشت. خانم هم خیلی مواظب رحم خودش باشه اونو گرم نگه دارن، قبل انتقال با روغن سیاهدانه و روغنهای گرم، شکم خودش روغن مالی کن، تا میتونه وزنش رو کم کنه که خیلی تأثیر داره، ورزش و تحرک خیلی برای هورمونهای زنانه خوبه و اونا رو متعادل میکنه. خلاصه اینکه با برنامه قبلی و آمادگی کامل وارد این پروسه بشین که انشالله حتما نتیجه میگیرین. خیلی با خودم کلنجار میرفتم برای نوشتن تجربم ولی گفتم حتی اگربه درد یک نفر هم بخوره، شاید ذخیره آخرتم باشه. از همه عزیزان میخوام که برام دعا کنن که بارداریم به سلامت بگذره و میخوام به همه اون کسایی که مشکل نازایی دارن بهشون بگم که تاجایی که میتونین و طاقت دارین تلاش کنین تا دلتون آروم باشه و بعدها پشیمون نشین که چرا کاری نکردم یا بیشتر تلاش نکردم و از دعا کردن و خواستن ازاهل بیت هم هیچ وقت خسته نشین که حتما جواب میگیرین به امید ظهور آقا امام زمان و اینکه فرزندان ما از سربازان آقا باشن و انشالله فرزندان صالحی باشن و ذخیره آخرتمون... کانال«دوتا کافی نیست» http://eitaa.com/joinchat/1096876035Ccaac6a6075