نیمه گمشده🤍🌙
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
𝖕𝖆𝖗𝖙 1
ساعت ۶ عصر بود. خورشید داشت آروم آروم از پشتِ پنجرهی اتاقش پایین میرفت و آخرین پرتوهای نارنجیاش رو میفرستاد روی سقف سفید. دریا به اون نور خیره شده بود، به هیچی فکر نمیکرد. فقط خسته بود. اونجور خستگی که ریشه نداره، فقط میاد مینشینه رو شونههات و سنگینت میکنه.
همین که داشت به خواب میرفت، صدای زنگ در، اون رو به سطح زمین برگردوند. بلند شد و با بیحوصلگی رفت سمت در. باباش و داها پشت در بودن.
_سلام، مامان کو؟
+تو ماشینه، میاد بالا.
همین که خواست برگرده تو، گوشیش زنگ خورد. دلارام بود. همون دلارامِ پرانرژیِ همیشگی.
_الو، سلام.
+سلام عشقم! امشب وقتت آزاده؟
_چطور؟
+حامیم امشب کنسرت داره، آرش برامون بلیط گرفته. بیا بریم.
_دلارام، من هیچکدوم از آهنگای این بندهخدایی که میگی رو بلد نیستم. چه برسم به اینکه ازش خوشم بیاد.
+چرا؟ صدا به این خوبی، آهنگاش محشره!
_یه سوال. تو اینقدر ازش تعریف میکنی، آرش بهت چیزی نمیگه؟
+نه، چرا باید بگه؟
_نمیدونم. ولش کن.
+پس امشب میای. بای!
و تلفن رو قطع کرد.
دریا به صفحهی گوشیش خیره شد و با خودش گفت چقدر لجبازه. ولی یه چیزی توی دلش میگفت که امشب قراره اتفاقی بیفته. نمیدونست چیه، ولی حس میکرد.
رفت تو اتاق و لباساشو چک کرد. یه شومیزِ ساده و یه شلوارِ مشکی. نه خیلی شیک، نه خیلی ساده رو انتخاب کرد.
وقتی اومد تو پذیرایی، داها رو دید که با اون نگاهِ همیشگیش بهش خیره شده.
_مامان، من امشب میخوام برم کنسرت.
ولی جوابش رو از داها دریافت کرد
+با کی؟
_به تو چه؟
+گفتم با کی؟
_هوف... با دلارام.
+بذار فکر کنم... بهت میگم بری یا نه.
_گمشو بابا. من با مامان و بابام بودم، کی از تو اجازه گرفتم؟
+من نذارم، مامان و بابا هم نمیذارن.
_میذارن.
+نوچ. امتحان کن.
با غرورِ همیشگیاش رفت سمت مامان که تازه وارد شده بود.
_مامان، امشب میخوام برم کنسرت. داها نمیذاره.
+خب نرو.
_میرم ولی بدون اجازه.
+نه، نمیشه
_واااا مامان
+وا نداره.
داها از پشت سر زبون درآورد. حرصش گرفت و رفت سمت اتاقش. زیرلب بهش فحش میداد
+باشه پرنسس، قهر نکن. میذارم بری.
_نمیخام.
+باشه، نرو.
_عههههه
+چیه؟ غرورت نمیذاره بگی باشه؟
_اره، نمیذاره.
+کی میخاد ترو بگیره...
_تو غصه نخور. هرکی باشه، خودش پیدا میشه.
رفت تو اتاق و به دلارام پیام داد:
_ساعت چند بریم؟
+هفت و نیم. آماده باش.
گوشی رو گذاشت کنار و به آینه نگاه کرد. یه لبخندِ کوچک روی لبش نشست. نمیدونست که امشب، همهچیز قراره تغییر کنه...
نیمه گمشده 🤍🌙
به قلم فاطیما🪄
کپی❌
هدایت شده از 𝗔𝗶𝗺
این پیامو فور کن واسه پینترستی ترین و قشنگ ترین چنل/اکانت🪄
نیمه گمشده🤍🌙نفور
این پیامو فور کن واسه پینترستی ترین و قشنگ ترین چنل/اکانت🪄
امیدوارم فور حساب نکنی🙃🤍
نیمه گمشده🤍🌙
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
𝖕𝖆𝖗𝖙 2
کنسرتِ حامی داشت به ساعتِ شروع نزدیک میشد. اون پشتِ صحنه مشغولِ کوک کردنِ گیتارش بود، اما ذهنش جای دیگهای بود. حسِ عجیبی داشت، انگار که امشب قراره یه چیزی تغییر کنه. نمیدونست چیه، ولی تهِ وجودش یه لرزشِ خفیف حس میکرد.
چند ساعت بعد، دریا آماده شده بود. دلارام اومد دنبالش و سوار ماشین شدن. دلارام از هیجان بال در میاورد، اما دریا مثل همیشه خونسرد و بیتفاوت بود. به جاده نگاه میکرد و به این فکر میکرد که چرا قبول کرده بیاد.
تا اینکه رسیدن. سالن شلوغ بود، نورهای رنگی و صدای جمعیت، فضا رو پر کرده بود. بلیطهاشون رو چک کردن و رفتن سمت صندلیهاشون. ردیفِ اول. دریا با بیحوصلگی به اطراف نگاه میکرد و دلارام مدام از ذوقِ دیدارِ حامی حرف میزد.
+وای نمیدونی چقدر خوشحالم! صداش رو از نزدیک بشنوم!
_آره، خوشحال باش.
شمارش معکوس شروع شد. ۳...۲...۱... و حامی وارد صحنه شد. نورها روی صورتش افتاد و جمعیت به هیجان اومد. دریا نگاهش کرد: پسرِ خوشاستایل و خوشسیما. ولی اون چیزی که توجّهش رو جلب کرد، نگاهِ حامی بود. نگاهش انگار مستقیم به سمتِ او بود. چند بار چشمهاشون به هم خورد و دریا این حسِ عجیب رو داشت که قلبش یه ضربه محکم خورد. ولی سریع خودش رو جمع کرد و به دلارام گفت که بیخیالِ این همه نگاهِ عجیب بشه.
کنسرت تموم شد، اما دلارام اصرار داشت که برن پشتِ صحنه. دریا با اکراه قبول کرد و رفتن. پشتِ صحنه پر از جمعیت بود که از حامی امضا میگرفتن. دلارام هم رفت توی جمع، ولی دریا یه گوشه وایستاد و فقط نگاه میکرد.
همین که دلارام داشت برمیگشت، نگاهِ حامی دوباره به دریا افتاد. اینبار یه لبخندِ خفیف روی لبش نشست و دریا سریع چشمش رو دزدید. دلارام که برگشت، دریا با بیحوصلگی گفت:
_بیا بریم دیگه، خسته شدم.
+مرض عه! الان میام.
وقتی سالن رو ترک کردن، حامی تا مدتها به اون سمت نگاه میکرد. چیزی توی دلش میگفت که این دختر با بقیه فرق داره. ولی کاری از دستش بر نمیومد.
اون شب، حامی به خونه برگشت ولی نتونست بخوابه. با خودش گفت که شاید بهتره بره یه پارکِ خلوت تا هوایی عوض کنه. ماشین رو روشن کرد و به سمت پارکِ همیشگیش رفت.
˖ִ ࣪⊹.˖ִ ࣪⊹.˖ִ ࣪⊹.˖ִ ࣪⊹.˖ִ ࣪⊹.˖ִ ࣪⊹.˖ִ ࣪⊹.˖ִ ࣪⊹.˖ִ ࣪⊹.˖ִ ࣪⊹.˖ִ ࣪⊹.
دریا هم بعد از اینکه دلارام رسوندش خونه، با داها دعواش شد و از خونه زد بیرون. ماشینش رو برداشت و به همون پارک رفت، جایی که همیشه بهش پناه میبرد. گیتارش رو برداشت و شروع کرد به نواختن.
نزدیکِ نیمهشب بود که سایهای روی سرش افتاد. سرش رو بلند کرد و با تعجب نگاه کرد... حامی بود.
_چیه؟ چی میخوای؟
+فکر کنم تو هم مثل من دنبالِ یه جای آروم بودی.
دریا نفسش رو حبس کرد. نمیدونست که این دیدارِ شبانه، شروعِ یه قصهی پر از فراز و نشیب خواهد بود...
نیمه گمشده 🤍🌙
به قلم فاطیما🪄
کپی❌
نیمه گمشده🤍🌙
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
𝖕𝖆𝖗𝖙 3
دریا هنوز از دیدنِ حامی توی پارک شوکه بود. دستش روی گیتار یخ کرده بود و نگاهش به چشمانِ حامی دوخته شده بود. اونجا، زیرِ نورِ مهتاب، اولین کلماتِ این آشنایی شکل گرفت.
_اینجا چیکار میکنی؟
+ناراحت شدی اومدم؟
_نه
+باشه ولی باید بگم من بهتر بلدم بنوازم.
_عه؟ امتحان کن.
دریا گیتار رو به سمتِ حامی گرفت. اون گیتار رو گرفت و شروع به نواختن کرد. انگشتاش با ظرافت روی سیمها حرکت میکرد و ملودیِ آرومی فضا رو پر کرد. دریا با تعجب بهش نگاه کرد و با خودش گفت که این پسر واقعاً بلده چیکار کنه.
_بابا باریکلا! از منم بهتر میزنی!
+نه، تو هم خیلی خوب میزنی. اممم... میتونم بپرسم اسمت چیه؟
_اسمم دریاست.
+چه اسمِ قشنگی!
_مرسی.
+میگم میتونیم باهم دوست بشیم؟
_بله؟
+نه، یعنی دوتا دوستِ صمیمی.
_بهش فکر میکنم. شمارتو بده.
حامی شمارهش رو به دریا داد. وقتی داشت میرفت، یه لبخندِ آروم روی لبش نشست که باعث شد دریا براش محو بشه. ولی خودش رو جمع کرد و گفت:
_خب، دیگه برم که نگرانم نشن.
+برسونمت؟
_نه، خودم ماشین دارم.
+باشه. خدا نگهدار.
_بای.
دریا سوار ماشین شد و به سمت خونه حرکت کرد. تمامِ راه به حامی فکر میکرد. وقتی رسید خونه، داها با اون نگاهِ همیشگیاش جلوش رو گرفت:
_کجا بودی؟
+عه... ولم کن، نکیرومنکر من شدی. مگه خودت بیرونم نکردی؟
_من بیرونت نکردم.
+آره، آره، راست میگی
دریا رفت سمتِ اتاقش و در رو بست. لباساشو عوض کرد و روی تخت دراز کشید. ساعدش رو روی پیشونیش گذاشت و چشماش رو بست. به حامی فکر میکرد و به احساسِ عجیبی که بهش داشت. یه حسِ خالص و تازه، که هیچوقت تجربه نکرده بود. ولی ترس داشت. ترس از اینکه نکند اینبار هم مثلِ همیشه، عشق به شکستِ جدیدی منجر بشه.
«با خودش گفت میترسم. میترسم که بازم شکست بخورم»
˖ִ ࣪⊹.˖ִ ࣪⊹.˖ִ ࣪⊹.˖ִ ࣪⊹.˖ִ ࣪⊹.˖ִ ࣪⊹.˖ִ ࣪⊹.˖ִ ࣪⊹.˖ִ ࣪⊹.˖ִ ࣪⊹.˖ִ ࣪⊹.
حامی اما توی خونهاش روی مبل نشسته بود و به گوشیِ دستش خیره شده بود. شمارهی دریا رو داشت، ولی جرأتِ پیام دادن نداشت. با خودش فکر کرد که شاید این دخترِ ساده و خونسرد، همون کسی باشه که همیشه دنبالش میگشته.
عاشقش شده بود ولی نمیتونست بیانش کنه.
هر بار که میخواست بهش پیام بده، یه چیزی جلوش رو میگرفت. دلشوره داشت. نمیدونست که آیا دریا هم حسی بهش داره یا نه
تو بلاتکلیفی بدی گیر افتاده بود
نیمه گمشده 🤍🌙
به قلم فاطیما🪄
کپی❌