eitaa logo
امام حسین ع
27.5هزار دنبال‌کننده
433 عکس
2.3هزار ویدیو
2.2هزار فایل
کانال مداحی و شعر و سبک https://eitaa.com/emame3vom
مشاهده در ایتا
دانلود
حجت الاسلام میرزامحمدیMirzaMohamadi_Shab_6_Moharam_1400_b.mp3
زمان: حجم: 10.98M
از پای کوب اسب سواران شنیده ام بردند روی نیزه سری را که تن نداشت ... ◾️ علیهماالسلام 🎤حجت الاسلام 🎤
آبروی ماست گریه آبروداریم ما با لباس مشکی‌ات عمریست خو داریم ما با طهارت‌بودن از ارکان مجنون‌بودنست حرف لیلا می‌شود هرجا وضو داریم ما چشم ما بی‌اشک بی‌خیراست بی‌خیرش نکن که فقط از دار دنیا دو سبو داریم ما حرف ما در روضه‌ها با اشک گفته می‌شود در میان گریه با هم گفتگو داریم ما دامن‌آلوده شدیم اما تو پاکش می‌کنی روسیاه از غفلتیم اما رفو داریم ما حضرت عباس حامی عزاداران توست چه هراس از طعنه‌ها وقتی عمو داریم ما هرکسی دل را به‌دستت داد از مردم برید تا که دریا هست کی سودای جو داریم ما؟ خوب و بد ما به حسینیه پناه آورده‌ایم خوب و بد از پرچم تو رنگ و بو داریم ما آرزوی کربلا بر پیرها که عیب نیست کربلایی نیستیم و آرزو داریم ما شهر با یک یاحسین ما معطر می‌شود هرکجا نام تو باشد های و هو داریم ما لحظه‌های آب‌خوردن هم به فکر روضه‌ایم بغض خشکیِ لب و بغض گلو داریم ما در غمت آیات قرآن روضه‌خوانی می‌کند آب دریا و بیابان روضه‌خوانی می‌کند سیدپوریا هاشمی✍ 📋 مرگ در ذائقه‌ی تو چه شکلیه (ع) (ع) (ع) (ع) امشب شب اون آقازاده‌هایی که باباش اون لحظه‌های آخر که داشت جون می‌داد، شروع کرد برا ابی عبدالله گریه کنه. همچین که ابی عبدالله اومد بالاسر امام حسن شروع کرد گریه کنه ابی عبدالله، امام حسن صدا زد:« داداشم! تو نمی‌خواد گریه کنی؛« لَا یَوْمَ‏ کَیَوْمِکَ یَا اَبا عَبْدِاللهِ». برای خودت گریه کن، همه عالم برا تو گریه می‌کنند. برا اون لحظه‌ای که یه عده‌ای دورت و می‌گیرن، انقدر با نیزه و شمشیر می‌زننت. حسین جان! زن و بچه‌ت و به اسارت می‌برند، برا اون لحظه‌ گریه کن این آقازاده هم وقتی می‌خواست بره میدان، یه غمی به دلش بود با غصه رفت میدان. وقتی راهی میدان شد، شروع کرد گریه کنه. این آقازاده رو نگران کشتنش یه آقای دیگه هم نگران کشتنش؛ همچین که داشتن سر از بدنش جدا می‌کردن، همه نگاه این آقا به خیمه‌هاشه. داره به بچه‌هاش نگاه می‌کنه، به خواهراش نگاه می‌کنه همچین که شب عاشورا شد؛ اومد نشست کنار عموش، صدا زد:« عمو جان! من اول اجازه دارم توو رکابت خونم ریخته بشه و به شهادت برسم»؟! ابی عبدالله یه نگاهی بهش کردن و فرمودند:« مرگ در ذائقه‌ی تو چه شکلیه، یعنی چه جوری مرگ و می‌بینی»؟! سریع جواب داد:« اَحلیٰ مِنَ العسل»، شیرین‌تر از عسله؛ تا این حرف و زد روایت میگه ابی عبدالله گریه کرد. صدا زد:« قاسمم! کوچیکتر از تو هم به شهادت می‌رسه، یهو قاسم یه نگاهی به عموجانش انداخت؛ یعنی اینا تا خیمه‌ها هم میان»؟! برا همین غصه به دلش موند. آقا فرمودند:« نه! این که تا خیمه‌ها میان که بله تا خیمه میان، اما شیر خواره‌م و خودم رو دست می‌گیرم که اینا یه قطه آب بهش بدن ولی عزیز دلم بهش آب نمیدن». همچین که روز عاشورا شد، اذن میدان گرفت، گرچه ابی عبدالله بهش اجازه نمی‌داد ولی اومد پیش مادرش... ـ مادرجان! امانت بابام و بده، دست نوشته‌ی امام حسن و گرفت آورد پیش عمو. صدا زد:« عمو جان! این دست نوشته‌ی بابامه، برا شما نوشته، برا امروز نوشته»؛ تا این دست خط و ابی عبدالله دید رو چشماش گذاشت. ـ چه قدر این نامه بوی مادرم و میده؛ آخه حسنم خیلی مادری بود، از همون داغ مادرم کشته شد، پیر شد... ابی عبدالله اذن میدان بهش داد، همچین که اذن میدان و گرفت انقدر توو این خیمه‌ها رو گشتن یه زرهی اندازه قد و قواره‌ش پیدا کنند، پیدا نشد. اومدن محضر ابی عبدالله:« آقا جان! زره به این اندازه نداریم». ابی عبدالله عمامه‌ی مبارک و برداشت و دو تکه کردن، یکی گردنش برا کفن انداختن؛ یکی هم به صورتش بستن که این بچه رو چشمش نکنند. بعد هم اومد توو بغل ابی عبدالله روایت میگه اینقدر این آقازاده و سید الشهدا گریه کردند که هردو به حال غش پس افتادن. چندجای دیگه من سراغ دارم این آقا غش کرده؛ این روایت از پیغمبره، یه نفر اومد پیش آقا عرضه داشت:« آقاجان! میگن نوه‌ی شما چندجا غش می‌کنه»؟! فرمودند:« آری!». همچین که توو گودال... روایت میگه چهارده مرتبه این آقا غش کرد و افتاد، از بس نیزه و شمشیر به بدنش زدن... یه جای دیگه که این آقا غش کرده، همچین که از نعش علمدارش، برادرش برگشت خیمه که همه دیدن با یه دست کمرش و گرفته، با یه دستم افسار اسب و گرفته. اومد عمود خیمه‌ی عباس و کشید رفت توو خیمه‌ی خودش روایت میگه ابی عبدالله غش کرد... ........ 📋 تو داری من و صدا می‌کنی و کاری از من برنمیاد (س) اجازه‌ی میدان و گرفت، اومد توو دل میدان شروع کرد حرف بزنه، رجز‌خوانی کنه، ولی یه جمله‌ای همون اول کار که وارد معرکه شد گفته؛ صدا زد:« آی پسر سعد! شنیدم به اسباتونم آب دادین ولی حاضر نیستید به عموی من جرعه آب بدید. خجالت نمی‌کشین؛ به تو هم میگن مسلمون؟شروع کرد رجز بخونه، تا صدا زد:« من پسر حسنم» یه عده از این پیرمردایی که جنگ جمل
استاد مومنی05-ROZE HAZRATE GHASEM.mp3
زمان: حجم: 1.09M
السلام علیک یا قاسم بن الحسن ◾️ روضه و مرثیه◾️ 🔘شب ششم محرم 🔘 🔻موضوع 🔻 ▪️ سلام الله علیهما
021-66434806Ganjineh Marefat 15.mp3
زمان: حجم: 2.06M
🔹 🔘 علیه السلام 🎤 حاج منصور ارضی 🔸 محرم سال ۱۳۸۸
. 📋 گوشه‌ی خیمه شور و حالی داشت سید رضا نریمانی ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ گوشه‌ی خیمه شور و حالی داشت دیده اش اشک لایزالی داشت دائماً از خودش سؤالی داشت: دیشب او مژده‌ی وصالی داشت پس چرا راه رفتنم سد شد؟ التماس پریدنم رد شد؟ من که از عاشقان او هستم دست پرورده‌ی عمو هستم حال که غرقِ آرزو هستم تشنه‌ی جنگ با عدو هستم کاش می شد مرا خطاب کند روی جانبازی‌ام حساب کند کُنج بستر که جای ماندن نیست می‌زنم پر که جای ماندن نیست خیمه دیگر که جای ماندن نیست بعد اکبر که جای ماندن نیست گر بمانم ز غصه میمیرم آخر اذن جهاد میگیرم دست خطی اگر که رو بشود از برادر که گفت و گو بشود ذکر مادر که پیش او بشود زیر و رو سینه‌ی عمو بشود آه، انگار پَر در آوردم من هم از عشق سر درآوردم وقت، وقتِ فدا شدن شده است نوبت جنگِ تن به تن شده است وقت رزم یلِ حسن شده است دشمن انگشت بر دهن شده است جای جوشن به تن کفن دارم ارث بسیار از حسن دارم گفته بابا به من که قاسم جان گرچه من نیستم ولی تو بمان پیش پای عمو برو میدان جان خود کن برای او قربان سینه‌ات را سپر برایش کن هرچه را داشتی فدایش کن گفت اگر نیزه خورد پهلویت زیر سم‌ها شکست ابرویت یا اگر خون گرفت گیسویت جان که دیگر نداشت زانویت زیر لب روضه‌ی مدینه بخوان روضه‌ای از شکسته سینه بخوان آه عمو وقت خواهش آمده است تیغ و نیزه به بارش آمده است لحظه‌های نوازش آمده است قامتم را ببین کش آمده است مست "احلی من العسل" هستم تشنهی جرعه‌ای بغل هستم ناله‌اش در هوارها گم شد بین گرد و غبارها گم شد وسط نیزه دارها گم شد زیر سمّ سوارها گم شد مقتلش روضه‌ی مگو شده است قدش اندازه‌ی عمو شده است نیزه‌ها بر تنش مقیم شدند سبب روضه‌ای عظیم شدند همه از سفره‌اش سهیم شدند قاتل زاده‌ی کریم شدند پیکرش دشت را معطر کرد کربلا را بقیع دیگر کرد ✍ ... 📋 اذن میدان گرفتن حضرت قاسم از ابی عبدالله ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ «ثُمَّ خَرَجَ مِنْ بَعْدَ القاسِمُ بنُ الحَسَنِ وهُوَ غُلامٌ صَغيرٌ لَم يَبلُغِ الحُلمَ» انقدر کوچیک بود هم قد و قواره‌ش هم سنش «فَلَمّا نَظَرَ إلَيهِ الحُسَينُ عليه السلام» یه نگاهی ابی عبدالله بهش کرد« اعتَنَقَهُ، وجَعَلا يَبكِيانِ حَتّى غُشِيَ عَلَيهِما، ثُمَّ استَأذَنَ الغُلامُ لِلحَربِ» ابی عبدالله بغلش کرد انقدر گریه کرد «فَأَبى عَمُّهُ الحُسَينُ عليه السلام أن يَأذَنَ لَهُ» بهش اجازه نداد گفت:« نه قاسمم نمیشه، تو امانت برادرم حسنی داداشت خیلی سفارش تو رو به من کرده« فَلَم يَزَلِ الغُلامُ يُقَبِّلُ يَدَيهِ ورِجلَيهِ » افتاد به دست و پای ابی عبدالله انقدر دست و پای ابی عبدالله رو بوسید» وَ هُوَ يَقُولُ: رُوحی لروحِکَ الْفِداءُ وَ نَفْسی لِنَفْسِکَ الْوِقا» عموجون قربونت برم، دورت بگردم نمی‌خوای به من اجازه بدی برم . «حتی اذن له» تا این کار و کرد ابی عبدالله بلندش کرد بهش اجازه داد «فخرج ودموعُه تسيل على خَدَّيه، و هو يقول» انقدر قاسم گریه کرد، با چشمان گریان وارد میدان شد. ابی عبدالله هرچی گشت این خیمه به اون خیمه یه زره‌ایقد و قواره‌ی قاسم پیدا بشه نشد، - چی کار کنم خدایا؟! زره نداریم برای قد و قواره‌ش. ابی عبدالله نوشتن عمامه رو از سر برداشت دوتیکه کرد یه تیکه‌ش و برا قاسم کفن کرد... همه چیش و ابی عبدالله بخشید به این و اون، همه چیش و حراج کرد. یه تیکه‌ش و به سر و صورت قاسم بست چون مثل ماه می‌درخشه. عمو جان چشمت میزنند اینجوری بری میدان بد میشه، چشم میخوری... ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ 📋 ای یادگار مجتبی افتادی بینِ دست و پا (ع) (س) ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ اومد جلو ضربه‌ای به سر قاسم زد، با صورت زمین خورد. صداش بلند شد عمو جون! یک نیزه‌ای اون نانجیب شبیت بن سعد برداشت به پشتش زد، این نیزه رو که فرو کرد از سینه‌ی قاسم بیرون زد، ناله‌ی قاسم بلند شد... همه‌ی اخل کوفه حمله‌ور شدند. میخواستن عمر و نجات بدن، کسی که ضربه به سر قاسم زده بود ابی عبدالله داشت باهاش میجنگید، اینا خیل‌شون، همه‌شون حمله‌ور شدند. می‌خوان عمرو نجات بدن. این اسبا وقتی حمله‌ور شدن عمرو زیر دست و پاها به هلاکت رسید. دیگه وقتی گرد و خاکا بالا رفت چیزی مشخص نبود «و القاسم ایضا» قاسمم زیر سم مرکبا قرار گرفت... استخونای قاسم زیر سم مرکبها خورد شد... مدینه هم همینجور شد، مدینه هم وقتی اون نامرد اومد پشت در، انقدر با این پا به این در زد؛ در شکست.مادرِ ما پشتِ دره.... قاسم و بغل گرفت به سینه چسبانید. روایت میگه همینجور که این قاسم رو توو بغل گرفته بود. داشت حرکت میکرد، سینه به سینه قاسم و چسبوند همینجور که راه میره، پاهای قاسم رو زمین می‌کشید...
. 📋 علی اکبر که جوشن داشت آن شد (ع) ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ شاخ شمشاد حسن اومد توو میدون رجزی خوند، فریاد می‌زد نام پدرش و با عشق می‌گفت:« من بچه‌ی حسنم»، شاید زیر لبش می‌گفت:« اومدم انتقام بگیرم. شما مردم توو مدینه آبروی بابام و بردید. یه کاری کردید بابام پیر شد، همه‌ی محاسنش سفید شد تا آخر عمرشم به کسی نگفت ولی ما توو چهره‌ی بابا نگاه می‌کردیم می‌فهمیدیم بابا چه دردی داره»... ابی عبدالله بغلش کرد، اینقدر گریه کردن دوتایی باهم که دوتایی از فَرط گریه غش کردند. قاسمش و بغل گرفت انگار حسنش و بغل گرفته؛ انقدر بوسه زد به قاسمش، انقدر گریه کرد. روایت میگه عمامه رو ابی عبدالله از سر برداشت دو تکه کرد، آخه هرچی توو خیمه‌ها رو گشتن، صدا زد:« عباسم! ببین یه زرهی برای قد و قواره‌ی قاسمم پیدا میشه»؟! انقدر آقا رفت گشت گفت:« آقاجان! اصلا زرهی اندازه‌ی قاسم نیست چی کار کنیم»؟! آقا عمامه رو برداشت دو تکه کرد، اولیش و گردن قاسم انداخت کفن بهش پوشوند؛ با یه تکه از این عمامه صورت قاسم و بست یه وقت چشمش نزنند. علی‌اکبر که جوشن داشت آن شد تو که جوشن نداری وای بر من اون نامردا حمله کردند وقتی قاسم زمین خورد، ابی عبدالله مثل باز شکاری خودش و رسوند. اومد کنار قاسمش شروع کرد با این نامردا جنگ کنه؛ یکی از لشکریا کنار بدن قاسم انگار افتاده بوده. اینا اومدن بدن این و از زیر دست و پا نجات بدن؛ همچین که با اسب آمدن گرد و خاکا بلند شد، دیگه بدن قاسم پیدا نبود، انقدر این اسبا رو این بدن تازوندن. ابی عبدالله زنده نبود وقتی اسبا اومدن، وقتی اون نامرد صدا زد:« مَن ینتَدِبُ لِلحُسَین»؟! ابی عبدالله زنده نبود ولی قاسم هنوز نفس می‌کشید، هنوز داشت حرف می‌زد؛ اسبا اومدن انقدر رو این بدن تازوندن که وقتی ابی عبدالله اومد کنار قاسمش دید این بدن چند برابر شده... خود ابی عبدالله تشییع کرد، بدن قاسم و بغل گرفت؛ آروم آروم داره زیر لب صدا می‌زنه، همچین که این بدن و توو آغوش گرفت، سینه به سینه این بدن و چسبانید، زیر لب آروم آروم داره می‌خونه:« به عزَّت و شرف لَا إِلٰهَ إِلَّا ٱللَّٰه» ولی دل ابی عبدالله کنار بدن قاسم رفت مدینه خاطرات برا ابی عبدالله زنده شد، همچین که نگاه به بدن قاسم انداخت دید همه جای بدن زخمه، کبوده؛ بدن و داخل خیمه گذاشت شاید اونجا شروع کرد روضه خوندن... بد زدنت، جلو چشای حسنت ناحلة الجسم شدی و چقدر می‌لرزه بدنت درد می‌کشی، همش آه سرد می‌کشی تو هرچی درد داری و از، قنفذ نامرد می‌کشی ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ 📋 شاخِ شمشاد حسن از دور تا معلوم شد (ع) حاج سید رضا نریمانی ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ شاخِ شمشاد حسن از دور تا معلوم شد قامتش زخمیِ تیرِ چشم‌های شوم شد قد او کوتاه اما نیزه کوتاهی نکرد که بلند از این مصیبت ناله‌ی معصوم شد‌ نامه‌اش وقتی به دست نعل مرکب‌ها رسید پیکرش از پشت و رو هم مُهر شد هم موم شد درمیان هلهله کوفه حنابندان گرفت بند بندش وا شد و رنگ حنا معلوم شد رنجِ قدّی که به زیر سُم مرکب‌ها کشید باعث رنجیدن هر چارده معصوم شد بین حرفش لشکر دشمن دویده بود که ناله‌ی من را عمو دریاب نامفهوم شد *شاعر: ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ 📋 ای وای توو این غوغا (ع) ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ای وای توو این غوغا موندی کجا قاسم زیر سُّم اسبا موندی کجا قاسم مَقتل تو پُرِ از عِطر حسن شده اندازه‌ی عمو قَدِّت بلند شده من بمیرم گلم برا غربت تو چقدر سنگ خورده به صورت تو گل حسن، گل حسن چیزی بگو جون عمو حرفی بزن گل حسن، گل حسن غم تو آتیش می‌زنه به جون من زخمات پُر از خونه زخمات هنوز بازه با داغِ تو می‌شه داغِ حسن تازه یتیم مجتبی غریبیم و ببین جلو چشام پات و نکش روی زمین از نعل اسبا مثل اکبرم شدی شبیه تابوت برادرم شدی من به فدای تَنِ تو یکی شده تَنِ تو با پیرهن تو من به فدای تَنِ تو آتیش به جونم می‌زنه رفتن تو ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ .
حجة الاسلام والمسلمین میرزامحمدیroze-mirza4.mp3
زمان: حجم: 8.27M
▪️هر کسی رو به تو آورد جهان آرا شد ▪️مورد مرحمت انسیة الحوراء شد
. 📋مقتل (ع) (ع) (س) (ع) ............................................ .( امام صادق فرمود شب جمعه میایم بالا سرتون ، کربلا همه آرزوشون این بود اباعبدالله بیاد بالا سرشون هر شهیدی رو زمین می‌افتاد صدا می‌زد یا اباعبدالله. با یه صدای بریده بریده‌ای دا می‌زد عمو بیا عمو بیا عمو بیا! شیخ جعفر میگه : هر بار مرکبی از قاسم رد شد عمو رو صدا زد قاسم روضه خون اباعبدالله است یه نمونش وقتی فرمود «إن تُنكِروني فَأَنَا فَرعُ الحَسَنْ» روضه خوند برا اباعبدالله راوی میگه : اشکاش جاری بود « هذا حسینٌ کَالأَسیرِ المُرتَهَنْ» این آقایی که امروز دورش گرفتید پسر مصطفی است وارد میدان شد فرمود قاسمم «اَنت من اَخی عَلی مِن » تو بوی حسنمو می دی ، چطور راضی شم میدون بری ! امام حسن اون لحظه‌های آخر گریه می‌کرد می‌فرمود «لا یَوم کَیومِکَ یااَبا عَبدِالله» دارم می‌بینم حسین ۳۰ هزار نفر دورت می‌کنن اول سرتو از تنت جدا می‌کنن ، این زن و بچه نشستن ، زینب نشسته ، قاسم نشسته ، اول سر از تنت جدا می‌کنن ، بعد زن و بچت رو اسیری می‌برند! حسین جان یه خواسته ازت دارم داداش «کلَ اولادی حافِظاً و ولدا» یعنی مراقب بچه‌های من باش براشون پدری کن ، حالا اومده داره میگه اجازه بده برم میدان ، قربونت برم زره اندازت پیدا نشد! قاسم این شمشیری هم که بستی رو زمین کشیده میشه علی اکبر که جوشن داشت آن شد تو که جوشن نداری وای بر من وارد معرکه که شد صدا زد آن حرامی رو یابن سعد چرا آخرتت رو به دنیا فروختی؟ همینطور داره نگاه می‌کنه نوجوان ۱۳ ساله این کیه بهش عمامه بستن کلاهخود بهش اندازه نیست؟! یابن سعد آیا به مرکبت آب دادی یا نه؟ صدا زد این چه سوالیه می‌پرسی آره.آقا فرمود : ادعای اسلام داری حسین لبش تشنه است. اشکاش جاری بود هی صدا می‌زد بابا حسن جات خالیه الان ، یادتونه تو فتنه روح الله عجمیان ۱۷ نفر می‌زدن یادتونه چیکار کردن با بدنش مدینه‌ام همینطور بود ، همه ریختن سر مادر سادات هرکی با هرچی دستش بود فاطمه رو می‌زد اینم نوه بی بی مادر زیر دست و پا افتاده بود. مرا مغیره و یک تن به او نگفت زن را کسی مقابل شوهر نمی زند تا فهمیدن پسره حسنه شروع کردن زدن ، گفت من می‌دونم باید چه کار کنیم! شروع کردن سنگ بارانش کردن اینقدر بهش سنگ زدن دیگه رمق نداشت ، مقتل نوشته دو نفر از بالای مرکب رو زمین انداختن آنچنان با نیزه به پهلوش زدن گل حسن رو زمین افتاد. یه آقایی هم با نیزه از بالای مرکب رو زمین انداختند اباعبدالله یه لحظه‌ای رسید دید قاسمش پاهاشو داره رو زمین می‌کشه فرمود قاسمم واسم سخته تو پاهاتو رو زمین می‌کشی ! از عمه کاری بر نمی‌آید سر قاسم و به دامن گرفت یک ساعت نگذشت کی بخواد سر اربابه ما رو به دامن بگیره « یَفصَح بِرِجلِه» یعنی حسین پاشو به زمین می‌کشید یه وقت چشاشو باز کرد سینه سنگینی می‌کنه یه وقت نگاه کرد قاتل رو سینه نشسته. همه منتظرن ، مادرش برسه کاش صدای برادر به خواهرش برسه دست قاتل اگه، به سرش برسه آخ خدا به داد موی دخترش برسه ................................................ مسعود پیرایش 👇
. 🎙 🗓 در ۱۴۰۳ 📍 "علیه‌السلام" 🏷 نوبت به من رسیده پس از اکبر؛ ای عمو طاقت نمانده در دل من دیگر؛ ای عمو گرچه یتیم بودم و بابا نداشتم عمری به غیر شانه‌ی تو، جا نداشتم هر وقت غصّه‌ی پدر آمد به یاد من گریان شدم دوباره رسیدی به داد من چون اکبر تو با تو شدم غرق گفتگو با دست خویش لقمه به من دادی؛ ای عمو یک عمر روی زانوی تو سر گذاشتم با اکبر تو هیچ تفاوت نداشتم این بار اوّل است که فرق است بین ما اکبر شهید گشت و نگه‌داشتی مرا چشم حسین خیس شد از حرف‌های او مولا شروع کرد به گفتن برای او ای یادگار شیر جمل! نور چشم من با اشک خویش شعله به جان عمو مزن این گرگ‌های تشنه به خون را ببین، مرو مانند روح از تنم ای نازنین! مرو دیدی چطور اکبر من را زمین زدند؟! گویا تمام لشکر من را زمین زدند اکبر که آن‌چنان زرهی داشت، وای من آخر نشد که جمع شود در عبای من تو بی‌زره اگر بروی زیر دست‌وپا قامت‌کشیده می‌شوی از نعل اسب‌ها .👇
حاج سید رضا نریمانیFadaeian_Shab6-Moharram1447 (3)-192.mp3
زمان: حجم: 45.65M
| بی زره آمده ای و کفنت را بردند متن 👉 ۲ روضه قاسم👉 ۳ روضه تو داری منو صدا می‌کنی و کاری از من برنمیاد اجازه‌ی میدان گرفت، اومد توو دل میدان شروع کرد حرف بزنه، رجز‌خوانی کنه، ولی یه جمله‌ای همون اول کار که وارد معرکه شد گفته؛ صدا زد:« آی پسر سعد! شنیدم به اسباتونم آب دادین ولی حاضر نیستید به عموی من جرعه آب بدید. خجالت نمی‌کشین؛ به تو هم میگن مسلمون؟ شروع کرد رجز بخونه، تا صدا زد:« من پسر حسنم» یه عده از این پیرمردایی که جنگ جمل کینه به دل داشتند جمع شدن چه جوری میشه این نوجوون و از پا درآورد؟! یه نفر صدا زد گفت:« باید سنگ بارانش کنیم»شروع کردن سنگ پرتاب کنند اون نامرد اومد با یه شمشیر به فرق قاسم زد. روایت میگه همچین که این شمشیر به فرقش خورد، با صورت زمین افتاد... همچین که زمین افتاد، این اسبا اومدن... چند نفر از اهل بیت زنده زنده زیر سم مرکب بدنشون له شده. یکی از اونا پسر امام حسن قاسم، کار به جایی رسید که همین بچه‌ای که زره به اندازه‌ش پیدا نمی‌شد، وقتی ابی عبدالله بغلش کرد راوی میگه دیدم این پاهاش به زمین کشیده میشه. دو علت داره یکی شاید زیر سم مرکب این بدن کشیده شده. یکی از علتای دیگه‌ش شاید ابی عبدالله کمرش خم شد... اما همچین که نشست کنار این بدن، شروع کرد حرف بزنه. سرش و بغل گرفت دید قاسمش داره دست و پا میزنه. صدا زد:« عموجون سخته برام، تو داری من و صدا می‌کنی و کاری از من برنمیاد». یه جای دیگه هم من سراغ دارم؛ اون لحظه‌ای که توو کوچه‌های بنی هاشم، همچین که مادرم زمین افتاد صدا زد:« حسنم!» صدا زد:« مادر برام سخته» صدا زد:« حسنم! آه گوشواره‌م گم شده»... .