eitaa logo
امام حسین ع
27.5هزار دنبال‌کننده
433 عکس
2.3هزار ویدیو
2.2هزار فایل
کانال مداحی و شعر و سبک https://eitaa.com/emame3vom
مشاهده در ایتا
دانلود
. سلام_الله_علیها علیه_السلام علیه_السلام بُنَیَّ قَتَلُوکَ وَ مِن الماءِ مَنَعُوکَ تمام محشر رو بی‌بی دو عالم به هم میریزه به طوریکه اختیار محشر از آن فاطمه میشه روز اوله، با مادرش فاطمه یه عهد و پیمان ببند بگو فاطمه جان شما لحظه جان دادن نگران ابی‌عبدلله بودی به امیرالمومنین سفارش کردی وَ لَا تَنْسَ قَتِیلَ الْعِدَی بِطَفِّ الْعِرَاقِ‌ یعنی علی جان حسینم رو فراموش نکن بگو بی‌بی جان از همین روز اول سال میگم أبَد وَالله ، یَا زَهــــرا مَا نَنسِی حُسَیناً بلا نبینی ان شاءالله انشالله محشر هم دونه دونه گریه‌کنا دستشون رو بیارند بالا به مادرش فاطمه اینگونه نشون بدند بریم سرسفره مسلم بن عقیل ان‌شاءالله وعده همه‌مون زاویه مسجد کوفه اونجایی که هم سرش رو، هم بدنش رو از بالای دارالاماره به زمین پرتاب کردند... تو کوچه ها سرگردون داره میاد تشنگی بهش غلبه کرد اومد در خانه پیرزنی توقف کرد، دید این پیرزن مضطربه، بیرون خونه گویا منتظره گفت پیرزن آبی داری به من بدی یا نه این سِقایت تشنه لب تو روایات پیغمبر از افضل اعماله، فرقی هم نمیکنه این تشنه مسلمان باشه یا نه، بلافاصله طوعه به این فضیلت عمل کرد تا آب رو داد دست سفیر حسین آنقدر تشنه بود که آب رو وقتی نوشید ، پیرزن دید گویا سفیر حسین هم منتظره آی مرد حالا که رفع حاجت شد چرا خونت نمیری؟ شبه خوب نیست اینجا توقف کنی. من میخوام بگم طوعه اگه خوب نیست یه مرد نامحرم جلو خونت توقف کنه پس تو ایکاش مدینه بودی هان... به این میگن مستمع خبره اونجایی که سیصد مرد نامحرم در خونه فاطمه نه توقف کنند ، هجوم آوردند... دونه دونه‌شون سبقت میگرفتند بر کتک زدن فاطمه... دونه دونه شون همت میکردند یه جوری ضربه بزنند که دیگه کسی مانع ورود اینا به خانه نشه... دیگه برات نگم چه کردند... مگه نانجیبا سیر میشدند؟ هم تو ورود خونه مادر رو کتک زدند هم تو خروج از منزل فاطمه رو کتک زدند مادرش رو مهمون کن... روز اوله روضه رو از اینجا بُریدم هم اینکه فهمید این سفیر حسینه سالهاست خدمت ابی‌عبدلله نرسیده، اما تا شنید این سفیر الحسین دیدند طوعه هم داره گریه میکنه اسمش بیچاره میکنه همه رو، وای به حال اینکه سربریده‌اش رو کسی ببینه تا صبح این بانو قرار نداشت، خدایا نکنه فرستاده حسین گرسنه بمانه نکنه فرستاده حسین تشنه بمانه هی آب و غذا برا مسلم میاره، حتی بعضیا گفتن امیرالمومنین رو اینجا تو خواب میبینه نمیتونه غذا بخوره مسلم، امیرالمومنین به او داره بشارت میده العجل العجل بزودی نزد ما میای خونه رو محاصره کردند اول خونه رو سنگباران کردند یَرمُونَه بِالحِجارة اما بعدش دیدن فایده نداره دسته‌های نی رو آتش زدند، خونه رو که به آتش کشیدن تعبیر مقتل اینه فَخافَ مُسلِم أَن یَحرِقوا علیه البَیتْ یه لحظه مسلم به خودش اومد، نکنه یه باردیگه خونه رو بسوزونند؟ بلافاصله از منزل بیرون اومد اگرچه مسلم مدینه رو ندیده ، واقعه آتش گرفتن خونه رو ندیده، اما همینکه شنیده، غیرتش اجازه نداد، مبادا من تو خونه بمونم ، خونه رو با اهلش بسوزونند مبادا یه بار دیگه یه بانو بازم بین دود و آتش بمانه، بلافاصله فاصله گرفت، از خونه اومد بیرون همینقدر بگم سنگ اندازها به جای خونه مسلم رو سنگباران کردند زنان رفتند بالای بام خونه هاشون، دسته های نی رو آتش زدند ، از اون بالا به سر و روش میریختند هرطوری بود این موانع رو برطرف کرد دیدن اینجوری حریفش نمیشند، یه گودال درست کردند، پهلوان رو میان گودال زمین‌گیر کردند الله اکبر اولین کسی که براش گودال درست شده اینجا مسلم دیگه نگم چی شد هرکی با هرچی دستش بود سفیر اباعبدلله رو کتک میزد دستگیرش کردند، آوردنش بالای دارالاماره دیدند داره گریه میکنه، گفتن تو پهلوانی چرا گریه میکنی فرمود أبکي لِلْحُسَین وآلِ الْحُسَین گریم برا آقا و مولامه تا دیدند اشکش جاری شد، اصلا از اون موقع تا حالا نمیتونند گریه کن حسین رو ببینند سر از بدنش جدا کردند، این سر مبارک رو با بدن مطهر از بالای دارالاماره به زمین پرتاب کردند،دیدن همه دارن تو کوفه به بدن مسلم طناب میبندند، بدنش رو تو کوچه و بازار کشون کشون بردند آوردند این بدن رو معکوس دار زدند، یه لحظه تصور کن این بدن رو از پا دار زدند تو عرب اگه کسی رو اینجوری دار بزنند یعنی صاحب این بدن دیگه احترامی نداره، دسته دسته از مردم می‌اومدند از نزدیک به این بدن جسارت میکردند آی حسین... این ناله‌ات رو امروز رها کن این حنجره‌ها امروز باید بیمه بشه برا اباعبدلله .👇
امام حسین ع
. #امام_حسین علیه‌السلام به لطف عشق ، غمِ آه پروری داری به سمت سینه ی عُشاق معبری داری همیشه نام
.👆ادامه... به لطف عشق 📋 گریه‌ی حضرت نوح برای ابی عبدالله (ع) حاج سید رضا نریمانی ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ همه‌ی پیغمبرا براش گریه کردند، خیلیاشون از سرزمین کربلا عبور می‌کردند همچین که پاشون و توو سرزمین می‌ذاشتند یهو می‌دیدند یه غمی به دلشون آوار میشه. نوح هم همین‌جور بود؛ همچین که سوار بر کشتی شدن کُلّ این عالم و سِیر کردند، همچین که رسید به یک سرزمینی دید یه جوری موج می‌زنه این آب اَنقریب که این کشتی غرق بشه صدا زد:« خدا! من همه‌ی عالم و سِیر کردم هیچ جایی مثل این سرزمین این جوری کشتی ما تکون نمی‌خورد، داره غرق میشه؛ علت چیه»؟! جبرئیل نازل شد صدا زد:« این سرزمین اسمش کربلاست. توو این سرزمین قراره یه روزی یکی از بهترین از بنده‌های خدا که اسمش حسین توو این سرزمین بین دو نهر آب تشنه می‌کُشند». ابن عباس هم میگه با امیرالمومنین توو جنگ صفّین وقتی امیرالمومنین به سرزمین کربلا رسید میگه چند لحظه‌ای خوابشون برد آقا، یهو از خواب پریدن دیدن امیرالمومنین همینجوری داره گریه می‌کنه عرضه داشتم:« آقاجان! چی شده اینجوری اشک میریزی»؟! - فرمودند:« الان خواب دیدم؛ خواب دیدم حسینم و چه جوری دارن توو همین سرزمین می‌کُشنش. هرجوری که پیغمبر فرموده بود:« هیچ ذبحی رو اینجوری ذبح نکنید»، اینا خلافش و عمل کردند. ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ👆 . 📋 وضعی درست شد که به یک زن احتیاج بود👇 (ع) (س) (ع) حاج سید رضا نریمانی ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ از اون روزی که مادر ما توو کوچه‌ها زمین افتاد... ابی عبدالله توو کربلا دو سه تا ناله زد، هی صدا می‌زد:« کسی نیست به من کمک کنه»؟! مادرشم پشت در دو سه تا ناله زده، اولیش این بود صدا زد:« یا رسول الله، بابا ببین با دخترت دارن چه می‌کنند»؟! یه ناله دیگه هم زده، صدا زد:« مهدی جان». اما ناله‌ی بعدی یهو صداش بلند شد:« یا فضّه»... وضعی درست شد که به یک زن احتیاج بود همچین که دیگه هیچکی نمونده بود، خیلی از اصحاب رفته بودند یهو ابی عبدالله نگاهش به جوْن افتاد، گفت:« نمی‌خوای بری؟! من آزادت کردم هرجایی می‌خوای بری برو». یهو دید یه گوشه‌ی خیمه زانو‌هاش و بغل گرفت:« آقاجان! حالا که کار به اینجاها رسیده می‌خوای من و بیرونم کنی؟! باشه آقا، از همون اولم که اومدم توو خونه‌ت می‌دونستم به درد نمی‌خورم؛ حالا نمی‌خواست به روم بیاری»... آقا انقدر دعاش کرد، اومد در دل میدان؛ چه رزمی انجام داد، صدا میزد:« حَبِيبِيَ الْحُسَيْنُ وَنِعْمَ الْأَمِير؛ کسی مثل من پیدا نمی‌شه که آقایی مثل حسین داشته باشه... همچین که روی سینه‌ی ابی عبدالله نشست، ابی عبدالله بهش فرمود:« نقابت و باز کن ببینم کی هستی؟! همچین که این نقاب و برداشت، ابی عبدالله فرمود:« جدّم رسول خدا بهم گفته بودند که یک کسی تو می‌کشه که صورتش شبیه سگه. همچین که این حرف و ابی عبدالله زد... ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ با ماجرای رنج و غربت آشنا من دیگر نمی‌خواهم شوم از تو جدا من هم تشنه‌ای، هم خسته‌ای، هم داغداری باید که مرگم را بخواهم از خدا من با توست ای سالار زینب انتخابش طفلان من قربانی‌ات گردند یا من؟ دارم در این صحرا دو دریا خونِ غیرت از خونشان بر دست می‌گیرم حنا من این دو به جای خود، اگر پایش بیوفتد از جنگ با لشکر ندارم هیچ إبا من من خوب می‌دانم که حساسی به مادر پس خواهشم را ردّ نکن نگذار تا من... پهلوی تو از پهلوی مادر بگویم این‌گونه حتماً می‌شوم حاجت‌روا من در قتل طفلانم تعلل کرد لشکر بیرون بیایم تا مگر از خیمه‌ها من سر پای تو دادند و حالا سربلندم قربانی دیگر اگر خواهی بیا... من اینجا عزیزم غیر زیبایی ندیدم لب به شکایت وا نکردم که: چرا من؟ از دیدن شرمندگی‌ات شرم دارم بیرون نمی‌آیم اگر از خیمه‌ها من وقتی که می‌آوردی آنها را، لباست_ خاکی شده، قربان این رخت و عبا من بگذَر از این دو، لحظه‌ای بنشین کنارم به داغ اکبر گریه کن همراه با من بالاسر اکبر کسی این را نفهمید تو بیشتر می‌سوختی آن لحظه یا من... روایت میگه دوتا بچه‌هاش و صدا زد؛ عون و محمد و صدا زد، با دستای خودش موهاشون و شانه زد؛ کفن تن‌شون کرد، انگار زره به اندازه‌شون پیدا نشده... - داداشم! یکیش و انتخاب کن؛ یا من دورت بگردم برات فدا بشم یا این دوتا بچه‌م و قبول کن. ابی عبدالله فرمود:« خواهرم! آخه اینا هنوز بچه‌ان، نمی‌دونم باباشون اجازه میده»؟! بی‌بی سریع فرمود:« آری! عبدالله خودش این بچه‌ها رو فرستاده، اگه خودشم بود الان بلا گردونت می‌شد. وقتی یکیشون به شهادت رسید اون یکی ایستاده بود از بدن داداشش دفاع می‌کرد تا یه وقت بدن داداشش و پاره نکنند. خدا رو شکر یکی بود دفاع کنه بدن برادرش و غارت نکنند... .👇
عمه تا دیر نشده بزار برم مثل تو دلواپس .... 📋 فَرَمَاهُ حَرْمَلَةُ بْنُ الْكاهِلِ بِسَهْمٍ، فَوَقَعَ فِي نَحْرِهِ فَذَبَحَهُ (ع) (ع) حاج سید رضا نریمانی ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ عبدالله بن الحسن انقدر دم خیمه منتظر بود، چشم انداخت؛ می‌دید یکی یکی همه دارن میرن و شهید میشن. منتظره وقتش برسه. دم در خیمه همین جوری داره نگاه می‌کنه... میگن امام حسنیا با امام حسینیا یه فرقی دارن، اونم اینه امام حسنیا یه چیزایی دیدن که امام حسینیا ندیدن. همچین که دم خیمه داشت نگاه می‌کرد دید ابی عبدالله از اسب رو زمین افتاده، همچین که زمین افتاد دورش و احاطه کردند. هرکسی داره یه جوری می‌زنه... عبدالله صدا زد:« عمه جان! اجازه میدی برم مدافع ابی عبدالله باشم؟! مدافع حرم بشم؟! بی‌بی دست عبدالله رو محکم گرفته بود توو دستش... - نمیذارم بری؛ تو یادگار حسنم هستی، غیر امام سجاد که آقامون مریض بود توو خیمه خوابیده بود. شاید بی‌بی به عبدالله اینجوری فرمود:« عبدالله غیر تو دیگه مردی بین ما نیست، اگه تو هم بری اونا بی‌حیا میشن ». صدا زد:« عمه جان! مگه نمی‌بینی دور آقام و گرفتن، دور عموم و گرفتن؛ مگه نمی‌بینی چه جوری اون نامرد داره با نیزه می‌زنه، مگه نمی‌بینی چه جوری اون نامرد داره با شمشیر می‌زنه. عمه جان! مگه نمی‌بینی چه جوری یه عده دور عموم و گرفتن دارن با سنگ می‌زننش. « وَاللّٰهِ لَا أُفَارِقُ عَمِّی» من نمیتونم بایستم و تماشا کنم اینجوری دارن عموم و می‌زننش». یهو دستش و کشید و دست از دست عمه جدا شد، پابرهنه سریع دوید سمت گودال، عمه‌م به دنبالش داره میدوه... عبدالله داره میدوه هی صدا میزنه:« عمو جان!»، بی‌بی دنبال عبدالله میدوه، دست به سرش گذاشته و هی داره فریاد می‌زنه:« وا محمدا! وا علیا! » ولی دید بهش نمی‌رسه همچین که اومد توو گودال، خودش و انداخت توو اغوش حسین روایت میگه ابی عبدالله اون لحظه انگار نشسته بوده، عبدالله خودش و انداخت توو بغل ابی عبدالله دوتایی همدیگه رو بغل کردن. سر و پای ابی عبدالله پره زخم و عبدالله توو آغوش ابی عبدالله، یهو دید که اون نامرد شمشیرش و برد بالا می‌خواد بزنه به فرق ابی عبدالله. لذا عبدالله هم دستش و بالا برد توو کوچه‌های بنی هاشم هم اون نامرد وقتی دستش و بالا برد، حسنم دستش و بلند کرد دستش و سپر ابی عبدالله کرد، روایت میگه این شمشیر همچین که به دست عبدالله خورد این دست به پوست آویزان شد. همچین که ابی عبدالله بغلش کرد، حرمله چندتا داغ به دل ابی عبدالله گذاشته انگار این تیر آخرشه، یه مرتبه دیدن حرمله به زانو نشست، تیر و به سمت عبدالله پرتاب کرد، « فَرَمَاهُ حَرْمَلَةُ بْنُ الْكاهِلِ بِسَهْمٍ، فَوَقَعَ فِي نَحْرِهِ فَذَبَحَهُ»، یهو همه دیدن سر عبدالله از بدن جدا شد قربون بابات برم؛ باباتم توو کوچه‌ها به غیرتش بر خورد اون لحظه‌ای که دید دور مادرش حلقه زدند، اون لحظه‌ای که دید اون نامرد دستش و بالا برد، اون لحظه‌ای که دید چنان با دستش توو صورت مادرش زدند به غیرت امام حسنم برخورد. عبدالله رو که کشتن، دیگه کارشون راحت‌تر شد. دیگه دیدن هیچکی نمونده، فقط زن و بچه‌ها توو خیمه‌ها موندن، دیگه هیچکی نیست که از این حرم دفاع کنه. یه عده تا دیدن دیگه مردی توو خیمه‌ها نیست به سمت خیمه‌ها حمله‌ور شدند، دیدن ابی عبدالله با یه نیزه شکسته خودش رو آروم بلند کرد، صدا زد:« آی نامردا! هنوز حسین زنده‌ست شمر با همه‌ی قساوتی که داشت، فریاد زد:« اول برید کار حسین و تموم کنید، کسی سمت خیمه‌ها نره»؛ دیدن همه برگشتن دور گودال حلقه زدند. اما یه مرد دیگه هم من سراغ دارم، توو مدینه اما کسی توجه نکرد دستاش و بستن، جلو چشماش انقدر ناموسش و جلو در خونه زدند ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ عمه تا دیر نشده بذار برم مثل تو دلواپسم خیلی براش انگاری دیگه نفس نمی‌کشه حرمله ببین چیکار کرده باهاش! عمه جانِ مادرت بذار برم تا به دادِ زخم پهلوش برسم سنگای بدی زدن، می‌خوام برم به جراحتای ابروش برسم عمه خواهش می‌کنم بذار برم شبیه خودت حالم خیلی بده تنها نیستم اونجا غصه‌م و نخور مادرت هم توی گودال اومده واسه تشنگیش می‌خوام توو قتلگاه عکس قطره‌های بارون بکشم هی تقلا می‌کنه! بذار برم! از گلوش نیزه رو بیرون بکشم اگه دیر برم بازم یتیم میشم! بیشتر از عمو، پدر بوده برام وقتی سایه‌ش نباشه رویِ سرم دنیا رو یه لحظه حتی نمی‌خوام خیلی بَر خورده به غیرتم، ببین اهل کوفه چی آوردن به سرش! عمه جان اگه به موقع نرسم زیر چکمه‌های شمر پیکرش فدای چشات بشم گریه نکن تو هوام و خیلی داشتی همیشه به جون بابام قسم اگه برم عمو از دست تو دلخور نمیشه سن و سالم و نبین! نمی‌ذارم خولی و سنان بیان دور و برت اگه دیگه ندیدیم همدیگه رو حواست خیلی باشه به معجرت
امام حسین ع
#زمینه | #سبک_آه_ریان چهارشنبه ۱۵ اسفند ۱۴۰۳ مداح : کربلایی #حسین_طاهری آه ریّان پشت اسمش ب
. 📋 ای خوشا آن روزی که ما در خانه مادر داشتیم (س) همچین که این سر و وارد مجلس اون ملعون کردند، اون نامرد چوب دستیش و برداشت با این چوب هی به لبای مبارک می‌زد لبها رو تکون می‌داد؛ به دندانها میزد. یه مرتبه اشاره‌ای کرد صدا زد:« حسین! خیلی محاسنت سفید شده؛ چقدر زود پیر شدی حسین». یکی نبود بگه آخه داغ جوون دیده... یه آقای دیگه هم من سراغ دارم داغ جوون دیده؛ اونم محاسنش سفید شده، اونم خیلی زود پیر شده. آخه با چشمای خودش توو کوچه‌های مدینه دیده چه جوری مادرش و می‌زنند. شاهد سیلی خوردن مادرش بوده، شاهد شکستن گوشواره‌های مادرش بوده... ای خوشا آن روزی که ما در خانه مادر داشتیم دیده از دیدار رخسارش منور داشتیم هر کسی جسم عزیزش روز بردارد ولی ما که جسم مادر خود را به شب برداشتیم . استراحت نداشت مادر ما خواب راحت نداشت مادر ما مادرم دلشکسته می‌خوابید می‌شد از درد خسته می‌خوابید با سرِ نیمه بسته می‌خوابید اکثراً هم نشسته می‌خوابید ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ 📋 دلم خونه فضه، پریشونه فضه دلم خونه فضه، پریشونه فضه میدونم که مادر نمی‌مونه فضه الهی بمونه، که خیلی جوونه یعنی میشه من رو، رو زانوش بشونه یعنی میشه دیگه، سرش رو نبنده یعنی میشه بازم، ببینم می‌خنده یعنی میشه دستی، که روضه‌ش غلافه دوباره بتونه موهام و ببافه بذار تا سرم رو، روی پاهاش بذارم بذار فضه مرهم رو زخماش بذارم یه زخمه رو بازو، یه زخمه رو گونه ولی زخمه پهلوش، دلم رو سوزونده یه پهلو که انگار، بهش نیزه خورده یه نیزه که با خود، داداشم رو بُرده ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ گریه نکن تو که گریه می‌کنی می‌میرم گریه نکن غمت از دنیا کرده سیرم نبینم دیگه غربت رو توو چشات بیا دردات و تقسیم کن با زهرات درد و ناله واسه من شب و کابوس واسه تو بی‌کسیت غصه‌ی من غم ناموس واسه تو یه دلِ خون واسه من خونِ دیوار واسه تو آتیش در واسه من داغ مسمار واسه تو « آه! مادرم؛ آه! مادرم» . 📋 دیگه ندارم من، به زندگی میلی ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ دیگه ندارم من، به زندگی میلی فضه نگاهم کن، عوض شدم خیلی سه ماهه با دردا، هر طوری بود ساختم خودم تو آیینه، خودم رو نشناختم سخته برام، از خدا دیگه شفام و نمی‌خوام من دیگه از، پس کارای خودم بر نمیام فضه ببخش، که سه ماهه با تو بوده زحمتام من دیگه از، پس کارای خودم بر نمیام ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ .
. 📋 می‌دونستم بابام از سفر میاد (س) حاج سید رضا نریمانی ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ می‌دونستم بابام از سفر میاد بدونه من و زدن با سَر میاد اونجوری که روزای خوشی گذشت روزای ناخوشیم به سر میاد بعد این شبِ سیاه سحر میاد عمر بی‌کسی من به سر میاد دندون جلوییم و دیدی شکست چیزی نیست بابا دوباره در میاد دخترت صبرش و نفروخته بابا از شکایت لباش و دوخته بابا بوی سوختگی میدم من مگه نه ؟ چیزی نیست موهام یکم سوخته بابا سوالات من و کی جواب میده کی جواب به این دل کباب میده من چه آزاری بهش می‌رسونم چرا حرمله من و عذاب میده؟! حرمله خیلی بده، خیلی بده حرمله با من سَرِ لج افتاده انگاری منتظره حرف بزنم تا جواب من و با لگد بده اینا می‌خوان من و دلخونم کنن تا با مادرم معادلم کنن بگو من چیکار کنم تموم بشه بگو من چیکار کنم ولم کنن.... ✍ ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ . 📋 داشتی می‌رفتی از حرم، دم غروب بود داشتی می‌رفتی از حرم، دم غروب بود من و می‌بردی با خودت، اینجوری خوب بود بمیرم از عطش لبات، شبیه چوب بود دیدم خواب که دارم، میارم برات آب با سیلیِ شمر بود، پریدم من از خواب چی با زندگیم شد، رقیه یتیم شد به دندون کشیدن، تو رو مثل گرگا زورم می‌رسید کاش، به آدم بزرگا مگه میره از یاد، چه جوری هُلت داد برا تموم قافله، دعا می‌کردم سَرِ رباب، با حرمله دعوا می‌کردم گهواره‌ی اصغر و کاش، پیدا می‌کردم دیدم که سرش رو، گرفته رو دست روی نیزه با روسریِ، خودم بست داداشی نیوفتی، یه خواهر نگفتی با طعنه لگد زد، اینم یادگاری می‌گفتند می‌خواستی، عموت و بیاری می‌خندید و می‌زد، عموتم نیومد تنورِ خولی دیدنت، تازه شنیدم سنگا تو رو بوسیدنت، من نبوسیدم فداسرت کجاست تنت، دیگه بریدم غرورم شکسته، من حالم خرابه مگه عمه‌مون جاش، توو بزم شرابه تنم زرد و بی‌حسّ، سنان صدر مجلس بابایی بمیرم، سرت ضربه دیده هنوز جای لبهات، رو چوب یزیده تَوونم رو بُرده، سر نیزه خونده ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ . 📋 صدر نشین مجلس (س) (ع) (س) ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ یه روزی چندتا از این نامردا دور معاویه رو گرفته بودند؛ هرکدوم یه حرفی می‌زدند، هرکدوم یه پیشنهادی می‌دادند. همچین که مغیره شروع کرد حرف بزنه یهو امام حسن حرفش و قطع کرد، نذاشت مغیره ادامه بده گفت:« تو دیگه حرف نزن، تو همون کسی هستی که توو کوچه‌ها... مگه من یادم میره چه جوری مادر ما رو می‌زدی، حالا اومدی اینجا صدر جلسه می‌خوای پیشنهاد بدی، حرف بزنی»... همچین که شروع کرد این سر رو ببوسه، از پیشونی شروع کرد بوسه بزنه؛ تا رسید به چشمای ابی عبدالله، رسید به گونه‌های باباش، همچین که این لبها رو رو لبهای باباش گذاشت گفت:« بابا جان! دیگه لبی برات نمونده بخوام ببوسم. حالا می‌فهمم اون نامرد دیروز توو مجلس همینجوری چوبش بالا میبرد رو لبهات می‌زد»... ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ .👇
حاج سید رضا نریمانیFadaeian_Arabaein_Shab1 (3).mp3
زمان: حجم: 40.99M
ای تشت یاری ام بده دیگه بریده ام متن 👉 ای طشت یاریم‌ بده هی نگید جعده شده قاتل من جاش بگید تو کوچه ها شهید شده چیزی که من دیدم و حسین ندید واسه اینه که موهام سفید شده دیگه از اون روز تلخ و لعنتی غرورم مثل سرش شکسته شد انقدر مادرم و زد بی‌حیا که دیگه خود مغیره خسته شد هی می‌گفتم که بسه، رهاش کنید مادرم به من آورده‌ بود پناه وقتی با غلاف زدن به بازوهاش بین کوچه ناله زد یا اَبَتاه روزا که کارای خونه رو می‌کرد شبا تازه درد پهلو می‌گرفت آخرش نفهمیدم چطور زدن که سه ماه از پدرم رو می‌گرفت از خدا می‌خوام به حق مادرم بغض هیچ کس اسیر گلو نشه الهی که یه زن مُحَجَّبه با یه مَست تو کوچه روبه‌رو نشه هی میره غصه‌هاش و میگه به چاه دیگه بابا کم میاد تو خونه‌مون این در سوخته دیگه در نمیشه روی در مونده یه چندتا لخته خون دیگه امیدی به موندنش نبود چرا به جایی نمی‌رسید صدام نمی‌تونم سرم و بلند کنم چی اومد سر امانت بابام دیگه چیزی از تنش نمونده بود تیکه پارچه‌ای می‌بست روی سرش چقدر منتظرش بودیم ولی محسن و نشد ببینیم آخرش ✍ چرا ای باغبان! از آتش گلشن نمیگویی چرا با فضه‌ات گفتی اما با من‌ نمیگویی تو آن شب خواب بودی، آمدم بازوی تو دیدم مبادا آنکه بیدارت کنم آهسته بوسیدم در آن ساعت که در میسوخت میدانی کجا بودم چو افتادی ز پا من هم به زیر دست‌وپا بودم من ایستاده بودم، دیدم که در افتاد حسن ناله می‌زد: بابا مادر افتاد تو افتاده بودی، در هم روی پهلوت شاید هرکی رد شد، لگد زد به پهلوت هیشکی نبود بگه این گل که پرپره این زن که می‌زنید، همسر حیدره
. 📋 ای خوش آن روزی که ما در خانه مادر داشتیم حاج سید رضا نریمانی ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ای خوش آن روزی که ما در خانه مادر داشتیم  دیده از دیدار رخسارش منوّر داشتیم  هر کسی جسم عزیزش روز بردارد، ولی  ما که جسم مادر خود را به شب برداشتیم  کاش آن روزی که مادر گفت: پهلویم شکست  ما دَمِ در، حق حفظ جان مادر داشتیم  کاش آن روزی که تنها مادر ما را زدند  ما یکی را در میان کوچه، یاور داشتیم  *شاعر: ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ 📋 به بابات قول ندادی ناله نزنی؟! (س) ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ همچین که این تابوت و وسط حیاط خونه گذاشته یه نگاهی امیرالمومنین به دور و برش کرد دید کسی نیست کمک علی کنه؛ صدا زد:« حسنم! بدو برو سلمان و خبر کن، سلمان بیاد کمک علی کنه». سلمان میگه:« توو خونه نشسته بودم دیدم در خونه رو توو دل شب یکی داره می‌زنه، تا در و باز کردم دیدم امام حسن سر به دیوار گذاشته... - سلمان! بدو بیا بیچاره شدیم، سلمان!. سلمان! بدو بیا کمک بابام کم. ـ چی شده حسن جان؟! چرا اینجوری بی‌تابی می‌کنی؟! خبری شده توو دل شب؛ چی شده آخه؟! - صدا زد:« سلمان! بابام همه هستیش و امشب می‌خواد ببره دفن کنه، فقط زود خودت و برسون». سلمان میگه:« وقتی وارد خونه‌ی علی شدم دیدم خونه بهم ریخته‌ست؛ یه تابوت وسط حیاطه، یه طرف امیرالمومنینه، یه طرف حسینه، زینبین یه طرف. امیرالمومنین تا نگاهش به من افتاد من و بغلم کرد:« سلمان! دیدی چه طور شد؟! دیدی چه بلایی سر علی آوردن»؟! سلمان میگه:« با امیرالمومنین دوتایی، کمک کردیم تابوت و بلند کردیم. جلوی تابوت امیرالمومنین، من و بچه‌ها هم عقب تابوت از در خونه شبونه بیرون زدیم. امیرالمومنین به بچه‌هاش فرمود:« بچه‌های فاطمه، باید قول بدید کسی بلند بلند گریه نکنه. اگه می‌خواین دنبال تابوت مادرتون بیاین باید به بابا قول بدین». راه افتادن توو این کوچه‌ها، امیرالمومنین آروم آروم داره زمزمه می‌کنه:« به عزّت و شرف لا اله الا الله». اما سلمان میگه:« یه نقطه از کوچه که رسیدیم، دیدم امام حسن رو زمین نشست. دستاش و رو سرش گذاشته، داره هی داد می‌زنه میگه:« مادر!»... زیر بغلای حسن و گرفتم، حسن جان! مگه به بابات قول ندادی ناله نزنی»؟! - صدا زد:« سلمان! چی میگی؟! اون چیزی که من توو این کوچه‌ها، همین جا، همین نقطه دیدم هیچکی ندیده؛ نه بابام دیده، نه حسین دیده. یه چیزی بین من و مادره فقط به خودت میگم بابام نفهمه. سلمان! همین جا بود دیدم مادرم زمین خورد... سلمان! همین جا بود مادرم صدا زد:« حسن جان! گوشواره‌م»... به یک ضربت دو سیلی خورد زهرا یکی از ضرب دست و وان یک ز دیوار ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ 📋 استراحت نداشت مادر ما ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ استراحت نداشت مادر ما خواب راحت نداشت مادر ما مادرم دلشکسته می‌خوابید می‌شد از درد خسته می‌خوابید با سرِ نیمه بسته می‌خوابید اکثراً هم نشسته می‌خوابید ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ 👇
امام حسین ع
. موتورسیکلت بنلی ۱۴۰۴و قطعات محصولات نیکران موتور سارگاد " بنلی " افسریه تهران "فروش موتورسیکلت"
. حسين جان! كدوم دستى اين شبها چشماتو بسته حسين جان! چقدر گرد و خاک روى موهات نشسته حسين جان! بگو كى پيشونيتو با سنگ شكسته حسين جان! بميرم / عزيزم كه پيكر ندارى بميرم / چرا جاى بهتر ندارى  بميرم / مگر كه تو مادر ندارى     حسين جان! سرت چند دفعه پرت شد و رو زمين خورد حسين جان! بدون مادرت صد دفعه با غمت مُرد حسين جان! مى دونم كه خولى تو رو تا كجا برد حسين جان! عزيزم / سرت رو رو نيزه نشوندن عزيزم / تا كنج تنورم كشوندن عزيزم / چرا موتو اينطور سوزوندن   حسين جان! مگه اين لباى كبودو نديدن حسين جان! اينا كه همه ناله هامو شنيدن حسين جان! چرا نامرتب رگاتو بريدن حسين جان! بميرم / تو گودال چه خاكى به پا شد بميرم / تنت غرق در نيزه ها شد بميرم / سر تو به زحمت جدا شد ✍ .... 📋 این زن که میزنید ناموس حیدره (س) ـــــــــــــــــــــــــــــــــــ هیشکی نبود بگه، این گل که پَرپَره این زن که می‌زنید، ناموس حیدره از عمد مادر و، پیش پسر زدن از عمد با لگد، محکم به در زدن کجا رفته بودی بدون من شنیدم توو کوچه تو رو زدن دعا کن عزیزم برا حسن، آروم بگیره چه کابوس تلخی دیده حسن همش میگه نامرد بسه نزن همش میگه ای وای مادر من، داره میمیره هیچکی نبود بگه، این گل که پرپره این زن که می‌زنید، ناموس حیدره از عمد مادرو، پیش پسر زدن از عمد با لگد، محکم به در زدن دلم با مدینه نمیشه صاف بازم زندگیمو بهم بباف با دستی که رفته زیر غلاف، علی بمیره بهت گفته بودم برو بسه تو زورت به قنفذ نمیرسه یه جوری زد تو رو که نفسِ، منو بگیره از صبر شوهرت ، سو استفاده کرد دیدی که نقشه‌شو ، آخر پیاده کرد پشتش مغیره رو ملعون نگاه کرد چند تا لگد زد و کارو تمام کرد داری توی چشمات یه دلهره چقدر قطره‌ی خون رو چادره حسینت چرا آب نمیخوره، با این که تشنه‌ست چقدر گریه کردی با پیرهنش با پیراهنی که می‌برنش می‌بینی که رگهای گردنش، به زیر دشنه‌ست هی کُند می‌بُره، لشکر کلافِه‌شه فکر کن سَنان که هست، خولی اضافه شه این نیزه میزنه، اون تیغ می‌کشه با گریه خواهرش ، هی جیغ می‌کشه... ....... 📋 چرا ای باغبان! از آتش گلشن نمیگویی؟ (س) ــــــــــــــــــــــــــــــــــــ چرا ای باغبان! از آتش گلشن نمیگویی؟ چرا با فضه‌ات گفتی اما با من‌ نمیگویی؟ تو آن شب خواب بودی، آمدم بازوی تو دیدم مبادا آنکه بیدارت کنم آهسته بوسیدم در آن ساعت که در میسوخت میدانی کجا بودم؟ چو افتادی ز پا من هم به زیر دست‌وپا بودم من ایستاده بودم، دیدم که در افتاد حسن ناله می‌زد: بابا! مادر افتاد تو افتاده بودی، در هم روی پهلوت شاید هرکی رد شد، لگد زد به پهلوت هیشکی نبود بگه این گل که پرپره این زن که می‌زنید، همسر حیدره ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ 📋 غریباً وحیداً فریدا (ع) ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ غریباً وحیداً فریدا میگفت زینب از خیمه دیدا غریباً وحیداً فریدا میگفت شمر رو سینه‌ات پریدا غریباً وحیداً فریدا میگفت خنجرش سخت بریدا غریباً وحیداً فریدا میگفت موت و خیلی کشیدا والا وقاحت داره خیمه نرید برادرم رو خیمه غیرت داره والا وقاحت داره زنده است هنوز ببینید انگشتش و حرکت داره غریباً وحیداً فریدا میگفت خوردی زخم از پلیدا غریباً وحیداً فریدا میگفت میزدن ریش سفیدا غریباً وحیداً فریدا میگفت خواهرت دیر رسیدا غریباً وحیداً فریدا میگفت جای سالم ندیدا ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ .
. آنکه با غمزه‌‌های گفتارش درس‌آموزِ صد مدرّس بود در نفس‌های آخرِ عمرش قلم و کاغذی طلب بنمود   چون که می‌خواست مردمِ دینش نشوند از مسیر حق، گمراه خواست در آخرین وصیت خویش بنویسد: "علی ولی‌الله"   ناگهان از میان جمعیت محضر حضرت رسول‌الله یک نفر _آن‌که دانی و دانم_ گفت "ان الرجل لیهجر"... آه   او که آیات را نمی‌فهمید گفت قرآن برای ما کافی‌ست او نفهمید که کلام رسول جز کلام خدای سبحان نیست   آن رسولی که گفت: ای مردم! یک امانت زِ من کنار شماست اجر پیغمبریِ من، تنها احترامِ به دخترم زهراست   چند روزی گذشت... مردی که بر نبی بست تهمتِ هذیان او که قرآن برای او بس بود حمله‌ور شد به کوثر قرآن   کوچه آماده، هیزم آماده یک نفس مانده بود تا آتش داد زد: ای اهالیِ خانه یا که بیعت کنید یا آتش...   همه گفتند: فاطمه آنجاست گفت: فضه، حسن، علی، یا او، هرکسی پشت درب این خانه‌ست طعمه‌ی آتش است حتی او   همه گفتند: محسنش پس چه؟ گفت: فرقی نمی‌کند اصلاً باید این خانه را بسوزانم مرد باشد میانِ آن یا زن   چند لحظه سکوت کرد و سپس چند گامی سوی عقب برگشت همه گفتند: منصرف شده است همه گفتند که بخیر گذشت   ناگهان باز سمت خانه دوید لگدی زد به در...خدا!... مادر فاطمه بی‌سپر...خدا!... محسن در شده شعله‌ور...خدا!...مادر شاعر: ✍ ...... 📋 فاطمه جان! دوری من و تو خیلی زیاد طول نمی‌کشه (س) ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ یه خانمی هم توو مدینه وقتی سلمان اومد به عیادتش فرمود:« بی‌بی جان! شبها رو چه طور صبح می‌کنید؟! حالتون چه طوره؟! بهترید خانم؟! یه نگاهی به سلمان کرد یه نگاهی به دور و برش کرد تا کسی نباشه که بشنوه، زینب نشنوه؛ حسین نشنوه؛ حسن نشنوه؛ علی نشنوه... سلمان چی میگی؟! شبا از درد پهلو خوابم نمی‌بره... پیغمبر توو بستره، دید بی‌بی داره گریه می‌کنه؛ بی‌بی رو صدا زد:« فاطمه جان دخترم بیا. بی‌بی فاطمه زهرا سلام الله علیها اومد جلو. ـ چیه بابا جان؟! قربونت برم - این لحظه‌های آخر چرا گریه می‌کنی؟! چرا بی‌تابی می‌کنی؟! - گفت:« بابا جان! شما رو دارم از دست میدم؛ آخه من که غیر شما و علی کسی رو ندارم. پیغمبر یه چیزی در گوش حضرت فاطمه گفت:« فاطمه جان! نگران نباش؛ خیلی زود میای پیش من، دوری من و تو خیلی زیاد طول نمیکشه. بی‌بی یه خنده‌ای زد و از پیغمبر جدا شد. چند لحظه بعد پیغمبر حضرت علی رو صدا زد:« علی جان! بیا جلو باهات کار دارم». حجره رو خالی کرد، - همه برن بیرون فقط علی بمونه. فاطمه هم داره از دور نگاه می‌کنه، پیغمبر چی می‌خواد به همسرش علی بگه؟! دید هرچی پیغمبر میگه علی سرش و پایین میندازه میگه:« نعم، عَلیٰ عین». پیغمبر یه چیزی در گوش علی گفت، میگن علی امیرالمومنین برافروخته شد. -بله آقا! درست شنیدم، نباید حرفی بزنی. شاید به علی فرموده:« علی جان! میریزن در خونه، در خونه رو آتیش می‌زنند، باید صبر کنیا. میریزن دم خونه هتک حُرمت می‌کنند، حرفی نباید بزنیا. میریزن دم خونه، دخترم میاد پشت در... علی جان! میریزن در خونه، وقتی دخترم میاد پشت در یه نفر از اینا لگد به در خونه می‌زنه... تازه اینقدر میزنندش، انقدر سیلی به صورتش می‌زنند، انقدر غلاف به بازوش می‌زنند نباید حرفی بزنی ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ . 📋 آنکه با غمزه‌‌های گفتارش (ص) (س) حاج سید رضا نریمانی ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ آنکه با غمزه‌‌های گفتارش درس‌آموزِ صد مدرّس بود در نفس‌های آخرِ عمرش قلم و کاغذی طلب بنمود چون که می‌خواست بعد از او مردم نشوند از مسیر حق، گمراه خواست در آخرین وصیت خویش بنویسد: "علی ولی‌الله" ناگهان از میان جمعیت محضر حضرت رسول‌الله یک نفر _آن‌ که دانی و دانم_ گفت " الرَّجُلَ لَیَهْجُرُ"... آه او که آیات را نمی‌فهمید گفت قرآن برای ما کافیست او نفهمید که حدیث رسول جز کلام خدای سبحان نیست آن رسولی که گفت: ای مردم! یک امانت زِ من کنار شماست اَجرِ پیغمبریِ من، تنها احترامِ به دخترم زهراست چند روزی گذشت... مردی که بر نبی بست تهمتِ هَذیان او که قرآن برای او بس بود حمله‌ور شد به کوثر قرآن کوچه آماده، هیزم آماده یک نفس مانده بود تا آتش داد زد: ای اهالیِ خانه یا که بیعت کنید یا آتش... همه گفتند: فاطمه آنجاست گفت: فضه، حسن، علی، یا او، هرکسی پشت درب این خانه‌ست طعمه‌ی آتش است حتی او همه گفتند: محسنش پس چه؟ گفت: فرقی نمی‌کند اصلاً باید این خانه را بسوزانم مرد باشد میانِ آن یا زن چند لحظه سکوت کرد و سپس چند گامی سوی عقب برگشت همه گفتند: منصرف شده است همه گفتند که بخیر گذشت ناگهان باز سمت خانه دوید لگدی زد به در...خدا!... مادر فاطمه بی‌سپر...خدا!... محسن در شده شعله‌ور...خدا!...مادر
حاج سید رضا نریمانیFadaeian_Arabaein_Shab10 (3)_01 (1).mp3
زمان: حجم: 21.04M
🔊  بخش دوم | مادر به جای آب ز شرم تو آب شد متن ۱👉 ادامه 👇 📋 چرا ای باغبان! از آتش گلشن نمیگویی؟ (س) کربلایی سیدرضا نریمانی ــــــــــــــــــــــــــــــــــــ چرا ای باغبان! از آتش گلشن نمیگویی؟ چرا با فضه‌ات گفتی اما با من‌ نمیگویی؟ تو آن شب خواب بودی، آمدم بازوی تو دیدم مبادا آنکه بیدارت کنم آهسته بوسیدم در آن ساعت که در میسوخت میدانی کجا بودم؟ چو افتادی ز پا من هم به زیر دست‌وپا بودم من ایستاده بودم، دیدم که در افتاد حسن ناله می‌زد: بابا! مادر افتاد تو افتاده بودی، در هم روی پهلوت شاید هرکی رد شد، لگد زد به پهلوت هیشکی نبود بگه این گل که پرپره این زن که می‌زنید، همسر حیدره ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ .
امام حسین ع
#روضه_امام_رضا_علیه_السلام #ماه_صفر بسم الله الرحمن الرحیم یا رحمن و یا رحیم 🔸ای غریبی که ز جد
. 📋 زهرای حیدر بعد تو دنیا نمیسازه به ما دنیای حیدر (س) (س) حاج سید رضا نریمانی ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ زهرای حیدر! بعد تو دنیا نمیسازه به ما دنیای حیدر زهرای حیدر! حرف رفتن میزنی می‌لرزه دست و پای حیدر زهرای حیدر! روی زخمای تن تو مرهم از اشکم گذاشتم شرمنده‌م آخه تو برام سنگ تموم گذاشتی و من کم گذاشتم زهرای حیدر حلالم کن حیدر نیومد میزدنت کاری ز دستم بر نیومد همسایه‌ها دیدن صداشون در نیومد حلالم کن... یا اهل العالم! این شبا بگین بلند گریه کنه هرکی می‌تونه آماده باشین! امشب و امام حسن می‌خواد یکم روضه بخونه!!! ای داد بی داد؛ سن و سالی که نداشتم مادرم توو کوچه افتاد ای داد بی داد؛ هر دفعه یادش می‌افتم می‌زنم با گریه فریاد حلالم کن مادر افتادی دیدم من هرچی قد بلندی کردم نرسیدم در اومد از اونموقع موهای سفیدم حلالم کن... سادات مجلس! خیلی شرمندم آخه باید بگم زهرا رو بد زد مقتل نوشته، پیشِ چشمای حسن به مادر شما لگد زد از این به بعدش، من نمیتونم دیگه این روضه رو بدم ادامه ای گریه کناها حرف آخرم یه خط روضه گریز به شهر شامِ دلِ شب توو صحرا کمک نداره نامرد نزن! سه ساله که کتک نداره اونکه دیگه قباله‌ی فدک نداره . 📋 چرا ای باغبان! از آتش گلشن نمیگویی؟ (س) ــــــــــــــــــــــــــــــــــــ چرا ای باغبان! از آتش گلشن نمیگویی؟ چرا با فضه‌ات گفتی اما با من‌ نمیگویی؟ تو آن شب خواب بودی، آمدم بازوی تو دیدم مبادا آنکه بیدارت کنم آهسته بوسیدم در آن ساعت که در میسوخت میدانی کجا بودم؟ چو افتادی ز پا من هم به زیر دست‌وپا بودم من ایستاده بودم، دیدم که در افتاد حسن ناله می‌زد: بابا! مادر افتاد تو افتاده بودی، در هم روی پهلوت شاید هرکی رد شد، لگد زد به پهلوت هیشکی نبود بگه این گل که پرپره این زن که می‌زنید، همسر حیدره ‌......... 📋 توو کوچه‌ها زخمم نمک خورده توو کوچه‌ها زخمم نمک خورده انگشتر خلقت ترک خورده درد من و هیچ کس نمی‌فهمه زهرام جلو چشام کتک خورده دستام و از دستت جدا کردند توو شعله دنبال تو می‌گردم جوری زد و جوری زمین خوردی سنگینیه دستاش و حس کردم دار و نداره زندگیم چیزی بگو حرفی بزن خاکی میشه باز چادرت هرشب توو کابوس حسن ....... 📋 یکی بیاد توو این کوچه به مادرم کمک کنه (س) (ع) ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ نیزه شکسته‌ها رو کنار زد، نشست کنار این بدن؛ شروع کرد حرف بزنه... بعضیا میگن نشناخت، هرچی نگاه می‌کنه، هی صدا میزنه:« أأنتَ أخی»؟! تو همین گفت‌وگوها یه مرتبه دید یه دستی اومد رو شونه‌ش، تا سر و برگردوند دید سکینه دختره حسینه... شروع کردن دوتایی روضه خوندن، این یکی صدا می‌زنه:« أأنت اخی»؟! اون یکی هی صدا میزنه:« هذا نَعشُ أبی»؟! اما کار به جایی رسید، صدا زد:« یا ابتاه! اُنظُر اِلی عَمَّتیَ المَضروبَه»،بابا نگاه کن عمه‌مم و دارن می‌زننش... یکی بیاد توو این کوچه به مادرم کمک کنه اشک حسین و پاک کنه به خواهرم کمک کنه فضّه‌ داره با ناله‌هاش قلبم و از جا می‌کَنه هرکی با هرچی دستشه مادر ما رو می‌زنه ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ .
. 📋 چه غریبانه غریب الغرباء را کشتند (ع) (ع) با نوای حاج سید رضا نریمانی ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ چه غریبانه غَرِیبَ الْغُرَبا را کشتند با دل زار، مُعِینَ الضُّعَفاء را کشتند آه ای اهل خراسان! همه خون گریه کنید که ولی نعمت و مهمان شما را کشتند این خبر را به مدینه بِبَر ای باد صبا هشتمین بَضعه‌ی پیغمبر ما را کشتند خواهرش زنده اگر بود، از این غم می‌مرد بین یک حجره‌ی در بسته رضا را کشتند از عبایی که سرش بود، غلامش فهمید آخر آن نورِ دلِ آلِ عبا را کشتند مثل یک مار گزیده به خودش می‌پیچید با چه زهری مگر آن نور هدا را کشتند؟! صورتش را به روی خاک نهاد و می‌گفت: چه غریبانه شه کرب و بلا را کشتند جگر سوخته‌اش روضه برایش می‌خواند با لب تشنه چرا خون خدا را کشتند؟! ته گودال که با نیزه به پهلوش زدند روی تَل، عمه‌ی مظلومه‌ی ما را کشتند پای رأس شهدا، بس که کف و سوت زدند سرِ بازارچه‌ی شام اُسرا را کشتند ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ 📋 دو نفر تو عالم اند پاره قلب مصطفی (ع) (ع) (س) حاج سید رضا نریمانی ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ اینجا همه برای استقبال از امام رضا جمع شدند. چه استقبالی از امام رضا کردند. همچین که خبر شهادت امام رضا رو مردم شنیدند، زنان اومدن به همسرانشان گفتند مهر ما حلالتان فقط به ما اجازه بدید ما بریم تشییع امام رضا، آخه شنیدیم امام رضا غریبه، کسی و توو این شهر و دیار نداره... چه قدر گل آوردن رو جسم امام رضا گل ریختند. یه غریب دیگه هم من سراغ دارم؛... ابی عبدالله رو چند نفر تشییع کردند. ده نفر سوار بر مرکب‌هاشون شدند، انقدر رو پشت و سینه‌ی ابی عبدالله رفتند. سید مهدی قوّام میگه همه‌جای سرزمین کربلا بوی حسین میده. آخه این نعل‌ها از روی جسم مطهر عبور می‌کردند دیگه هر کجا قدم می‌گذاشتند بوی حسین می‌گرفت... دو نفر تو عالم اند پاره قلب مصطفی اولیشون فاطمه دومیشون امام رضا بنویسید به روی قبر و به روی کفنم عاقلا دیونه‌ی امام رضا منم این یه پاره‌ی تن پیغمبره اینجوری زهر بهش دادن. آقا فرمودند:« امام رضا پنجاه بار هی می‌نشست و بلند می‌شد». یه آقای دیگه هم من سراغ دارم؛... مسجد النبی تا خونه‌ی حضرت فاطمه راهی نیست اما این مسیر وقتی امام حسن خبر شهادت حضرت زهرا رو به امیرالمومنین داد، همچین که علی رو دید صدا زد:« بابا! اگه می‌خوای یه می‌خوای مادر و یه بار دیگه ببینی زود بدو. روایت میگه همین میسر کوتاه و امیرالمومنین هی رو زمین می‌نشست بلند می‌شد هی ناله میزد:« زهرا»... ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ 📋 سر زانو کمکم کرد که پیدات کنم (ع) صدا زد:« اباسعد! فرشا رو جمع کن» - چرا آقا؟! چی شده مگه؟! یه نگاهی کرد گفت:« اباسعد یه عمر برای حسین گریه کردم، تو که خودت شاهد بودی من چه جوری برای جدّم گریه می‌کردم. حالا این لحظه‌ی آخر می‌خوام مثل جدّ غریبم حسین جون بدم، می‌خوام صورتم و روی خاک بگذارم. بالاخره جواد الائمه اومد سر رو بغل کرد... اینجا پسر اومد سر پدر رو بغل کرد؛ اما یه آقایی با محاسن سفید، حُرّ عاملی می‌نویسه دیگه زانوان حسین طاقت نداشت، چند قدمی که به بدن رسید شروع کرد با کنده‌های زانو به این بدن نزدیک بشه گفت:« می‌بینی علی جان! دیگه پاهام طاقت نداره... سر زانو کمکم کرد که پیدات کنم وَرنه کار از کمر خویش کشیدن سخت است اومد سر علی رو بغل کرد، دلش آروم نشد؛ این سر و گذاشت رو پاهاش بازم دلش آروم نشد. یه مرتبه همه دیدن صورتش و رو صورت علیش گذاشت، چند دقیقه گذشت زمان داره می‌گذره دیدن این صورت و برنمی‌داره، یه مرتبه دیدن عمه‌ی سادات از دم خیمه نگاه کرد دید داداشش سر و بلند نمی‌کنه. دید از این طرف دارن کف می‌زنند، هلهله می‌کنند؛ دیدی آخرش حسین و کشتیم، جوونش و زدیم خودشم کشتیم. دید داره آبروشون میره، بدو بدو از دم خیمه دوید بیرون، دست به سرش گذاشت هی فریاد می‌زد توو این مسیر، همچین که اومد دست گذاشت رو شونه‌ی ابی عبدالله - داداش! ببین دارن بهمون می‌خندند. یهو ابی عبدالله صورت و برداشت یه نگاهی کرد - خواهرم! تا اینجا چه جوری اومدی؟! نگفتی این لشکر قد و بالات و نگاه می‌کنه. چه جوری از بین این لشکرا خودت و اینجا رسوندی؟! - گفت:« داداش! دیدم داری جون میدی». حضرت سکینه سلام الله علیها می‌فرمایند:« وقتی بابام این بدن و برگردوند خیمه، یه نگاه توو صورت بابام کردم دیدم این چشما برگشته؛ یعنی در حالت احتضاره.. 📋 ریان بن شبیب ذکر أَمَّن یُجِیبُ می‌گفت زینب (ع) ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ریان بن شبیب/ جد ما رو غریب/ گیر آوردند ریان بن شبیب/ آب و واسه حبیب/ دیر آوردند توو شیب گودال، سرازیر شد حسین پیر شد، حسین پیر شد ته گودال، زمین‌گیر