ازش برنمیاومد..
حس یه آدم رو به مرگی رو داشت که برای زنده موندن بیشتر ،به هوا چنگ میزنه تا شاید مرگ بهش رحم کنه و اکسیژن رو به ریه هاش هدیه بده اما؛
این غیر ممکن ترین حالت بود.
میدونی؛
تو اگه یه کوه سیاهیام باشی من مشکلی ندارم
چون توی ذهن من سیاهی خیلی قشنگتر از نورِ کمرنگیه که بهت امید میده اما یهجا بالاخره محو میشه و دوباره فقط تاریکی برات باقی میمونه!
پس خودش باش، حتآ وقتی غمگینی...دست از وانمود کردن بردار!من مراقبتم!
امحا
نبودی و ندیدی من برای از دست ندادنت؛ حتی وقتی نداشتمت چیکار میکردم
_نبودی و نديدی...من برای از دست ندادنت حتی وقتی نداشتمت چيكار ميكردم
+درد كشيدی؟
_جوری كه تو نميتونی تحملش كنی
جوری كه تو منو داشتی سايه ات باشم و خودم يه من نداشتم كه سايه ام باشه
پله پله دارم به پاک کردن اینجا نزدیک تر میشم
و بعدش نمیدونم نوبت کدوم یکی از دلبستگیامه که با دستای خودم قراره از بین ببرمش
شاید بعدش برم سراغ آدما