امحا
اما میدونی سختی این ماجرا کجاست؟ اینکه خودت بفهمی، اگر تو خاکستر رویاهات بسوزی خیلی راحت تر از اینه
"سقوط؛ وقتی پاهات روی زمین باشه خیلی راحتتر از وقتیه که تو قعر آسمون گم شدی"
امحا
-نگام کن دوباره شنید، دوباره اون صدا رو شنید و برای لحظهای انگشتهای اون داخل موهاش متوقف شد و با و
نبودت چه بلایی سر این خونه آورده که بیطاقت صدای تورو میون گوشهام زمزمه میکنه؟
"ولی تو بهم قول بده..قول بده چشماتو ببندی !روزایی که برف میاد باز نگهشون ندار.. میشناسمت من.. چشماتو که ببندی برف میشم میام میشینم رو گونههای گرمت!"
"ولی تو بمون...
بمون و بزار منم توی قلبت زنده بمونم حتا اگه دیگه نفس کشیدنی درکار نباشه!"
امحا
"ولی تو بهم قول بده..قول بده چشماتو ببندی !روزایی که برف میاد باز نگهشون ندار.. میشناسمت من.. چشمات
گرمی گونههام از خیسی اشکهامه یا حضور تو؟
امحا
and your hug... it remains a wish.
~and wishing for a slow and sad death I drown in your arms!
امحا
تو همش یادت میره؛ همش منی که فقط تورو یادمه رو یادت میره!
اما درد همینجاست
فراموششدهها، هیچوقت فراموشکنندههارو فراموش نمیکنن