هدایت شده از "جسدی در لاین برن"
Unknown ArtistTrack7.mp3
زمان:
حجم:
5.5M
امحا و قشنگیات...
واسه توعه ها !
چای بیار و گوش کن و اینجا رو بخون به جبران *
امحا
"ولی تو بهم قول بده..قول بده چشماتو ببندی !روزایی که برف میاد باز نگهشون ندار.. میشناسمت من.. چشمات
[اگه نتونستی پیدام کنی فقط دستات رو از هم باز کن و چشم بسته از هر فکر و ترسی رها شو، چشمات رو که با حس سرمای آشنایی باز کنی من خودم رو بهت رسوندم.]
[ولی کاش بهدنیا نمیاومدیم؛
مطمئنم قبل از تولدم، ترسیدهبودم! ترسیدهبودم که برای من و تو، جایی تو این دنیا نباشه!]
_بهم گفت که بهت سخت گذشته ولی انگار هممون برات یه مشت سادهلوحهای قابل دسترسیم که نشون بدی آسیب دیده زندگی کردی؟
چطوری سخت زندگی میکردی وقتی تمام سعیات این بود که همهچیز رو خراب کنی تا با وجدان درد بمیری؛ اما ذرهای تلاش نکنی تا چیزی که شکستی رو ترمیم کنی؟
امحا
[میدونی توی این دنیا، بیشتر از عنوانِ مطرود بودن از چی حالم بهم میخوره؟ از زندگی کردنش؛ و تو هیچو
و بالاخره یاد گرفتم
یاد گرفتم هربار که مثل طردشدهها باهام رفتار میکنی، از پس خودم بر بیام.
_تابحال احساسش کردی؟
برای من به اندازهی بازدمِ کوتاهی طول کشید
به اندازهی پلک بر هم زدنی، گمشده بودم!
تمام وجودم لمس کرد، طردشدگی رو
ترسیدم!
و این به هیچعنوان محدود به همین شش حرف نشد.
غرورم خاک شد، چنگ زدم به ریسمانی که سالها طردم کرده بود،
از مرگ ترسیدم!
از پوچی نگاهم،
از رگِ بیدار شدهی جنونم،
از سرخوشیِ آلوده به تباهیام،
از خودم، ترسیدم!
و انتهای این غرقشدگی، دیدمش
غوطهور در شعف و جنون،
اما آروم، به آرومی برکهای خالی از حیات
با لبخندی عمیق که تشخیصِ واقعی بودنش، کارِ من نبود.
میون گمشدگی، کسی رو پیدا کردم که من بودن رو تظاهر میکرد.
و به محض ملاقاتش، آشفته و وهمزده، عقب کشیدم و قلمِ این داستان رو، به اون سپردم.
نقشِ اول بودن رو بارها بهتر از من بلد بود!
امحا
و انتهای این غرقشدگی، دیدمش غوطهور در شعف و جنون، اما آروم، به آرومی برکهای خالی از حیات با لبخند
+ترسی نداری از مدام خطاب شدنت با صفتِ "مجنون"؟
_تردید ندارم که حتا ذرهای بهش نزدیک نیستم.
داستانِ من مدتهاست از کنترلِ من خارج شده و من مسئولیتی در قبال این جنون ندارم!
و اما در وصفِ نقش اولِ داستانم؟ مطمئن نیستم "دیوانگی" توصیفِ کافیای براش بوده باشه!