امحا
اما میگفتی "ما اومدیم که بگذرونیم! محکومیم به این جبر پس مجبوریم به باور داشتن! باوری که بتونه گره
بهار رو نفس بکش عزیزم، پاییزت تصمیم گرفته تو زمستونِ بیانتهای نبودت، تنها بمیره.
_اینجا بوی عجیبی میاد.
بیاختیار پچ پچ کرد. هیچکس جز خودشون، حق شنیدنِ گلههاش رو نداشت.
با حس ناخوشایندی از لمس یکطرفهی دستهاش، دستش رو پس کشید.
نزدیک شد اما اینبار حواسش بود که هیچجایی از تنش رو لمس نکنه.
_بوی لاوندرای پژمرده.
خیره به جایی غیر از نیمرُخ بیروحش، ادامه داد:
_بوی زهری که به جای قهوه، جوشیده.
بوی نایِ خونهای که من و تو، آرامش رو ازش طلب داشتیم... بوی منِ احمقی که یهشب بیمهابا ازت پرسید که این عشق، ارزشش رو نداشت؛ داشت؟
بوی کهنگی یه تصویر، تصویری از یه دست، که برای لمس ابریشمهای سپیدِ میونِ موهات... تردید کرد.
تنها مخاطبش، صدای ناهنجارِ مانیتورِ علائم حیاتی بود.
_بوی ناامیدی آدمی که صبورانه حتی نبودت رو ستایش میکرد اما بزرگترین ضربهش رو... از حضورت دید.
نفس سنگینش رو بیرون داد.
به اندازهی تمامِ دردی که تنش رو احاطه کردهبود، گله کرد:
_اینجا عطر عجیبی داره، انگار توی هوا معلّقم.
انگار نفسمو حبس کردم تا مبادا نفسی که از لبم بیرون میاد، تو رو یک نفس ازم دورتر کنه.
انگار؛ میخوام ببینمت اما همهجا تاریکه.
انگار عطرت رو فراموش کردم... انگار...
کلمات گم و هوا ناپدید شد؛ اما تکهتکه نفساش رو بیرون داد تا بتونه با همون صدای لرزون، جملهاش رو به اتمام برسونه:
_انگار درست فهمیدم؛
خدا برای اینکه تو رو به من نده، میخواد به مسیح ببخشتت.
بجز زمزمهی دکتر که برعکس تموم نوار کاستهای بریدهشده توی مغزش، هنوز روی تکرار بود، چیزی نمیشنید.
فقط به کلاغ سیاهی فکر میکرد که صبح زود، وقتی از خونه بیرون اومد؛ از کنارش پر کشید.
امحا
بجز زمزمهی دکتر که برعکس تموم نوار کاستهای بریدهشده توی مغزش، هنوز روی تکرار بود، چیزی نمیشنید
"مشکل فقط خونریزی مغزی نیست، قلبشه..؛ بیش از این عذابش نده؛ این آدم میلش.. به برگشت نیست..."
میلش به برگشت نیست..؟
نمیدونم... واقعا متوجه معنای حروف نمیشم یا قلبم داره دربرابر بار سنگین کلمات ازم محافظت میکنه؟
نمیدونم.