eitaa logo
🕊️عشـــ❤ـــق‌آسمانے🕊️
15.3هزار دنبال‌کننده
6.8هزار عکس
1.8هزار ویدیو
39 فایل
#اللهم‌بارک‌لمولانا‌صاحب‌الزمان💚 🔴در آخرالزمان همه هلاک میشوند مگر کسانی که برای تعجیل فرج دعاکنن🌷 #رفیق👈 هر کاری میکنی به نیابت از حضرت نذر سلامتی و فرج مولا کن❗
مشاهده در ایتا
دانلود
🌸°∞°❀🌸❀°∞°🌸•°∞°❀🌸°∞°❀🌸❀ •🌸°∞° •🌸° ✨﷽✨ ♥️ ✍ ❌دوست عزیز کپی و ارسال رمان به کانالها و گروها و پیویتون حرااامه❌ سلام دادم و اینقدر اروم‌جوابم رو داد که به زور شنیدم. برخلاف اون، سهیلا با روی خوش نزدیک اومد و سلام و احوالپرسی کرد. نگاهی به چشماش کردم، با چشم اشاره به مادرش کرد و اروم گفت - مامان خبر نداره باهات در ارتباطم. برای اینکه عمه شک نکنه مثل همیشه سلام و احوالپرسی کردم، رد نگاه سهیلا رو گرفتم و دیدم که به فاطمه نگاه کرد و رنگ نگاهش عوض شد و اشک تو چشمهاش جمع شد. عذاب وجدان گرفتم کاش قبل از اینکه پدرجان منو ببینه میرفتم تو ماشین، مادرجان گفت - زهرا بشین براتون چایی بیارم زینب لباساش رو عوض کرد و با حسین به هال برگشت. سنگینی نگاه عمه رو روم حس میکردم، خیلی دوست داشتم بگم اگه خدا بخواد نعمتی رو به بنده ش بده هیچ احدالناسی نمیتونه مانعش بشه. خصوصا اخرین بار که بهم گفت اون نفرین کرده تا بچم نمونه اما حالا با چشمای خودش میبینه که خدا جای حق نشسته. بدون اینکه نگاهی به عمه کنم، لبخندی به سهیلا زدم و به اشپزخونه رفتم. - مادر من میرم اتاق هم پوشک فاطمه رو عوض کنم هم بخوابونمش به چشمام نگاه کرد و اشاره به سهیلا کردم. خداروشکر متوجه منظورم شد و جواب داد - باشه عزیزم، برو چاییتو میدم نرگس میاره باشه ای گفتم و قبل از اینکه به اتاق برم، رو به عمه گفتم - با اجازه تون من میرم اتاق نگاهم به سهیلا افتاد، قطره ی اشکی از گوشه ی چشمش سُر خورد و‌پایین ریخت، سریع پاکش کرد تا متوجه نشم اما از چشمم دور نموند. ناراحت شدم و به سمت اتاق پا کج کردم. نرگس با دست و صورت خیس، از سرویس بیرون اومد و رو بهش گفتم - نرگس جان با اجازه ت من میرم تو اتاقت با خنده ژست بزرگترا رو گرفت و گفت - اجازه مام دست شماست زنداداش!! لپش رو کشیدم و وارد اتاق شدم. در رو بستم و فاطمه رو روی تخت نرگس گذاشتم و همون‌طور که حواسم بود یه موقع قِل نخوره و زمین بیفته، چادرم رو از سر باز کرد و روی تخت انداختم . کنار فاطمه نشستم و دستای کوچکش رو تو دستم گرفتم، یاد چندلحظه ی پیش افتادم برای حال دل سهیلا گریه کردم . فاطمه مشتشو به سمت دهنش برد و شروع به مکیدن کرد، نگاهی به چشمای معصومش کردم، خدایا خودت به سهیلا کمک کن که طعم شیرین زندگی رو بچشه. در باز شد و زینب با سینی چایی داخل اومد. سینی رو پایین تخت گذاشت و قربون صدقه ی فاطمه رفت. چه تو وی ای پی رمان رو بخونید یا تو‌کانال عشق اسمانی، اجازه کپی و انتشار و ارسال رمان جاهای دیگه رو ندارید❌❌ ♥️پارت‌اول‌رمان‌ عاشقانه ‌💕👇 https://eitaa.com/eshgheasemani/74667 .... 🚫 •••┈✾~🍃♥️🍃~✾┈••• ┄•●❥ @eshgheasemani •🌸° •🌸°∞ •🌸°∞°❀🌸❀°∞°🌸•°∞°❀🌸❀°∞°🌸•°∞‌
🌸°∞°❀🌸❀°∞°🌸•°∞°❀🌸°∞°❀🌸❀ •🌸°∞° •🌸° ✨﷽✨ ♥️ ✍ ❌دوست عزیز کپی و ارسال رمان به کانالها و گروها و پیویتون حرااامه❌ به چشمای خیسم نگاه کرد و با نگرانی پرسید - ببینم چی شده؟ نکنه عمه چیزی بهت گفت؟؟ - نه بابا اون بیچاره که اصلا حرفی نزد - بیچاره!!! اون کجاش بیچاره س، کم اذیتمون نکرده - بیخیال زینب ، گذشته رو باید تو همونجا بذاری بمونه و خاکش کنیم. شرایط الان سهیلا رو که می بینم خیلی ناراحت میشم اهی کشید و همون‌طور که انگشتای پای فاطمه رو بازی میداد گفت - چی بگم، منم براش ناراحتم ولی کاری از دست من و تو برنمیاد. حالا چرا اونجا نموندی؟ نگران بودی باز بحثی پیش بیاد؟ - نه به خاطر سهیلا نموندم، من میدونم داغ فرزند چقدر سخته! درسته سهیلا بچه ش رو ندید و هنوز تو شکمش بود، اما...اما حس مادر بودن رو برا یه مدت کوتاهی چشید. نمیخواستم فاطمه رو بیارم اونجا و داغ دلش تازه شه. زینب خداشاهده من با اینکه دلم از حرفای عمه شکسته اما هیچ وقتِ هیچ وقت نفرین نکردم. - میدونم بابا میشناسمت، کسی هم تا حالا نگفته که تو نفرین کردی. - یه چیز بگم باور میکنی - چی؟ - تو نگاه عمه پشیمونی رو دیدم، دیگه عمه ی قبل نیست که احساس قدرت میکرد یه آدمی رو دیدم که انگار از همه جا بریده با سرتأیید کرد و گفت - اتفاقا منم حس تو رو داشتم، کاش ادما قبل از اینکه یه حرفی از دهنشون دربیاد و باعث بشه دلی بشکنه به عواقبشم فکر کنن. دنیا بی صاحب نیست که هر کسی هر کاری دلش خواست بکنه بعد جواب بدیاشو نبینه! عمه پل های پشت سرشو خراب کرد و الا ما که پدر کشتگی باهاش نداریم. لپ فاطمه رو نوازش کردم ‌و زینب ادامه داد - باور کن زهرا بابای من بیشتر از اون یکی عموهام هوای عمه رو داره... حتی بعداز اون دعوایی که خونمون شد و بابا به خاطر تو باهاش بد رفتاری کرد، باز هم ماهیانه مبلغی رو بدون اطلاع عمه به حسابش میریخت یاد نگاه مهربان حاج اقا افتادم، واقعا وجودش تکیه گاه بزرگی برای هممونه - خدا بابا رو برا هممون حفظ کنه، میدونی علی هم رفتاراش شبیه باباتونه!!! خندید و گفت - اره دقیقا! کمی این پا و اون پا کرد و گفت - میگما اگه خودت دوست داری بیا بریم هال، چون عمه فهمید به خاطر اون اومدی اینجا - من به خاطر اون نیومدم، به خاطر سهیلا اومدم. چون فاطمه اینروزا ادا میریزه و دلم نمیخواد بیام اونجا دل سهیلا بشکنه یا حسرت بخوره چند تقه محکم به در اتاق زده شد، زینب پا شد در رو باز کرد. با دیدن حسین که پرتقال بزرگی تو دستش بود لبهام به خنده باز شد. پشت سرش نرگسم داخل اومد و گفت - زنداداش عمه و سهیلا دارن میرن، مامان گفت اگه میخوای بیا خداحافظی کن باهاشون نگاهی به زینب کردم، چاره ای نیست بهتره برم تا دوباره بحثی پیش نیاد.رو به نرگس گفتم - نرگس جان حواست به فاطمه باشه تا من برگردم باشه ای گفت و به همراه زینب بیرون رفتیم. عمه چادرش رو مرتب کرده بود و با بابا حرف میزد، حاج اقا نگاهش بهم افتاد و عمه متوجه حضورم شد. نگاه معنی داری بهم کرد ، سهیلا دست دراز کرد تا خداحافظی کنه. جوابش رو دادم و با عمه هم خداحافظی کردم حاج اقا در رو باز کرد تا بدرقه شون کنه. عمه خواست بره، اما یهو پشیمون شد و به سمتم برگشت. تپش قلبم بالا رفت، بدون اینکه ذره ای لبخند رولباش باشه گفت - اون روزی که همینجا مقابلم ایستادی و با اطمینان گفتی خدا جای حق نشسته، نمیدونستم به این زودی همه چی برعکس میشه و جامون عوض میشه. خداحافظ سرش رو پایین انداخت و از در بیرون رفت و کفشاشو پوشید، حاج اقا از ناراحتی سرش رو پایین انداخت. سهیلا هم اهی کشید و لبخند غمگینی بهم زد و بعد از خداحافظی از بقیه رفت. مادر در رو بست و با صدای گریه ی فاطمه به اتاق رفتم، بغلش کردم و به هال اومدم چه تو وی ای پی رمان رو بخونید یا تو‌کانال عشق اسمانی، اجازه کپی و انتشار و ارسال رمان جاهای دیگه رو ندارید❌❌ ♥️پارت‌اول‌رمان‌ عاشقانه ‌💕👇 https://eitaa.com/eshgheasemani/74667 .... 🚫 •••┈✾~🍃♥️🍃~✾┈••• ┄•●❥ @eshgheasemani •🌸° •🌸°∞ •🌸°∞°❀🌸❀°∞°🌸•°∞°❀🌸❀°∞°🌸•°∞‌
🌸°∞°❀🌸❀°∞°🌸•°∞°❀🌸°∞°❀🌸❀ •🌸°∞° •🌸° ✨﷽✨ ♥️ ✍ ❌دوست عزیز کپی و ارسال رمان به کانالها و گروها و پیویتون حرااامه❌ فاطمه رو تو بغلم تکون میدادم، همه مون به غیر از نرگس و حسین که باهم بازی و بدو‌بدو میکردن ساکت بودیم، بابا از اینکه خواهرش تو اون حال رفت تو خودش بود و مادر هم حرف نمیزد. زینب هم با گوشیش سرگرم بود، بعد از رفتن عمه فکرم بدجور درگیر شد چی باعث شده که عمه اخلاقش اینجوری بشه. دل رو به دریا زدم و رو به باباجان گفتم - باباجان یه سوال ازتون دارم البته اگه صلاح میدونین جواب بدید لبخند کمرنگی زد و گفت - بپرس زهرا جان - میخوام بدونم چی باعث شده عمه اخلاقش اینجوری بشه، البته قصد توهین ندارما ولی این همه کینه و نفرت برام غیر قابل قبوله اهی کشید و جواب داد - والا همه ی اینا به خاطر اتفاقاتیه که تو بچگی و بعداز ازدواج برای آذر افتاده، پدر من با اینکه ادم خوبی بود ولی خیلی فرق بین پسر و دختر میذاشت. با اینکه آذرو دوست داشت اما الویت اصلیش پسراش بودن. وقتی هم بزرگ‌شد یه خواستگار براش اومد، اذر دوست نداشت باهاش ازدواج کنه چون پونزده سال ازش بزرگتر بودو از یه طرفی هم پسر همسایمون خاطر خواه اذر شده بود و هر دوشون همکدیگرو میخواستن. اما پدرم برخلاف نظر آذر اونو به اکبر داد. من خودم اصلا میونه ی خوبی با اکبر نداشتم، تنها کسی هم که هوای اذر رو داشت من بودم. تا اینکه اذر به سهیلا حامله شد .وقتی سهیلارو به دنیا اورد اکبر فهمید دختره یه دعوای بزرگ‌راه انداخت، از شانس اذر بعد از اون دیگه نتونست بچه بیاره و هر روز کارشون دعوا بود و کتک خوزدن اذر.... چند باری هم من با اکبر دست به یقه شدیم اما فایده نداشت. اذر اصلا طعم خوشبختی رو تو زندگیش نچشید،اگه هم میبینی الان اینجوری شده ثمره ی اتفاقات تلخ گذشتشه! حالا نمیخوام‌دیگه خیلی اتفاقات اون موقع رو بگم و باعث ناراحتیتون بشم اما روزگار سختی رو با سهیلا پشت سر گذروند. - خب مادرتون نمیتونستن پدرتون رو راضی کنن و با ازدواج عمه ‌و اکبراقا مخالفت کنن؟ - نه نمیشد. فقط اینو میدونم آذر نگران سهیلا بود و میترسید عاقبت زندگی اونم مثل خودش بشه. وقتی علی رفت سربازی، اذر گفت وقتی برگشت راضیش کنم و با سهیلا عروسی کنه اما خب ازدواج زوری اخر و عاقبت نداره. منم گفتم بچه ها خودشون باید تصمیم بگیرن...بعدشم که علی با تو نامزد شد و هر روز یه بحثی با آذر پیش اومد. بقیه شم که خودت میدونی .... زهراجان آذر بد نیست فشار بیش از اندازه ی زندگی باعث شده اینجوری بشه. منم خیلی باهاش حرف زدم اما گوشش بدهکار نیست. - میدونم ولی کاش با من اینقدر بدرفتاری نمیکردن، خب نباید تقاص اونارو من پس بدم‌باباجان، خودتون منو میشناسین هیچ وقت بی احترامی بهشون نکردم. لبخندی زد - میدونم، من به تو بیشتر از چشمام اعتماد دارم. تو این چند سالی که عروسمون شدی هیچ بی احترامی ازت ندیدم. تو هم اذر رو ببخش و دعا کن زندگی سهیلا هم سرو سامونی بگیره - شما لطف دارید اگه لایق باشم چشم دعا میکنم. ان شاءالله که خدا بهترین تقدیر رو براش رقم بزنه. با صدای زنگ گوشیم فاطمه رو بغل زینب دادم و به اتاق رفتم تا گوشیمو بردارم. چه تو وی ای پی رمان رو بخونید یا تو‌کانال عشق اسمانی، اجازه کپی و انتشار و ارسال رمان جاهای دیگه رو ندارید❌❌ ♥️پارت‌اول‌رمان‌ عاشقانه ‌💕👇 https://eitaa.com/eshgheasemani/74667 .... 🚫 •••┈✾~🍃♥️🍃~✾┈••• ┄•●❥ @eshgheasemani •🌸° •🌸°∞ •🌸°∞°❀🌸❀°∞°🌸•°∞°❀🌸❀°∞°🌸•°∞‌
🌸°∞°❀🌸❀°∞°🌸•°∞°❀🌸°∞°❀🌸❀ •🌸°∞° •🌸° ✨﷽✨ ♥️ ✍ ❌دوست عزیز کپی و ارسال رمان به کانالها و گروها و پیویتون حرااامه❌ وارد اتاق شدم و سریع گوشی رو برداشتم و با دیدن شماره ی علی تماس رو وصل کردم - الو سلام علی جان خوبی؟ - سلام جان دلم، خداروشکر خوبم، خونه ی مایی؟ - اره کی میای؟ - سر کوچم، از سوپرمارکت یکم وسایل بخرم بیام. فقط بی زحمت یه چایی دم کن تا بیام لبخندی زدم - چایی تازه دمه، زود بیا باشه ای گفت و تماس رو قطع کردم. نمیدونم اگه بفهمه عمه اینجا بوده و باهم حرف زدیم چه عکس العملی نشون میده. چایی که زینب برام اورده بود رو برداشتم و به هال رفتم. استکانهارو آب کشیدم و داخل سینی چیدم تا علی اومد چایی بریزم. به هال برگشتم و کنار مادر نشستم و با فاطمه مشغول شدم. صدای زنگ‌خونه به صدا دراومد و برای استقبال علی چادرم رو سرکردم و رفتم‌تا در روباز کنم علی با اینکه خسته به نظر میومد، اما مثل همیشه با لبخند وارد شد و سلام دادم و جوابم رو با خوشرویی داد . میوه و خوراکیهایی که خریده بود رو بهم داد و به آشپزخانه بردم. صدای صحبت علی و باباش میومد، به تعداد چایی ریختم و برگشتم و بعداز اینکه به همه تعارف کردم، کنار علی نشستم. چون هیچ وقت مطلبی رو از علی پهنون نمیکنم اروم بهش گفتم که عمه اینجا بود برخلاف تصورم اصلا ناراحت نشد و گفت - بابا بهم زنگ زد و همه چی رو گفت نفس راحتی کشیدم - کاش زودتر میفهمیدم اینقدر نگران بودم که تو ناراحت بشی با خنده گفت: - بهترین کار رو کردی، بابا گفت: که میخواستی بری تو ماشین و به احترام حرف اون نرفتی، چون تو ماشین برا خودت و فاطمه سخت میشد، از یه طرفم از اینکه نذاشتی حرف بابام زمین بیفته یه تشکر بهت بدهکارم خداروشکری کردم و مادر از علی درباره ی کار امروزش پرسید و علی با حوصله همه رو جواب داد. حرفایی که باباجان زد خیلی ناراحتم کرد، ادما به خاطر اتفاقاتی که تو زندگیشون میفته ممکنه صبرشون تموم بشه و تلافی اتفاقات بد زندگیشون رو سر بقیه خالی کنن. همون کاری که عمه با من کرد و با اینکه بدی بهش نکرده بودم منو دشمن خودش میدونست و حتی نفرین میکرد که بچه م رو از دست بدم. اما اتفاق امروز باعث شد اشتباهشو بفهمه. شام رو دور هم خوردیم و نزدیک ساعت یازده اماده شدیم من فاطمه رو بغل کردم. علی هم ساک فاطمه رو برداشت و سوییچ رو بهش دادم و خداحافظی کردیم و به سمت ماشین رفتیم. در طول مسیر تو ذهنم دنبال نقشه ای بودم تا بتونم رابطه مون رو با عمه خوب کنم اما اونطور که میبینم باید صبر ایوب داشته باشم تا یکم حال و‌هوای عمه عوض بشه، یا اینکه به باباجان بگم خودش با عمه حرف بزنه. چه تو وی ای پی رمان رو بخونید یا تو‌کانال عشق اسمانی، اجازه کپی و انتشار و ارسال رمان جاهای دیگه رو ندارید❌❌ ♥️پارت‌اول‌رمان‌ عاشقانه ‌💕👇 https://eitaa.com/eshgheasemani/74667 .... 🚫 •••┈✾~🍃♥️🍃~✾┈••• ┄•●❥ @eshgheasemani •🌸° •🌸°∞ •🌸°∞°❀🌸❀°∞°🌸•°∞°❀🌸❀°∞°🌸•°∞‌
🌸°∞°❀🌸❀°∞°🌸•°∞°❀🌸°∞°❀🌸❀ •🌸°∞° •🌸° ✨﷽✨ ♥️ ✍ ❌دوست عزیز کپی و ارسال رمان به کانالها و گروها و پیویتون حرااامه❌ با صدای نون خشکی که با وانت از هر چند روز به کوچمون میومد چشمام رو باز کردم، نگاهی به فاطمه کردم که خوابیده بود، کش و قوسی به بدنم دادم و به محض نشستن به محضر امام زمان سلام دادم و صبح بخیر گفتم. بیچاره فاطمه دیشب رو تب کرده بود و تا صبح بیدار مونده بودم تا یه موقع تبش بالا نره. شماره مامان رو گرفتم و بوق دوم که زد صداش تو گوشم پیچید - سلام زهرا جان خوبی؟ -سلام مامان صبحتون بخیر، شما خوبین؟ - خداروشکر ببینم فاطمه خوابه صداش نمیاد؟ - اره به زور خوابوندمش، شبو کلا بیدار بود با نگرانی پرسید - چرا مگه مریض شده؟ - نمیدونم از دیشب تب داره و همش بیدار بود و بیقراری میکرد. با کلی مکافات خوابوندمش! - احتمالا داره دندون درمیاره - اخه به این زودی ؟ هنوز چهارماهش نشده که -خب بعضی بچه ها زودتر درمیارن، تو و حمیدم زود دراوردین. نگران نباش یه نگاه به لثه هاش بکن ببین ورم داره یانه - باشه بیدار شه نگاه میکنم، نمیاین اینورا؟ - شاید بعد از نهار گفتم حمید اورد. باشه ای گفتم و بعداز خداحافظی تماس رو قطع کردم. کاش همون از دندونش باشه و سرمانخوره باشه. وارد اتاق شدم و اروم دستی به پیشونی و گونه هاش زدم خداروشکر تبش پایین اومده. اروم از اتاق بیرون اومدم و با دیدن فضای بهم ریخته ی اتاق کمی نگاه کردم ببینم از کجا شروع به کار کنم. اول از همه برگه هایی که علی قبل از رفتن روی زمین پخش کرده بود یکی یکی جمع کردم و روی میزش گذاشتم. وارد آشپزخونه شدم تا ظرفایی که از دیشب مونده بود رو بشورم که صدای گریه ی فاطمه رو از اتاق شنیدم، سریع وارد اتاقش شدم و بغل کردم - جانم مامانی، گریه نکن عزیز دلم مامان اینجاست صورتم رو به لپش چسبوندم خداروشکر تبش قطع شده اروم که شد روی تشکش گذاشتم و با کلی ادا دراوردن خندوندمش تا لثه هاشو نگاه‌کنم، اما فایده نداشت. به ناچار لب پایینش رو با نوک انگشتم پایین اوردم ببینم لثه ش ورم داره یانه. خوب که دقت کردم لثه ی پایینش ورم داشت و یه چیز سفید رنگ خودنمایی میکرد، تمام تلاشش رو کرد که انگشتمو گاز بگیره. - دخمل گلم، فداتشم داری دندون درمیاری؟ میخوای غذا بخوری اره؟ از حرف زدنم میخندید، این چند روز همش از دهنش اب میاد چرا به ذهن خودم نرسید داره دندون درمیاره. موهاش رو نوازش کردم - خوشگلم یه کوچولو هم بخوابی مامان کارش تموم میشه...ببین عزیزم کلی ظرف نشسته تو سینک هست، خونه رو جارو نکردم الان بابایی میاد هنوز نهار درست نکردم. بخواب فداتشم فکر میکرد دارم میخندونمش، ذوق میکرد و دست و پاشو تکون میداد. تو یه حرکت با بینیم زیر گلوش رو قلقلک دادم و صدای خنده ش بالا رفت. پوشکش رو عوض کردم و روی گهواره ش گذاشتم‌و لالایی که علی باصدای خودش خونده بود و با گوشیم ضبط کرده بودم روشن کردم و با فاصله گذاشتم تا با صداش بخوابه. چه تو وی ای پی رمان رو بخونید یا تو‌کانال عشق اسمانی، اجازه کپی و انتشار و ارسال رمان جاهای دیگه رو ندارید❌❌ ♥️پارت‌اول‌رمان‌ عاشقانه ‌💕👇 https://eitaa.com/eshgheasemani/74667 .... 🚫 •••┈✾~🍃♥️🍃~✾┈••• ┄•●❥ @eshgheasemani •🌸° •🌸°∞ •🌸°∞°❀🌸❀°∞°🌸•°∞°❀🌸❀°∞°🌸•°∞‌
🌸°∞°❀🌸❀°∞°🌸•°∞°❀🌸°∞°❀🌸❀ •🌸°∞° •🌸° ✨﷽✨ ♥️ ✍ ❌دوست عزیز کپی و ارسال رمان به کانالها و گروها و پیویتون حرااامه❌ کم کم چشماشو بست و خوابش برد، لالایی رو قطع کردم و اروم از اتاق بیرون اومدم و در رو بستم تا سر و صدام بیدارش نکنه. سریع چندتا ظرفی که تو سینک بود رو شستم و کمی فکر کردم ببینم برای نهار چی درشت کنم. فکری به سرم زد حالا که خیارشور و گوجه هم داریم بهتره الان شامی بپزم و براشام از الان خورشت فسنجون بار بذارم. سریع دست به کار شدم و مواد شامی رو اماده کردم. روغن که داغ شد شامی هارو یکی یکی با دست شکل دادم و داخل روغن ریختم تا سرخ شه. صدای جلز و ولزشون با افتادن تو روغن بالا رفت. تا سرخ شن کمی گردو پودر کردم و مواد فسنجان رو هم داخل قابلمه ریختم تا برای شام بپزه و خوب جا بیفته. تقریبا نصف شامی ها رو سرخ کرده بودم که صدای دزدگیر ماشینمون اومد، شعله ی گاز رو کم کردم تا یه موقع شامی هانسوزه، نگاهی به لباسام که بوی شامی گرفته بود انداختم وقت برای عوض کردن نیست، موهام رو مرتب کردم و برای استقبالش رفتم. تا خواست در روباز کنه زودتر ازش در رو باز کردم و با لبخندی که چاشنی لبهام کرده بودم بهش سلام دادم. با خوشرویی جوابم رو داد و یه بوس مهمونم کرد. وسایلی که برای خونه خریده بود رو ازش گرفتم و گفتم - برولباساتو عوض کن منم نهار رو آماده کنم. باشه ای گفت و پرسید - فاطمه خوابه؟ تب که نداره؟ - نه خداروشکر خوب شده، قبل از خواب اینقدر ادا در اورد بالاخره خوابوندمش تا به کارام برسم رو قلبش زد - الهی فدای دخملم بشم، دلم یه ذره شده برا این فسقلی!!! کی میشه ببینم بابا صدام میکنه با خنده گفتم - تا چشم رو هم بذاری بابا هم صدات میکنه! خندید و به اتاق رفت، پا کج کردم و وارد آشپزخونه شدم. شامی هایی که سرخ شده بود رو داخل بشقاب چیدم و بقیه ی مواد رو داخل ماهیتابه ریختم تا سرخ شه. - زهرا....زهرا زود باش اینو بگیر برگشتم و با دیدن فاطمه که بغلش نیمه خواب بود با چشمای گرد گفتم - اینو چرا بیدار کردی، به زور خوابونده بودمش اخه!!! - زود باش بگیر دستشوییم ریخت من برم و بیام باهاش بازی کنم. درمونده نگاهش کردم، سریع بغلم داد و با عجله به سمت سرویس رفت. حالا من موندم و پختن غذا و این فاطمه خانم که دیگه خواب از سرش پریده!!!! از دست این مَرد، با یه دست فاطمه رو بغل گرفتم و با دست دیگه شامی سرخ کردم. بالاخره صدای بسته شدن در سرویس اومد، لپ فاطمه بوسیدم - بریم که حساب این بابایی رو من برسم. چه تو وی ای پی رمان رو بخونید یا تو‌کانال عشق اسمانی، اجازه کپی و انتشار و ارسال رمان جاهای دیگه رو ندارید❌❌ ♥️پارت‌اول‌رمان‌ عاشقانه ‌💕👇 https://eitaa.com/eshgheasemani/74667 .... 🚫 •••┈✾~🍃♥️🍃~✾┈••• ┄•●❥ @eshgheasemani •🌸° •🌸°∞ •🌸°∞°❀🌸❀°∞°🌸•°∞°❀🌸❀°∞°🌸•°∞‌
🌸°∞°❀🌸❀°∞°🌸•°∞°❀🌸°∞°❀🌸❀ •🌸°∞° •🌸° ✨﷽✨ ♥️ ✍ ❌دوست عزیز کپی و ارسال رمان به کانالها و گروها و پیویتون حرااامه❌ در باز شد علی وارد شد، دستاشو با پشت تیشرتش خشک کرد - اخیش داشتم میترکیدما حق با جانب گفتم - تو که دستشوییت میریزه این بچه رو برا چی بیدار میکنی ؟ با خنده جواب داد - ففط یه ساعت وقت دارم تو و دختر گلمو ببینم، باید زود برم کار دارم انتظار نداری که بدون اینکه باهاش بازی کنم برم؟ هوم؟ سرم رو تکون دادم - حالا که بیدارش کردی نگهش دار من غذارو اماده کنم علی براش شکلک دراورد و فاطمه از ذوق دیدنش دست و پا شو تکون داد و خندید. علی هم دستاشو دراز کرد و با لبخند دندون نمایی جواب داد - بده من این خوشگلمو از بغلم گرفت و محکم بوسش کرد و به اتاق برد. به خاطر وجود این دوتا عزیز زندگیم، خداروشکری کردم و به اشپزخونه برگشتم. سفره رو پهن کردم و وسایلش رو چیدم، نهار رو خوردیم و علی فاطمه رو بغلش کرد تا سفره رو جمع کنم. بعداز شستن ظرفا،دو لیوان چای به و سیب ریختم و پیششون رفتم، وابستگی علی و فاطمه به همدیگه کاملا معلومه، کنارشون نشستم و به شوخی گفتم - اقای محترم. یکمم این خانمتو تحویل بگیر....از وقتی اومدی فقط حواست به فاطمه خانمه! نگاه از فاطمه برداشت و با محبت بهم خیره شد - حواسم به شمام هست خانم، به خاطر شما فاطمه رو سرگرم کردم که به کارات برسی عزیز دلم. شما دوتا عشقای زندگی منین! دستش رو دور شونه م حلقه کرد و به خودش چسبوند - میدونم اینروزا خیلی خسته میشی، هم کار خونه، هم نگهداری از فاطمه، هم اینکه میبینم هر از گاهی خیاطی میکنی ! دارم یه برنامه میریزم که یه سفر زیارتی بریم مشهد حال و هوامون عوض شه. البته الان نه ها یکم کارام روبراه بشه بعد!!! با خوشحالی ان شاءاللهی گفتم و یاد سفر کربلای مامان و بابا افتادم که برای سالگرد ازدواجشون فرستادیم. چقدر خوشحال شده بودن، دلم میخواد بگم که همه باهم بریم، لب هام رو تر کردم و گفتم - میگم علی جان، دیشب یاد اون مشهدی که مجردی رفته بودیم افتادم، اینقدر دلم برای اون زمان تنگ شد. با کلی اتفاقای خوبش واقعا به یادموندنی شد. راستش اگه تو هم موافق باشی مشهد رو جور کنین همه باهم بریم، هم خانواده ی شما، هم خانواده ی ما! نظرت چیه؟ - من که موافقم بذار از فاطمه خانمم بپرسیم که اولین بار میخواد بره پابوس اقا! صورتشو نزدیک صورت فاطمه برد و گفت - فاطمه خانم شمام دوست داری باهم بریم مشهد؟ اره بابایی؟ دستای کوچیکشو بالا اورد و دماغ علی رو گرفت و محکم فشار داد - باشه بابایی فهمیدم راضی هستی حالا این دماغ بیچاره رو ول کن کنده شد! با خنده نگاهشون میکردم، فاطمه هر روز اداهاش بیشتر میشه و سرگرممون میکنه. خودمم تو خونه تنها میشم دیگه احساس دلتنگی نمیکنم و تا شب باهاش مشغول میشم. چه تو وی ای پی رمان رو بخونید یا تو‌کانال عشق اسمانی، اجازه کپی و انتشار و ارسال رمان جاهای دیگه رو ندارید❌❌ ♥️پارت‌اول‌رمان‌ عاشقانه ‌💕👇 https://eitaa.com/eshgheasemani/74667 .... 🚫 •••┈✾~🍃♥️🍃~✾┈••• ┄•●❥ @eshgheasemani •🌸° •🌸°∞ •🌸°∞°❀🌸❀°∞°🌸•°∞°❀🌸❀°∞°🌸•°∞‌
🌸°∞°❀🌸❀°∞°🌸•°∞°❀🌸°∞°❀🌸❀ •🌸°∞° •🌸° ✨﷽✨ ♥️ ✍ ❌دوست عزیز کپی و ارسال رمان به کانالها و گروها و پیویتون حرااامه❌ یک ساعتی از نهار گذشته بود که صدای ایفون بلند شد، از مانیتور ایفون چشمم به مامان و سحر افتاد، دکمه رو زدم و رو به علی گفتم - مامانینا اومدن علی بلند شد و گفت - من برم بلوزمو بپوشم تا نیومدن، حواست به فاطمه باشه فاطمه رو بغل کردم و به استقبال مامان و سحر رفتم. همین که در رو باز کردم حلما رو دیدم که چادر نماز سرش کرده بود،خیلی بهش میومد. سلام داد و خم شدم صورتش رو بوسیدم - سلام عزیز دلم، عمه دورت بگرده چقدر ماه شدی با این چادرت با مامان و سحر سلام و احوالپرسی کردم. رو به مامان گفتم - علی اقا خونه ست، میگفتین داداش و بابا میومدن داخل، چایی تازه دم کرده بودم میخوردن بعد میرفتن - دیگه عجله داشتن ، تو فروشگاه بار اومده زود رفتن. باشه ای گفتم و مامان فاطمه رو از بغلم گرفت و وارد خونه شد، محمد رو از بغل سحر گرفتم داخل رفتیم‌ علی از اتاق بیرون اومد و بعداز سلام و احوالپرسی ، براشون چایی اوردم و دور هم نشسته بودیم یاد مراسم شهادت حضرت زهرا سلام الله علیها افتادم. رو به علی گفتم - علی جان هفته ی بعد که مراسم شهادت حضرت زهراست تو مسجد احسانم میخواین بدین؟ کمی از چاییش رو خورد - قراره فردا شب درباره ش حرف بزنیم ببینیم چقدر تو صندوق بودجه داریم، چون یه مقداری از هزینه رو باید برای طرح ایتام بذاریم کنار، بقیه ش رو هم برای مراسم شهادت خانم هزینه کنیم. - اخه من برای فاطمه نذر کرده بودم به حضرت زهرا، میخوام یه مبلغی رو کمک کنم. - خداقبول کنه عزیزم، هر چقدر که نذر کردی میدی میبریم برای مراسم خرج میکنیم باشه ای گفتم و علی نگاهی به ساعتش کرد و گفت - مادر جان اگه اجازه بدید من برم، چون باید سری به خیریه هم بزنم از اونجام برم مطب! - برو پسرم خدا پشت و پناهت علی بلند شد و به اتاق رفت، فاطمه رو پیش مامان گذاشتم و وارد اتاق شدم - میگم علی جان میخوام مامانینارو شام نگه دارم میتونی امشب زود بیای؟ با لبخندی جواب داد - چشم سعی میکنم زودتر بیام فقط شام‌چی میذاری؟ - یکم خورشت فسنجون گذاشتم، چون کمه نهایتش یه خورشت دیگه هم کنارش درست میکنم کتش رو پوشید و گفت -باشه هر کار صلاح میدونی بکن، فقط به حمید زنگ بزن اومدنی خانم جونم بیاره بهتره خیلی تو خونه تنها نمونه نزدیکش رفتم و بغلش کردم - مهربون کی بودی تو اخه! روی موهام رو بوسید - خب معلوم مهربون زهرابانوی عزیزم!!! کیفش رو به دستش دادم - برو خدا پشت و پناهت باشه - خوش بگذره بهتون. چادر رنگیم رو سر کردم و تا دم در بدرقه ش کردم‌. پیش مامان و سحر برگشتم و تا عصر کلی حرف زدیم و با بچه ها بازی کردیم. موقع شام حمید و بابا به همراه خانم جون اومدن و علی هم نزدیک ساعت هشت اومد. بعداز خوردن شام تا ساعت یازده شب نشینی کردیم، با خمیازه هایی که بابا میکشید زودتر اماده شدن و به خونشون رفتن. چه تو وی ای پی رمان رو بخونید یا تو‌کانال عشق اسمانی، اجازه کپی و انتشار و ارسال رمان جاهای دیگه رو ندارید❌❌ ♥️پارت‌اول‌رمان‌ عاشقانه ‌💕👇 https://eitaa.com/eshgheasemani/74667 .... 🚫 •••┈✾~🍃♥️🍃~✾┈••• ┄•●❥ @eshgheasemani •🌸° •🌸°∞ •🌸°∞°❀🌸❀°∞°🌸•°∞°❀🌸❀°∞°🌸•°∞‌
🌸°∞°❀🌸❀°∞°🌸•°∞°❀🌸°∞°❀🌸❀ •🌸°∞° •🌸° ✨﷽✨ ♥️ ✍ ❌دوست عزیز کپی و ارسال رمان به کانالها و گروها و پیویتون حرااامه❌ چادر رو از کمد برداشتم و جلوی آینه روی مقنعه تنظیم کردم - زهرا بدو‌ دیرم شد - الان میام روسری فاطمه رو بستم و با محبت نگاهش کردم، قربونت بشم چقدر حجاب بهت میاد عزیز دلم. کیف و گوشیم رو برداشتم ، فاطمه رو بغل کردم و بیرون رفتم. همین که سوار ماشین شدم علی گفت: - پس چیکار میکنی یه ساعته، من بعد تو اماده شدم، اومدم تو ماشین نشستم حالا به مامانمم زنگ زدم! با خنده گفتم: - والا شما اقایون فقط یه بلوز و شلوار میپوشین و تمام، ما خانما کلی لباس باید بپوشیم. درضمن این خوشگل خانمم داشتم اماده میکردم، ببین چه خوشگل شده. لپ فاطمه رو کشید، فاطمه تلاش کرد ساعت علی رو بچسبه که موفق نشد. - قربون دختر محجبه م بشم، چقدرم خانم شده!!! ماشین رو روشن کرد و به سمت مسجد حرکت کردیم. جلوی در مسجد که رسیدیم دیدیم خانم رثایی و بقیه ی بچه ها جلوی در منتظرن، از ماشین پیاده شدم و بعداز سلام و احوالپرسی گفتم: - پس چرا در مسجد بسته ست؟ خانم رثایی گفت: - والا قرار بود سر ساعت چهار باز کنن، ولی خبری نشده. علی پیاده شد و سلام داد، شماره ی یکی از بچه ها که قرار بود در مسجد رو باز کنه رو گرفت و بعداز صحبت کوتاهی که با مخاطب پشت گوشی داشت تماس رو قطع کرد و گفت: - شرمنده خانم رثایی مثل اینکه ماشینش خراب شده برا همین دیر کرده. بذارین خودم میرم بالا بازش میکنم سریع از لوله ی گاز بالا رفت و از اون طرف پایین اومد و در رو باز کرد و جلوش یه اجر گذاشت تا بسته نشه. ازش تشکر کردیم و بعداز خداحافظی رفت. وارد مسجد شدیم، به خانم رثایی گفتم که چون حلما سرماخورده سحر نتونست بیاد و ازم خواست که صحبتهای استاد رو ضبط کنم تا تو خونه گوش بده. زینب و حسین هم به جمعمون اضافه شدن و چون وقت کمی داشتیم استاد با خوندن دعای فرج کلاس رو شروع کرد. گوشی رو روی ضبط صدا تنظیم کردم و کنار استاد گذاشتم. - خیلی خوش اومدین عزیزای دلم. ان شاءالله خودتون و بچه های گلتون همیشه در پناه امام زمان علیه السلام باشید و دعای خیر حضرت شامل حالتون بشه. همه الهی امین گفتیم و استاد ادامه داد: - درباره مباحث سری قبل که به چند مورد اشاره کردیم مهمترینش لقمه ی حلال بود که گفتیم سعی کنیم چه در زمان بارداری و چه بعداز زایمان حواسمون به لقمه هایی که میخوریم باشه. ببینین عزیزان خداروشکر همسراتون خودشون اهل حلال و حروم هستن و مال حرام اجازه نمیدن وارد زندگیتون بشه، اما بعضی وقتا فقط لقمه ی حرام‌ خوردن نیست! بذارید یه داستانی رو براتون تعریف کنم که از استادم شنیدم، برای خودم که خیلی جالب بود و تلنگر بزرگی زد، دوست دارم شما هم بدونین. مشتاقانه منتظر شنیدن داستان بودیم که استاد ادامه داد. چه تو وی ای پی رمان رو بخونید یا تو‌کانال عشق اسمانی، اجازه کپی و انتشار و ارسال رمان جاهای دیگه رو ندارید❌❌ ♥️پارت‌اول‌رمان‌ عاشقانه ‌💕👇 https://eitaa.com/eshgheasemani/74667 .... 🚫 •••┈✾~🍃♥️🍃~✾┈••• ┄•●❥ @eshgheasemani •🌸° •🌸°∞ •🌸°∞°❀🌸❀°∞°🌸•°∞°❀🌸❀°∞°🌸•°∞‌
🌸°∞°❀🌸❀°∞°🌸•°∞°❀🌸°∞°❀🌸❀ •🌸°∞° •🌸° ✨﷽✨ ♥️ ✍ ❌دوست عزیز کپی و ارسال رمان به کانالها و گروها و پیویتون حرااامه❌ استادمون میگفت خدمت یکی از علما رفته بودیم و ایشون برامون تعریف میکرد که یه روز یکی از اقایون به همراه پسر کوچکش به منزلمون اومد، این اقا خیلی کلافه بود. گفت حاج اقا این بچه رو هر بار که میبرم بیرون به قدری جیغ و داد میکنه که دیگه کلافه مون کرده و نمیدونم چیکار کنم انگار از چیزی وحشت میکنه. این عالم ازش پرسید میخوای درست شه؟ پدر بچه گفت بله معلومه که میخوام درست شه. این عالم گفته بگو بچه ت بیاد. وقتی بچه اومد یه تیکه نون بهش داد و گفت برو تو کوچه بخور بیا...این بچه رفت بیرون و بعداز اینکه این نون رو خورد برگشت. این عالم گفت خب دیگه درست شد و از اون جیغ و دادها خبری نمیشه! وقتی پدرش علتش رو پرسید عالم بزرگوار گفت من تو رو میشناسم چون تو قرون قرون، تو گندمی که میخوای بیاد تو غذات دقت داری که بچه ت میخواد بخوره، حلال باشه. هم اینکه تو بیرون نمیذاری جلوی دیگران غذا بخوره... به خاطر همین حساسیتت روی لقمه ی حلال، این بچه چشم برزخیش باز شده. وقتی میره بیرون مردم رو به قیافه ی اصلیشون میبینه و میترسه، اما اگه یه بار تو معابر یه چیزی بخوره چشم برزخیش بسته میشه، همین کاری که من کردم. استاد به اینجای داستان که رسید لبخندی زد و ادامه داد - حالا شما فکر کنین الان تو زمونه ی ما چی شده؟ ما چیکار کردیم؟ اینهمه درباره اداب غذا خوردن اهل بیت حدیث دارن، چقدر اسلام درباره همه چی اموزش داده...اما ماها اصلا به بچه ها درباره اداب غذا خوردن، نشستن حرف زدن چیزی یاد ندادیم! الان به جوونامون چی یاد میدن؟ جلوی هم بخورین، راه میرین بخورین، تو رستوران پشت شیشه که عابر هم داره رد میشه و میبینه بخورین، ممکنه همون موقع که شما داری غذاتو میخوری، یه کسی که اصلا وسع مالیش به این غذاها نمی‌رسه رد بشه و شما رو ببینه! اصلا میدونین قدیما چلو کبابیا یه جایی بود که همه نبینن ، یا خانواده ها خیلی حواسشون بود که تو خونشون غذایی که میپزن بوش بلند نشه اما الان متاسفانه اینجور نیست. اصلا مهم نیست براشون!!! حواسم به حرفای استاد بود که نفسی تازه کرد و گفت - من خودم همیشه به بچه ها تذکر دادم جلوی دیگران چیزی نخورن! بچه فطرتش پاکه... هر چیز خوبی بگی یاد میگیرن، این ماییم با این کارامون داریم بچه ها رو اشتباه تربیت میکنیم. پس حواستون به اینا حتما باشه خیلی مهمه و تو تربیت بچه خیلی تأثیر داره! حالا که مادر شدین، اینارو به بچه هاتون از همون کودکی یاد بدین. حالا یه ماجرایی هم از دختر خودم بگم. یادش بخیر یه بارزهرا کوچک بود استادفاضل براش یه ابنات خرید و دستش داد گفت وقتی رفتیم خونه بخور، زهرا هم چهار ساله بود یهو دیدیم زهرا ابنباتش رو زیر سویشرتش قایم کرد! استاد ازش پرسید دخترم چرا قایم کردی؟ با زبون شیرینش گفت اخه ممکنه بچه های دیگه ببینن دلشون بخواد... یه‌ پیرمردی از کنارمون رد میشد وقتی اینو شنید لبخندی زد و احسنتی گفت. حالا شما فکر کنین اگه به بچه ها یاد بدیم اونا هر چی که گفتیم رو اویزه ی گوششون میکنن، دلیل این کار زهرا یکیش این بود که ما خودمونم جلوی دیگران نمیخوردیم زهرا هم یاد گرفته بود. پس شمایی که مادر هستی و بیشترین وقت رو با بچه ت داری میگذرونی اینارو بهش یاد بده تا بچه ت درست تربیت بشه. این از لقمه ی حلال و حرام، که تو محبت به اهل بیت خیلی مؤثره! حالا یه صلوات بفرسین تا بریم به اینکه چطور بچه هارو با امام زمان اشنا کنیم. همه صلوات فرستادیم چند دقیقه ای استراحت کردیم تا بقیه ی مباحث رو بشنویم. چه تو وی ای پی رمان رو بخونید یا تو‌کانال عشق اسمانی، اجازه کپی و انتشار و ارسال رمان جاهای دیگه رو ندارید❌❌ ♥️پارت‌اول‌رمان‌ عاشقانه ‌💕👇 https://eitaa.com/eshgheasemani/74667 .... 🚫 •••┈✾~🍃♥️🍃~✾┈••• ┄•●❥ @eshgheasemani •🌸° •🌸°∞ •🌸°∞°❀🌸❀°∞°🌸•°∞°❀🌸❀°∞°🌸•°∞‌
🌸°∞°❀🌸❀°∞°🌸•°∞°❀🌸°∞°❀🌸❀ •🌸°∞° •🌸° ✨﷽✨ ♥️ ✍ فاطمه بهونه میگرفت و روسریم رو میکشید، فکر کنم گشنه ش شده، از استاد اجازه گرفتم و با کمی فاصله ازشون نشستم‌تا بهش شیر بدم. شیرش رو که خورد دیگه اروم شد و دوباره برگشتم‌پیش بچه ها. یکی از بچه ها قبل از اینکه استاد بحث رو شروع کنه پرسید -خب استاد خداروشکر همسرای ما حساسن، ولی خیلی از خانما گله دارن که همسرامون اصلا حساس نیستن که چجور لقمه ای رو دارن وارد زندگی میکنن خب اینو چجوری به همسرش بفهمونه - متاسفانه بله، اول اینکه خانم میتونه با روی خوش و از دَرِ محبت وارد شه و همسرش رو قانع کنه که این مال حروم میتونه زندگیشون رو نابود کنه یا اصلا وقتی بچه شون بزرگ شد اثراتش رو روش میذاره! البته بعضی خانما با توقعات بالاشونم مقصر اومدن مال حروم به زندگیشون میشن قبلا هم در این باره باهاتون حرف زدم خانمی که قانع باشه و توقعات زیاد از همسرش نداشته باشه به این زودیا مرد نمیره سراغ نزول و مال حرام... برا همین خانم هم خیلی تو این مسئله مؤثره...اما حالا بعضی اقایون هستن که دیگه اصلا بهایی به صحبتای خانمشون نمیدن و انگار عادت شده که با مال حرام زندگی کنن اینجا دیگه باید از طریق مشاورین مذهبی دنبال حل این مشکل برن. حالا بریم سراغ بحث شیرین تربیت این نوگلهای زندگیمون نگاه محبت امیزی به بچه ها کرد و با لبخندی ادامه داد - ببینین دخترای گلم اول اینکه من دیدم بعضی از مادرا برای اینکه خودشون به کاراشون برسن، بچه رو میذارن جلوی تلویزیون و کارتون رو روشن میکنن تا خودش مشغول بشه، این خیلی اشتباهه و برای نوزاد و حتی بچه ها ضرر داره، سعی کنین خودتون با بچه ها مشغول بشین و بازی کنین. تو خونه سعی کنین تلاوت قران و صدای اذان و حتی سخنرانی و مداحی روشن کنین تا بچه با اینا بزرگ بشه، در ثانی یه روشی که خیلی مؤثره بگم بهتون، بچه هارو از نوزادی تو مراسمات اهل بیت ببرین! خیلیا میگن که نمیدونم بچه رو روضه نبرین یا لباس مشکی نپوشونین این کاملا اشتباهه! بچه تو این مراسماته که گوشت و خونش با اهل بیت عجین میشه. من خودم از وقتی دخترام به دنیا اومدن همیشه تو مراسمات بردمشون، اون فضای روضه یا حتی جشنی که برای اهل بیت علیهم السلام گرفته میشه خودش تأثیرش رو میذاره! من یادمه مجرد که بودم دعای ندبه میرفتم، یه خانمی هر جمعه بچه ی نوزادش رو بغلش میکرد و با خودش به مراسم میاورد، اما متاسفانه جوونای الان میگن بچه ها وقتی گریه بر مصایب اهل بیت رو ببینن روحیه شون خراب میشه و افسرده میشن. ببینین دشمن چقدر خوب تو این زمینه فعالیت کرده و خوب پیش رفته تا از مراسم اهل بیت دور شن!! یا حتی اطرافتون میبینین وقتی کسی افسردگی یا مشکل روحی داره دکترا بهش میگن به هیچ عنوان مراسمات روضه شرکت نکن و به جاش برو کلاس رقص و اهنگ بذار، اینا داره ضربه میزنه و کسی هم ککش نمیگزه! همین رقص اگر یک مدت روحیه بچه رو خوب کنه بعدش به پوچی میرسه! در حالی که بعد از وضه ی اهل بیت یه انرژی مضاعفی به ادم میده که تو هیچ مراسم دیگه ای نمیتونین به دستش بیارین. متاسفانه خیلیامون فرهنگ غربی رو وارد زندگیامون کردیم و بهش افتخار هم میکنیم و با به به و چه چه به هم تعریف میکنیم که دخترم فلان کلاس رقص رفته و.... اینا ضربه های بزرگی به فطرت پاک بچه ها میزنه که خدای متعال درباره این مسائل قراره از پدر و مادر سؤال بپرسه و پدر و مادر مدیون این بچه هستن! پس حرفم اینه حتما تو مراسمات اهل بیت بچه هاتون رو ببرین، بذارین گوششون از بچگی به مباحث اهل بیت عادت کنه. خداروشکر امروز مباحث خوبی گفته شد حالا چند تا کار بگم تا تو خونه انجام بدین. همیشه شعرها و قصه های امام زمانی رو برای بچه ها بخونین، بازیهایی مثل پازل که میتونین خودتونم درست کنین درباره امام زمان اینا خیلی تأثیر داره. بچه هاتون که دو سه ساله شدن و تونستن حرف بزنن بهشون یاد بدین صبح که بیدار شد اول به ساحت مقدس امام زمان علیه السلام سلام بده یا موقع خواب حتما شب بخیر بگه، دعای فرج رو حتما یادشون بدید و ورد زبونشون بشه و خودتونم باهاش بخونین.... اینا همشون تو تربیت مهدوی تأثیر داره. با سروصدایی که از حیاط میومد استاد صحبتش رو قطع کرد و همه به حیاط نگاه کردیم. پنج شش تا از جوونا با دیگ و پرچم و کلی وسایل داخل اومدن استاد گفت - خب بچه ها مثل اینکه اقایونم اومدن مسجد رو برای مراسم اماده کنن، دیگه بحث رو تموم کنیم. برای تعجیل در فرج مولاجانمون یه صلوات ختم کنین و باهم دعای فرج بخونیم. ♥️پارت‌اول‌رمان‌ عاشقانه ‌💕👇 https://eitaa.com/eshgheasemani/74667 .... 🚫 •••┈✾~🍃♥️🍃~✾┈••• ┄•●❥ @eshgheasemani •🌸° •🌸°∞ •🌸°∞°❀🌸❀°∞°🌸•°∞°❀🌸❀°∞°🌸•°∞‌
🌸°∞°❀🌸❀°∞°🌸•°∞°❀🌸°∞°❀🌸❀ •🌸°∞° •🌸° ✨﷽✨ ♥️ ✍ ❌دوست عزیز کپی و ارسال رمان به کانالها و گروها و پیویتون حرااامه❌ بلوز مشکی فاطمه رو که دیشب از نزدیک حرم خریدیم رو پوشوندم و روسریشو بستم. علی وارد اتاق شد - زهرا جان دیر شده من باید زودتر اونجاباشم - باشه تو فاطمه رو بردار منم چادرم رو سر کنم و بیام باشه ای گفت و فاطمه رو با کلی قربون صدقه برداشت و فاطمه هم از خدا خواسته روی زمین دست و پا میزد تا برش داره. علی و فاطمه که رفتن، از داخل صندوق کوچکی که پس اندازم رو توش میذاشتم مبلغی رو که برای مراسم حضرت زهرا سلام الله علیها نذر کرده بودم، برداشتم و داخل کیف پول گذاشتم‌تا به علی بدم. سریع چادرم رو سر کردم و کیفم رو برداشتم و بیرون رفتم. سوار ماشین که شدم علی برای فاطمه مداحی میخوند و دست کوچکش رو گرفته بود و باهاش سینه میزد. پول رو به سمتش گرفتم - علی جان اینم اون پول نذری فقط الان شما همه چی خریدین اینو برای چی خرج میکنین؟ - نگران نباش حتما خرج مراسم میکنیم. یه مقداری از وسایلارو هنوز پولشو ندادیم، حاج اکبر دیروز فرستاده مسجد باید برم از صندوق بردارم ببرم بدم اینم میذارم روش تشکری کردم و فاطمه رو ازش گرفتم. یه مداحی از حضرت زهرا روشن کرد و به سمت خونه خانم جون رفتیم تا اونم سر راه برداریم به مسجد بریم. چون علی دیرش شده بود، به خانم جون زنگ زدم تا آماده باشه و به محض رسیدن در خونشون، دیگه منتظر نمونیم. خانم جون رو برداشتیم و به مسجد رفتیم. پرچم هایی رو سر تاسر کوچه نصب کرده بودن و صدای مداحی از مسجد بلند بود. چون جای پارک نبود، سر کوچه پیاده شدیم تا علی جایی رو برای پارک ماشین پیدا کنه! هر قدمی که به سمت مسجد بر میداشتم بیشتر بغض میکردم، مراسم شهادت مادرمون که میشه داغ دلمون تازه میشه و نفرتمون از دشمنان اهل بیت بیشتر! خدایا تا کی باید منتظر ظهور مولامون باشیم؟ تا کی باید این درد رو تو دلمون بریزیم و بغضمون رو خفه کنیم. خدایا قلب نازنین حضرت زهرا سلام الله علیهاروبا ظهور پسرش شاد کن... وقتی به این فکر میکنم که اون ملعونا میخواستن امیرالمؤمنین و خانواده ش رو تو آتیش بسوزونن قلبم به قدری فشرده میشه کم میمونه از تپش وایسته! لعنت خدا به همه ی دشمنان اهل بیت علیهم السلام. با صدای خانم محبی گفتنهای یه نفر به عقب برگشتم و دیدم حدیث و اقا محمد رضا باهم دارن میان، رو به خانم جون گفتم - خانم جون شما برین داخل، من الان میام. باشه ای گفت و به سمت ورودی خانمها رفت. اقا محمدرضا از حدیث جدا شد و به سمت مسجد رفت، بعد از رفتنش حدیث به سرعت قدمهاش اضافه کرد و همین که نزدیکم شد بغلم کرد چه تو وی ای پی رمان رو بخونید یا تو‌کانال عشق اسمانی، اجازه کپی و انتشار و ارسال رمان جاهای دیگه رو ندارید❌❌ ♥️پارت‌اول‌رمان‌ عاشقانه ‌💕👇 https://eitaa.com/eshgheasemani/74667 .... 🚫 •••┈✾~🍃♥️🍃~✾┈••• ┄•●❥ @eshgheasemani •🌸° •🌸°∞ •🌸°∞°❀🌸❀°∞°🌸•°∞°❀🌸❀°∞°🌸•°∞‌