من آشپزیو خیلی دوس دارم و کلیم دستور پخت غذاهای باحال بلدم ولی مامانم انقدر وسواسیه که نمیزاره یه روغن تو آشپزخونه جابه جا کنم خب زن بزا کارمو بکنم.
ای دل ، برای آنکه نگیری چه میکنی ،
با روزگار دوری و دیری چه میکنی ؟
بی اختیار بغض که می گیردت بگو ،
در خود شکست را نپذیری چه میکنی ؟
با این اتاق تنگ و شب سرد و گور تنگ ،
تو جای من ، جز اینکه بمیری چه میکنی ؟
ای عشق ، ای قدیم ترین زخم روز گار ،
در گوشه ی دلم سر پیری چه میکنی ؟
دست تو را دوباره بگیرم چه می شود ؟
دست مرا دوباره بگیری چه میکنی .. ؟
گاهی وقت ها در جوابِ "خوبی؟" فقط میتونم تایپ کنم "زندهم" یعنی فقط سعی میکنم باشم، خوب و بدش فرقی نداره.
یه روزایی آدم تلاش میکنه که فقط باشه که فقط متلاشی نشه.