داستان یک مثل
اگر من منم، پس کو کدوی گردنم؟
مرد ابلهی که در گیجی و حواسپرتی، تالی و ثانی نداشت، قصد سفر کرد. زنش که به احوال او آشنا بود، گفت: علامتی به خودت ببند که اگر گم شدی، بتوانی خودت را پیدا کنی. گفت: چه کنم؟ زن رفت کدویی آورد، سوراخ کرد و بندی از آن گذراند و از گردن شوهر خود آویخت و گفت: حالا میتوانی با خیال راحت، سفر کنی. مواظب باش کدو همیشه از گردنت آویزان باشد؛ هیچ وقت گم نخواهی شد.
مرد با همان حالت، عازم سفر شد و خوشحال بود که اگر راه را گم کند، لااقل خودش را گم نخواهد کرد. روزی خسته و کوفته، با کدوی گردن خود، وارد یک مسجد شد و در شبستان مسجد، به استراحت پرداخت و پس از لحظهای، به خواب عمیقی فرو رفت.
اتفاقاً در همان وقت، دزدی از آن جا میگذشت. پیش آمد و بند کدو را پاره کرد و کدو را با خود برد. پس از چند لحظه، مرد ابله بیدار شد و قبل از هر چیز، به گردن و سینهی خودش نگاه کرد؛ دید که کدو نیست. حیرتزده، به اطراف نظر انداخت و با لحنی خاص گفت: اگر من منم، پس کو کدوی گردنم؟
دوازده هزار مثل فارسی، دکتر شکورزاده بلوری، ص ۱۴۷.
#داستانمثل
#اگرمنمنمپسکوکدویگردنم
#شکورزادهبلوری
https://eitaa.com/joinchat/3003253043Ce1ab333303