داستان یک مثل
خرس شکار نکرده رو، پوستشو نفروش!
دو نفر دوست، به قصد شکار خرس، تفنگ برداشتند و به بیابان رفتند و در راه، دربارهی خرس شکارنکرده، صحبت میکردند و پوست نکندهی خرس را با هم معامله میکردند.
روزی خرسی را دیدند که بر سر چشمه مشغول آب خوردن است. یکی از آنها با حالت ترس گفت: من از خیر شکار خرس گذشتم؛ زیرا قدرت شکار او را ندارم. رفیقش گفت: تو آدم ترسویی هستی. من خودم اکنون شکارش میکنم. اولی از ترس بالای درخت رفت و دومی به طرف خرس قراول رفت و تا خواست ماشه را بکشد، از ترس دستش لرزید و تیر به هدف نخورد. خرس خشمگین، به طرف تیرانداز دوید و شکارچی ترسو که شنیده بود خرس با مُرده کار ندارد، دراز به دراز خوابید. خرس بالای سر او آمد و او را بویید و رفت.
اولی که بالای درخت نزدیک بود از ترس قالب تهی کند، پس از رفتن خرس، پایین آمد و به دوستش گفت: خرس در گوشت چه گفت؟ رفیقش گفت: خرس در گوشم گفت: احمق جون، خرسی که شکار نکردی، پوستشو نفروش!
ضربالمثلهای معروف ایران، مهدی سهیلی، ص ۶۴ و ۶۵.
#داستانمثل
#خرسشکارنکردهروپوستشونفروش
#مهدیسهیلی
https://eitaa.com/joinchat/3003253043Ce1ab333303