داستان یک مثل
نه شیر شتر، نه دیدار عرب!
خانوادهای از اعراب بیابانی، شبی مقداری شیر شتر در کاسه ریخته بودند که صبح بخورند. از قضا ماری که در همان حوالی روی گنجی خوابیده بود، آمد شیر را خورد و یک اشرفی در کاسه انداخت و این کار، چندین شب تکرار شد.
یک شب مرد عرب با خود اندیشید که: خوب است بیدار بمانم و آن کسی را که این همه اشرفی دارد، بگیرم و به همین منظور، بیدار ماند تا شب مار را دید. تیر را در چلهی کمان نهاد و مار را هدف گرفت و تیر به جای سر، بر دُم مار آمد و دم او را کند و مار فرار کرد. پس از ساعتی، مار برگشت و پسر عرب را نیش زد و کُشت. عرب، از آن صحرا کوچ کرد.
پس از چندی، فقیر شد و دوباره با خانواده به همان صحرا برگشت. دوباره شب، شیر در کاسه ریخت که مار برایش اشرفی بیاورد. باز مار آمد؛ اما شیر را نخورد و گفت:
برو بیچاره، عقلت را بکن گُم
تو را فرزند یاد آید، مرا دُم
نه شیر شتر، نه دیدار عرب!
ضربالمثلهای معروف ایران، مهدی سهیلی، ص ۱۷۸ و ۱۷۹.
#داستانمثل
#نهشیرشترنهدیدارعرب
#مهدیسهیلی
https://eitaa.com/joinchat/3003253043Ce1ab333303