داستان یک مثل
چه کشکی؟ چه پشمی؟
مردی بالای درخت چناری میرود و چون به شاخهی آخر میرسد، باد تندی میوزد. مرد، به وحشت میافتد و سر به آسمان برمیدارد که: ای پروردگار، اگر من از این درخت سالم پایین بیایم، تمام گوسفندهایم را نذر میکنم.
از قضا، باد لحظهای آرام میشود و مرد، چند شاخه پایین میآید و به سلامت خود، امیدوار میشود و میگوید: خدایا، پشم آنها را میدهم. باد آرامتر میشود و مرد، چند شاخهی دیگر پایین میآید. این دفعه میگوید: خدایا، کشک آنها را میدهم. خلاصه، چون از درخت پایین میآید، شاد و خندان میگوید: چه کشکی؟ چه پشمی؟
داستانهای امثال، دکتر حسن ذوالفقاری، ص ۴۰۰.
#داستانمثل
#چهکشکیچهپشمی
#حسنذوالفقاری
https://eitaa.com/joinchat/3003253043Ce1ab333303