*داستان دنباله دار هر روز یک قسمت*
* #براساس_زندگینامه_شهید_حجت الله آذرپیکان*
* #نویسنده_منوچهر_ذوقی*
* #قسمت_بیست_و_چهارم*.
_امر بفرمایید.
_لطفاً بهش بگید تا آخر شب بیاد خونه کارش دارم.
_چشم حتما بهش میگم
_خیلی ممنون ببخشید صحبت های شما رو قطع کردم
_در اختیار داریم لابد حسابی خسته شدین
_نه این چه حرفیه اتفاقاً خیلی هم لذت بردم.
حسین به حالت تواضع و فروتنی سرش را پایین انداخت
_البته جسارت نباشه دست تعریف از خود ندارم ولی به هر حال برای کسانی که جبهه نرفتند شاید شنیدن این حرفها لازم باشد. اگرچه سرتون رو درد آوردم ولی به دردتون میخوره.
_درست میگید حق با شماست .از این بابت ممنونم .خدا حافظ
غریبه رفت. حسین با ناراحتی سری تکان داد
_بعضی ها چقدر بی خیالن. انگار نه انگار که تو این مملکت جنگه. باور کنید حوصلش از حرف های ما سررفت که منتظر محمود نماند.
_خب بقیش رو بگو.ظشش
حسین لب باز کرد اما پیش از آنکه چیزی بگوید محمود با عجله وارد شد و نگاهی به داخل صحن انداخت
_سلام بچه ها می بخشید شماها کسی را انجام ندیدین؟!
حسین گفت: یک غریبه اینجا منتظرت بود.
_خوب حالا کجاست؟
_رفت. گفت شب بیا خونه کارت دارم
محمود با ناراحتی نشست عرق پیشانی را پاک کرد و زیر لب گفت: خیلی بد شد
حسین بالا لحن کشداری پرسید :این یارو کی بود؟!
_یکی از دوستانم بود
_تو که از اینجور دوستان نداشتی؟
_چطور مگه؟
_انگار زیاد توی خط نبود یک ساعت داشتم برای بچهها از جبهه و خط مقدم و این روزها حرف میزدم ولی اصلاً قاطی نشد. همون دوران نشسته بود آخرش هم حوصله اش سر رفت و زرد بیرون.
محمود خندید .سری تکان داد و نگاه در نگاه حسین دوخت.
_حق داشته از تعریف های تو خسته بشه چون خودش روی تمام عملیات ها بوده.
حسین خودش را باخت و رنگ به رنگ شد.
_نشناختیش ؟!حجّت بود !حجت آذر پیکان.
_چی کاره است؟!
_فقط اینو بدون که در حال حاضر فرمانده تیپ ۳۳ المهدیه
حسین همانطور ساکت و ناباورانه به او زل زد و گفت: بیچاره از دست ما چی کشیده!
محمود بلند شد و نگاهی به ساعتش انداخت
_من دیگه مزاحمتون نمیشم .توبه تعریف هات ادامه بده. بالاخره هفت روز روی خط مقدم بود و خیلی چیزها برای گفتن داری.
👈ادامه دارد ....
https://chat.whatsapp.com/CzPsk4NOD9M9jH4vFR23gP
•┈┈••✾❀🍃♥️🍃❀✾••┈┈•*
*داستان دنباله دار هر روز یک قسمت*
* #براساس_زندگینامه_شهید_حجت الله آذرپیکان*
* #نویسنده_منوچهر_ذوقی*
* #قسمت_بیست_و_پنجم*.
دوباره پشت پنجره رفتم. باران همونطور یک ریز می بارید. دلشو امانم را بریده بود: «یعنی این وقت صبح به کجا رفته؟!»
هنوز این فکر و خیالم پاک نشده بود که در باز شد و همراه با سوز و سرما و باد وارد اتاق شد. خیس خیس بود. گفتم :«پناه بر خدا کجابودی حاجی؟!»
خندید کنار بخاری ایستاد و همانطور که از قاب پنجره به باران زل زده بود گفت: «بچه ها هنوز خوابند؟!»
_خوب معلومه هنوز خیلی زوده برای چی بیدارشون کنم؟!
_شما بیدارشون کنم بعدا میفهمی .می خوام ببرمشون یک جای خوب.
_توی این بارونا؟
_پس چی !دلت میاد؟! بیل و کلنگ نداریم؟!
_بیل و کلنگ میخوای چی کار؟ نکنه باز خیالاتی به سرت زده!؟
_ای همچین .تاتو بچه ها را آماده کنی و من برمیگردم.
پیش از اینکه فرصت حرف دیگری پیدا کنم دوباره از اتاق بیرون زد و توی باران ناپدید شد.
بچه ها صبحانه خورده و لباسپوشیده پشت پنجره به انتظارش ایستاده بودند. دلم هزار راه می رفت.سر از کارهایش در نمی آوردم همیشه وقتی میخواست کار مهمی انجام بدهد همین طور مرموز می شد. پشت پنجره کنار بچهها چشم به بیرون دوختم.
باران کم کم آرام گرفت. صدای چک چک ناودان ها دیگر منقطع و بریده بریده شده بود.به آسمان نگاه کردم که ابرها داشتند نو و کهنه می شدند .حدس زدم که دوباره باران خواهد گرفت.
در اتاق باز شد و حاجت خندان و سرحال به داخل سرک کشید.
_خب بچه ها حاضرن؟!
گفتم:« بله ! ولی تا نگی چی خیالی داری نمیزارم بیان بیرون!»
بچه ها باغچالی لباس گرم پوشیدن و هلهله کنان به دنبال پدرشان از اتاق بیرون زدند.
پیش خودم به کارهایش فکر می کردم و می خندیدم .یکی دو بار تصمیم گرفتم پشت پنجره بروم تا ببینم صدای بیل و کلنگ به خاطر چیست ولی باز هم طاقت آوردم تا کارش را تمام کند و هر وقت خودش گفت بروم.
همان طور که حدس زده بودم آسمان دوباره تیره شد و باران شروع به باریدن کرد. بار دیگر دلم واقعاً شور زد: «توی این بارونا سرما نخورن»
دیگه تصمیم گرفته بودم که سراغشان بروند شعله زیر قابلمه را کم کردم و چادر سرم انداختم اما پیش از اینکه راه بیفتم صدای شادی بچه ها را شنیدم و به دنبالش در اتاق باز شد و هر سه وارد شدند.حجت بادگیر را از تن درآورد لباس خرید بچه ها را عوض کرد و کنار بخاری نشستند.
_خب حالا نمی خوای بگی چیکار کردی؟!
حجت خندید. دستش را دور گردن بچه ها که دو طرفش نشسته بودند انداخت.
_حالا دیگه میتونی خودت بیای تماشا کنی.
از اتاق بیرون رفتم همان طور که او خواسته بود چشمانم را بسته بودم و با احتیاط جلو میرفتم گفت :خوب وایسا! حالا چشماتو باز کن.
آرام چشمانم را باز کردم در مقابل خودم گوشه حیاط یک نهال سبز و تازه را دیدم که روی زمین قد کشیده بود.
_چقدر قشنگه درخت کاشتین؟!
حجت کنار نهال نشست و عاشقانه به آن زل زد.
دانه های ریز و درشت باران روی صورت درست مثل شبنم می درخشید. جلو رفتم و کنارش نشستم:
_حالا چه خبره که درخت کاشتی؟!
_مگه نمیدونی امروز روز درختکاریه! من هم این نهال را کاشتم تو هم ادای وظیفه شده باشه هم یادگاری از ا خود باقی گذاشته باشم . از این گذشته درخت علامت سرسبزی و خرمیه..
در حالی که آن روز بارانی به دست حجت در زمین نشان داده شد حالا برای خودش یک درخت درست و حسابی شده.کاش بود و با چشمان خودشان را میدید سرسبز و خرم.
👈ادامه دارد ....
http://eitaa.com/joinchat/2795372568C39e6bb54eb
•┈┈••✾❀🍃♥️🍃❀✾••┈┈•*
*داستان دنباله دار هر روز یک قسمت*
* #براساس_زندگینامه_شهید_حجت الله آذرپیکان*
* #نویسنده_منوچهر_ذوقی*
* #قسمت_بیست_و_ششم*.
_آذر پیکان هم که اینجاست..
_خوب چرا تعجب کردی؟!
_آخه اون که دیگه شیراز نیست .چند وقته که مسئول تیپ ۳۳ المهدی جهرم شده.
_این جلسه چند ساله که قبل از محرم تشکیل میشه تمام فرماندهان سپاه شیراز جمع می شوند و برنامه ریزی می کنند. آذر پیکان هم تا حالا همه شرکت کرده دیگه نمیتونه دل بکنه حسابی پابند شده.
_پس به خاطر همین اومده شیراز؟!
_اوهوم.حالا چرا اینقدر پاپی اون شدی؟!
_هیچی راستش تعریفشو زیاد شنیدم برای تا حالا از نزدیک باهاش برخورد نداشتم.
_جدی میگی پس نصف عمرت بر فناست
_راستی به نظرت از اون هم میشه کمک مالی برای هیئت گرفت.
_چرا نشه؟!
_خوب دیگه دیگه مال اینجا نیست حتماً خودش توی جهرم از این برنامه ها ترتیب میده.
_حق با تو.. تا ببینیم چی میشه..
_دلم میخواد به این بهانه هم که شده برم سراغش
_نه بابا ولش کن بنده خدا را توی معذورات قرار نده اگه خودش کمک کرد بگیر.
_به نظرت در مورد چی داره با حاجی صحبت میکنه؟! الان یک ساعت که دارند با هم حرف میزنن..
_اینقدر کار مردم تجسس نکن تو چیکار داری؟
_نگاه کن خداحافظی کرد داره میاد این طرف
_خب که چی؟!
_می خوام برم جلو ازش کمک مالی بگیرم
_امان از دست تو
_سلام آقای آذر پیکان
_سلام اخوی حال شما.. امری بود؟
_حقیقتش من دارم برای مراسم انسان کمک مالی جمع می کنم.
_موفق باشید اجرت با امام حسین
_خیلی ممنون
_ببخشید من یک منظره دارم . امری ندارید؟
_خواهش می کنم عرضی نیست که فقط.. راستش میدونید..
_چیزی می خواین بگین؟!
_نه منظورم اینه که نه چیزی نمیخوام بگم۱۲
_من از تو عجله دارم پس با اجازتون
_چی شد؟! چیزی ازش گرفتی؟!
_ای بابا اصلا به روی مبارکش هم نیاورد.. هرچی بهش برسونم که برای کمک مالی و رفتم سراغش به روی خودش نیاورد و رفت.
👈ادامه دارد ....
https://chat.whatsapp.com/CzPsk4NOD9M9jH4vFR23gP
•┈┈••✾❀🍃♥️🍃❀✾••┈┈•*
*داستان دنباله دار هر روز یک قسمت*
* #براساس_زندگینامه_شهید_حجت الله آذرپیکان*
* #نویسنده_منوچهر_ذوقی*
* #قسمت_بیست_و_هفتم*.
_چطور مگه؟
_هیچی هر جوری بهش رسوندم که برای کمک مالی رفتم سراغش به روی خودش نیاورد و رفت.
_خب..
_خب به جمالت فرمودند ،اجرت با امام حسین موفق باشی.
_همین؟!
_اونجوری که تعریفش رو کرده بودن گفتم حالا دست میکنه ده بیست هزار تومان میده.
_اشتهاتم بد نیست ..ده بیست هزار تومان؟!
_لااقل ۷ یا ۸ هزار تومن باید میداد.
_باید که در کار نیست.
_درسته ولی آخه اون جوری که شما ازش تعریف کرده بودی.
_هیس حاجی داره میاد..
_سلام بچه ها...
_سلام حاجی
_چه خبر چیزی هم جمع کردین..
_ یه خورده جمع شده
_مثلاً چقدر؟!
_تقریباً ۳۰ هزار تومان میشه
_خدا کریمه بیا فعلا اینو هم بگیر پیشت باشه.. چک هست ..من رفتم موقع نماز میبینمتون.
_بازش کن ببین چقدر ه؟!
_باورم نمیشه ۱۰۰ هزار تومن. ایناهاش بیا خودت ببین..
_درسته حق با تو مال کی هست.
_نمیدونم فقط شماره حساب نوشته.
_حاجی داره میاد حالا ازش میپرسم.
_بچه ها من دارم میرم بیرون. آقای آذرپیکان را بدین خودم میبرم بانک نقدش می کنم . چرا زل زدیم به هم دیگه..یالا دیگه دیرم شد..
_بفرمایید
_چیه نکنه شما دوتا را مار زده! نشنیدین خداحافظی کردم!
_به سلامت به سلامت به دست خدا...
👈ادامه دارد ....
http://eitaa.com/joinchat/2304966656C7c3f274f75
•┈┈••✾❀🍃♥️🍃❀✾••┈┈•*
*داستان دنباله دار هر روز یک قسمت*
* #براساس_زندگینامه_شهید_حجت الله آذرپیکان*
* #نویسنده_منوچهر_ذوقی*
* #قسمت_بیست_و_هشتم*.
پادگان امام خمینی جهرم سر به دامان شب گذاشته و آرام خوابیده بود.جای شلوغی و رفت و آمد روز را تنها زمزمه چرخش نسیم در لابلای شاخه و برگ درختان خرما و صدای خفه گامهای نگهبانان گرفته بود.
حاج حجت که به تازگی از سفر حج برگشته بود با دلتنگی و بی حوصلگی و به یاد خاطرات مسافرتش روی تخت اتاق فرماندهی دراز کشیده و از پنجره به حرکت آرام شاخه های نخل چشم دوخته بود. فرنج نظامی ساده ای را بر دوش انداخته و به محوطه رفت.
از دور سایه نگهبانی را کنار اسلحه خانه قدم میزد. لحظه ای ایستاد. نخواست در آن حال و هوا به سراغ او برود اما حاج محسن خوشبخت (خوشبخت معاون شهید آذرپیکان)کم کم از راه می رسید و برای دیدن او باید در همان مسیر قدم میزد. این بود که به سمت اسلحه خانه به راه افتاد.
نگهبان با زن بودن صدای پای حاج حجت ایستاد. اسلحه اش را محکم در دست گرفت و نگاهش را به اطراف گرداند.دور خودش چرخید و عاقبتش به ای را که به او نزدیک می شد دید. بیدرنگ اسلحه را از ضامن خارج کرد. انگشتر از زیر ماسه به حالت آمادهباش گذاشت
_جلو نیا
شبح ایستاد و ادامه ادامه داد:
_کی هستی؟!
_آشنا
به نظرش رسید آن صدا را می شناسد اما نتوانست صاحبش را به خاطر بیاورد. اسلحه را محکمتر در پنجره فشرد.
_اسم شب..
شبه لحظه ای ساکت ماند و دوباره تکرار کرد:
_اسم شب چیه؟!
_نمیدونم
نگهبان همچنان با خود می اندیشید که آن صدا برای خیلی آشناست. فریاد زد:
_بیا جلو
شب آرام و با گام های کند به سمت او رفت .دوباره فریاد زد:
_دستها پشت گردن.
شبح لحظه ای بعد در حالی که دستانش را دور گردن قفل کرده بود از تاریکی در آمد و در چند قدمی نگهبان ایستاد.با دقت به چهره او خیره شد اما باز نتوانست او را بشناسد. تنها مطمئن بود که او را قبلاً هم در پادگان دیده است.
👈ادامه دارد ....
•┈┈••✾❀🍃♥️🍃❀✾••┈┈•*
*داستان دنباله دار هر روز یک قسمت*
* #براساس_زندگینامه_شهید_حجت الله آذرپیکان*
* #نویسنده_منوچهر_ذوقی*
* #قسمت_بیست_و_نهم*.
با لحن خشک و آمرانه فریاد زد:
_از این جا تا کنار اون نخل بلند کلاغ پر میری و برمیگردی تا دیگه این موقع شب بی اجازه نیای بیرون.
حاج حجت نگاهی به درخت نخلی که او نشان داده بود انداخت و آرام گفت :اینکه خیلی دوره.
نگهبان قدمی جلو رفت: همین که گفتم یالا راه بیفت
حاج حجت نشست دستانش را پشت گردن قفل کرد و شروع کرد به رفتن.
هنوز چند قدم بیشتر نرفته بود که حاج محسن سوار بر جیپ با به آنها نزدیک شد.اتومبیل را متوقف کرده و پایین آمد و به نگهبان کرد:
_چی شده؟!
_سلام قربان اسم شب رو نمیدونه بی اجازه اومده بود طرف اسلحه خونه.
حاج محسن با دقت به سایه ی حاج حجت که اینک در مقابل نور چراغ جلو قرار گرفته بود خیره شد و زیرآب گقت: می دونی اون کیه؟
نگهبان با تعجب به او زل زد:
_نه ولی صداش به نظرم آشنا بود.
_سردار آذرپیکان فرمانده پادگان.
جوان جا خورده و هراسان جلو رفت.
_ولی من نشناختم و خودشون هم چیزی نگفتند.
حاج محسن به طرف حجت رفت و کنارش ایستاد
_سلام حاجی چرا خودت رو معرفی نکردی؟!
_سلام تو هم نباید معرفی میکردی
_ولی آخر این درست نیست
_اتفاقاً درستش همینه معلومه سرباز جدی و وظیفه شناسی هست
🌸🌸
_کارت دراومده
_برای چی؟!
_حاج خوشبخت فرستاده دنبالت.فوری برو دفترش.
_یعنی چی کار داره؟!
_احتمالا می خواد تنبیهت کنه آخه تو چه جوری سردار روانشناختی؟!
_نمیدونم شاید چون از حج برگشته و موها را کوتاه کرده
نگهبان شب پیش که از بیخوابی خسته و از فکر کاری که کرده بود خودش را باخته بود به اتاق معاون پادگان رفت. حاج خوشبخت با دیدن او لبخندی زد: «بنشین»
برگه از روی میز برداشت یک بار دیگر سریع آن را مرور کرد و به طرف او گرفت.
جوان خواست جوری کارش را توجیه کند اما احساس کرد کار از کار گذشته. کاغذ را گرفته و با عجله آن را خواند.
_خوب دیگه میتونی بری.
از اتاق خارج شد از ساختمان بیرون رفت و خودش را روی نیمکت کنار درخت نخل انداخت.دوست داشت که از دور مواظب حرکاتش بود جلو رفت.
_چیه؟ جریمه شدی. نکنه بازداشت برات نوشتن؟!
جوان بی هیچ حرفی کاغذ را به طرف گرفت و زیر لب زمزمه کرد.
_سه روز مرخصی تشویقی بهم دادن.
_مسخره می کنی؟!
دوستش کاغذ را گرفت و با ناباوری آنرا خواند.رو به طرف ساختمان فرماندهی برگرداند .از قاب پنجره به سردار آذرپیکان که پشت میز نشسته بود چشم دوخت.
👈ادامه دارد ....
•┈┈••✾❀🍃♥️🍃❀✾••┈┈•*
*داستان دنباله دار هر روز یک قسمت*
* #براساس_زندگینامه_شهید_حجت الله آذرپیکان*
* #نویسنده_منوچهر_ذوقی*
* #قسمت_سی_ام*.
حاج حجت روبه سربازش کرد:
_به آقای خوشبخت بگو بیاد.
_چشم سردار
و از اتاق بیرون رفت.چند لحظه بعد حاج محسن در حالی که پای راستش را به زحمت حرکت می داد وارد اتاق شد.
_بفرما حاجی کاری داشتی؟!
_بله بشین
حاج محسن نشست و شروع کرد به مالیدن زانوی راستش . حاج حجت که حرکات او را زیر نظر گرفته بود پرسید:
_چیزی شده؟!
سر بلند کرد و لبخندی زد:
_نه دیروز تا حالا این پا اذیتم میکنه. زانو را یکم زخم کرده.
_خوب چرا نمیری دکتر؟!
_نگفتین چه کاری با من داشتین.
_میخواستم باهم بریم زرقان
_زرقان برای چی؟!
_سربازی که توی میرجاوه شهید شد یادته؟!
_بله چطور؟!
_یکسری به خانوادهاش بزنیم ولی اگه پات اذیتت می کنه باشه برای فردا.
حاج محسن لبخندی زد: «نه حاجی چیز مهم نیست زیاد هم نباید محله بزارم فقط آنجایی که به زانو وصل میشه یه خورده زخم میکند.»
_به هر حال مواظب خودت باش.
_چشم حاجی حالا کی راه می افتیم؟
_اگه مشکلی ندارید یه ساعت دیگه.
حاج محسن نگاهی به ساعتش انداخت.
_بسیار خوب پس من میگم ماشین را آماده کن. ساعت نه و نیم حرکت می کنیم.
پاترول سیاه مقابل خانه های فرسوده و قدیمی و رنگ و رو رفته در یکی از محلات زرقان ایستاد. حاج حجت نگاهی به در و دیوار خانه انداخت
_همین جاست
_بله باید همین جا باشه
مردی میانسال با چهره ای شکسته در را باز کرد و به محض دیدن آنها از سر راه کنار رفت
_سلام حاجی خوش اومدین .
_سلام مزاحم که نیستیم؟!
_اختیار دارین سرافرازمون کردین
حاج حجت پا به حیاط گذاشت
_ایشون آقای خوشبخت هستن .
_سلام خوش اومدین
👈ادامه دارد ....
http://eitaa.com/joinchat/2795372568C39e6bb54eb
•┈┈••✾❀🍃♥️🍃❀✾••┈┈•*
*داستان دنباله دار هر روز یک قسمت*
* #براساس_زندگینامه_شهید_حجت الله آذرپیکان*
* #نویسنده_منوچهر_ذوقی*
* #قسمت_سی_یکم*.
از حیاط کوچک و خاکی خانه که کنار دیوارهای سیمانی و کوتاه از خرت و پرت های زیادی انباشته شده بود گذشتند.در توری و رنگ و رو رفته اتاق را باز کردند و داخل شدند.
اتاق با زیلوی مندرس و کهنه ای که کف آن پهن بود با دیوارهای گچی بدون رنگ لامپی که از تیر چوبی سقف آویزان بود،پنجره هایی که به جای شیشه های شکسته است پلاستیک شفاف ای چسبانده بودند و بالاخره قاب عکس باز شهید که توی طاقچه کنار قرآن گذاشته بودند نظر آنها را جلب کرد.
مرد با عجله وسایل برا کننده کف اتاق را جمع کرد و گوشهای گذاشت.دو بالش از میان رختخواب های روی هم چیده زیر پنجره کنار دیوار گذاشت و چراغ علاءالدین را که از دود سیاه شده بود و بوی نفت می داد را نزدیک بالش ها گذاشت.
_خیلی خوش اومدین بفرمایید این بالا
نشستند و هردو در لحظه اول به عکس سرباز شهید که مدتی پیش در میرجاوه جزو نیروهایشان بود نگاه کردند.
مرد همانطور که کتری دود گرفته را روی علاءالدین می گذاشت گفت: چه عجب از این طرف حاجی؟
حاج حجت لبخند زد: من شرمنده هستم که زودتر نیامدیم. واقعاً فرصت نشده بود به خصوص که بیشتر مواقع هم شیراز نیستیم.
_دشمنت شرمنده باشه سردار.
_خب چه خبر؟!
مرد نگاه خسته اش رابه عکس فرزندش دوخت.
_سلامتی شما
حاج محسن نگاهی به اتاق انداخت.
_خونه از خودتونه؟!
_کاشکی بود هرچند که یک خرابه بیشتر نیست.
_اجاره کردین؟!
_بله
حاج حجت پر سید:
_اوضاع چطوره سر چه شغلی هستی؟!
_هر کاری پیش بیاد انجام میدیم خدا را شکر
حاج محسن نگاه دوباره قاب عکس انداخت
_خدا رحمتش کنه پسر خوب و نجیبی بود
مرد آهی کشید:سرمایه زندگیمبود عصای دستم بود نور چشمانم بود حالا هم راضیم به رضای خدا
حاج حجت پرسید: الان کاری دستت هست؟
_کاری که نه .گاهی این جا و آنجا کاری پیش بیاد انجام میدم .حاج حجت نگاهی به خوشبخت کرد و رو به مرد ادامه داد:
_اگه یه تعداد گوسفند بهت بسپارند می تونی ببریشون چرا؟!
_این که کاری ندارن ولی گوسفندش از کجا؟
_اونش با من .
👈ادامه دارد ....
•┈┈••✾❀🍃♥️🍃❀✾••┈┈•*
*داستان دنباله دار هر روز یک قسمت*
* #براساس_زندگینامه_شهید_حجت الله آذرپیکان*
* #نویسنده_منوچهر_ذوقی*
* #قسمت_سی_دوم*.
حاج آقا خوشبخت با تعجب نگاهی به فرماندهاش کرد و زیر لب پرسید: منظورت چیه حاجی؟
_خب معلومه گوسفند هایی که داریم..
_کجا پادگان؟!
_خوب بله از واحد خودکفایی میگیریم.
و رو به مرد کرد که همچنان با تعجب و انتظار به او زل زده بود:
_گوش کن بابا جون ما موظفیم یکجوری کمک کنیم تا امورات زندگیت بگذره.
_لطف می کنی حاجی.
_نه وظیفه مونه. ترتیبی میدم که حدود ۵۰ تا گوسفند برات بیارن. چرا نشون بده و مواظبشون باش تا بعداً یک جوری با هم صلاح بریم.
_خدا عمر با عزت بهت بده حاجی ممنونت میشم.
_سلامت باشی باباجون
نگاهی به ساعت کرد و رو به حاج خوشبخت ادامه داد:
_خب شما حاضری؟ کم کم رفع زحمت کنیم پادگان خیلی کار داریم.
مرد بلند شد و بی هدف شروع به گشتن اطراف اتاق کرد.
_مگه من میذارم این موقع برین؟! بمونید ناهار بخورید بعد برین.
حاج حجت بلند شد .
_نه انشالله باشه یک وقت دیگه.
حاج محسن هم بلند را دستی به زانوی راستش کشید:
_لطف داری بابا جون دیگه مزاحمت نمیشم چند تا کار داریم که باید بهشون برسیم.
مرد نگاهی به گوشه و کنار اتاق کرد
_ظاهر و باطن همینه. یک نون و ماستی هست باهم میخوریم.
حاج محسن به سمت در اتاق به راه افتاد
_از سر ما هم زیاده..
مرد راه آنها را سد کرد
_تعارف نمیکنم البته اگر شما سردارید و نمی تونین نون و ماست بخورید حرف دیگه ای .اگه هم از خود ما هستید بمونید و نون و ماست بخورید.
حاج حجت به حاج محسن انداخت. لبخندی زد و دوباره به جای اولش برگشت. نشست و به پشتی تکیه داد.
_باشه میمونیم خیالت راحت باشه که ما هم میتونیم نون و ماست بخوریم.
حاج محسن با تعجب به او زل زد .کنارش نشست و منتظر پهن شدن سفره ماند.
👈ادامه دارد ....
•┈┈••✾❀🍃♥️🍃❀✾••┈┈•*
*داستان دنباله دار هر روز یک قسمت*
* #براساس_زندگینامه_شهید_حجت الله آذرپیکان*
* #نویسنده_منوچهر_ذوقی*
* #قسمت_سی_سوم*.
سیما صدای دخترش سارا را که جلوی در خانه با عمه اش سلام و احوال پرسی کرد شنید و از پنجره به حیاط نگاه کرد. با عجله چادرش را پوشید و به استقبال او رفت.
فاطمه به محض دیدن او سلام کرد:
_سلام امروز صبح زود فتحی از آبادان برگشت.
سیما از ورای شاهانه او و عزل آقای در نیمه باز خانه بیرون را کاوید:
_پس چرا نمیان داخل؟!
فاطمه همان طور که چادرش را از سر میگرفت جلو رفت
_نیومد کار داشت رفت سپاه
_به سلامتی چه خبر؟!
فاطمه پاکتی از کیفش در آورد و به طرف او گرفت.
_بیا بالاخره اینو گرفت
سیما با تعجب به و کنجکاوی به پاکت خیره شد
_چیه؟!
_بازش کن خودت میفهمی اگه تونستی حدس بزنی..
_نمیدونم والا
پاکت را گرفت در آن را باز کرده و چیزی شبیه یک دفترچه داخل آن دید دوباره به فاطمه که به او زل زده بود نگاه کرد
_چیه؟!
_سند ازدواج
_سند ازدواج ؟!مال کیه؟!
اما احساس کرد سوال بیهوده ای کرده است یکباره انگشتان شروع شد و پاکت از دستش افتاد.کند و بی شتاب نشست پاکت را برداشت و سند را بیرون آورد.
به آرامی آن را باز کرد و در همان نگاه اول چشمش به نام خودش و حجت افتاد. کمکم نوشته ها پیش نگاهش موج برداشتند در هم فرو رفتند و افکار و خیالاتش به ۱۷ سال پیش برگشت.
آبان ماه سال ۱۳۵۸ بود و خورشید و پس از یک روز نسبتاً گرم می رفت تا در افق آبادان ناپدید شود.
خانه شلوغ بود و هرکس به دنبال کاری که از این سو و آن سو می رفت.
سیما با اضطراب و دلشوره به ساعت دیواری نگاه کرد و زیر لب با خود گفت: پس چرا نیومد؟
برای گریز از افرادی که هر آن امکان داشت به سویش هجوم بیاورند به آشپزخانه رفت.لحظه در چهارچوب در ایستاد و حرکات آرام و دقیق مادرش را زیر نظر کند اما بیش از آن ساکت بماند.
_حجت نیومد؟!
👈ادامه دارد ....
https://chat.whatsapp.com/CzPsk4NOD9M9jH4vFR23gP
•┈┈••✾❀🍃♥️🍃❀✾••┈┈•*
*داستان دنباله دار هر روز یک قسمت*
* #براساس_زندگینامه_شهید_حجت الله آذرپیکان*
* #نویسنده_منوچهر_ذوقی*
* #قسمت_سی_چهارم*.
مادرش و سومین شیشه آبلیمو را توی ظرف بزرگی که مقابلش بود خالی کرد
_نگران نباش الان پیداش میشه بیا کمک کن شربت را درست کنیم تا سرت گرم بشه
سیما آستینها را بالا زد و ملاقه را برداشت و با بی حوصلگی شروع به هم زدن شربت کرد اما هنوز درونش آشوبی برپا بود
_مهمان ها آمدند,نکنه یک وقتی نیاد.
ما در کمر راست کرد نگاهی به چهره پریشان دخترش انداخت و لبخند زد:
_نگران چی هستی مادر؟ بالاخره میادش! مهمونها هم که همشون از خود هستند .از این گذشته این عروسی که یک جور دیگر است.بزار داماد هم دیرتر از همه بیاد.
سیما با دلخوری سر بلند کرد و نگاه در نگاه او دوخت
_منظورتون چیه همه چی یه جور دیگه است؟!
_خواب دیگه عروس لباس سفید پوشیده آرایش هم نکرده پذیرایی هم که فقط چند تا شیشه آبلیمو که باهاش شربت درست کردیم.مهمون ها هم که همشون با لباس گرد و خاک گرفته نظامی اومدن خدا کنه لااقل حجت باسر و وضع مرتبی بیاد.
_خدا کنه بیاد لباسش مهم نیست.
صدای صلوات مهمانها مثل موجی از در آشپزخانه گذشت و گفت و گوی آنها را برید.
سما ملاقه را توی ظرف انداخت و همانطور که بیرون میرفت گفت: اومدش.
دیالوگ در خانه همه حلقه زده بودند و آرام آرام جلو می آمدند. کمی گردن کشید اما نتوانست کسی را که دورش جمع شده بود ببیند.پس در پناه دیوار آشپزخانه به انتظار ایستاده و برای یک لحظه که جمعیت از هم باشد توانایی آقای جمی امام جمعه آبادان را که به اتاق می رفت ببیند.
هنوز چند قدم بیشتر به طرف آشپزخانه برنگشته بود که صدایی نظر او را جلب کرد:
_آقا حجت کجایی بابا!؟ ناسلامتی مراسم عروسی تو!
سیما با خوشحالی برگشت و او را که وسط حیاط دید دلش آرام گرفت.
دور تا دور حیاط مهمان ها که بیشترشان دوستان ا
سپاهی حجت بودن ایستاده و چشم و آقای جمی دوخته بودند تا خطبه عقد را بخواند.
سیما نگاهی به لباس حجت انداخت و زیر لب زمزمه کرد :
_این چه وضعیه؟!
حجت نیز بی اینکه به طرف او برگردد در حالی که چهره اش را عادی نشان میداد جواب داد:
_مگه چی شده؟!
_هیچی یه نگاهی به شلوارت بندازه یکی از پاچه هاش توی پوتین بکشش بیرون.
_اشکال نداره با عجله اومد نرسیدم مرتبش کنم.
_چرا آستینت پاره است؟!
👈ادامه دارد ....
https://chat.whatsapp.com/CzPsk4NOD9M9jH4vFR23gP
•┈┈••✾❀🍃♥️🍃❀✾••┈┈•*
*داستان دنباله دار هر روز یک قسمت*
* #براساس_زندگینامه_شهید_حجت الله آذرپیکان*
* #نویسنده_منوچهر_ذوقی*
* #قسمت_سی_پنجم*.
حجت زیر چشمی به آستینش نگاه کرد.
_داشتیم اسلحه ها را از ماشین پیاده میکردیم اینطوری شد.
صدای آقای جمی توجهشان را جلب کرد.
بعد از عقد حجت لیوان شربتی از داخل سینی برداشت و کنار آقای جمی نشست.
_بفرمایید باید ببخشید که غیر از این چیزی برای پذیرایی نداریم.
آقای جمی نگاه در نگاه او دوخت و لبخندی صمیمی روی لب نشاند:
_عروسی که مهریه اش ،مهریه حضرت زهراست .جشنش هم باید ساده و بی تکلف باشد.انشالله پای هم پیر بشید
_خیلی ممنون .اگر اجازه بدین من از حضورتون مرخص میشم
_بفرما راحت باش .
حجت همانطور که تبریک مهمان ها را جواب می داد به طرف سیما رفت .کنارش نشست و شروع کرد به مرتب کردن لباسش.
_خب ، فعلا با من کاری نداری؟
_کجا؟!
_باید برم سپاه .خیلی کار داریم.
_یعنی چی؟! می خوای بری؟!
_گفتم که. کار داریم . باید زود برگردم
سیما نگاهی به اطراف و کرد و پیش خود اندیشید : همین؟؟ تمام شد؟!
یاد حرف مادرش افتاد: «این عروسی همه چیزش یه جور دیگه است»
بی اختیار لبخندی روی لب هایش نشست. به طرف حجت برگشت و گفت: «برو خدانگهدارت»
و آنگاه رفتن او را با نگاه دنبال کرد.
🌸🌸
_بلند شو بریم داخل اینجا سرد ه؟!
سیما قطره های اشک را از روی گونه هایش دزدید سر بلند کرد و لبخند زد .فاطمه زیر بازویش را گرفت و او را از میان امواج نگاه نگران و پرسشگر سارا به اتاق برد.
👈ادامه دارد ....
•┈┈••✾❀🍃♥️🍃❀✾••┈┈•*