#عروسیپرماجرا 🤵🏻
ادامه ...
دستش را گرفتم و از خانه بیرون رفتیم. گفتم : ما حدود ۲۵۰ نفر را دعوت کردیم. شام هم به همین میزان تهیه کردیم😕
بعد با ناراحتی ادامه دادم : اما هرکی رو که فکر نمیکردیم اومده😞 تازه خیلی ها بی دعوت اومدن!
الان از زنانه هم پرسیدم. کلا چهارصد نفر مهمون داریم😥 الان هم باید شام بدیم، چکار کنیم؟!
#مصطفی مکثی کرد و گفت : این مشکلی نداره! بیا اینجا!😊
دستم را گرفت و برد پشت خانه! آنجا خانه ی خرابه ای بود که دیگ ها را آنجا گذاشته بودیم.
#مصطفی رو کرد به آشپز و گفت : میشه یه لحظه برید بیرون؟!
آشپز ها با تعجب رفتند توی کوچه😐 من هم دم در ایستاده بودم؛ #مصطفی جلو رفت و کنار دیگ برنج ایستاد.
از حرکات لبش احساس کردم که دعایی را زمزمه میکند؛ بعد هم به دیگ ها فوت کرد🤲
وقتی به سمت من برمیگشت لبانش خندان بود☺️ گویی یه کار خود اطمینان داشت. بعد با دست اشاره کرد که : بیا داخل، حل شد!😉
*
شنیده بودم برای بعضی از بزرگان چنین اتفاقی افتاده، اما باور کردنش سخت است! آنشب حدود چهل نفر دیگر هم به ما اضافه شد😑 دو مینیبوس طلبه های حوزه ی قم برای دیدن #مصطفی آمده بودند که آنها را برای شام نگه داشتیم!
همه شام خوردند🍗 غذا به همه رسید🤩 حتی یک دیس بزرگ غذا هم اخد مجلس آوردیم داخل اتاق و خودمان دور آن نشستیم و خوردیم😁
مادر با تعجب میگفت : اینهمه مهمان بی دعوت اومدند، خوب شد غذا کم نیامد😬
من خم با تکان دادن سر حرفش را تایید کردم؛ اما دیگر چیزی نگفتم.
از آن روز بیشتر به ایمان و تقوای #مصطفی اعتقاد پیدا کردم!
#مصطفیواقعا #مصطفیبود
به روایت مرتضی ردانی پور
#شهیدمصطفیردانیپور
#رفیقشهیدم❤️
#مسابقه
#گمنامچونمصطفی
@gomnam_chon_mostafa