eitaa logo
گمنام چون مصطفی🇵🇸
551 دنبال‌کننده
5.6هزار عکس
1.5هزار ویدیو
38 فایل
حضرت زهرا(سلام الله علیها)فرمود:مصطفی عزیزماست @Lilium64 👈👈مدیر کپی آزاد با ذکر صلوات هدیه به شهدای گمنام و حضرت زهرا(سلام الله علیها) لینک ناشناس جهت نظرات،پیشنهاد https://harfeto.timefriend.net/16538503816686
مشاهده در ایتا
دانلود
گمنام چون مصطفی🇵🇸
#جمکران💛 امام علی علیه‌السلام در بیان صفات یکی از دوستانش می‌فرماید: در گذشته برادری داشتم در راه
📣 قبل از انقلاب بود. طلاب در ایام ماه رمضان و محرم جهت تبلیغ به مناطق مختلف کشور اعزام می‌شدند. مصطفی به همراه تعدادی از طلبه های وارسته به سوی منطقه ی کهکیلویه اعزام شد. یاسوج و روستا های اطراف آن محل تبلیغ و سخنرانی های او بود. میگفت : اینجا محروم ترین نقاط ایران است. طبیعت زیبایی دارد اما مردم اینجا واقعا انسان های محرومی هستند🙁 مدتی در روستای " فلارد " فعالیت کرد. مردم آن منطقه به عشق میورزیدند😍چون فقط به عنوان عالم دین به آنجا نیامده بود. برای کشاورزان ساده دل مانند پسری مهربان بود. او به دنبال حل مشکلات آنها بود.😇 حل گرفتاری های مردم را توفیق خدا میدانست، زیرا امام حسین عليه‌السلام فرمودند : " حاجات مردم به سوی شما از نعمت خدا برای شماست. از ادای آن کوتاهی نکنید که این نعمت در معرض زوال و نابودی است. " مردم با علاقه به دنبال او بودند😌 او هم از هیچ کاری براز تبلیغ دین و نزدیک شدن به مردم دریغ نمیکرد. سال بعد منطقه ای را پیدا کرد که محروم تر از فلارد بود🤭 روستای " " در منطقه ی ! جایی که مسیر درستی هم نداشت😵 رفته بود جایی که کمتر کسی برای تبلیغ انتخاب میکرد🙂 در خانه ی یکی از اهالی روستا اتاق محقری برای او مهیا کردند. مشهدی فضل الله بیژنی صاحب آن خانه و از محروم ترین مردم روستا بود. آقای بیژنی چهار پسر داشت؛ آنها علاقه ی خاصی به مصطفی پیدا کردند☺️ میگویند کار با اخلاص به یقین نتیجه بخش است👌 حضور خالصانه ی مصطفی در روستای تنگ رواق نتایج عجیبی داشت! ما به عنوان نمونه ای از فعالیت خالصانه ی ایشان به خانواده ی آقای بیژنی میپردازیم : تاثیرات مصطفی روی آنها به قدری بود که مسیر زندگی همه ی آنها را عوض کرد. او از میان چاار جوان روستایی و محروم انسان های بزرگی تربیت کرد💪 یکی از آنها تحت تاثیر وارد حوزه و از طلاب دینی شد.🧔🏻 حجت الاسلام محسن بیژنی در دوران دفاع مقدس یکی از نیرو های شاخص کهکیلویه بود و به شهادت رسید😓🌹 یکی دیگر از فرزندان آقای بیژنی از جوانان شاخص منطقه شد. او هم پس از شروع جنگ به سوی جبهه شتافت؛ او هم به قافله ی شهدا پیوست😓🌹 فرزند دیگر ایشان نیز تا پایان جنگ در جبهه ها بود. بعد هم مدارج علمی را یکی پس از دیگری پشت سر نهاد👨🏻‍🎓 ایشان هم اکنون از فرماندهان نظامی کشور است👨🏻‍✈️ دیگر فرزند خانواده هم از رزمندگان دفاع مقدس بود. او خم با پایان جنگ تحصیلات دانشگاهی را ادامه داد📚 ایشان یک دوره نماینده ی استان در مجلس شورای اسلامی بود؛ و کم نبودند انسان هایی در مناطق محروم که کلام خالصانه ی مصطفی مسیر زندگی آنها را تغییر داد. اما کسی از آنها خبر ندارد👀 خانواده ی بیژنی خودشان به دنبال مصطفی آمدند و ماجرای خود را برای خانواده ی او تعریف کردند. به روایت یکی از دوستان شهید ❤️ @gomnam_chon_mostafa
گمنام چون مصطفی🇵🇸
#تبلیغ📣 قبل از انقلاب بود. طلاب در ایام ماه رمضان و محرم جهت تبلیغ به مناطق مختلف کشور اعزام می‌شد
آذرماه و آغاز محرم سال ۱۳۵۷ بود. با طلبه ها از قم حرکت کردیم به سوی اصفهان. قرار بود از آنجا برای تبلیغ برویم سمت منطقه ی کهکیلویه. مسئول ما هم بود🤓 رسیدیم به ایستگاه ژاندارمری. افسر نظامی آمد بالا و با تعجب نگاه کرد😳 چهارده طلبه همگی در یک اتوبوس😐 به راننده گفت: اینها بلیت دارند؟؟؟🤨 راننده گفت : بله، بدون بلیت که نمیشود سوار شد😏 افسر داد زد : بگو بلیت رو بیارن تو پاسگاه! بلیت را برداشت و رفت پایین. بعد همه ی ما را پیاده کردند؛ گفتند ساک های ما را هم از ماشین خارج کنند! افسر نگهبان ساک مصطفی را از دستش گرفت و گذاشت روی میز رئیس پاسگاه! نفس در سینه ی همه ی ما حبس شد😥 رنگ از چهره ها پرید😰 در آن شرایط و اوضاع و احوال همین را کم داشتیم! ساک های ما پر از اعلامیه و تصاویر حضرت امام بود😱 همه دلهره داشتیم بجز ! افسر نگهبان زیپ ساک را باز کرد. مقدار زیادی جزوه و کاغذ داخل ساک بود🗞 بعد هم با صدای بلند داد زد : این کاغذ ها چیه این تو😡 همه ی ما دست و پامون رو گم کرده بودیم! اما مصطفی با آرامش گفت : مگه نمیبینی؟ ما طلبه ایم! این ها هم درس و مشق ماست! الان هم تعطیل شده ایم داریم برمیگردیم اصفهان!😊 دوباره داد زد : جمع کنید این آت و آشغال ها رو ... و بعد هم ساک رو پرت کرد😒 سریع زیر ساک رو گرفت که برنگردد. آخه همه عکس ها و اعلامیه ها را آنجا جاسازی کرده بود😬 به روایت یکی از طلاب علوم دینی ادامه دارد .... ❤️ @gomnam_chon_mostafa
گمنام چون مصطفی🇵🇸
#بازداشت آذرماه و آغاز محرم سال ۱۳۵۷ بود. با طلبه ها از قم حرکت کردیم به سوی اصفهان. قرار بود از آ
ادامه ... در روستاهای کهکیلویه پخش شدیم؛ قرار شد ده شب برای مردم سخنرانی کنیم🎙 آ شب اول تا شب عاشورا. هرشب هم از یکی بگوییم. یک شب هویدا، یک شب نصیری، تا شب عاشورا که بزنیم به آخر خط و از شاه حرف بزنیم 👑 روحیه ی مدیریتی و سعه ی صدر مصطفی از همان ایام مشخص بود😇 او به خوبی گروه را در آن ایام رهبری میکرد!☺️ روستای بالا بود. خبر ها اول به او می‌رسید. پیغام داد باید یه طومار درست کنیم و بفرستیم قم برای حمایت از امام خمینی(ره) ما هممشغول کار شدیم. با روستایی ها صحبت کردیم و آنها هم امضا میکردند📃 شب پنجم محرم بود. ساواک فهمید😬 قبل از اینکه دستگیر شویم فرار کردیم🤪 همگی با یک مینی بوس رفتیم به سمت شهرضا. وارد شهر که شدیم دیدیم اوضاع خیلی بهم ریخته است! مردم به بهانه ی محرم تظاهرات کردند و مجسمه ی شاه را پایین کشیدند😍 مینی بوس کنار خیابان ایستاد. همین که از ماشین پیاده شدیم مامور ها ما را گرفتند و شروع کردند به زدن😕 گویی فکر می‌کردند همه چیز تقصیر ما بوده😐😂 را بیشتر از همه زدند😔 بعد همه ی ما را ریختند توی کامیون نظامی و بردند زندان. در زندان شهرضا گفت : باید امضا های مردم رو از بین ببرم؛ الان اگه بیان برای بازجویی، اون ها رو پیدا میکنن. هرچی کاغذ امضا شده توی کیف و جیب ها بود جمع کرد، گذاشت تو جیبش و رفت دم در زندان. با صدای بلند سرباز رو صدا کرد و گفت : سرکار من دستشویی دارم!😬 رفت دستشویی. سرباز هم کنار در ایستاده بود. چند دقیقه بعد هم برگشت😌 پرسیدم : مصطفی چکار کردی؟!! گفت : هیچی، اسم آیت‌الله خمینی رو از تو تمام برگه ها درآوردم، بعد هم بقیه ی کاغذ ها رو از بین بردم😁 با تعجب گفتم : اسم امام رو چکار کردی؟!😐 بی مقدمه گفت : همه رو گذاشتم تو دهانم، بسم‌الله‌ گفتم و قورت دادم!😌 صبح روز بعد همه ی ما چهارده نفر را آزاده کردند. افسر نگهبان گفت : شانس آوردین، خبر شما به اصفهان رسیده و آیت‌الله خادمی از اصفهان گفته باید این طلبه ها آزاد بشن😒 ما هم حرکت کردیم و آمدیم اصفهان. اوضاع اصفهان هم دست کمی از شهرضا نداشت. حکومت نظامی اعلام شده بود. ما هم مخفیانه رفتیم خانه ی 👀 با کمک آقا مرتضی برادر ایشان لباس هایمان را عوض کردیم و راهی شهر های خودمان شدیم. به روایت یکی از طلاب علوم دینی ❤️ @gomnam_chon_mostafa
گمنام چون مصطفی🇵🇸
#بازداشت ادامه ... در روستاهای کهکیلویه پخش شدیم؛ قرار شد ده شب برای مردم سخنرانی کنیم🎙 آ شب اول
🤵🏻 همه ی کار های مقدماتی ازدواج را انجام دادیم. قرار شد بعد از محرم و صفر مراسم عروسی من برگزار شود💍 برای مراسم ازدواج من همه کار کرد. هر کاری لازم بود انجام داد؛ تزئینات خانه، خرید وسایل شام، میوه و شیرینی و ...🍪 برای من سنگ تمام گذاشت🤩 ایام پایانی حکومت پهلوی بود😏 برای برگزاری مراسم عروسی باید از شهربانی مجوز میگرفتیم📝 این کار انجام شد. بالاخره زمان عروسی ما فرا رسید. * بستگان ما هنوز به یاد دارند. هیچوقت آن شب را فراموش نمیکنند؛ یک عروسک بادکنکی تهیه کرده بود. این عروسک شبیه چهره ی شاه معدوم بود😐 آن را باد کرد! بعد هم با خنده و شوخی و تئاتر بازی می‌کرد!😄 عروسک شاه را به صورت یک مجسمه قرار داده بود که به همه تعظیم میکرد، وسط کار هم بادش را خالی میکرد و شاه روی زمین می‌افتاد😂 حسابی همه میخندیدند🤣 می‌خواستیم مجلس ما شاد باشد اما بدون معصیت، که شکر خدا همینطور شد😇 بگذریم از اینکه ماموران ساواک موضوع را فهمیده بودند و بعد ها به سراغ ما آمدند و...😬 همینطور میخندیدند و با همه شوخی میکرد. یکباره نگاهش به من افتاد. فهمید که من ناراحتم🙁 جلو آمد و با تعجب گفت : دادا، چیشده؟!😕 گفتم : هیچی، چیزی نیست. دوباره پرسید: پس چرا گرفته ای؟ به روایت مرتضی ردانی پور ادامه دارد .... ❤️ @gomnam_chon_mostafa
🤵🏻 ادامه ... دستش را گرفتم و از خانه بیرون رفتیم. گفتم : ما حدود ۲۵۰ نفر را دعوت کردیم. شام هم به همین میزان تهیه کردیم😕 بعد با ناراحتی ادامه دادم : اما هرکی رو که فکر نمیکردیم اومده😞 تازه خیلی ها بی دعوت اومدن! الان از زنانه هم پرسیدم. کلا چهارصد نفر مهمون داریم😥 الان هم باید شام بدیم، چکار کنیم؟! مکثی کرد و گفت : این مشکلی نداره! بیا اینجا!😊 دستم را گرفت و برد پشت خانه! آنجا خانه ی خرابه ای بود که دیگ ها را آنجا گذاشته بودیم. رو کرد به آشپز و گفت : میشه یه لحظه برید بیرون؟! آشپز ها با تعجب رفتند توی کوچه😐 من هم دم در ایستاده بودم؛ جلو رفت و کنار دیگ برنج ایستاد. از حرکات لبش احساس کردم که دعایی را زمزمه میکند؛ بعد هم به دیگ ها فوت کرد🤲 وقتی به سمت من برمی‌گشت لبانش خندان بود☺️ گویی یه کار خود اطمینان داشت. بعد با دست اشاره کرد که : بیا داخل، حل شد!😉 * شنیده بودم برای بعضی از بزرگان چنین اتفاقی افتاده، اما باور کردنش سخت است! آنشب حدود چهل نفر دیگر هم به ما اضافه شد😑 دو مینی‌بوس طلبه های حوزه ی قم برای دیدن آمده بودند که آنها را برای شام نگه داشتیم! همه شام خوردند🍗 غذا به همه رسید🤩 حتی یک دیس بزرگ غذا هم اخد مجلس آوردیم داخل اتاق و خودمان دور آن نشستیم و خوردیم😁 مادر با تعجب میگفت : اینهمه مهمان بی دعوت اومدند، خوب شد غذا کم نیامد😬 من خم با تکان دادن سر حرفش را تایید کردم؛ اما دیگر چیزی نگفتم. از آن روز بیشتر به ایمان و تقوای اعتقاد پیدا کردم! به روایت مرتضی ردانی پور ❤️ @gomnam_chon_mostafa
گمنام چون مصطفی🇵🇸
#عروسی‌پر‌ماجرا 🤵🏻 ادامه ... دستش را گرفتم و از خانه بیرون رفتیم. گفتم : ما حدود ۲۵۰ نفر را دعوت
✨ در روزهای منتهی به پیروزی انقلاب را کمتر میدیدم. آن ایام من هم مثل او به حوزه رفتم. از هر روشی برای کمک به انقلاب استفاده می‌کرد. یک روز صبح زود با اصرار، من و مادر را به میدان امام برد. یک ساک بزرگ به مادر داده بود که زیر چادر مخفی کند👀👜 از آنجا وارد بازار شدیم. همه ی مغازه ها بسته بود. هیچکس هم آنجا نبود. مکثی کرد و گفت : کار ما الان شروع میشه. با تعجب گفتم : چه کاری؟! 😐 گفت : اینجا رو ببین! بعد درب ساک را باز کرد. توی ساک پر بود از اعلامیه های امام!😬 مادر وسط بازار راه میرفت، من و هم از دو طرف بازار حرکت می‌کردیم. درحال راه رفتن اعلامیه ها را از زیر کرکره می‌انداختیم داخل مغازه ها!🗞 تا قبل از ساعت هشت داخل همه ی مغازه ها اعلامیه ی امام انداختیم! از هیچ کاری در جهت پیشرفت انقلاب کوتاهی نمیکرد. بارها دیده بودم در مسجد نشسته و ساعت ها با مردم صحبت میکرد🗣 از محیط خانه به عنوان یک محل خوب برای نگهداری اعلامیه ای امام استفاده می‌کرد. من مدتی را در کارگاه نجاری کار کردم. یک روز من را صدا کرد. سفارش یک کمد کتابخانه داشت. کمد را برای کتاب های ساختم. طبق سفارش او در محلی که باید طبقات چوبی را میزدم یک محل مخفی درست کردم. محلی باریک و کوچک. در این محل نوار ها و اعلامیه های امام را جاسازی میکرد🎞 این فکر او بود🧠 تیزبینی خاصی داشت. فکر می‌کرد و به نتایج خوبی میرسید. هیچکس هم از محل اعلامیه ها و نوار ها مطلع نبود. زیرزمین خانه را هم به یک انبار اعلامیه و رساله های امام تبدیل کرده بود.🗞 این انبار اعلامیه پر از نوار و کاغذ بود تا اینکه ساواک مطلع شد! به روایت علی و مرتضی ردانی پور ادامه دارد ... ❤️ @gomnam_chon_mostafa
گمنام چون مصطفی🇵🇸
#انقلاب✨ در روزهای منتهی به پیروزی انقلاب #مصطفی را کمتر میدیدم. آن ایام من هم مثل او به حوزه رفتم
✨ ادامه ... مغازه ای را در نزدیکی خانه ی مادر گرفته بودم. مشغول کاسبی بودم. از کار های و اعلامیه ها و نوار های امام هم باخبر بودم. صبح یک روز مغازه را باز کردم. هنوز مشتری نیامده بود که چند نفر آدم هیکل گنده وارد شدند😬 واقعا چهره آنها وحشتناک بود. ترسیده بودم😥 وارد مغازه که شدند در را پشت سرشان بستند. یکی از آن ها جلو آمد و گفت : آقای ردانی پور؟! خودم را نباختم. گفتم : بفرمائید نگاهی به صورت من کرد و گفت : برادر شماست؟؟؟ گفتم : بله؛ طوری شده؟! کمی مکث کرد و ادامه داد : خبر رسیده که ایشون اعلامیه و رساله ی (امام) خمینی رو پخش میکنه😠 قیافه ی متعجب به خودم گرفتم و گفتم : فکر نمیکنم! طلبه هست، درس میخونه، اما دنبال این کار ها ...😐 پرید تو حرفم گفت : باید منزل شما رو بازرسی کنیم! گفتم : چشم، بفرمایید! فاصله ی مغازه تا خانه زیاد نبود تما خیلی وحشت زده بودم😰 رنگ از چهره ام پرید. احتمالا در خانه است، اگه اعلامیه ها را پیدا کنند؟ اگه مصطفی را بگیرند؟😥 جلوی خانه گفتم : اجازه میدید یاالله بگم؟ گفت : فقط زودباش پ. وارد شدم و درحالی که حسابی ترسیده بودم چندبار بلند گفتم : یاالله مادر پرسید : چیشده؟ گفتم : هیچی، نقاش آوردم خونه رو ببینه!👨🏻‍🎨 وارد شدند، سه نفری شروع به جست و جو کردند. هر لحظه منتظر بودم مصطفی را بگیرند و با اعلامیه ها ببرند. آنها همه ی خانه را بهم ریختند. اتاق مصطفی را هم زیر و رو کردند اما چیزی عایدشان نشد😎 با اشاره به مادر گفتم : مصطفی کو؟! گفت : صبح زود رفت. من هم نفس راحتی کشیدم. مصطفی خانه نبود؛ مهم تر اینکه خبری از اعلامیه ها هم نبود. با خنده به مسئول ساواکی ها گفتم : من که عرض کردم، مصطفی اهل درس و مطالعه است، اشتباه گرفتید😁 او هم رو کرد به من و با حالت نصیحت گفت : آقا مرتضی، مواظب باشید. یه عده به اسم اسلام جوون ها رو دنبال مسائل سیاسی می‌اندازند و گمراه می‌کنند و ... خلاصه خیلی مواظب باشید. بعد هم خداحافظی ‌روند و رفتند. نفسی به راحتی کشیدم. همانجا نشستم و گفتم : مادر، مصطفی کجا رفته؟ گفت : نمیدونم، صبح زود یکی از دوستاش اومد و باهم تمام رساله ها و اعلامیه ها رو بردند! من هم با تعجب به این اتفاقات فکر میکردم😶 خانه ی ما همیشه پر از اعلامیه و رساله بود. حالا درست قبل از ورود ساواک، مصطفی همه ی آنها را برده بود!!! به روایت علی و مرتضی ردانی پور ❤️ @gomnam_chon_mostafa
گمنام چون مصطفی🇵🇸
#انقلاب✨ ادامه ... مغازه ای را در نزدیکی خانه ی مادر گرفته بودم. مشغول کاسبی بودم. از کار های #مص
🇮🇷 روز های پیروزی انقلاب بود. سر از پا نمیشناخت😍 از صبح تا شب به دنبال فعالیت های انقلاب بود. جوان بیست ساله مدتی است درس و بحث را کنار گذاشته🤭 با پیروزی انقلاب هرجا که لازم بود حضور می‌یافت.🙃 فن بیان بسیار بالایی داشت🗣 به شهرستان های مختلف می‌رفت و در حل مشکلات انقلاب به یاری مسئولان میشتافت. بیشتر مسئولان تجربه کافی در اداره ی کشو نداشتند. اکثر آنها جوان بودند؛ 🤓 در جلسه ای که در یاسوج برگزار شده بود، شرکت کرد. آنجا صحبت از تشکیل سپاه پاسداران شد✌️ در همه ی شهر ها پایگاه سپاه تشکیل شده بود. طبق نظر مسئولان حاضر در جلسه و با توجه به شناخت از این استان (در دوره ی تبلیغ) ایشان به عنوان فرمانده سپاه یاسوج معرفی شد😍 ابتدا قبول نمیکرد، اما وقتی پای مسائل شرعی و حفظ انقلاب به میان آمد این مسئولیت را پذیرفت😇 حالا جوان بیست ساله باید یک نهاد نظامی عقیدتی را در یک استان مرکزی و مهم مدیریت کند😎💪 این خاصیت انقلاب ما بود که جوانان زیادی در آن به اوج پیشرفت رسیدند. سپاه استان با تعدادی از نیرو های مردمی و با سلاح هایی از دوران انقلاب راه اندازی شد. ✅ قبل از اینکه بخواهد کار نظامی انجام دهد به خاطر لباسی که بر تن داشت یک خبر عقیدتی بود🧔🏻 در همان جلسات اول شروع به بررسی مشکلات استان کرد. بزرگ ترین مشکل استان کهکیلویه بحث خان و خان‌بازی و نظام ارباب و رعیت بود🤦🏻‍♂ فقر فرهنگی مردم، بی سوادی، نبود امکانات، تعداد زیاد اسلحه در اختیار مردم، صعب العبور بودن مناطق استان و ... مشکلات را دو چندان میکرد. ادامه دارد ... به روایت جمعی از دوستان شهید ❤️ @gomnam_chon_mostafa
گمنام چون مصطفی🇵🇸
#سپاه‌یاسوج🇮🇷 روز های پیروزی انقلاب بود. #مصطفی سر از پا نمیشناخت😍 از صبح تا شب به دنبال فعالیت ها
🇮🇷 ادامه دارد ... سپاه تازه شکل گرفته بود. رفتیم برای ماموریت. این اولین بار بود که اسلحه به دست میگرفتم! اهالی یکی از مناطق روستایی از خان منطقه ی خود شکایت کرده بودند. خان با تفنگ‌چی های خود مردم را تحت فشار قرار می‌داد و اذیت میکرد. 🙁 وقتی به روستا رسیدیم خبری از خان نبود. او با نیروهایش به کوهستان رفته بودند. ما هم مدتی در روستا ماندیم. ماندن بی فایده بود؛ رفتن به کوهستان هم بسیار خطرناک 😬 برای شناسایی، مقداری در کوهستان حرکت کردیم و برگشتیم. موقع غروب بود، مجبور شدیم شب را در روستا بمانیم🌃 صبح با سر و صدای بچه ها از خواب پریدم. پرسیدم : چی شده؟! بچه ها گفتند : حاج آقا نیست!😨 گفتم : یعنی چی؟ کجا رفته؟!😳 گفتند : از نیمه شب تا حالا خبری از او نیست. شاید آدم های خان او را برده باشند! شاید ...😩 خیلی ترسیدم. نماز صبح را خواندیم، با خودم گفتم : نباید شب را می‌ماندیم، اینجا امنیت نداشت، حالا چه کنیم؟😞 هنوز هوا روشن نشده بود؛ با رفقا از خانه بیرون آمدیم. پشت سرمان را نگاه کردیم. دو نفر از دامنه ی کوه پایین می‌آمدند. یک نفر یقه ی دیگری را گرفته بود و با خودش پایین می‌آورد!😐 همه ی بچه های سپاه فهمیدند که فقط یک روحانی و مبلغ نیست. او پای کار که برسد یک فرمانده ی شجاع نظامی است.😌 ادامه دارد ... به روایت جمعی از دوستان شهید ❤️ @gomnam_chon_mostafa
گمنام چون مصطفی🇵🇸
#سپاه‌یاسوج🇮🇷 ادامه دارد ... سپاه تازه شکل گرفته بود. رفتیم برای ماموریت. این اولین بار بود که اس
اقتدار عجیبی پیدا کرد. آن هم در مدت بسیار کوتاه! ضدانقلاب جرئت خودنمایی نداشت. مشکلات امنیتی که در استان های دیگر مشهود بود در کهکیلویه کمتر دیده میشد‌. دولت موقت تعدادی از وزیران کابینه را برای بررسی مشکلات مردم راهی شیراز کرد. در آنجا صحبت از مبارزه با مواد مخدر شد. کشت خشخاش به عنوان یک مشکل استان های کوهستانی مطرح بود. از دعوت شد تا در جلسه ای با حضور اعضای کابینه در شیراز شرکت کند. در آن جلسه قرار شد که سپاه، مامور مبارزه با مواد مخدر در استان کهکیلویه شود. پس از پایان جلسه باهم به یاسوج برگشتیم. مبارزه با مواد مخدر هم به فعالیت ما اضافه شد. ماهم مشغول شدیم. *** یکی از ماجرا های عجیب زندگی من در همان ایام رقم خورد. یعنی همان سال ۱۳۸۵ و با همراهی ❣ یک روز ماشین را روشن کردم. و دو نفر دیگر از بچه های سپاه به صورت مسلح سوار شدند. قرار شد برای گشت‌زنی به مناطق دوردست و کوهستانی برویم. همه سوار شدند و حرکت کردیم. درست به خاطر دارم؛ آنقدر ماجرای آن روز برای من عجیب بود که هرگز فراموش نمی‌کنم؛ من آنروز مرگ را به چشم خودم دیدم!😶 همراه رفقا از جاده سمیرم به سمت منطقه "فلارد" رفتیم؛ وارد یک جاده فرعی شدیم. باهم صحبت می‌کردیم و درباره ی کشت مواد مخدر حرف میزدیم. وقتی روی پلی به نام "قره" قرار گرفتیم یکباره نفس در سینه ام حبس شد!! با چشمانی وحشت زده به اطراف نگاه میکردم! از ترس بدنم میلرزید. دورتادور ما را اشرار مسلح گرفته بودند!! نه راه پس داشتیم نه راه پیش؛ آنها صورت خود را پوشانده بودند و لوله اسلحه‌شان به سمت ما بود ... ادامه دارد ... ❤️ @gomnam_chon_mostafa🕊
گمنام چون مصطفی🇵🇸
#عمامه_و_کفن اقتدار عجیبی پیدا کرد. آن هم در مدت بسیار کوتاه! ضدانقلاب جرئت خودنمایی نداشت. مشکلا
ادامه ... ماشین را آرام متوقف کردم؛ سردسته ی آنها کمی دورتر بالای تپه نشسته بود؛ واقعا نمی‌دانستم چه کنم😰 از ترس دهانم تلخ شد! رنگ چهره ی همه ی ما پریده بود! آرام سرم را برگرداندم و به نگاه کردم. مثل همیشه بود! آرامش عجیبی داشت🙂 هر لحظه بودم تا آماج گلوله ها قرار بگیریم‌. نگاهی به ما کر و گفت : هیچ کاری نکنید! بعد عمامه اش را مرتب کرد و از ماشین خارج شد! لوله ی چند اسلحه به سمت او برگشت🥶 در را بست و به سمت جلو حرکت کرد. اشرار فهمیده بودند یک مقام نظامی به این منطقه آمده؛ اما فکر نمی‌کردند او یک روحانی باشد!!! جلو می‌رفت و چند فرد مسلح در کنارش بودند. وقتی جلوی سردسته ی اشرار گرفت عمامه را از سر برداشت. رو به سمت سردسته ی اشرار کرد و بلند فریاد زد : بزنید ، بزنید ، این عمامه کفن من است... سکوت تمام منطقه را گرفته بود؛ هیچکس تکان نمیخورد؛ یادم آمد همیشه میگفت : مردم این خطه دل های پاکی دارند، اگر اشتباهی از آنها سر می‌زند به خاطر ظلم های دوره ی ستمشاهی است😒 بارها میگفت : باید تا می‌توانیم برای این مردم محروم کار کنیم، اینها حتی از لحاظ معنوی محروم اند🥲 ما داخل ماشین زندانی بودیم؛ نفس در سینه‌مان حبس بود؛ دقایق به سختی می‌گذشت. نیم ساعتی هست که در مقابل سردسته ی اشرار یا همان خان منطقه ایستاده و صحبت می‌کند! صحبت های او که تمام شد خداحافظی کرد و با لبخندی بر لب به سمت ما آمد و سوار شد! فکرش را هم نمیکردیم؛ اشرار از روی جاده کنار رفتند و ماهم حرکت کردیم!!!!! از خوشحالی نمی‌دانستم چه کنم😍 باورکردنی نبود!! ما از مرگ حتمی حتمی نجات یافتیم. با عبور از پل به راه خودمان ادامه دادیم. کمی جلوتر ایستادم و نفسی تازه کردیم. همه با تعجب گفتیم : چیکار کردی؟ چیشد؟؟ خیلی راحت نشسته بود، انگار هیچ اتفاقی نیوفتاده است😑 اصلا مثل ما هیجان زده نبود. گفت : من به عنوان نماینده ی دولت با خان مذاکره کردم؛ با صداقت گفتم که هدفت ما چیست، گفتم : می‌خواهیم به شما خدمت کنیم و ... خدا را شکر به خیر گذشت، بعدهم گفت : حرکت کن که خیلی کار داریم! توی راه به کارهای فکر میکردم؛ قرآن می‌گوید: مؤمنان واقعی از هیچ چیز نه می‌ترسند و نه ناراحت می‌شوند. این آیه را بارها از شنیده بودم، اما آنروز به چشم خود مومن واقعی را دیدم💛 مدت حضور در یاسوج کمتر از یک سال بود، در همان مدت خدمات ارزنده ای از خود به جای گذاشت. با شروع غائله ی کردستان برگ دیگری از کتاب عمر ورق خورد. ❤️ @gomnam_chon_mostafa🕊
گمنام چون مصطفی🇵🇸
#عمامه_و_کفن #شهید‌مصطفی‌ردانی‌پور ادامه ... ماشین را آرام متوقف کردم؛ سردسته ی آنها کمی دورتر با
هنوز چند روزی از پیروزی انقلاب نگذشته بود که گروه های ضدانقلاب در کردستان جمع شدند. با اعلام جنگ از سوی عزالدین حسینی، آتش فتنه در این استان شدت یافت و بیشتر شهر های این استان درگیر این فتنه شدند!! با آرامش نسبی در یاسوج و با شدت یافتن درگیری های کردستان، راعی سنندج شد! ما در مقرّ فرماندهی سپاه مستقر شدیم. پس از چند روز درگیری و با پاکسازی سنندج حرکت نیرو ها برای آزادی دیگر مناطق آغاز شد💪 آن ایام نیروهای عملیاتی هرشب در مقرّ سپاه جمع می‌شدند. هرشب نماز جماعت به امامت حجت‌الاسلام برگزار میشد❤️ بعد از اقامه ی نماز ، صحبت های شروع می‌شد. این سخنان در آن شرایط نعمتی بود برای همه فرماندهان. آنچنان جذاب و گیرا صحبت میکرد که همه را به وجد می‌آورد.😍 هم آنان را می‌خنداند و هم اشک ها را جاری میکرد؛ روحیه ها را بالا می‌برد. همه آماده ی جانفشانی می‌شدند. جلسه ی فرماندهان کردستان برگزار شد. صحبت از کمبود نیروی توانمند بود؛ نیرویی که بتواند در مناطق کوهستانی تاثیرگذار باشد. بعد از جلسه با برادر صحبت کرد. بعد از آن یکباره کردستان را ترک کرد!!! من و دیگر دوستان بسیار ناراحت بودیم؛ یعنی چه شده؟؟ ادامه دارد ... ❤️ @gomnam_chon_mostafa🕊