eitaa logo
-ڪٰفِيْل‌-
756 دنبال‌کننده
980 عکس
606 ویدیو
1 فایل
بِسْمِ رَبِّ الْعَبَّاسِ الڪفیل🖤🌙 دلتنگی‌برای‌کربلا... مسیرخاکی‌وعطرعَلَم‌دار…🏴 . در جستجوی تکیه‌گاهی بی‌ادعا؟ “کفیل” پناه امن شماست. 🕊️ . کپی¿ به شرط دعا برای شهادتمون❤️‍🩹✨️ [کپی از بیو و پروفایل و ادیت های خودمون خیر] . درخدمتم.)) @shia_haider_222
مشاهده در ایتا
دانلود
...
-ڪٰفِيْل‌-
...
قاسم خواست برود و بجنگد. مثل برادرش، عموها و پسرعموهایش.امام که از سه‌سالگی سرپرستی قاسم را به عهده داشت مخالفت کرد.قاسم گریه کرد، به دست و پای امام افتاد اما امام دلش نیامد به یادگار برادرش اجازه جنگیدن بدهد. می‌گفت: قاسم بالغ نیست و برای جنگیدنِ نابالغ اجازه پدر لازم است. قاسم سراغ مادرش رفت و گفت همه پدر داشتند، رفتند و شهید شدند من اما... مادرش نامه‌ای داد دست قاسم که تویش امام حسن نوشته بود به برادر،که قاسم را بپذیرد برای جان بازی و شهادت. قاسم خوشحال شد. امام کوتاه آمد.
قاسم آماده جنگیدن شد. لباس پوشید و جلو آمد برای خداحافظی. امام او را که دید گریه‌اش گرفت. هم‌دیگر را بغل کردند. آن‌قدر گریه کردند که قاسم یک طرف افتاد امام از سمت دیگر. هردو بی‌هوش. حال قاسم که جا آمد عجله کرد برای جنگیدن. یک نفر از سپاه دشمن می‌گوید: پسری به جنگ ما آمد که صورتش مثل پاره ماه بود،شمشیر به دست و لباسی در تن و کفشی به پا داشت که بند پای چپش باز بود. آن‌قدر عجله کرده بود پسر امام حسن که بند کفشش هنوز باز بود. آمد و رجز خواند: اگر مرا نمی‌شناسید من پسر حسن هستم، پسر پیامبر؛ مصطفی. هرگز باران رحمت نبارد بر شما مردمی که حسین را محاصره کردید.
قاسم نوجوانی ۱۳، ۱۴ ساله امام حسن، چندین نفر از دشمن را کشت، وسط جنگ بدون اعتنا به دشمن بند کفشش را هم سفت کرد. عمرو پسر سعد پسر نفیل گفت: به خدا به او حمله می‌کنم. یک نفر از سپاه دشمن به او گفت: این چه کاری است که می‌خواهی بکنی. این همه آدم دارند به کشتنش فکر می‌کنند. تو چرا؟ عمرو اما تصمیمش را گرفته بود. به قاسم حمله کرد و او را با شمشیر زد. قاسم فریاد زد: عمو جان! حسین به تاخت به میدان آمد و رفت دنبال عمرو. با شمشیر چنان به دستش زد که از آرنجش شکست. بقیه آمدند به کمک او اما عمرو زیر سم اسب های همان ها له شد. گرد و خاک که خوابید، دیدند حسین بالای سر قاسم نشسته و نوجوان حسن پایش را آرام روی زمین می‌کشد. امام گفت: این قوم که تورا کشتند از رحمت خدا دور باشند... به خدا برای عموی تو سخت است که صدایش کنی و او جواب ندهد یا جوابش برای تو نفعی نداشته باشد... بعد قاسم را به سینه چسباند و آورد تا کنار جسد علی‌ِاکبر. هر چه بود از سه‌سالگیِ قاسم، هم عمویش بود هم پدرش. _قصه کربلا_
-ڪٰفِيْل‌-
حرمله خیر نبینی گل من نورس بود چیدنش تیر نمی‌خواست نسیمی بس بود…💔
-ڪٰفِيْل‌-
آهسته گویمت نکند بشنود رباب گهواره را حراجی بازار دیده‌ام…
-ڪٰفِيْل‌-
باورم نیست که در حنجره‌ات جا شده حجم تیری که عباس زمین گیرش شد…ŸŸ
-ڪٰفِيْل‌-
به حرمله گفتن: جایی شد دلت بسوزه برای حسین(ع)؟ گفت من یه جا دلم برای حسین سوخت دیدم بچه رو زیر عبا قایم کرد بعد می‌دیدم این بچه زیر عبا دست و پا می‌زد از اونور مادر این بچه بغل وا کرد و گفت: آقا بچه‌مو آوردی؟ آب بهش دادن؟ آقا یه دو قدم می‌رفت رباب رو می‌دید برمی‌گشت میومد طرف ما… با لشکر بهش می‌خندیدیم…
-ڪٰفِيْل‌-
گلِ شش‌ماهه‌ی کربلا، علیِ اصغر… در آغوشِ عطش، بی‌صدا پرپر شد… تیرِ ستم آمد و شیرخواره‌ای که لب به آب نبرده بود، با اشکِ پدر، آسمانی شد