قاسم نوجوانی ۱۳، ۱۴ ساله امام حسن، چندین نفر از دشمن را کشت، وسط جنگ بدون اعتنا به دشمن بند کفشش را هم سفت کرد.
عمرو پسر سعد پسر نفیل گفت: به خدا به او حمله میکنم.
یک نفر از سپاه دشمن به او گفت: این چه کاری است که میخواهی بکنی. این همه آدم دارند به کشتنش فکر میکنند. تو چرا؟
عمرو اما تصمیمش را گرفته بود. به قاسم حمله کرد و او را با شمشیر زد.
قاسم فریاد زد: عمو جان!
حسین به تاخت به میدان آمد و رفت دنبال عمرو. با شمشیر چنان به دستش زد که از آرنجش شکست. بقیه آمدند به کمک او اما عمرو زیر سم اسب های همان ها له شد. گرد و خاک که خوابید، دیدند حسین بالای سر قاسم نشسته و نوجوان حسن پایش را آرام روی زمین میکشد. امام گفت: این قوم که تورا کشتند از رحمت خدا دور باشند... به خدا برای عموی تو سخت است که صدایش کنی و او جواب ندهد یا جوابش برای تو نفعی نداشته باشد...
بعد قاسم را به سینه چسباند و آورد تا کنار جسد علیِاکبر. هر چه بود از سهسالگیِ قاسم، هم عمویش بود هم پدرش.
_قصه کربلا_
-ڪٰفِيْل-
…
به حرمله گفتن:
جایی شد دلت بسوزه برای حسین(ع)؟
گفت من یه جا دلم برای حسین سوخت
دیدم بچه رو زیر عبا قایم کرد
بعد میدیدم این بچه زیر عبا دست و پا میزد
از اونور مادر این بچه بغل وا کرد و گفت:
آقا بچهمو آوردی؟ آب بهش دادن؟
آقا یه دو قدم میرفت رباب رو میدید برمیگشت میومد طرف ما…
با لشکر بهش میخندیدیم…
-ڪٰفِيْل-
…
گلِ ششماههی کربلا، علیِ اصغر…
در آغوشِ عطش، بیصدا پرپر شد…
تیرِ ستم آمد و شیرخوارهای که لب به آب نبرده بود، با اشکِ پدر، آسمانی شد…
-ڪٰفِيْل-
…
اِلا مادر به قربون جمالت
رخ ِچون بدر ُابروی ِهلالت
سه روز ِآخری شیری نخوردی
علی چجوری من بگم شیرم حلالت…